✨ #پندانـــــــهـــ
✅ﻫﺮﮔﺰ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﺸﮑﻦ
#ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ
#ﻗﻮﻝ
#ﺭﺍﺑﻄﻪ
#ﻭﻗﻠﺐ
ﺯﯾﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻨﺪ
ﺻﺪﺍ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...
@ranggarang
-
اگرخواستیدخودتانرا"محک"بزنید...
بہ"نمازصبحتان"نگاھڪنید!"
ازمیزان"سنگینے"و
"سخت بودن"نمازصبحمۍتوانفهمید
چقدر"شیطان"سوارومسلطبرانساناست!-
@ranggarang
#جلوی_بلا_را_خودمان_باید_بگیریم
🍃ما باید در حال رخاء [آسایش]، حالت ابتهال و تضرع و توسل داشته و ملتجی و شاکر باشیم، تا در حال شدت و گرفتاری به فریاد ما برسند؛ وگرنه همان بلا و گرفتاری به سراغ ما می آید.
@ranggarang
🍂داستــــانهـــای
پنـــــدآمــــــوز🍃🍂
✍موضوع؛
💠) ابوراجح حلی و امام زمان (عج)
ابوراحج از شیعیان مخلص شهر محله سرپرست یکی از حمام های عمومی آن شهر بود، بدین جهت، بسیاری از مردم او را می شناختند.
در آن زمان، فرماندار حله شخصی ناصبی به نام مرجان صغیر بود. به او گزارش دادند که ابوراجح حلی از بعضی اصحاب منافق رسول خدا (ص) بدگویی می کند. فرماندار دستور داد او را آوردند.
آن قدر زدند که تمام بدنش مجروح گشت و دندان های پیشین ریخت! همچنین زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوز سوراخ کردند و بینی اش را نیز بریدند و او را با وضع بسیار دلخراشی به عده ای از اوباش سپردند. آنها ریسمان برگردن او کرده و در کوچه و خیابان های شهر حله می گرداندند! و مردم هم از هر طرف هجوم آورده او را می زدند. به طوری که تمام بدنش مجروح شد، و به قدری از بدنش خون رفت و که دیگر نمی توانست حرکت کند و روی زمین افتاد، نزدیک بود جان تسلیم کند.
جریان را به فرماندار اطلاع دادند. وی تصمیم گرفت او را بکشد، ولی جمعی از حاضران گفتند:
- او پیرمرد فرتوتی است و به اندازه کافی مجازات شده و خواه ناخواه به زودی می میرد، شما از کشتن او صرف نظر کنید و خون او را به گردن نگیرید!
به خاطر اصرار زیاد مردم - در حالی که صورت و زبان ابوراجح به سختی ورم کرده بود - فرماندار او را آزار کرد. خویشان او آمدند و نیمه جان وی را به خانه بردند و کسی شک نداشت که او خواهد مرد.
اما فردای همان روز، مردم با کمال تعجب دیدند که او ایستاده نماز می خواند و از هر لحاظ سالم است و دندان هایش در جای خود قرار گرفته، و زخم های بدنش خوب نشده و هیچ گونه اثری از آن همه زخم نیست! و با تعجب از او پرسیدند:
- چطور شد که این گونه نجات یافتی و گویی اصلاً تو را کتک نزدند؟!
ابوراجح گفت:
- من وقتی که در بستر مرگ افتادم، حتی با زبان نتوانستم دعا و تقاضای کمک از مولایم حضرت ولی عصر(عج) نمایم؛ لذا تنها در قلبم متوسل به آن حضرت شدم و از آن حضرت درخواست عنایت کردم.
وقتی که شب کاملاً تاریک شد، ناگاه! خانه ام نورانی گشت! در همان لحظه، چشمم به جمال مولایم امام زمان (عج) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود:
- برخیز و برای تأمین معاش خانواده ات بیرون برو و کار کن! خداوند تو را شفا داد!
اکنون می بینید که سلامتی کامل خود را باز یافته ام.
خبر سلامتی و دگرگونی شگفت انگیز حال او - از پیرمردی ضعیف و لاغر به فردی سالم و قوی - همه جا پیچید و همگان فهمیدند.
فرماندار حله به مأمورینش دستور داد ابوراجح را نزد وی حاضر کنند. ناگاه! فرماندار مشاهده نمود، قیافه ابوراجح عوض شده و کوچکترین اثری از آنهمه زخم ها در صورت و بدنش دیده نمی شود! ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز قابل مقایسه نیست!
رعب و وحشتی تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آن چنان تحت تأثیر قرار گرفت که از آن پس، رفتارش با مردم حله (که اکثراً شیعه بودند) عوض شد. او قبل از این جریان، وقتی که در حله به جایگاه معروف به مقام امام (عج) می آمد، به طور مسخره آمیزی پشت به قبله می نشست تا به آن مکان شریف توهین کرده باش؛ ولی بعد از این جریان، به آن مکان مقدس می آمد و با دو زانوی ادب، در آنجا رو به قبله می نشست و به مردم حله احترام می گذاشت. لغزش های ایشان را نادیده می گرفت و به نیکوکاران نیکی می کرد. ولی این کارها سودی به حال او نبخشید، پس از مدت کوتاهی در گذشت.
📚✍بحارالانوار جلد۱
@ranggarang
💢 آیت الله جوادی :
🔸 عارف جهنم و بهشت را در همین دنیا می بیند . انسان وقتی گناه میکند ، در همین حال می سوزد ؛ ولی ما چون مست دنیا هستیم ، متوجه سوختن نمی شویم .
@ranggarang
روزی که صدام توسط خلبانان ایرانی تحقیر شد!
صدام حسین برای تحقیر خلبانان ارتش ایران در تلویزیون عراق اعلام کرد به هر جوجه کلاغ ایرانی که بتواند به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد
تنها 150 دقیقه پس از مصاحبه ی صدام شهید عباس دوران، شهید علیرضا یاسینی و سرهنگ کیومرث حیدریان نیروگاه بصره را بمباران کردند.
@ranggarang
🔴جایگاه بعد از مرگ کسانی که خودکشی می کنند کجاست؟
✳️ آنچه که از روایات برداشت می شود این است که فردی که به دست خود رشته حیاتش را پاره می کند و دار زندگی را وداع می گوید
جهنمی🔥 بوده و در آن جاودان خواهد بود.
💥چون حقیقت آن است که خودکشی کننده ، اگر چه اسماً شیعه باشد ، رسما شیعه نیست.
🍀چون طبق روایات ، شیعه محال است خودکشی کند.
🔴لذا شخص ابتدا از محبّت اهل بیت (علیه السلام) بیرون می رود و آنگاه خودکشی می کند.
🔵خودکشی علاوه بر اینکه گناه است، نشانگر این است که شخصی که خودکشی می کند، از رحمت الهی مایوس شده است و دیگر امیدی به خداوند ندارد!!
🌟 این مسئله بسیار مهم است که ما باید همواره به خداوند ایمان داشته باشیم وبه کمکهایش امیدوار:
🌹آيا خدا برای نگهداری بنده اش کافی نيست؟!
✳️ابوسعید خدری می گوید: ما در جنگها به صورت کاروانهای نوزده نفری بیرون می رفتیم و کارها را در میان خود تقسیم می کردیم .
⚡️اتفاقا در کاروان ما مردی بودکه کار سه نفر را انجام می داد؛ هم هیزم جمع می کرد، هم آب می آورد و هم غذا پخت می کرد.
❄️ این موضوع، به عرض پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید. حضرت فرمودند: او اهل دوزخ 🔥است.»
❗️ما تعجب کردیم. وقتی که با دشمن روبرو شدیم و به جنگ پرداختیم، آن مرد مجروح شد، تیری برداشت و خودش را با آن کشت.
🔰اینجوری شد که فقط بخاطر خودکشی آن همه ثواب محو شد و او اهل دوزخ گردید...🔥
منابع:
📗لخرائج والجوارح، قطب الدین راوندی (م 573 ه)، الطبعة الاولی، مؤسسة الامام المهدی (عج)، 149 ه، ج1، ص61، ح104
📒فروع کافی ج 7 ص45
@ranggarang
#کوروش
«روز کوروش»
#قسمت_دهم 🎬:
کوروش کبیر جلو رفت و پیش چشمش، مردی به سجده رفته بود و اینچنین میگفت: بار پروردگارا، سپاس و ستایش مخصوص توست که آفریدگار زمین و آسمانی، آفریدگار بندگانی، هموکه مهربان است بر بندگان ،مهربان تر از مادر و حاضر و ناظر در همهٔ مکان هاست، خوب است و عاشق خوبی هاست و میبیند آنچه را که نادیدنیست و می شنود آنچه که ناگفتنی ست..
کوروش غرق حرفهای مرد شده بود، با تعجب به سمت کاهن اعظم برگشت و گفت: این مرد کیست و این سخنان زیبا را نثار چه کسی می کند؟!
کاهن اعظم از پادشاه اجازه گرفت و داخل اتاق شد، با پنجه پا به پهلوی مرد زد و گفت: بلند شو دانیال، بر خیز خودت به پادشاه بگو چرا از فرمان شاه شاهان سر بر تافتی و بر خدای نادیده سجده می کنی؟
دانیال سر از سجده برداشت، به پشت سر نگاه کرد و با دیدن شخصی که به نظر می رسید پادشاه باشد از جا برخواست.
کوروش کبیر نگاهش با نگاه دانیال گره خورد، انگار مهربانی تمام دنیا در این نگاه ریخته شده بود، قلب کوروش به تپیدن افتاد و دوست داشت دانیال را سخت در آغوش بگیرد و راز این نگاه مهربان را جویا شود که سکوت اتاق با صدای زمخت کاهن اعظم شکست: آهای دانیال! مگر به تو نیستم؟!
دانیال چیزی نگفت و کاهن رو به کوروش کبیر گفت: پادشاها! با چشم خویش دیدید که این پیرمرد چگونه از فرمان حکومتی سرباز زده؟!
کوروش نگاهی به کاهن و نگاهی به دانیال نمود و با لحنی ملایم رو به دانیال گفت: تو که هستی و با چه کسی اینگونه راز و نیاز می کردی؟!
دانیال لبخند کمرنگی زد و گفت: به سرای حقیرانهٔ من خوش آمدید، نامم دانیال است و پیامبر خدایم و آنچه که دیدی و شنیدی، عبادتی ست بر درگاه پروردگارم، خداوندی که کل هستی از وجود او نشأت می گیرد،خدایی که دیده نمی شود اما بر همه چیز اشراف دارد..
کوروش سری تکان داد و گفت: چه سخنان زیبا و حکیمانه ای، خدای تو به اهورا مزدای ما شباهت دارد..
کاهن که میدید هم اینک تمام نقشه هایشان نقش بر آب می شود، صدایش را بالا آورد و گفت: جناب پادشاه، توجه فرمایید که دانیال اینک مجرم است، مراقب باشید که کلامش انسان را افسون می کند، تا جادوی کلامش بر شما اثر نگذاشته او را بکشید تا درس عبرتی شود برای دیگران و کسی جرأت نکند خلاف فرمان شاه عمل کند.
کوروش نفسش را آرام بیرون داد و گفت: به قصر میرویم، کاهنان و دانیال پیامبر هم به آنجا بیایند
آنجا برایش حکمی در خور، صادر می کنیم.
کوروش ذهنش درگیر بود و قلبش درگیرتر، قلبش درگیر مهر و عطوفتی شده بود که در یک نگاه نسبت به دانیال پیدا کرده بود و ذهنش درگیر بود که چه مجازاتی برای دانیال وضع کند که نه کاهنان اعتراض کنند و نه آسیبی به دانیال برسد.
ادامه دارد..
📝به قلم: ط_حسینی
@ranggarang