eitaa logo
رهرو
497 دنبال‌کننده
344 عکس
170 ویدیو
8 فایل
‌ ‌صاحب نطقیم اما چو قلم لالیم ما. ‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ بله بله ماهی ۱۰۰ میلیون میدن ✨ صداش درنیارید ولی به اونایی که بچه خوبی هستن اشانتیون یه ویلا تو ترکیه هم میدن... بازم تأکید میکنم محرمانه‌ست و اگر بچه خوبی باشید ویلا میدن.. همینجوری نمیدن! - شوخی می‌کنم، لحنم به دل نگیرید 🤍
هدایت شده از تأملات | تولايى
«چشم بستم تا هجوم اشک را مخفی کنم چشم وا کردم بیاموزم کمی از دین تو با خودم می‌گویم از این دو چه چیزی برتر است؟ خونِ بر عمامه یا عمامۀ خونین تو؟ می‌رود از سینه‌ات رنج تمام سال‌ها آن زمانی که می‌آید عشق بر بالین تو» ✍سیده فرشته حسینی @m_a_tavallaie
حاضرم تموم زندگیم بدم اما یه بار دیگه، شده برای چند ثانیه خدا پرتم کنه وسط کوچه پس کوچه های نجف :) اون لحظه‌ای که بدون هیچ گوشی و وسایلی بی‌خبر و با اضطراب راه افتادم سمت حرم.... کوچه‌هارو بدون اینکه بدونم از چه سمتی باید برم، طی کردم تا اینکه گنبد طلایی رنگش جلوی چشمام نقش بست! وسط صحنش نشستم و با تموم وجودم اشک ریختم و هرچی که تا الان بهم گذشته بود براش تعریف کردم.... خلاصه که حاضرم تموم زندگیم بدم اما تو این شرایط، فقط یک بار دیگه اون بغل، اون طعم شیرین رو کنار صحن باباعلی حس کنم 💔✨
قبلاً مردم لبنان و کشورای دیگه با حسرت به حضور مردم ایران نگاه می‌کردن، مثل حضورمون تو تشیع پیکر حاج قاسم! و اما امروز این حس برعکس شده.... اینبار ما با حسرت به تصاویر بیروت نگاه می‌کنیم و اونها جای ما قدم برمی‌دارن...
قبلاً تلوزیون باز می‌کردیم سخنرانیشون ببینیم و اما امروز‌.‌‌‌‌‌....
وقتی امام خمینی سال ۴۲ گفت سربازان من در گهواره هستند، حاج قاسم ۷، سید حسن ۳ و یحیی سنوار ۲ سال داشت :)
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش صادقانه مردم لبنان به جنگنده‌های اسرائیلی : داداش یه دقیقه وایسا از دکل بیام پایین ببینم چی زرت و پرت کردی 😂
نوشته، بعد از ۲۳ سال، امشب همه می‌دانند سید عزیزمان کجاست💔 :)
و من مُرده ای را دیدم که با خود زمزمه می‌کرد، درست است گور سخت و سرد و تاریک است اما، نرم‌تر و روشن‌تر و حتی گرم تر از این دنیا و دلِ برخی از آدم هاست!
رهرو
و من مُرده ای را دیدم که با خود زمزمه می‌کرد، درست است گور سخت و سرد و تاریک است اما، نرم‌تر و روشن‌
‌ بزارید ذهنتون آماده کنم تا حرف این آدم مُرده رو براتون مثل یک سکانس بازی کنه‌...! فرض کنید فردی که مدت‌هاست از مرگش گذشته و جز چند تکه استخوان پوسیده، چیزی ازش باقی نمونده‌، از گور بلند میشه و قصد داره توی شهر قدم بزنه! اما به قدری راه رفتن رو فراموش کرده و ضعف در خودش احساس میکنه و سو چشماش به دلیل عادت نداشتن به نور خورشید کم شدن که قدم هاش کج و کوله و گاهیم آهسته تر از حد ممکن میشن. به دیواری تکیه میزنه و با دیدن عابران تلنگری میخوره و به یاد میاره که اینجا دنیاست، سیاره رنج‌ها..! رغبتش برای ادامه دادن مسیر از دست میده، دستی زیر گلو کشیده و با خنده‌ای تلخ از خودش میپرسه، چه حس غریبی! اون زمانا که زنده بودیم بهش چی می‌گفتیم؟ آهان بغض! به دنبال راه برگشتی می‌گرده تا شاید با آغوش گرفتن خاک کمی تسکین پیدا کنه، همون خاکی که قبل از مرگ با شنیدنش لرزه به تنش می‌افتاد و اما حالا.... درحالی که سعی داره به سمت گور قدم برداره با خودش زمزمه میکنه، شاید گور سخت و سرد و تاریک باشد، اما، نرم و روشن و حتی گرم تر از این دنیا و دلِ برخی از آدم هاست...