❣#سلام_امام_زمانم ❣
السَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ ... ✋
🌱سلام بر تو ای یادگار بهانه خلقت ، ای امیدِ مادر ...
سلام بر تو و بر روزی که دولت زهراییات جهان را منور خواهد ساخت ...
🌱مولای من !
کعبه زیباست به شرطی که تو در کعبه درآیی
به حرم تکیه نهی ، روی به عالم بنمایی
خواستم تا که دعایی بکنم بهر ظهورت
چه دعایی بکنم یوسف زهرا ، تو دعایی ...
اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْ🤲
#امام_زمان(عج)♥️
@ranggarang
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر صبح طلوع چشمانت سلام آقای مهربونی ها💔
🔹دلمان به مستحبی خوش است،که جوابش واجب است:
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج_
@ranggarang
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام والمسلمین رفیعی:
🎥ظلم به همسر
#رفیعی
@ranggarang
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 بخشیدن هفتاد هزار گناه در مقابل بخشیدن یک خطای همسر
🔴 #حجتالاسلام_کرمی
@ranggarang
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 #درس_اخـــلاق
💥استاد عالی
💥حواسمون به این یه لحظههای زندگیمون باشه!
@ranggarang
درمسیرخدا
داستان حتمابخونید😭😭😭😭
پسر به مادرش گفت با این قیافه ترسناکت چرا اومدی مدرسه؟
مادر گفت غذاتو نبرده بودی نمیخواستم گرسنه بمونی..پسر گفتای کاش نمیومدی که باعث خجالت و شرمندگی من نشی...
همیشه از چهره مادرش بایک چشم خجالت میکشید...
چنسال بعد پسر در 1 شهر دیگه دانشگاه قبول شد و همونجا کار پیدا کرد و ازدواج کردو بچه دار شد. خبر به گوش مادر رسید.
مادر گفت بیا تا عروس و نوه هامو ببینم.اما پسر میترسید زن و بچش از دیدن پیرزن یه چشم بترسند.
چنسال بعد به پسر خبر دادن که مادرت مرده.. وقتی رسید مادر رو دفن کرده بودن و فقط 1 یادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود:پسر عزیزم وقتی 6 سالت بود تو 1 تصادف 1 چشمتو از دست دادی..اون موقع من 26 سالم بود در اوج زیبایی بودم و بعنوان 1 مادر نمیتونستم ببینم پسرم 1 چشمشو از دست داده. واسه همین 1 چشممو به پاره تنم دادم.تا مبادا بعدا با ناراحتی زندگی کنی پسرم...مواظب چشم مادرت باش ...
اشک تو چشمهای پسر جمع شد...ولی چه دیر.....
@ranggarang
خدایا !!!
مرا قلبی ده که سراسر آن را وجودت فراگرفته باشد چنان خون در رگم جاری باش که مکانی برای ناامیدی نماند تو برایم امید محضی هر نفسی که میکشم و در انتظار نفس بعدی میمانم یعنی به تو امید دارم.
@ranggarang
خیلی خیلی زیباست👌
✍شخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای به پایم بپوشانید، مےخواهم در قبر در پایم باشد. وقتی که پدرش فوت کرد و جسدش را روی تخته شست و شوی گذاشتند تا غسل بدهند، پسر وصیت پدر خود را به عالِم اظهار کرد، ولی عالِم ممانعت کرد و گفت: طبق اساس دین ما ، هیچ میت را به جز کفن چیزی دیگری پوشانیده نمی شود!
ولی پسر بسیار اصرار ورزید تا وصیت پدرش را بجای آورند، سرانجام تمام علمای شهر یکجا شدند و روی این موضوع مشورت کردند، که به مناقشه انجامید.... در این مجلس بحث ادامه داشت که ناگهان شخصی وارد مجلس شد و نامه پدر را به دست پسر داد، پسر نامه را باز کرد، معلوم شد که نامه (وصیت نامه) پدرش است و به صدای بلند خواند:
«پسرم! مےبینی با وجود این همه ثروت و دارایی و باغ و ماشین و این همه امکانات و کارخانه حتی اجازه نیست یک جوراب کهنه را با خود ببرم. یک روز مرگ به سراغ تو نیز خواهد آمد، هوشیار باش، به تو هم اجازه یک کفن بیشتر نخواهند داد. پس کوشش کن از دارایی که برایت گذاشته ام استفاده کنی و در راه نیک و خیر به مصرف برسانی و دست افتادگان را بگیری، زیرا یگانه چیزی که با خود به قبر خواهی برد←《همان اعمالت است.》
#دنیا #یادمرگ
@ranggarang