eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.7هزار دنبال‌کننده
18.2هزار عکس
15.1هزار ویدیو
67 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی از امام زمان(عجّ) 🎤 "الّلهُــــــمَّ‌عَجِّــــــل‌لِوَلِیِّکَـــــ‌ الْفَـــــــــرَجْ" تعجیل‌درفرج‌آقاامام‌زمان‌‌صلوات 🌱 التماس دعا @ranggarang
🌹پیامبر اکرم : ▫️شجاع ترین مردم، کسی است که بر هوس خود چیره آید . @ranggarang
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 آیت الله مجتهدی تهرانی رحمة الله علیه 💢عواقب سخن چینی... 🔸کوتاه و شنیدنی @ranggarang
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 پسری که سال ۱۴۰۱ عمامه پرونی میکرده و بعد متحول میشه / خانواده‌ام میگن نمازت تو این خونه حرومه اللّهُمَّ بارِک لِمَولانا صاحبِ الزَّمان 🤲 🌺 «اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج» 🌺 @ranggarang
با سکوت به سمت هدفت حرکت کن هیچ شیری با غرش به طعمش حمله نمیکنه @ranggarang
بیشتر سوء تفاهم ها از حرف های خاله زنڪی آغاز میشود‌... ریشه تمام این حرف ها حسادت پنهان است ..‌ این دوره زمونه باید ؛ حواست باشه با ڪی درد و دل میڪنی آدمهای ڪمی هستند ڪه حرفاتو گوش میدن و مهم هستی براشون، بقیه فقط میخوان یه چیزی برای یڪ ڪلاغ چهل ڪلاغ ڪردن داشته باشند. استاد الهی قمشه ای @ranggarang
چترها را باید بست زیر باران باید رفت... فکر را، خاطره را، زیر باران باید بُرد. با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت دوست را، زیر باران باید دید... «سهراب سپهری» @ranggarang
هرگز دو چیز را فراموش نکن پرورگارت و آخرت را @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎬: یوشع و کالب با سخت کوشی تمام، قبیله به قبیله می رفتند و از مردم می خواستند تا بدون لج و لجبازی و حسادت به امر خداوند سر نهند و همگی با هم همراه موسی به ارض مقدس وارد شوند، اما از طرفی تبلیغات مسموم منافقین و ایمان ضعیف مردم باعث شده بود که اکثر مردم رغبتی به رفتن به سمت بیت المقدس نداشته باشند. یوشع و کالب و هارون و موسی هر کدام به نحوی برای رسیدن به این هدف تلاش می کردند تا بار دیگر بنی اسرائیل دچار کفر و نافرمانی از دستور خدا نشوند و کمی ان سوتر مجلس بزرگی توسط منافقین ترتیب داده شده بود. مردمی که در آن جلسه شرکت کرده بودند هر کدام حرفی میزدند که در این لحظه یکی از میان برخواست و گفت: یعنی چه؟! موسی به ما میگوید شما به این ارض وارد شوید و خداوند نعمات زیادی به شما خواهد داد و قبلش از ما عهد می گیرد که باید در خدمت پیامبر آخرالزمان و جانشینش باشیم، مگر ما خودمان چطورمان است که نباید بر مردم سروری و بزرگی کنیم و باید زمینه را فراهم کنیم که کسی دیگر بر ما بزرگی کند...من که نمی توانم این را بپذیرم... مردم با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و همه حرف آن مرد را تایید می کردند و با هم گفتند: آری به راستی که تو سخن حقی زدی، قوم بنی اسرائیل لیاقت برتری بر همه ی عالم را دارند و ابلیسکی که مأمور قلقلک دادن حس حسادت بنی بشر بود، گوشه ای ایستاده بود و از اینکه میدید قوم بنی اسراییل آنچنان درگیر حسادت شده اند که حاضر نیستند برتری پنج کلمه ی مقدس که نوری از انوار خداوند بودند را بپذیرند، خنده بر روی لب داشت. در بین همهمه ی مردم و منافقین ناگهان صدای فریادی از بیرون آمد، همه با شنیدن این فریاد از خیمه ی نفاق خارج شدند و از طرفی این ناله و فریاد آنچنان سوزناک بود که توجه همه را به خود جلب کرد و موسی و هارون هم خود را به آن مکان رساندند. دو مرد در میان میدانکی که دور تا دورش را قبیله های مختلف بنی اسرائیل گرفته بودند بر سر میزدند و یکی شان خاک از روی زمین برمی داشت و بر سرش می ریخت و می گفت: خاک بر سرم شد، کمرم شکست، آی مردم به دادمان برسید، یا موسی! ای نبی خدا کجایی که به فریادمان برسی؟! کجایی تا ببینی که جوانمان از دست رفت، کجایید تا داد ظلمی را که به ما شده بستانید. در این هنگام مردی جلو آمد و گفت: ببینم شما دوتا، دو پسر از سه پسران الیاس نیستید؟! همان که دختر عمویتان لیا بود؟! دختری که در زیبایی هیچ کس از زنان و دختران بنی اسرائیل به پایش نمی رسید و تمام هنرهای بنی اسراییل در او جمع بود و از هر انگشتش هزار هنر می بارید؟! همان دختری که اکثر مردان بنی اسرائیل آرزوی همسری او را داشتند و تقریبا نام آوران و تاجران به نام قوم بنی اسراییل از او خواستگاری کردند اما او دل در گرو یکی از سه پسر عمویش الیاس داشت؟! آن دو مرد شروع کردند سرشان را تکان دادن و گفتند: آری به خدا که چنین است، لیا به تمام پسران بنی اسراییل پشت کرد و می خواست از بین ما سه برادر همسری برگزیند و قرعه ی فال به نام برادر نگون بختم مهراس افتاد.. مردی دیگر گفت: چرا نگون بخت؟! مهراس باید طالع درخشانی داشته باشد که دختری چون «لیا» قرار است عروس خانه اش شود و هم بالین او گردد. هر دو مرد جوان با شنیدن این سخن گریبان چاک کردند و گفتند: مهراس را کشتند، الان جسدش پیدا شده، خاک بر سرمان شده، برادرمان حجله ی بختش، شده حجله ی مرگ، قبل از اینکه جشن عروسی بگیریم باید به خاک سرد گور بسپاریمش در این لحظه... ادامه دارد... @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا