eitaa logo
رنگارنگ 🌸
1.7هزار دنبال‌کننده
18.3هزار عکس
15.1هزار ویدیو
67 فایل
کانال متفاوت و مورد سلیقه همه قشرها مختلف.. داستان های کوتاه و بلند.. از حضرت ادم تا خاتم الانبیا.. حدیث و پیامهای آموزنده و کلیپ های کوتاه و بلند.. کپی برداری آزاد..
مشاهده در ایتا
دانلود
چه خوب است گاهی دلمان را خالی کنیم از هرآنچه که آزارمان میدهد پاک کنیم از دل و ذهنمان کسانی را که باعث پریشانیمان میشوند!! @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃 🍃دزد باش و مرد باش ✍️در دوران قدیم، اقامت مسافران در کاروانسراها بود. نوع ساخت کاروانسراها در هر شهر متفاوت بود... در یکی از شهرهای بزرگ ایران، کاروانسرایی معروف وجود داشت که دلیل شهرتش دیوارهای بلند و در بزرگ آهنی‌اش بود که از ورود هرگونه دزد و راهزن جلوگیری می‌کرد. سه دزد که آوازه این کاروانسرا را شنیده بودند، تصمیم گرفتند هر طور شده وارد آن شوند و به اموال بازرگانان دستبرد بزنند. این سه نفر هرچه فکر کردند، دیدند تنها راه ورود به کاروانسرا از زیرزمین است، چون دیوارها خیلی بلند است و نمی‌توان از آن بالا رفت، درِ ورودی هم که از جنس آهن است. بنابراین، شروع به کندن زمین کردند. پنهانی و دور از چشم مردم، تونلی را از زیرزمین حفر کردند و از چاه وسط کاروانسرا خارج شدند. آن سه نفر از تونل زیرزمینی وارد کاروانسرا شدند و اموال بعضی از بازرگانان را برداشتند و از همان تونل خارج شدند... صبح، خبر سرقت از کاروانسرا به سرعت در بین مردم پیچید و به قصر حاکم رسید. حاکم شهر که بسیار تعجب کرده بود، خودش تصمیم گرفت این موضوع را پیگیری کند. به همین دلیل راه افتاد و به کاروانسرا رفت و دستور داد تا مأمورانش همه جا را بگردند تا ردپایی از دزدها پیدا کنند... اما مأموران هر چه گشتند، نشانه‌ای پیدا نکردند. حاکم گفت: "چون هیچ نشانه‌ای از دزد نیست، پس دزد یکی از نگهبانان کاروانسرا است." دزدها وقتی از تونل خارج شدند، به شهر بازگشتند تا ببینند اوضاع در چه حال است. هنگامی که دیدند نگهبانان بیچاره متهم به گناه شده‌اند، یکی از سه دزد گفت: "این رسم جوانمردی نیست که چوب اعمال ما را نگهبانان بخورند!" پس جلو رفت و گفت: "نزنید، این دزدی کار من است. من از بیرون به داخل چاه وسط کاروانسرا تونلی کندم و دیشب از آنجا وارد شدم." حاکم خودش سر چاه رفت و چون چیزی ندید، گفت: "شما دروغ می‌گویید!" دزد گفت: "یک نفر را با طناب به داخل چاه بفرستید تا حفره‌ی میانه‌ی چاه را ببیند." اما هیچ‌کس قبول نکرد به وسط چاه برود تا از تونلی که معلوم نیست از کجا خارج می‌شود، بیرون بیاید. مرد دزد که دید هیچ‌کس این کار را نمی‌کند، خودش جلوی چشم همه از دهانه‌ی چاه وارد شد و از راه تونل فرار کرد... مردم مدتی در کاروانسرا منتظر ماندند تا دزد از چاه بیرون بیاید، ولی هرچه منتظر شدند، دزد بیرون نیامد، چون به راحتی از راه تونل فرار کرده بود. همه فهمیدند که دزد راست گفته است... حاکم مجبور شد دستور دهد نگهبانان بیچاره را آزاد کنند. در همان موقع، یکی از تاجران که اموالش به سرقت رفته بود، گفت: "اموال من حلال دزد، دزدی که تا این حد جوانمرد باشد که محاکمه‌ی نگهبان بی‌گناه را نتواند طاقت بیاورد و خود را به خطر اندازد تا حق کسی ضایع نشود، اموال دزدی نوش جانش!" از آن به بعد، برای کسی که کار اشتباهی می‌کند ولی اصول انسانیت را رعایت می‌کند، این ضرب‌المثل را به کار می‌برند. @ranggarang
🌸 حضرت امام حسن مجتبی (ع) میفرمایند: 🍁 كَفاكَ مِن لِسانِكَ أوضَحَ لَكَ سَبيلَ رُشدِكَ مِن غَيِّكَ همین مقدار بهره‌برداری از زبانت برایت بس که راه هدایت را از گمراهی برایت آشکار می‌کند. 📚 بحارالانوار ج ٧٨ ص ١١۴ @ranggarang
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شکسته شدن شیشه‌های دور سنگ قبر شهیدسیدحسن نصرالله @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همان علّتی که کشتی تایتانیک را غرق کرد؛ هم می‌تواند اسرائیل را نابود کند، ✘ هم ما را ‼️ @ranggarang
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه قومی بودن زمان حضرت عیسی(علیه السلام) اینا معروف بودن به قوم مستجاب الدعوه... @ranggarang
🌠‏اصلاح‌طلب‌ها پیشنهاد دیدار مستقیم پزشکیان با ترامپ رو میدن؛ همون رویایی که قذافی تجربه کرد و آخرش شد سقوط فتــ🇺🇸ـنـــ🇬🇧ــ️ـه @ranggarang
🌠دفاع مقدس پایه‌گذار قاسم سلیمانی‌ها 🔹رهبر انقلاب: پایه‌گذاری امثال قاسم سلیمانی‌ها، در دوران گذاشته شد. ۹۹/۶/۳۱ فتــ🇺🇸ـنـــ🇬🇧ــ️ـه @ranggarang
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان داستانی رابطه 💖 قسمت هفدهم گفت: عه مریم!!! چرا هر چی من میگم جبهه می گیری خواهر! مریم لبخندی زد و گفت: اشتباه نکن مهدیه جان خوب شما نکات مهمی میگی که من توضیحش رو میدم بعد نگاهی به جمع بچه ها انداخت و گفت: اینکه فکر کنیم حالا اینجا جمع شدیم تا یه سرگرمی برای خودمون درست کنیم و از بیکاری بیایم بیرون و برامون هم یه تنوعی بشه هم فکر کنیم داریم یه کار مفیدی می کنیم با این رویکرد به قول مهدیه با یه حساب دو دو تا چهارتا واضحه که پودر میشیم ما توی فضای مجازی در جنگیم! جنگ هم مرد میدون میخواد نه آدم بیکار! با تاکید بیشتری ادامه داد: حواسمون باشه اگر مجهز نباشیم مجروح میشیم! مهدیه نفس عمیقی کشید و گفت: خوب استاد تکلیف ما چیه!؟ توی این فضای آشوب‌کده و بی درو پیکر قراره ما چند تا خانم چه جوری بجنگیم؟! ثریا از اون ور نیم نگاهی کرد و با خنده گفت: گفته باشم از همین الان پنجاه درصد جانبازی برای من توی این جنگ در نظر بگیرین! من هنوز شما توی میدون نبودین کلی تیر و ترکش خوردم! بعد برای تایید حرفش اومد آستینش رو بزنه بالا که صدای فاطمه دراومد و گفت: ثریا بحث جدیه! فکر نکنم الان جای چنین شوخی هایی باشه! ثریا لبش رو گاز گرفت و کلا ساکت شد... مریم مثلا خودش رو مشغول برگه هاش کرد که انگار چیزی نشنیده! من گفتم: بچه ها نکته ی جالبی ثریا گفت فقط یه مطلبی رو فراموش کرد! اینکه اگر توی فضای مجازی مجروح بشی جانباز محسوب نمیشی که هیچ! تمام اون جراحاتی که جسم و روحمون هم برداشته جانکاه و عذاب آور میشه! درسته الان ثریا داره شوخی میکنه ولی تک تکمون در این جمع میدونیم برای از بین بردن اون خالکوبی های دستش چه فلاکتی کشیده.‌‌‌... بعد نگاهم رو متمرکز سمت ثریا قرار دادم که حالا سرش پایین بود، خیلی جدی گفتم: ولی کمکی که ثریا می تونه بهمون کنه خیلی بیشتر از بقیه ی این جمع هست! چون تجربه ی تلخی داشته که دیگه لازم نیست خدای نکرده ما تجربه اش کنیم بعد هم با تاکید ادامه دادم: مگه غیر از اینه ثریا جان! ثریا نفس عمیقی کشید و ترجیح داد فقط سرش را به نشانه ی تایید بالا و پایین کنه و حرفی نزنه... مریم برای اینکه حال و هوای ثریا رو به جمع برگردونه گفت: خوب پس با این حساب ثریا خانم بگه اولین قدم چیه! ثریا چند لحظه ای سکوت کرد بعد خیلی جدی نگاه جمع کرد و گفت: من بابت حرفم معذرت میخوام! رایحه درست میگه هنوز زجر اون روزها با من همراه! خدا کنه خدا ببخشه! اما بچه ها اولین قدم... اولین قدم خودشناسیه! مهدیه با دست با یه حالت متعجب سرش رو خاروندن و گفت: خودشناسی! ثریا به نظرت نباید دشمن شناسی باشه! ثریا گفت:نه مهدیه جان! نه تنها اینجا ! که هر فضایی اولین قدم شناخت خودمونه تا ضربه نخوریم! مهدیه گفت: مثل مریم فلسفی حرف نزن! درست بگو ببینم چکار باید بکنیم! مریم نگاهش رو به مهدیه متمرکز کرد و گفت: آغاااااااا دیواری کوتاهتر از دیوار ما پیدا نکردین از روش رد بشین! مهدیه چشمکی بهش زد و گفت: این به اون در!!! ثریا ادامه داد: بچه ها این مسئله خیلی جدیه! اگه ندونین با خودتون چند چندین! بدجوری بهتون گل میزنن! جوری که توی نیمه ی اول باختتون قطعی میشه! باختی که من تا نیمه ی راه رفتم و اگه رایحه نبود معلوم نبود چی میشد!!! وبعد هم ساکت شد... مریم ادامه داد: آفرین ثریا چه نکته ی مهمی گفتی! اصلا برای اینکه بتونیم بهتر تقسیم کار کنیم باید این مسئله کاملا شفاف شده باشه! مثلا اگر احساساتی هستین یا جدی یا هر ویژگی دیگه ای که دارید باید مشخص باشه اینکه چی راجع به خودتون تصور می کنید نه! به قول رایحه جان ویژگی هایی که حقیقتا در واقعیت بروز میدید مهمه! بازم تاکید می کنم که دقت کنید چون میخوایم تقسیم کار کنیم! ندا با حالت ناامیدی گفت: فکر کنم با این همه احساس سرشار من که رسوای جهانم بدون بررسی ویژگی هام، منو تدارکات چی بذارید! یلدا که از اول جلسه ساکت بود و مشغول نوشتن با نگاه معنی داری گفت: امیدوارم من رو پشت خط نفرستید!!! فاطمه چشمهاش رو ریز کرد و گفت: یلدا جان مهم نیست کجا باشیم، مهم اینه کار رو درست انجام بدیم! یلدا با چشمهای قاطع و با قدرت و یه گارد خاص گفت: فاطمه خانم به قول حاج قاسم چه کسی چه می گوید مهم نیست، اینکه در خط باشیم اهمیت دارد! نویسنده: سیده زهرا_بهادر @ranggarang