تقریباً سه ماه از حادثهی سیزدهم دی گذشته بود، درست در آستانهی تحویل سال، عزم سفر به کرمان کردیم.
با خودم گفتم اگر قرار است ادای دینی باشد، باید قدمبهقدم پیمود؛ مسیر شهدا را، پیاده.
گفتند راه طولانیست، ممکن است به لحظهی تحویل سال نرسی.
شاید آنقدر در خاطرهی آن روز و نام آنها غرق بودم که زمان، معنا و اندازهاش را از دست داده بود.
نزدیک پل...
همان نقطهای که هنوز جای زخم آن روز، روی پیادهرو مانده بود.
بگذارید از جزئیاتش بگذرم...
بعد از مسافتی که نمیدانم چقدر بود، به مزار شهدا رسیدم. آنچه دیدم، چیزی نبود که دل به آسانی تاب بیاورد. بهار آمده بود؟ ولی کرمان که بوی عید نمیداد!
پدری را دیدم که در لحظهی تحویل سال، تنها ایستاده و خیرهست به قاب عکسِ روی مزار همسر و فرزندانش.
آن لحظه، عطر بهار و دود عود و سنبل و سبزه، جایشان را به حسرت «بابا» گفتنِ ریحانه کوچولو و عیدی خواستنش از بابا را داده بودند..
تصورش هم جگر را میسوزاند!
کمی آن طرفتر، مادری و خواهری ساعت ها پیش از تحویل سال بر مزارِ طفل کوچک خانواده نشسته، اشک گونه هایشان را به رسم تبریک سال نو میبوسد.
نه، این بوی عود نیست، بوی سوختن رؤیاییست که قرار بود قد بکشند، بوی ترکشی که به پهلوی دختر روسریآبیِ دهههشتادی نشست و جوانیاش را ناتمام گذاشت.
بوی قلب شکسته و سوختهی مادری صبور است که شال عزا را بر دوش انداخته، خم شده و مزار پسر هشتسالهاش را دقت و وسواس پاک میکند. انگار که پیشانی کودک خوابیدهاش را نوازش کند.
گاهی با خودم میگویم:
سالی که نکوست، از بهارش پیداست...
اما بهاری که با این همه داغ آغاز شود، چه میشود؟
هر صحنه، ضربهای بود بر قلبم.
چه رسد به اینکه همه را با هم ببینی؛
در یک قاب،
در یک شهر،
در لحظهی تحویل سال.
کاش هیچوقت آن روز را نمیدیدم.
کاش بعضی تصویرها اینقدر در ذهنم ماندگار نبودند...
- یاء میم
رهرو
تقریباً سه ماه از حادثهی سیزدهم دی گذشته بود، درست در آستانهی تحویل سال، عزم سفر به کرمان کردیم. ب
انقدر یادآوری اون صحنهها سخته که جرأت ندارم مجدد متنی که نوشتم بخونم ..
ولی امسال روز تولد فائزه ، ولادت امام باقر بود [ به یک روایت ] فردا ، سالگرد شهادتش هم ولادت امام باقره :)
چرا حاج قاسم برای ما اینقدر جذابه؟
چون حاج قاسم بین ارتباط خشک و اداری با خدا و تعامل عاشقانه با او ، راه دوم رو انتخاب کرد و به درستی فهمید، بهترین راه، بلکه تنها راه رسیدن به سعادت و کمال، عشقبازی با یگانه حقیقت هستی، یعنی خداوند متعال است :)
- شرحدلبری 📚
بغلش کردم... سرم به سینش فشرد و اشک ریخت .. زمزمه میکرد پارسال این ساعت هنوز خبر شهادتش بهم نداده بودن!
ساعت ۳ بود که خبرش دادن .. (:
آخ فائزه ..
رهرو
بغلش کردم... سرم به سینش فشرد و اشک ریخت .. زمزمه میکرد پارسال این ساعت هنوز خبر شهادتش بهم نداده بو
هنوز بوی بغلشون احساس میکنم ..
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه تسبیح بردارید و ۱۰۰ تا ذکر لا اله الا الله بگید (:
هم برای شروع ماه رجب و هم برای فائزه ❤️🩹
رهرو
اینجا شهیدی ، شهید دیگر را زیارت میکند .. - بامداد ۱۵ دی ۱۴۰۲ :)
رفیق خوب اونه که باهات گلوله بخوره و الی کافه رو که همه میان....