eitaa logo
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
4.9هزار دنبال‌کننده
29.2هزار عکس
19.4هزار ویدیو
276 فایل
♡ولٰا تَحْسَبَّنَ الَّذینَ قُتِلوا في سَبیلِ اللِه اَمواتا بَل اَحیٰاعِندَ رَبهِم یُرزقون♡ شہـد شیـرین شـہـٰادت را کسانی مـے چشند کـہ..!! لذت زودگذر گنـٰاه را خریدار نباشند .. 💔 دورهمیم واسہ ڪامل تر شدن🍃 #باشهداتاشهادت ارتباط با خادم کانال👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
╭━═━⊰🕊🌺🕊⊱━═━╮ 📚 ◀ قسمت۲: من یادم هست خانواده ی ما ابتدا در خیابان «جهان پناه» (عجب گل فعلی) مستاجر بود. بعد پدر ما در همان خیابان خانه‌ای خرید. دو سالی در خانه ی خاله ام ساکن بودیم که در کوچه سلطانی (صراف) فعلی قرار داشت. و در نهایت خانه‌ای در خیابان مینا کوچه (برادران شهید موافق) پشت مسجد شهدا خرید و تا آخر در این خانه ساکن بودیم. دو طبقه حیاط دار شمالی و حدود صد و ده پانزده متر. بعد از فوت مادرم این خانه فروخته شد. پدر ما در آبان سال ۱۳۵۳ بر اثر سکته ی قلبی به رحمت خدا رفت. تا روزی هم که از دنیا رفت هیچ مشکلی نداشت و صحیح و سالم بود. در طول عمرش حتی یک قرص هم نخورده بود. یک ماه قبل از این که از دنیا برود سکته کرد و پانزده روز در بیمارستان قلب بستری شد. بعد هم که به خانه آمد حالش رو به راه بود و مشکل خاصی نداشت. اما پانزده روز بعد، نماز صبح را که خواند دوباره سکته کرد. او را سریع به بیمارستان رساندیم اما دوام نیاورد و قبل از رسیدن به بیمارستان در ماشین تمام کرد. و اما ابراهیم در محل به او «ابرام» و «داش ابرام» و این طور چیزها می‌گفتند. ولی ما در خانه «ابراهیم» صدایش می‌زدیم. ابراهیم تا سال اول و دوم دبیرستان درس خواند بعد رفت سراغ کار. دوباره برگشت و ادامه ی تحصیل داد. تا این که دیپلم ادبی را از دبیرستان ابوریحان گرفت. دلیل این کارش را هم نمی‌دانم، چون اساساً ابراهیم زیاد اهل صحبت کردن در این امور نبود. دلیل کارهایش را برای خودش محفوظ نگه می‌داشت. @rafiq_shahidam96
🍃 •پهلوان حاج حسن هم بعد از چند لحظه سکوت گفت: تو قدیم های این تهرون ، دوتا پهلون بودند به نام های حاج سیدحسن رزازّ و حاج صادق بلور فروش ، اون ها خیلی باهم دوست و رفیق بودند . توی کشتی هم هیچکس حریفشان نبود . اما مهمتر از همه این بود که بنده های خالصی برای خدا بودند . همیشه قبل از شروع ورزش کارشان رو با چند آیه قرآن و یا روضه مختصر و با چشمان اشک آلود برا آقا(ع) شروع کردند . نَفَس گرم حاج محمدصادق و حاج سید حسن ، مریض شفا می داد . بعد ادامه داد ، ، من تو رو یه پهلوون میدونم مثل اون ها! هم لبخندی زد و گفت : نه حاجی ، ما کجا و اونا کجا . بعضی از بچها از اینکه حاج حسن اینطور از تعریف میکرد ، ناراحت شدند . فردا آن روز پنج پهلوان از یکی از زور خانه های تهران به انجا آمدند . قرار شد بعد از ورزش با بچهای ما کشتی بگیرند . همه قبول کردند که حاج حسن داور شود. بعد از ورزش کشتی ها شروع شد . چهار مسابقه برگزار شد ، دو کشتی را بچهای ما بردند ، دوتا هم آن ها . اما در آخر کشتی کمی شلوغ کاری شد! آن ها سر حاج حسن داد می زدند . حاج حسن هم خیلی ناراحت شده بود.من دقت کردم و دیدم کشتی های بعدی بینِ و یکی از بچهای مهمان است... ادامه دارد.... کانال رسمی شهید ابراهیم هادی @rafiq_shahidam96 https://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
🍃 •شرط بندی او ابتدا زیر بار نمی رفت و بازی نمی کرد اما وقتی اصرار کردیم گفت: پس همه شما یک طرف ، من هم تکی بازی می کنم! بعد از بازی چند نفر از فرماندهان گفتند: تا حالا اینقدر نخندیده بودیم ، هر ضربه ایی که می زد چند نفر به سمت توپ می رفتند و به هم می خورد می کردند و روی زمین می افتادند! در پایان با اختلاف زیادی بازی را برد . تقریبا سال ۱۳۵۴ بود. صبح یک روز جمعه مشغول بازی بودیم . سه نفر غریبه جلو آمدند و گفتند: ما از بچه های غرب تهرانیم ، کیه!؟ بعد گفتند: بیا بازی سر ۲۰۰ تومان . دقایقی بعد بازی شروع شد. تک و آن ها سه نفر بودند ، ولی به باختند. همان روز به یکی از محله های جنوب شهر رفتیم. سر ۷۰۰ تومان شرط بستیم. بازی خوبی بود و خیلی سریع بردیم . موقع پرداخت پول‌، فهمید آن ها مشغول قرض گرفتن هستند تا پول ما را جور کنند. یکدفعه گفت: آقا یکی بیاد تکی با من بازی کنه. اگه برنده شد ما پول نمی گیریم. یکی از آن ها جلو آمد و شروع به بازی کرد. خیلی ضعیف بازی کرد. آنقدر ضعیف که حریفش برنده شد! همه آن ها خوشحال از آنجا رفتند. من هم که خیلی عصبانی بودم به گفتم: آقا ابرام ، چرا اینجوری بازی کردی؟! با تعجب نگاهم کرد و گفت: میخواستم ضایع نشن! همه این ها روی هم صد تومن تو جیبشون نبود! ادامه دارد... @rafiq_shahidam96
کانال شهیدابراهيم هادی ❤️رفیق شهیدم❤️
✅ کتاب صوتی سلام بر ابراهیم جلد دوم با هماهنگی با نشر شهید هادی پاییز ۱۳۹۹ در کانال کتابخانه صوتی با
سلام علیکم خدمت رفقای شهدای دوستان کتاب صوتی جلد دوم تو کانال سنجاق شده یه کم مطالب زیاد هست بگردید بقیه صوتها رو هم به آسانی پیدا می‌کنید ☝️ التماس دعااا
🍃 •شرط بندی هفته بعد دوباره همان بچه های غرب تهران با دو نفر دیگر از دوستانشان آمدند. آن ها پنج نفره با سر ۵۰۰ تومان بازی کردند. ابراهیم پاچه های شلوارش را بالا زد و با پای برهنه بازی میکرد. آنچنان به توپ ضربه میزد که هیچ کس نمی توانست آن را جمع کند! آن روز هم با اختلاف زیاد برنده شد. شب با رفته بودیم مسجد. بعد از نماز ، حاج اقا احکام می گفت. تا اینکه از شرط بندی و پول حرام صحبت کرد و گفت:《پیامبر(ص) میفرماید:هرکس پولی را از راه نامشروع به دست آورد ، در راه باطل و حوادث سخت از دست می دهد》. و نیز فرموده اند:(کسی که لقمه ایی از حرام بخورد نماز چهل شب و دعای چهل روز او پذیرفته نمی شود.) با تعجب به صحبت ها گوش می کرد. بعد باهم رفتیم پیش حاج آقا و گفت: من امروز سر والیبال ۵۰۰ تومان تو شرط بندی برنده شدم. بعد هم ماجرا را تعریف کرد و گفت : البته این پول را به یک خانواده مستحق بخشیدم! حاج آقا هم گفت: از این به بعد مواظب باش ، ورزش بکن اما شرط بندی نکن. هفته بعد دوباره همان افراد آمدند. این دفعه با چند یار قوی تر ، بعد گفتند: این دفعه بازی سر هزار تومان! گفت: بازی می کنم اما شرط بندی نمی کنم . آن ها هم شروع کردند به مسخره کردن و تحریک کردن و گفتند: ترسیده ، می دونه می بازه . یکی دیگه گفت: پول نداره و... ادامه دارد... کانال رسمی شهید ابراهیم هادی @rafiq_shahidam96 https://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
🍃 •شرط بندی برگشت و گفت: شرط بندی حرومه ، من هم اگه نی دونستم هفته های قبل با شما بازی نمی کردم ، پول شما رو هم دادم به فقیر ، اگه دوست دارید ، بدون شرط بازی کنیم . که البته بعد از کلی حرف و سخن و مسخره کردن بازی انجام نشد . دوستش می گفت: با اینکه بعد از آن به ما بسیار توصیه کرد که شرط بندی بازی نکنید. اما یکبار با بچهای محله نازی آباد بازی کردیم و مبلغ سنگینی را باختیم! آخرای بازی بود که آمد . بخاطر شرط بندی خیلی از دست ما عصبانی شد. از طرفی ما چنین مبلغی نداشتیم که پرداخت کنیم . وقتی بازی تمام شد جلو آمد و توپ را گرفت. بعد گفت: کسی هست بیاد تک به تک بزنیم؟ از بچهای نازی آباد کسی بود به نام ح.ق که عضو تیم ملی و کاپیتان تیم برق بود. با غرور خاصی جلو آمد و گفت: سَر چی!؟ گفت: اگه باختی از این بچها پول نگیری. او هم قبول کرد. به قدری خوب بازی کرد که همه ما تعجب کردیم. او با اختلاف زیادی حریفش را شکست داد. اما بعد از آن حسابی با ما دعوا کرد! به جز والیبال در بسیاری از رشته های ورزشی مهارت داشت. در کوهنوردی یک ورزشکار کامل بود. تقریبا سه سال قبل از پیروزی انقلاب تا ایام انقلاب هر هفته صبح های جمعه با چند نفر از بچه های زورخانه می رفتند تجریش. ادامه دارد... 🆔 @rafiq_shahidam96
🍃 قسمت۲۳ •کشتی نماز صبح را در امامزاده صالح می خواندند ، بعد هم به حالت دویدن از کوه بالا می رفتند . آنجا صبحانه می خوردند و بر می گشتند. فراموش نمیکنم. مشغول تمرینات کشتی بود و می خواست پاهایش را قوی کند. از میدان دربند یکی از بچه ها را روی کول خود گذاشت و تا نزدیک آبشار دوقلو بالا برد! این کوهنوردی در منطقه دربند و کولکچال تا ایام پیروزی انقلاب هرهفته ادامه داشت. فوتبال هم خیلی خوب بازی می کرد. در پینگ پنگ هم استاد بود و با دو دست و دو راکت بازی می کرد و کسی حریفش نبود. هنوز مدتی از حضور در ورزش باستانی نگذشته بود که به توصیه دوستان و شخص حاج حسن ، به سراغ کشتی رفت. او در باشگاه ابومسلم در اطراف میدان خراسان ثبت نام کرد . او کار خود را با وزن ۵۳ کیلو آغاز کرد. آقایان گودرزی و محمدی مربیان خوب در آن دوران بودند. آقای محمدی ، را به خاطر اخلاق و رفتارش خیلی دوست داشت . آقای گودرزی خیلی خوب فنون کشتی را به می آموخت. همیشه می گفت: این پسر خیلی آرومه ، اما تو کشتی وقتی زیر می گیره ، چون قد بلند و دستای کشیده و قوی داره مثل پلنگ حمله می کنه! او تا امتیاز نگیره ول کن نیست. برای همین اسم را گذاشته بودند پلنگ خفته! بارها می گفت: یه روز ، این پسر رو تو مسابقات جهانی می بینید ، مطمئن باشید! سال های اول دهه ۵۰ در مسابقات قهرمانی نوجوانان تهران شرکت کرد. همه حریفان را با اقتدار شکست داد. او در حالی که ۱۵ سال بیشتر نداشت برای مسابقات کشوری انتخاب شد. ادامه دارد.... 🆔 @rafiq_shahidam96
🍃 •کشتی مسابقات در روزهای اول آبان برگذار می شد ولی در این مسابقات شرکت نکرد! مربی ها خیلی از دست او ناراحت شدند. بعدها فهمیدیم مسابقات در حضور ولیعهد برگزار شد و جوایز هم اهداء شده. برای همین در مسابقات شرکت نکرده بود. سال بعد در مسابقات قهرمانی آموزشگاه ها شرکت کرد و قهرمان شد. همان سال در وزن ۶۲ کیلو در قهرمانی باشگاه های تهران شرکت کرد. در سال بعد از آن در مسابقات قهرمانی آموزشگاه ها وقتی دید دوست صمیمی خودش در وزن او ، یعنی ۶۸ کیلو شرکت کرده ، یک وزن بالاتر رفت و در ۷۴ کیلو شرکت کرد. در آن سال درخشش خیره کننده بود و جوان ۱۸ ساله ، قهرمان ۷۴ کیلو آموزشگاه شد. تبحر خاص در فن لنگ و استفاده به موقع و صحیح از دستان قوی و بلند خود باعث شده بود که به کشتی گیری تمام عیار تبدیل شود. صبح زود با وسائل کشتی از خانه بیرون رفت . من و برادرم هم راه افتادیم. هرجائی می رفت دنبالش بودیم! تا اینکه داخل سالن هفت تیر فعلی رفت. ما هم رفتیم توی سالن و بین تماشاگرها نشستیم. سالن شلوغ بود. ساعتی بعد مسابقات کشتی آغاز شد. آن روز چند کشتی گرفت و همه را پیروز شد . تا اینکه یکدفعه نگاهش به ما افتاد. ما داخل تماشاگرها تشویقش می کردیم. با عصبانیت به سمت ما آمد. گفت: چرا اومدید اینجا!؟ گفتیم: هیچی ، دنبالت اومدیم ببینیم کجا میری. بعد گفت: یعنی چی!؟ اینجا جای شما نیست. زود باشین بریم خونه با تعجب گفتم: مگه چی شده!؟ جواب داد: نباید اینجا بمونین ، پاشین ، پاشین بریم خونه . همین طور که حرف می زد بلندگو اعلام کرد: کشتی نیمه نهائی وزن ۷۴ کیلو آقایان هـادے‌ و تهرانی. ادامه دارد.... 🆔 @rafiq_shahidam96
🍃 قسمت۲۵ •کشتی نگاهی به سمت تشک انداخت و نگاهی به سمت ما . چند لحظه سکوت کرد و رفت سمت تشک. ماهم حسابی داد می زدیم و تشویقش می کردیم . مربی مرتب داد می زد و میگفت که چه کاری بکن. ولی فقط دفاع می کرد. نیم نگاهی هم به ما می انداخت. مربی که خیلی عصبانی شد بود داد زد: ابرام چرا کشتی نمی گیری؟ بزن دیگه. هم با یک فن زیبا حریف را از روی زمین بلند کرد. بعد هم یک دور چرخید و او را محکم به تشک کوبید . هنوز کشتی تمام نشده بود که از جا بلند شد و از تشک خارج شد. آن روز از دست ما خیلی عصبانی بود. فکر کردم از اینکه تشویقش کردیم ناراحت شده ، وقتی در راه برگشت صحبت کردیم گفت: آدم باید ورزش را برای قوی شدن انجام بده ، نه قهرمان شدن. من هم اگه تو مسابقات شرکت می کنم میخوام فنون مختلف رو یاد بگیرم. هدف دیگه ایی ندارم. گفتم: مگه بده آدم قهرمان و مشهور بشه و همه بشناسنش؟! بعد از چند لحظه سکوت گفت: هرکس ظرفیت مشهور شدن رو نداره ، از مشهور شدن مهمتر اینه که آدم باشیم. آن روز به فینال رسید. اما قبل از مسابقه نهائی ، همراه ما به خانه برگشت! او عملاََ ثابت کرد که رتبه و مقام برایش اهمیت ندارد . همیشه جمله معروف امام راحل را می گفت:《ورزش نباید هدف زندگی شود.》 ادامه دارد... 🆔 @rafiq_shahidam96
🍃 ۲۶ •قهرمان مسابقات قهرمانی ۷۴ کیلو باشگاه ها بود. همه حریفان را یکی پس از دیگری شکست داد و به نیمه نهائی رسید. آن سال خیلی خوب تمرین کرده بود. اکثر حریف ها را با اقتدار شکست داد. اگر این مسابقه را می زد حتماََ در فینال قهرمان می شد . اما در نیمه نهائی خیلی بد کشتی گرفت.بالاخره با یک امتیاز بازی را واگذار کرد! آن سال مقام سوم را کسب کرد . اما سال ها بعد ، همان پسری که حریف نیمه نهائی بود را دیدم. آمده بود به سر بزند. آن آقا از خاطرات خودش با تعریف می کرد. همه ما هم گوش می کردیم. تا اینکه رسید به ماجرای آشنایی خودش با و گفت: آشنایی ما بر می گردد به نیمه نهائی کشتی باشگاه ها در وزن ۷۴ کیلو ، قرار بود من با کشتی بگیرم. اما هرچه خواست آن ماجرا را تعریف کند بحث را عوض می کرد! آخرهم نگذاشت که ماجرا تعریف شود! روز بعد همان آقا را دیدم و گفتم: اگه می شه قضیه کشتی خودتان را تعریف کنید. او هم نگاهی به من کرد. نَفَس عمیقی کشید و گفت: آن سال من در نیمه نهائی حریف شدم . اما یکی از پاهایم شدیداََ آسیب دید. به که تا آن موقع نمی شناختمش گفتم: رفیق ، این پای من آسیب دیده . هوای ما رو داشته باش. هم گفت: باشه داداش ، چَشم. بازی های او را دیده بودم . توی کشتی استاد بود. با اینکه شگرد فن هایی بود که روی پا می زد . اما اصلا به پای من نزدیک نشد! ادامع دارد... 🆔 @rafiq_shahidam96