چترها را باید بست
زیر باران باید رفت...
فکر را، خاطره را،
زیر باران باید بُرد.
با همه مردم شهر ،
زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید...
«سهراب سپهری»
@ranggarang
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_هشتاد_شش🎬:
یوشع و کالب با سخت کوشی تمام، قبیله به قبیله می رفتند و از مردم می خواستند تا بدون لج و لجبازی و حسادت به امر خداوند سر نهند و همگی با هم همراه موسی به ارض مقدس وارد شوند، اما از طرفی تبلیغات مسموم منافقین و ایمان ضعیف مردم باعث شده بود که اکثر مردم رغبتی به رفتن به سمت بیت المقدس نداشته باشند.
یوشع و کالب و هارون و موسی هر کدام به نحوی برای رسیدن به این هدف تلاش می کردند تا بار دیگر بنی اسرائیل دچار کفر و نافرمانی از دستور خدا نشوند و کمی ان سوتر مجلس بزرگی توسط منافقین ترتیب داده شده بود.
مردمی که در آن جلسه شرکت کرده بودند هر کدام حرفی میزدند که در این لحظه یکی از میان برخواست و گفت: یعنی چه؟! موسی به ما میگوید شما به این ارض وارد شوید و خداوند نعمات زیادی به شما خواهد داد و قبلش از ما عهد می گیرد که باید در خدمت پیامبر آخرالزمان و جانشینش باشیم، مگر ما خودمان چطورمان است که نباید بر مردم سروری و بزرگی کنیم و باید زمینه را فراهم کنیم که کسی دیگر بر ما بزرگی کند...من که نمی توانم این را بپذیرم...
مردم با شنیدن این سخن صدایشان بلند شد و همه حرف آن مرد را تایید می کردند و با هم گفتند: آری به راستی که تو سخن حقی زدی، قوم بنی اسرائیل لیاقت برتری بر همه ی عالم را دارند و ابلیسکی که مأمور قلقلک دادن حس حسادت بنی بشر بود، گوشه ای ایستاده بود و از اینکه میدید قوم بنی اسراییل آنچنان درگیر حسادت شده اند که حاضر نیستند برتری پنج کلمه ی مقدس که نوری از انوار خداوند بودند را بپذیرند، خنده بر روی لب داشت.
در بین همهمه ی مردم و منافقین ناگهان صدای فریادی از بیرون آمد، همه با شنیدن این فریاد از خیمه ی نفاق خارج شدند و از طرفی این ناله و فریاد آنچنان سوزناک بود که توجه همه را به خود جلب کرد و موسی و هارون هم خود را به آن مکان رساندند.
دو مرد در میان میدانکی که دور تا دورش را قبیله های مختلف بنی اسرائیل گرفته بودند بر سر میزدند و یکی شان خاک از روی زمین برمی داشت و بر سرش می ریخت و می گفت: خاک بر سرم شد، کمرم شکست، آی مردم به دادمان برسید، یا موسی! ای نبی خدا کجایی که به فریادمان برسی؟! کجایی تا ببینی که جوانمان از دست رفت، کجایید تا داد ظلمی را که به ما شده بستانید.
در این هنگام مردی جلو آمد و گفت: ببینم شما دوتا، دو پسر از سه پسران الیاس نیستید؟! همان که دختر عمویتان لیا بود؟! دختری که در زیبایی هیچ کس از زنان و دختران بنی اسرائیل به پایش نمی رسید و تمام هنرهای بنی اسراییل در او جمع بود و از هر انگشتش هزار هنر می بارید؟! همان دختری که اکثر مردان بنی اسرائیل آرزوی همسری او را داشتند و تقریبا نام آوران و تاجران به نام قوم بنی اسراییل از او خواستگاری کردند اما او دل در گرو یکی از سه پسر عمویش الیاس داشت؟!
آن دو مرد شروع کردند سرشان را تکان دادن و گفتند: آری به خدا که چنین است، لیا به تمام پسران بنی اسراییل پشت کرد و می خواست از بین ما سه برادر همسری برگزیند و قرعه ی فال به نام برادر نگون بختم مهراس افتاد..
مردی دیگر گفت: چرا نگون بخت؟! مهراس باید طالع درخشانی داشته باشد که دختری چون «لیا» قرار است عروس خانه اش شود و هم بالین او گردد.
هر دو مرد جوان با شنیدن این سخن گریبان چاک کردند و گفتند: مهراس را کشتند، الان جسدش پیدا شده، خاک بر سرمان شده، برادرمان حجله ی بختش، شده حجله ی مرگ، قبل از اینکه جشن عروسی بگیریم باید به خاک سرد گور بسپاریمش
در این لحظه...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاقبت نیش زدن به دیگران...
#استاد_عالی
@ranggarang
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محبت امیرالمؤمنین
علی علیهالسلام با قلب چه میکند؟
حجتالاسلام کاشانی
@ranggarang
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اهل سقیفه احدی بر پیکر پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نماز نخواند
حجتالاسلام بندانی نیشابوری
@ranggarang
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ آیا باید از سید علی خامنه ای ترسید؟!
🔹کسی که حتی اگر بمب هسته ای داشته باشد خدا را در نظر می گیرد.
🔹ولی از نتانیاهو نباید ترسید؟
@ranggarang
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👤👤👤ایرانیان در🖋🔰روایات آخرالزمان
👤🎥جناب دکترازغدی
@ranggarang
وقتی امام خمینی سال ۴۲ گفت:
«سربازان من در گهوارهها هستند.»
قاسم ۶ ساله،
سید حسن ۲ ساله،
یحیی و اسماعیل ۱ ساله بود.
#انا_على_العهد
@ranggarang