eitaa logo
خط رهبری
3.6هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
2.9هزار ویدیو
131 فایل
🔰«خط رهبری»: صفحه ویژه تولیدات مربوط به رهبر انقلاب در خبرگزاری #فارس ✔️ تبیینِ شخصیت، مواضع، مطالبات و نظام فکری حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 | زائران امام رضا(ع) صحن قدس را طلاباران کردند 🔸 تکیه زده بود به واکرش و یک‌پایش را دنبال خود تا صحن قدس می‌کشید. نوجوان بود و معلول، آن‌طور که در هیاهوی حرم متوجه شدم والدینش را ازدست‌داده بود و با مادربزرگش زندگی می‌کرد. چند وقتی می‌شد که پول‌توجیبی‌هایش را جمع کرده بود تا آرزوی دیرینه‌اش برآورده شود و سفر کربلایش را بگیرد. حساب و کتاب کارت‌بانکی‌اش رسیده بود به یک میلیون تومان و دلش هم هوایی بود که آقا دستور کمک به مردم لبنان را صادر کردند. 🔹 برایش مهم نبود که می‌تواند آن پولی که اسکناس به اسکناس جمع کرده را به زخم‌های پرشمار زندگی‌اش بزند یا رؤیای دیرینه‌اش را محقق کند، برای امیر بهادر بیشتر از همه سهمش از و اهمیت داشت. حالا پس‌اندازش را آورده بود تا جنگ، رؤیای راه‌رفتن و دویدن را از کودکان و نوجوان‌های هم‌سن‌وسال لبنانی او نگیرد. می‌گفت خودم را که گذاشتم جای بچه‌های لبنان دیدم خدا را خوش نمی‌آید من بروم و نسبت به کربلای لبنان بی‌تفاوت باشم. 🔸 راستش را بخواهید نمی‌دانم زائر بود یا مجاور اما چیزی درون قلبم می‌گفت اگرچه امیر بهادر آرزویش را بخشید اما علیه‌السلام کربلای ویژه او را امضا کرده و کربلایی‌اش کرد. 🔹البته مثل امیر بهادر کم نیستند. از سه روز پیش که پویش لبنان در پناه امام رئوف در صحن قدس حرم رضوی کلید خورد و باران زائران از ایران به لبنان رسید کم زائر و مجاورانی مثل او ندیدم که آماده بودند از صحن قدس به برسند. زائران و مجاورانی که قصه بخشش بزرگانه‌شان زیر سایه امام رئوف روایت امروز ماست. @rahbari_plus
خط رهبری
🏴 #جهاد_روایت | این کاربر بروز‌رسانی شد! 📝 خرده‌ روایت‌های «خط رهبری» از پیاده‌روی عظیم اربعین - ۳
🏴 | هدیه‌ای باشد برای تو 📝 خرده‌ روایت‌های «خط رهبری» از پیاده‌روی عظیم اربعین - ۴ ✍️ نویسنده روایت: فاطمه دولتی 🔸 یادم نیست دقیقاً کجا به هم گره خوردیم. توی ، کنارم نشست و پرسید:«می‌خوای داستانِ هر مقام رو برات تعریف کنم؟» نمی‌خواستم، توی رودربایستی کنم، گفتم:«بله، لطفاً!» 🔹 با چشمانی ریز و چین‌وچروک‌های عمیق روی صورتش، داستان «مقام تشت» را بی کم‌وکاست و مستند برایم گفت. مقنعهٔ سورمه‌ای، صورتش را قاب گرفته بود و مانتو شلوار فرمِ سورمه‌ای‌اش، قدِ ریزش را کوچکتر از همیشه نشان می‌داد. چند سال داشت؟ شصت؟ شصت‌وپنج؟ یا هفتاد؟ 🔸 در نگاه اول، تنها چیزی که در قامتش جلب توجه می‌کرد، کوله‌پشتی بزرگتر از جثه‌اش بود. می‌گفت توی خوراک وسواس دارد، با خودش نان‌خشک و مویز و کشک آورده تا مزاحم کسی نباشد. آن تمام اعمال مسجد کوفه را با ترتیب انجام داد و مثل «مادری سختگیر» مرا زیر نظر گرفت تا از زیر و دعایی در نروم. 🔹 وقتی از مسجد کوفه بیرون زدیم، فکر کردم همسفریمان تمام شده. اما او می‌خواست در طریق هم همراهمان باشد. رضایتمان را که دید برنامه را چید:«یه سلام بدیم و راهی بشیم.» 🔸 از سرم گذشت:«پیرزنی در این سن و سال، توان راه رفتن ندارد. تازه وسواسی هم هست. قوز بالا قوز.» 🔹 شاید نارضایتی در چشمانم خواند که بلخند زد:«زحمتی برات ندارم مادر.» 🔸 واقعا زحمتی نداشت. در کل راه، تندتر از ما قدم برمی‌داشت، هرجا برای استراحت توقف می‌کردیم با اطرافیانش خوش و بش می‌کرد، میان موکب‌ها اگر دستش به کاری می‌رسید، دریغ نداشت. می‌رفت کنار زنان عراقی، سیب‌زمینی پوست می‌گرفت و بادمجان قاچ می‌کرد. ازجیب‌هایش گل‌سرهای رنگی بیرون می‌آورد و به دختربچه‌های عراقی هدیه می‌داد؛ و وقت غذا بی آنکه چشم به راه پذیرایی باشد یا لنگ ماندن در صف، نان خشک و کشک می‌خورد. 🔹 روز دوم پیاده‌رویی بود که حس کردم سرما به بدنم خزیده. استخوان‌هایم ذق‌ذق می‌کرد. خوابیدن زیرِ باد کولر با بدن لیچ‌عرق نتیجه‌ای جز این نداشت. نای بلندشدن نداشتم که به دادم رسید، از میان کوله‌ی جادویی‌اش نبات و لیموعمانی و زنجبیل بیرون کشید. قرص هم داشت، تلفیق و صنعتی و مهر مادرانه‌اش سرما را عقب راند. 🔸 عینک بدبینی از چشمانم برداشته شد. پرسیدم:«بار چندمه میایید پیاده‌رویی اربعین؟» اشک چشم‌های ریزش را پرکرد: «نهمین باره. هفده بار اومدم کربلا، نه بارش پای پیاده بوده. خدا کنه به برسم امسال...» 🔹 عینک شک روی چشمانم نشست:«نه بار؟ چه آدم‌هایی که آرزو دارن فقط یه بار را ببینند» 🔸 آخرین روز سفر، جایی نزدیک کربلا جلوی موکبی که صاحبش داد می‌زد:«شربت شهادت، » ایستادیم. با هم جلو رفتیم تا شربت برداریم و مردی گفت:«خانم موسوی... خودتون هستید؟» 🔹 پیرزن لبخندمحجوبانه‌ای زد، سر به زیر انداخت و احوال‌پرسی کرد. برای ماندن وقت نبود، اما کک به جانم افتاده بود، پس به بهانه‌ای دوباره به برگشتم و از مرد شنیدم:«خانم موسوی مادر شهیده. پیکر پسرش هنوز برنگشته. عاشق امام حسینه. امسال النگوش رو فروخت و با پولش سه تا از خانم‌های محله رو راهی کرد.» 🔸 پر گرفتم سمتِ خانم موسوی. ایستاده بود گوشه‌ی طریق، چشم می‌چرخاند دنبالم. خواستم بغلش کنم، نتوانستم. با دیدنم لبخند زد. عکس کوچکی از میان جیبش بیرون کشید. عکس را گذاشت کف دستم. بود؛ پسری نوجوان با چشم‌هایی ریز درست عین خانم موسوی. زیر عکس نوشته بود:«حسینم فدای حسینِ زهرا! » 🔰 رهبر معظم انقلاب: « این حرکت عظیم میلیونی بین نجف و کربلا را، بین نجف و امام حسین را مشاهده میکنید؟ این شور و شوق را میبینید؟ این حرکت آن‌وقتی که لازم باشد با خطر همراه بشود‌، باز هم این شور و شوق در ملّت ما، در مردم ما، در جوانهای ما وجود دارد؛ این را باید نگه ‌داشت، این آن چیزی است که ضامن بقای این کشور است.» ۲۶/۰۸/۱۳۹۵ @rahbari_plus