ارزش و احترام استاد در سیره ی علماء
آقای مشکینی می گفتند: اساتیدی که به من تدریس کرده بودند را تا حد ستایش احترام میگذاشتم. یک بار یکی از اساتید، به من گفت: که در هنگام راه رفتن غذا نخور. از آن زمان به بعد دیده نشده که من در حال راه رفتن چیزی در دهانم باشد.
آقای بروجردی می گفتند: اهل علمی که در حال ایستاده غذا بخورد من پشت سر او نماز نمی خوانم. چون این موضوع خلاف مروّت است.
علامه طباطبایی صاحب المیزان به اساتید خود بخاطر اینکه از آنها درس یاد گرفته بود به نحوی احترام می گذاشت که عقل حیران می ماند.
استادمان حضرت آیت الله پهلوانی می فرمودند: که وقتی اسم آقای قاضی می آمد علامه طباطبایی خشکش می زد و می فرمودند که آقای قاضی کارخانه ی آدم سازی بود.
این موارد برای جوانان ما درس بزرگی است. دانش آموزان بدانند وقتی که یک معلم وارد کلاس می شود چگونه باید در کلاس بنشینند، چگونه در کلاس حرف بزنند و چگونه در کلاس حرمت نگه دارند.
***
در تاریخ نوشته اند؛ مرحوم سید رضی مؤلف نهجالبلاغه، استادی داشت که مسلمان نبود ولی ادیب بود که در ادبیات عربی بسیار دست داشت، درست است او مسلمان نبود ولی حرمت داشت.
این که پیامبر(ص) می فرماید: « اطلبوا العلم و لو بالصین.» در چین که به انسان علوم دینی را نمی آموزند، پس معلوم می شود که علم چه علم دینی باشد و چه غیر دینی، در تخصص های مختلف و هر چیزی که به انسان بصیرت و آگاهی بدهد، این در جهان اسلام محترم است.
استادِ مرحوم سید رضی زمانی که مُرد و از دنیا رفت، او را در قبرستان غیر مسلمانان دفن کردند. مرحوم سید رضی هر وقت که از کنار این قبرستان عبور می کرد، از اسب پیاده می شد و تا آخر قبرستان پیاده میرفت. می گفتند چرا از اسب پیاده میشوی؟ میفرمود: استاد من این جا دفن شده است. می گفتند: استاد شما که مسلمان نبود. آقا می فرمود: ایشان بر گردن من حق دارد، او به من درس آموخته است .
می بینی تربیت دینی چقدر با عظمت است؟
📚کتاب نغمه ای از ملکوت ص۴۳
@ranggarang
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصهای شنیدهنشده از مردی که اولین موشک ایران را شلیک کرد
@ranggarang
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شناخت دشمن ! چگونه قدس آزاد میشود؟
@ranggarang
📣 ساده زیستی به سبک امام
🔹امام خمینی خوی کاخ نشینی نداشتند. ایشان ساده زندگی میکردند. همسر امام در توصیف محل اقامت امام در نجف میگوید: «وسایل و لوازمی که برای منزل امام در نجف خریده بودند عبارت بود از فرش کهنه، گلیم کهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، یک گونی شکر، یک صندوق چای، چهل دست استکان و نعلبکی جورواجور برای پذیرایی از جمعیت، چهار سینی، چهار دست ظرف غذاخوری.»
🔹در دوران تبعید در فرانسه هم امام توجه ویژهای به ساده زیستی داشتند. آقای حسن حبیبی می گوید: «امام در این خصوص نیز همان تاکیدات همیشگی شان را داشتند و تذکر میدادند که باید مواظب باشید تا آنجا که میسر است حتی یک دینار اضافه خرج نشود. میفرمودند من فقیر هستم. مواظب باشید اسراف نشود. بیهوده خرج نشود و خلاصه همان زندگی ساده و محدود خودشان را داشتند.»
🔹بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با وجود اینکه امام رهبر یک ملت محسوب میشدند، با این وجود در آن جایگاه هم ساده زندگی کردن را فراموش نکردند.
منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی
#امام_امت
@ranggarang
از هیتلر پرسیدند، پست ترین انسانها کیستند؟
گفت:کسانی هستند که در تصرف کشور هایشان با من که بیگانه بودم همکاری کردند، چون وطن مادر است و آنها زمینهسازی کردند تا من حتی برمادرشان مسلط شوم!!
#وطن_فروش
@ranggarang
🌺جمعه یعنی انتظار بی کران
☘جمعه یعنی دور شو از دیگران
🌺جمعه یعنی طالب مهدی شدن
☘جمعه یعنی ضد بد عهدی شدن
🌺جمعه یعنی آرزوی فاطمه
☘جمعه یعنی گریه بی واهمه
🌺جمعه یعنی مست و بی پروا شدن
☘جمعه یعنی عاشق زهرا شدن
🌺جمعه یعنی تیغ در دست علی
☘جمعه یعنی هستی هست علی
🌺جمعه یعنی با شهیدان ساختن
☘جمعه یعنی برقه برانداختن
🌺جمعه یعنی با یتیمان خوب باش
☘جمعه یعنی ساده و محبوب باش
🌺جمعه یعنی درد را درمان کنی
☘جمعه یعنی آنچه خواهی آن کنی
🌺جمعه یعنی یک بهانه یک نفس
☘جمعه یعنی شاد بیرون از قفس
🌺جمعه یعنی عید، یعنی پاک شو
☘همنشین انجم و افلاک شو
🌺اللهم عجل لولیک الفرج🌺
@ranggarang
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_یک🎬:
موسی قطعه ای از گاو قربانی را به دست یکی از بزرگان قوم داد و فرمود: خداوند امر کرده که این قطعه را بر بدن مقتول بزنید و قبل از زدن بگویید«خداوندا به شرف محمد و آل محمد و به حرمت محمد و آل محمد این مرده را زنده فرما» تا این جوان زنده شود و قاتل خود را معرفی نماید.
چشم ها همه به جوان ناکام و مردی که آماده ی اجرای فرمان الهی بود.
مرد فریاد برآورد: بارالها به حرمت و شرف محمد وآل محمد...
سنتیا هم گوشه ای ایستاده بود و از شوق شنیدن نام محمد و آلش ، هیجانی در نگاهش بود و زیر لب همچون همیشه صلوات می فرستاد.
حالا بار دیگر خداوند می خواست معجزه ای دیگر به حرمت محمد وآلش نمایان کند، تا همگان بدانند که هر چه در این عالم هستی ست به عشق محمد و آلش وجود گرفته و پابرجاست.
گوشت بر مقتول خورد و ناگهان جوانی که چندین روز از مرگ او می گذشت، از جا برخاست و با دیدگانی که از دیار باقی دوباره به این دنیا پا گذاشته بود دور تا دورش را نگاه کرد.
در این هنگام دو برادر او مانند برق گرفته ها شروع به لرزیدن کردند و همه گمان می کردند این لرزش از شوق زنده شدن برادر ناکامشان است
موسی لبخندی زد و جلو رفت، روبه روی جوان ایستاد و فرمود: ای جوان! می دانی که چندین روز است تو از این دنیا رفته ای و اینک خداوند اراده کرده تا تو را برگرداند، حال به ما بگو چه کسی تو را کشته و چرا این کار را نموده است؟!
جوان بار دیگر نگاهش را روی جمعیت گرداند و در آخر روی برادرانش ایستاد و آرام آرام شروع به گفتن نمود:
شما همه میدانید که دختر عموی من در تمام بنی اسرائیل به انواع هنر شهره است، زیباترین دختر این قوم اوست و هر کسی طالب داشتن اوست اما در این بین میل او به ما سه برادر بود و شبی از شبها ما قرعه فالی زدیم و قرار شد قرعه به نام هر کس افتاد، دختر از آن او باشد و خداوند مقدر کرد که قرعه به نام من باشد.
برادرانم در باطن به من حسادت می ورزیدند و چشم دیدن دامادی مرا نداشتند اما در ظاهر خود را خوشحال نشان می دادند به طوریکه یک شب بعد از قرعه کشی به من گفتند به مناسبت ازدواج من، مجلس جشن سه نفره ای ترتیب دادند و مرا دعوت نمودند و درست در میانه ی جشن بود که با همدستی هم مرا کشتند و جسد مرا به جایی که الان هستم، میان بزرگترین قبیله ی بنی اسرائیل رها کردند تا کسی به خودشان شک بد نبرد.
تا جوان این سخن را گفت همهمه ای به پا شد و موسی دستش را بالا آورد تا همهمه فرو نشیند و سپس دستور داد که دو برادر قاتل را دستگیر کردند و در خیمه ای زندانی نمودند
بحثی در گرفته بود ، عده ای از زنده شدن مرده در تعجب بودند و عده ای هم از پولدار شدن یک شبه ی سنتیا اظهار شگفتی می کردند و جالب این جا بود که هر دو اتفاق شگفت انگیز به محمد و آل محمد گره می خورد تا غافلان قوم به خود آیند.
حالا جوان تازه زنده شد می بایست دوباره به حالت قبل برگردد، بمیرد و جسدش را دفن نمایند.
همه منتظر بودند که بار دیگر موسی فرمان دهد و اجل آن جوان بر سرش فرود اید که جوان دامان موسی را در دست گرفت و گفت: من در ان دنیا چشمان بصیرتم باز شد و دیدم که همه ی کاره ی آن دنیا و این جهان هستی، محمد و آل او و جانشینش علی بن ابیطالب هستند و اینک در حضور شما خدا را به محمد و آل محمد قسم می دهم که مرا نمیراند، اجازه دهد زندگی کنم و با دختر عمویم ازدواج نمایم و من عهد می کنم که در تمام زندگیم طوری عمل کنم که حلقه ی ارادت محمد و آل محمد به گوش نمایم.
در این هنگام فرشته ی وحی به موسی نازل شد و پیغام خدا را رساند: ای موسی! به این جوان بشارت بده که به حرمت محمد و آل محمد صد و بیست سال بر عمر او افزودیم تا با همسرش زندگی کند و عبادت و اطاعت خداوند نماید
و بار دیگر خداوند در پیش چشم مردمی لجوج که با امر خداوند و اعتراف به بزرگی محمد و آلش عناد می ورزیدند، با اجابت دعای آن جوان، تصویری را از قرابت محمد و آلش به درگاه ربوبیت نشان داد
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang
#داستان_واقعی
#روایت_انسان
#قسمت_چهارصد_نود_دو🎬:
حالا بنی اسراییل در نزدیکی اریحا هستند در بیابانی به نام تیه..
خداوند به آنان امر کرده که همه به ارض مقدس وارد شوند، اما هنوز هم شایعات دهان به دهان می چرخد و مردم را از وارد شدن به ارض مقدس می ترساند و این باعث می شود تا جلوی امر خداوند لجوجانه قد علم کنند.
خداوند اراده کرده تا بنی بشر را که از زمان حضرت آدم در حالت هبوط قرار داشتند، ارتقاء بدهد و آنها را به حالت صعود وارد کند و حالت صعود برای بشر این است که به ارض مقدس داخل شوند و تلاش کنند تا زمینه ی ظهور پنج کلمه ی مقدس فراهم شود، همانا صعود بشریت در حاکمیت پنج کلمه ی مقدس خلاصه می شود.
در این زمان و این مکان دو اراده در مقابل هم قرار گرفته بود،یکی اراده خدا و دیگری اراده ی شیطان و بنی اسرائیل به دو گروه تقسیم شده بود گروهی که به امر خداوند سر می سپردند و سخنان موسی را با جان و دل می پذیرفتند که تعدادشان اندک بود،این گروه جزء مومنین و پشتیبان اراده خدا بودند و یک گروه هم کسانی بودند که حرفهای منافقان را نشخوار می کردند و علم برگشت به مصر را برداشته بودند که اینان بی شک جز گروهی بودند که اراده ابلیس بر آنان چیره شده بود.
موسی و هارون و یوشع و کالب هر روز به قبیله های مختلف بنی اسرائئل سر می زدند و با یادآوری قدرت خداوند و معجزه های گوناگون پروردگار، امر او را گوشزد می کردند تا بلکه مردم آگاه شوند و زودتر به یک تصمیم جمعی مبنی بر ورود به ارض مقدس برسند.
اما از آن طرف منافقین قوم هم بی کار ننشسته بودند و آنچنان تبلیغات منفی می کردند که اراده ی مردم را در یاری رساندن به نبی خدا ضعیف کنند.
خداوند امر کرده بود و می بایست تکلیف قوم مشخص شود، پس روزی از روزها موسی فراخوان عمومی داد تا همگان در خیمه میعاد گرد هم آیند.
جارچیان در بین قوم می گشتند و دستور موسی را به گوش همگان رساندند و سرانجام مردم دسته دسته و گروه گروه به خیمه میعاد وارد شدند
همهمه ای در همه جا در گرفته بود و هر کس چیزی می گفت و نطقی می کرد در این هنگام موسی بر فراز جایگاه بلندی که درست کرده بودند ایستاد و...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@ranggarang