درد عشقي کشيده ام که مپرس
زهر هجري چشيده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيده ام که مپرس
آن چنان در هواي خاک درش
مي رود آب ديده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده ام که مپرس
سوي من لب چه مي گزي که مگوي
لب لعلي گزيده ام که مپرس
بي تو در کلبه گدايي خويش
رنج هايي کشيده ام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده ام که مپرس
#حافظ🌹
@ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕من جوانیم رو گم کردم
@ranggarang
*گویند سالیان قبل مردی در شهر مسجدسلیمان بود که به او "بهزاد گرجیان" میگفتند.*
*او شیرینعقل بود و گاهی سخنان حکیمانهی عجیبی میگفت.*
*روزی از او پرسیدند : «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی بخریم.» گرجیان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی بخر بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!»*
*پدرم نقل میکرد، در سال ۱۳۴۵ برای آزمون استخدامی معلمی از مسجدسلیمان قصد سفر به ایذه را داشتم.*
*ساعت ده صبح گاراژ گیتیِ مسجدسلیمان رفتم و بلیط گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم گرجیان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود میکند. یک اسکناس پنج تومانی نیت کردم به او بدهم. او از کسی بدون دلیل پول نمیگرفت. باید دنبال دلیلی میگشتم تا این پول را از من بگیرد.*
*گفتم: «گرجیان، این پنج تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.»*
*گرجیان پرسید: «الان ساعت چند است؟»*
*گفتم: «نزدیک ده»*
*گفت: «ببر نیازی نیست!»*
*خیلی تعجب کردم که این سؤال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟*
*پرسیدم: «گرجیان، مگر ناهار دعوتی؟»*
*گفت: «نه! من پول ناهارم را نزدیک ظهر میگیرم. الان تازه صبحانه خوردهام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم میکنم یا خرج کرده و ناهار گرسنه میمانم. من بارها خودم را آزمودهام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر میدهد!»*
*واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و گرجیان را پیدا کردم.*
*پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟»*
*گفت: «بعد از اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن کردم مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد...»*
*گرجیان دیوانه، برای پول ناهارش نمیترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده میترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع کردن مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.*
*از آنچه که داری، فقط آنچه که میخوری مال توست، سرنوشتِ بقیهی اموالِ تو، معلوم نیست.*
*فقط بدان خدای امروز تو خدای فردای تو هم هست*🌷
@ranggarang
1_3429953081.mp3
3.23M
#محمداصفھانۍ
محمّـد(ص)..🍃
@ranggarang
شاخشمشاد_۲۰۲۳_۰۱_۲۴_۱۰_۵۲_۳۲_۳۳۰.mp3
4.74M
#علیرضاافتخارے
اۍگلِنازِمن...
@ranggarang
شاهزاده ای در خدمت
قسمت چهارم🎬:
شاهزاده خانم ،به حکم ملکه مانند یک زندانی در اتاقی بزرگ با دیوارهای بلند و مملو از کتاب و صندوق و ...غرق خواندن کتاب بود.
مأموری پشت درب مدام در حال نگهبانی بود و هیچکس حق ورود و خروج به آنجا را نداشت و تنها کسی که اجازه داشت ،وارد آنجا شود ، آمیشا خدمتکار مخصوص شاهزاده خانم بود.
همانطور که محو کتاب شده بود ، هیاهویی از بیرون اتاق ،توجه دخترک را به خود جلب کرد ، برای او که عمری در قصر بسر برده بود ، این غوغا و سر وصدا عجیب می نمود.
دخترک کتاب را بهم آورد ،از جا بلند شد و نزدیک درب چوبی و بلند اتاق شد ،
همانطور که تقه ای به درب میزد گفت : نگهبان...نگهبان....این سر و صداها چیست که بر هوا شده؟
اما جوابی نشنید و دوباره با کف دست و محکم تر از قبل ،بر درب زد ، اما کسی جوابش نداد و چون درب از پشت قفل شده بود ، امکان بیرون رفتن نبود.
دخترک دلنگران تر از قبل شروع به قدم زدن نمود....طول اتاق را که مانند سالنی وسیع اما نیمه تاریک بود ،چندین بار طی کرد و گاهی می ایستاد و نگاهی به پنجره بالای سرش که با فاصله ای زیاد از زمین ،تعبیه شده بود میکرد و با خود می گفت : کاش می توانستم لااقل از پنجره بیرون را ببینم .....وای آمیشا تو دیگر کجا غیبت زده؟ فکر کردم رفتی صبحانه بیاوری ،اما انگار تو هم.......
در این هنگام ، صدای جیغ و داد بیرون لحظه به لحظه بیشتر میشد، ناگهان صدای ریز آمیشا که بر درب می کوبید بلند شد: بانوی من.....شاهزاده خانم....
دخترک فوری خود را به پشت درب رسانید و همانطور که از درز درب سعی می کرد چیزی ببیند که نمی دید گفت : آمیشا، کجا رفته بودی؟ این نگهبان چرا سرجایش نیست ؟ این....این سروصداها چیست که گوش فلک را کر کرده؟
آمیشا نفس نفس زنان گفت : بانوی من....به ....به قصر حمله شده....همهٔ سربازان یا کشته شده اند و یا گریخته اند....همه جا در آتش می سوزد...
حتی اقامتگاه ملکه و پادشاه را نیز آتش فرا گرفته....مهاجمان همهٔ آنانی که زنده مانده اند را از دم اسیر کرده اند ،باید زودتر از قصر خارج شویم.
دخترک هراسان گفت : پدر و مادرم...خانواده ام....خبری از آنان نداری؟
این....این درب که قفل است...
آمیشا هق هقش بلند شد وگفت : نمی دانم....نمی دانم چه بر سر ملکه و شاه آمده ، اما چون این اتاق کمی پرت و دورتر از بقیهٔ ساختمان های قصر است ، سربازان دشمن ،هنوز به اینجا نیامده اند، صبر کنید ببینم ، اهرمی ،چیزی پیدا میکنم تا با آن قفل درب را بشکنم...
دخترک همانطور که می گفت :بجنب آمیشا...زود باش.... به طرف وسائلش رفت و پودری را که مدتها برای درست کردنش وقت گذاشته بود را در کیسه ای ریخت و سر آن را بهم آورد ، کیسه را به بندی نمود و بر گردنش آویزان نمود و سپس از بین آنهمه طلا و جواهری که درون صندوق های اطرافش بود به طرف کتابها رفت و چند کتاب را که بیشتر دوست میداشت ، برداشت تا اگر موفق به فرار شد ، همراه خود ببرد....
ادامه دارد.....
🖍به قلم :ط_حسینی
@ranggarang
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خطرناکترین نوع حقالناس...!!!
(هر کلیپی رو هر جا دیدیم سریع ده جا نفرستیم!)
☘استاد محمدی
@ranggarang
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☑️ حدیث امیرالمومنین علیهالسلام:
حرص در کسب روزی
@ranggarang
18.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰غرامت ۱۸۰ هزار دلاری به هریک از جان باختگان هواپیمای اوکراینی
بعداز ۵سال دادگاه عالی کانادا، شرکت هوایی اوکراینی را مقصر اصلی سرنگونی هواپیما دانست و اجبار به پرداخت غرامت کرد.
کلیپ رو ببینیم.
چقدر دلمان سوخت برای سردار حاجی زاده که با مردانگیاش آن روز تمام مسئولیت این حادثه تلخ را برعهده گرفت، آبروی خودش را با خدا معامله کرد و خود را آماج تهمت و تخریبها قرار داد!
نگذاریم این خبر فوقمهم در لابلای هیاهوی این روزها گم و بایکوت شود
اگر انروز سردار حاجی زاده و سپاه را مقصر میدانستند و طعنه و کنایه میزدند، جار میزدند اکنون با انصاف باشند و با اعلام مقصر اصلی، جبران کنند.
@ranggarang