و من مُرده ای را دیدم که با خود زمزمه میکرد، درست است گور سخت و سرد و تاریک است اما، نرمتر و روشنتر و حتی گرم تر از این دنیا و دلِ برخی از آدم هاست!
رهرو
و من مُرده ای را دیدم که با خود زمزمه میکرد، درست است گور سخت و سرد و تاریک است اما، نرمتر و روشن
بزارید ذهنتون آماده کنم تا حرف این آدم مُرده رو براتون مثل یک سکانس بازی کنه...!
فرض کنید فردی که مدتهاست از مرگش گذشته و جز چند تکه استخوان پوسیده، چیزی ازش باقی نمونده، از گور بلند میشه و قصد داره توی شهر قدم بزنه!
اما به قدری راه رفتن رو فراموش کرده و ضعف در خودش احساس میکنه و سو چشماش به دلیل عادت نداشتن به نور خورشید کم شدن که قدم هاش کج و کوله و گاهیم آهسته تر از حد ممکن میشن.
به دیواری تکیه میزنه و با دیدن عابران تلنگری میخوره و به یاد میاره که اینجا دنیاست، سیاره رنجها..!
رغبتش برای ادامه دادن مسیر از دست میده، دستی زیر گلو کشیده و با خندهای تلخ از خودش میپرسه، چه حس غریبی! اون زمانا که زنده بودیم بهش چی میگفتیم؟ آهان بغض!
به دنبال راه برگشتی میگرده تا شاید با آغوش گرفتن خاک کمی تسکین پیدا کنه، همون خاکی که قبل از مرگ با شنیدنش لرزه به تنش میافتاد و اما حالا....
درحالی که سعی داره به سمت گور قدم برداره با خودش زمزمه میکنه، شاید گور سخت و سرد و تاریک باشد، اما، نرم و روشن و حتی گرم تر از این دنیا و دلِ برخی از آدم هاست...
رهرو
بزارید ذهنتون آماده کنم تا حرف این آدم مُرده رو براتون مثل یک سکانس بازی کنه...! فرض کنید فردی ک
به هوش مصنوعی متنم دادم... چیزی که تحویلم داد!
حقیقتاً حالا که بیشتر دقت میکنم همون بهتر که برگشتی تو قبر گرم و نرمت! ما آدما لیاقتت نداشتیم 😂
رهرو
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد 💜✨ الحمدلله :)
تمام حجم قفس را شناختیم بس است!
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم...