تو وضعیتی که بالا سرمون جنگنده بندری میرقصه، کتاب فروشی که ازش مجازی خرید کرده بودم پیام داده، میگه فلان کتاب بهت فروختم ۴۰۰ تومن قیمتش دوبرابر بوده من اشتباه فروختم!!! پول بیشتر بده تا برات ارسالش کنم و الی نمیفرستم :/
نشستم دقیقاً وسط چهارچوب اتاق و همراه با پتو و تنقلات کتاب میخونم، ولی تا صدای انفجار میاد میدوام سمت پنجره. مرزهای ایمنی رد کردم!
میرن خیابون شعار اتحاد میدن؛ میرسن خونه به جبههی خودی میتوپن و فوحش میدن..... قبول باشه!
حس میکنم نشستن ببینن من کِی میرسم خونه و در کمال سکوت و آرامش شروع میکنم به کتاب خوندن، بعد شروع کنن به زدن:/
تا صفحه باز میکنم.... زااااپ!
عابر در جست و جوی پاره های یک رؤیا ذهن فرسوده اش میکاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشست و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپیده صبح بیدار مینشینند، ستایشگران بیداری نیستند.
ساعت ۸ شب، به سمت تجمع......
- چیزی جا نموند؟ پرچم برداشتید؟
آقا چی؟ آقا هست؟ (اشاره به تابلو عکس)
+ آقا هست.... آقا از این به بعد، همیشه هست:)