eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
1.5هزار دنبال‌کننده
16.8هزار عکس
10.9هزار ویدیو
136 فایل
🌻مشڪݪ ڪارهاے ما اینست ڪہ بـراے رضاے همہ ڪار میڪنم اݪا رضاے خدا . @rafiq_shahidam #شهید_ابراهیم_هادی #رفیق_شهیدم ارتباط با خادم کانال 👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 📗رمــان #فالی_در_آغوش_فرشته 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 #قسمت_بیست_و_پنج
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 بالاخره اتوبوس حرکت کرد و قطار سرنوشت من رو به ، طرف دوره جدیدی از زندگی کرد ... بعد از چند دقیقه ، حضور کسی رو کنارم حس کردم با دیدن مژده گل از گلم شکفت ... خیلی خوب تونسته بود تو دلم برای خودش جا باز کنه ... +خب گل دخمل چه خبرا ‌؟ _دخمل ؟ +آره دیگه من به دختر میگم دخمل _میدونم ولی انتظار اینکه تو همچین حرفی بزنی رو نداشتم ... +چرا ؟! مگه من آدم نیستم ؟ !! خواستم دهن باز کنم که خودش با چهره دلخوری ادامه داد : +معلومه که آدم نیستم ... و با بغض گفت من فرشتم یه دونه زدم تو بازوش و گفتم : _داشتم سکته میکردم هوووف ... مژده هم به زور جلو خودشو گرفته بود که صدای خنده اش بالا نره ولی از خنده صورتش قرمز شده بود . خلاصه با دیوونه بازی های مژده و دوستاش ، ساعت گذشت و برای نماز ما رو بردن به یه رستوران سرِ راهی ... از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم داخل ... مژده و بقیه دوستاش رفتن طرف نماز خانه دخترا اینقدر دور مژده رو شلوغ کرده بودن که بیچاره نمیدونست جواب کدومشونو بده و کدومو نده ... محو تماشاشون بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم ×جسارتاَ نمازخونه خواهران اون طرف هست . این دیگه کدوم... (ناسزا نیست ویرایستارمون مؤدبه😅) برگشتم طرفش ... این که همون پسره اس &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
طلبه س.تا وقتی درس میخونه که نباید سربازی بره!درعوض مسئولیت پذیره!هیئت داره و برای بچه هاش از دل و جون مایه میذاره!تکلیف خودت رو با دلت روشن کن! خانم نظری حکم استادم را داشت.با لکنت گفتم:((چشم خانم.از نظر ایمانی باید سطح بالایی داشته باشه.طوری که من روهم بکشه بالا!)) _ایمان رو در عمل ببین.این جوون بچه مسجدیه و نماز خون.بچه ای با تقوا و با عرضه! _من ایمان ظاهری نمیخوام.میخوام توکل بالایی داشته باشه. اینکه اسلام رو از هر جهت بشناسه و به دستوراتش عمل کنه.کسی که ایمان داره به همسرش توهین نمیکنه خانم. دستم راگرفت.سرد سرد بود.درحالی که از گونه هایم آتش میبارید. _تا اونجا که من میشناسمش آدم درستیه. درست راخیلی محکم گفت.رویم نشد بگویم دنبال کسی مثل سجاد،داداشم هستم.هم به ظاهر برسد هم به باطن.سجاد کت و شلوارش را همیشه به اتوشویی میداد و کفش هایش را واکس میزد.ایمانش هم همیشه نو و اتوکشیده بود. خانم نظری دستم را رها کرد:((ماهم این مراحل رو گذروندیم دختر جون،پیشنهاد میکنم تکلیفت رو با خودت روشن کنی.)) به خانه که آمدم غروب بود.مادر گلدان های حیاط را آب داده و روی تخت نشسته بود.رفتم نشستم کنارش:((مامان چی کار کنم،شما بگو؟)) _خونواده ی خوبین صدرزاده ها! _خونواده رو چی کار دارم!خودش،خدمت نرفتنش! _درسش که تموم بشه میره سربازی .سجادم قبولش داره! نگاه به بالا انداختم و دیدم چراغ اتاق سجاد روشن است:((بذار از خودش بپرسم.)) از پله ها دویدم و رفتم اتاق سجاد.دیدم پشت میز کامپیوترش نشسته.مامان هم پشت سرم آمد و گفت:((سجاد تو یه چیزی به خواهرت بگو.تکلیف این بنده خدا چی میشه؟)) سجاد بی آنکه نگاهمان کند گفت:((از نظر من تاییده!)) _اصلا متوجهی راجع به کی حرف میزنیم؟ _بله.مصطفی!مصطفی صدرزاده. مامان گله مند گفت:((هی بالا و پایین میکنه.سمیه،یا رومی روم یا زنگی زنگ!)) تکیه دادم به دیوار رو به سجاد و گفتم:((اگه تو قبولش داری باشه منم...)) مامان ذوق زده گفت:((خب،این رو از اول میگفتی،برم تلفن بزنم؟)) سجاد گفت:((صبر کن مامان!)) رو به من کرد:((هر چی سوال ازش داری،بنویس میبرم میدم بخونه و جواب بده.)) رو به کامپیوتر چرخید:((میشم کبوتر نامه بر!)) مامان ذوق زده گفت:((برم براتون چای و شیرینی بیارم!)) نشستم روی زمین و زانوهایم را بغل کردم.سجاد هنوز به صفحه کامپیوترش نگاه میکرد.تصویر ثابت بود و عکس یک دشت پر از گل سرخ و دوتا پروانه. ‌@rafiq_shahidam
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
فصل سوم💖 هستم ز هست تو،عشقم برای توست. شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی 🌹🌹 از ساعتی که مَحرم شدیم
شهید مدافع حرم.حمید سیاهکالی مرادی 🌹🌹 از دانشگاه که بیرون آمدم چیزی ندیدم.مطمئن شدم که حمید شوخی کرده .صدمتری از در ورودی دانشگاه فاصله گرفته بودم که صدای بوق موتوری توجه من را به خودش جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم خود حمید است.با موتور به دنبالم آمده بود. پرسیدم؛مگه شما نرفتی مأموریت؟کلاه ایمنی را از سرش برداشت و گفت:از شانس خوبمون مأموریت لغو شده. خیلی خوشحال بود.من بیشتر از حمید ذوق کردم.حال و حوصله مأموریت،آن هم فردای روز عقدمان را نداشتم.همین چند ساعت هم به من سخت گذشته بود،چه برسد به این که بخواهم چندماه منتظر حمید باشم. تا گفت:سوار شو بریم،با تعجب گفتم:بی خیال حمید آقا،من تا الآن موتور سوار نشدم،می ترسم.راست کار من نیست.تو برو،من با تاکسی میام.ول کن نبود.گفت:سوار شو،عادت می کنی.من خیلی آروم میرم. چندبار قل هو الله خواندم و سوار شدم.کل مسیر شبیه آدمی که بخواهد وارد تونل وحشت بشود چشم هایم را از ترس بسته بودم.یاد سیرک های قدیمی افتادم که سر محله هایمان برپا می شد و یک نفر با موتور روی دیوار راست رانندگی می کرد.تا برسیم نصفه جان شدم.سر فلکه وقتی خواستیم دور بزنیم از بس موتور کج شد صدای یا زهرای من بلند شد !گفتم الآن است که بخوریم زمین و برویم زیر ماشین ها! حالا که مأموریت حمید لغو شده بود،قرار گذاشتیم سه شنبه برای آزمایش و کلاس ضمن عقد به مرکز بهداشت شهید بلندیان برویم.تا سه شنبه کارش این بود که بعدازظهر ها به دنبالم می آمد ،ساعت کلاس هایم را پرسیده بود و می دانست چه ساعتی کلاس هایم تمام می شود. راس ساعت منتظرم می شد. این کارش عجیب می چسبید.با همان موتور هم می آمد؛یک موتور هوندای آبی و سبز رنگ که چندباری با آن تصادف کرده بود و جای سالم نداشت. وقتی با موتور می آمد،معمولا پنجاه متر،گاهی اوقات صدمتر جلوتر از درب اصلی منتظرم می شد.این مسیر را پیاده می رفتم.روز دوشنبه از شدت خستگی نا نداشتم.از در دانشگاه که بیرون آمدم،دیدم باز هم صد متر جلوتر موتور را نگه داشته. وقتی قدم زنان به حمید رسیدم،با گلایه گفتم؛شما که زحمت می کشی میای دنبالم،چرا این کار و می کنی؟خب جلوی دانشگاه نگه دار که من این همه راه پیاده نیام.حمید رک و راست گفت؛از خدا که پنهون نیست،از تو چه پنهون.می ترسم دوست های نزدیکت ببینن ما موتور داریم،خجالت بکشی.دورتر نگه می دارم که شما پیش بقیه اذیت نشی.)گفتم:این چه حرفیه ؟فکر دیگران و این که چی میگن اهمیتی نداره.اتفاقا مرکب یاور امام زمان عجل باید ساده باشه. از این به بعد مستقیم بیا جلوی در. روزهای بعد همین کار را کرد؛مستقیم می آمد جلوی در دانشگاه. من بعد از خداحافظی با دوستانم ترک موتور سوار می شدم و می رفتیم. سه شنبه رفتیم آزمایش دادیم.بعد هم جداگانه سر کلاس ضمن عقد نشستیم.یک ساعتی که کلاس بودیم،چندبار پیام داد؛حالت خوبه؟تشنه نشدی؟گرسنه نیستی؟حتی وقتی کنار هم نبودیم دنبال بهانه بود برای صحبت.کلاس که تمام شد،حمید من را به دانشگاه رساند.بعدازطهر دو تا کلاس داشتم. همان شب عروسیِ آقا مهدی،پسرعمه حمید بود.جور نشد همدیگر را بعد از عروسی ببینیم.چون از صبح درگیر آزمایشگاه بودیم و بعدهم دانشگاه و مراسم عروسی حسابی خسته شده بودم.به خانه که رسیدم ،زودتر از شب های قبل خوابم برد. کانال فرهنگی انقلابی پرستوےگمنام کمیل ✾‌✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾   @rafiq_shahidam ✾✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐✾‌✾