خنده و شادمانی بهترین
نیایش جهان هستی است
دلی را شاد کردن
نزدیکترین راه بسوی
خداوند
الهی آنقدردلتون
بزرگ باشه
که باشادکردن دیگران
شاد شوید
عصرتون بخیر و خوشی
#عصرتون_بخیر_
@ranggarang
✍دستورالعملی بسیار مهم...🔻
🔸مرحوم علامه رحمة الله علیه:
🔹يكى از اَهَمِّ مراقبات اين است كه انسان واردات و صادرات دهانش را مواظب باشد. آن لقمه نانى را كه به دهان مى گذارد اگر از روى حساب نباشد هرزه خوار مى شود و انسان هرزه خوار هرزه گو مى گردد، آن دهانى كه وارداتش آلوده است صادراتش هم آلوده است.
🔹انسانى كه واردات گوشش ياوه و هرزه و گزاف است، صادراتش نيز آنچنان خواهد بود، قلم هرزه و نوشته هاى زهر آگين خواهد داشت، چرا دفتر وجودت و صحيفه نفست را به اينگونه اباطيل و ترهات پر مى كنى؟!
📚ولایت تکوینی
@ranggarang
✍ببین با خود چه میکنی ...🔻
🔸مرحوم علامه رحمة الله علیه:
🔹بارها از ما شنيده ايد كه گفتيم اعمال شما بذرهایی است كه در مزرعه جانتان می اَفشانيد.
📚رساله حج
@ranggarang
💠#داستان
✅غش در معامله
✍️در تاريخ نوشته اند: در كربلاى معلى عطارى بود شديدا مريض می شود،
جميع اجناس دكان و اثاث البيت منزل خود را به جهت معالجه فروخت، خرج كرد، اثر نكرد، روز به روز بدتر شد و اثر خوبى مشاهده نمیكرد، جميع اطباء اظهار يأس نمودند،
راوى گفت: يك روز من رفتم به عيادتش ديدم بسيار بد حال است و به پسرش میگويد: فلان ظرف را بردار، ببر بازار بفروش و پولش را بياور كه به مصرف خود صرف نمايم، شايد راحت بشوم به مردن يا خوب شدن،
گفتم: معنى اين حرف را نفهميدم و ندانستم چه چيز است،
ديدم آهى كشيد، گفت: فلانى من سرمايه زيادى داشتم و جهت ترقى من اين بود كه در فلان سال مرضى در كربلا شايع شد كه اطبا علاج آن را منحصر كردند به آبليموى شيرازى
از اين جهت آب ليمو خيلى گران شد و كمياب هم شد من قدرى آب ليمو داشتم، دوغ زيادى مخلوط كردم به او بوى آب ليمو از آن فهميده میشد و آن را به قيمت آب ليمو خالص میفروختم تا آن كه منحصر شد وجود آب ليمو به دكان من،
من هم غش زيادى میزدم و میفروختم و سرمايه من زياد شد. و در ميان صنف خودم مشهور شدم به ابوالالوف، پدر ميليونها،
تا اينكه مبتلا شدم به اين مرض و هر چه داشتم فروختم و از براى من چيزى باقى نماند بغير همين متاع،
گفتم اين را هم بفروشند شايد خلاص شوم يا بميرم و يا خوب بشوم.
💥اين هم اثر و نتيجه غش و خيانت به مردم كه عاقبت چنين است كه ملاحظه فرموديد، هيچ چيزى براى خودش نماند الا بدبختى و عذاب اخروى.
📚جامع الدرر ج ۲ ص۶۸
#خواندنی
@ranggarang
⚫️ راهی ساده برای همنشینی با سیدالشهدا (ع) در قیامت
🔻 امام صادق علیهالسلام:
«ما مِن مُؤمِنٍ یَشرَبُ الماءَ وَ یَذکُرُ الحُسَینَ (علیهالسلام) وَ یَلعَنُ قاتِلَهُ، إلّا کَتَبَ اللّٰهُ لَهُ مِائةَ ألفِ حَسَنَةٍ، وَ حَطَّ عَنهُ مِائةَ ألفِ سَیِّئَةٍ، وَ رَفَعَ لَهُ مِائةَ ألفِ دَرَجَةٍ، وَ کَأنَّما أعتَقَ مِائةَ ألفِ نَسَمَةٍ، وَ حَشَرَهُ اللّٰهُ مَعَ الحُسَینِ (علیهالسلام).»
◽️ هیچ مؤمنی نیست که هنگام نوشیدن آب، حسین علیهالسلام را یاد کند و قاتلش را لعنت فرستد، مگر آنکه خداوند برای او صد هزار حسنه بنویسد، صد هزار گناه از او پاک کند، صد هزار درجه او را بالا برد، گویی صد هزار برده را آزاد کرده است و خداوند او را با حسین علیهالسلام محشور میفرماید.
📚بحارالأنوار، ج ۴۴، ص 193
@ranggarang
🥀قالیچه سوخته چقدر بها دارد؟
مردی ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﺷده بود، يك ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ توی خونه ﺩﺍﺷﺖ،
ﮔﻮﺷﻪ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
مجبور بود، همون رو برداشت برد بازار برای فروش.
ﻫﺮ ﻣﻐﺎﺯﻩﺍﯼ كه میرﻓﺖ، میگفتن: ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ۵۰۰ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺎ ١٠٠ ﯾﺎ ۱۵۰ تومن ﺑﯿﺸﺘﺮ نمیخریم.
ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺑﻮﺩ و به ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺨﺮﻥ ﺍﺯ اﯾﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ میرفت.
داخل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ، حاج جواد فرشچی از منصفهای بازار و از ارادتمندان اهل بیت(علیهم السلام) پرﺳﯿﺪ:
قالی خوبیه، چرا ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﺰﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ،
ﻣﻨﻘﻞ ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ، ﺫﻏﺎلها ﺭﯾﺨﺖ و ﻗﺎﻟﯽ ﺳﻮﺧﺖ.
حاج جواد یک تکونی به خودش داد: گفتی ﺗﻮ ﺭﻭﺿﻪ ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
گفت: بله.
گفت: ﺍﯾﻦ ﺍﮔﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮد ۵۰۰ تومن ﻣﯽﺍﺭﺯﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺑﺮﺍی اﺭﺑﺎﺏ ﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﻦ یه ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺍﺯﺕ میخرﻡ.
قالیچه رو خرید و روی میزش پهن کرد و تا آخر عمرش روی قسمت سوخته قالیچه که به اندازه کف دست بود، گل محمدی پرپر میکرد و دوستان صمیمی و همکارانش همه به نیت تبرک یک پر از گل را برداشته تو چاییشون میریختند.
اوﻥ ﻗﺎﻟﯿﭽﻪ تو روضه سوخته ﺑﻮﺩ، قیمت گرفت.
🏴کاش دل ما هم تو روضهها بسوزه.
اون وقت بگیم: یا امام حسین(علیه السلام) دل سوخته رو چند میخری؟!
صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین 😢
@ranggarang
🔹 امامـ جـعـفـر صـادق عليهالسلامـ
كانَ عليٌّ عليه السلام قد جَعَلَ بَيتا في دارِهِ لَيس بالصَّغيرِ و لا بالكَبيرِ لِصَلاتِهِ.
على عليه السلام در منزل خود اتاقى را كه نه كوچك بود نه بزرگ، مخصوص نمازش قرار داده بود.
📚 بحار الأنوار، ج۷۶، ص۱۶۱
#حدیث
@ranggarang
#نماز_شب
♨️نکات روان شناختی نمازشب
🔸نمازشب نیاز به تمرین و شناخت دارد.
بنابراین من که صفرکیلومترم شاید اوائل بلند شوم و لحظاتی در سجاده بنشینم کفایت کند
یعنی همین که سحر را درک کنم و با خدا خلوتی داشته باشم. بعد از آن مدتی بر سه رکعت آخر تمرکز کنم و به تدریج زیادتر کنم .
🔸امیرالمومنین فرمودند: بهترین عمل عملی است که کم ولی مداوم باشد. چون بالاخره همین استمرار سبب رشد و زیادی هم می شود.
🔸 پس از وضو آماده ی نماز می شوید نیت چیزی جز همان قصد شما که برای رضای خدا برخواسته اید و میخواهید نماز شب بخوانید ، نیست حداقل نماز شب این است که دو رکعت نماز به نام «شفع»مانند نماز صبح بخوانی و پس از آن یک رکعت نمازبه نام «وتر» میخوانید .در این نماز یک رکعتی پس از حمد و سوره قنوت می گیرید و در قنوت هر چه دوست دارید از خدا می خواهید(حتی به زبان فارسی می توانید دعا کنید) اما بهتر است هفتاد مرتبه استغفرالله ربی و اتوب الیه بگویید،البته در نمازهاي مستحبي مثل نماز شب می توان سوره و قنوت را هم نخواند پس از رکوع و دوسجده تشهد خوانده و سلام می دهید.
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم.
@ranggarang
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان داستانی رابطه 💖
قسمت بیست وپنجم
جمع بچه ها جمع بود اما کمی متفاوت تر از دفعه ی قبل!
خیلی رسمی جلسه شروع شد...
این بار مریم آروم نشسته بود و قبل از جلسه به من گفته بود که امروز خیلی نمی تونه صحبت کنه! وقتی پرسیدم چی شده گفت حالا بعدا برات توضیح میدم!
بسم اللهی گفتم و از فاطمه خواستم شروع کنه خیلی جدی بلند شد و رفت سمت تخته شروع کرد...
اولین جمله ای که نوشت: مژگان کیست!؟
بعد با همون حالت نگاهمون کرد و گفت بچه ها مژگان رو می شناسید؟؟!
نگاههای متعجب بچه ها بهم گره خورد و در نهایت جواب واضح نه بود!
سرش رو تکون داد و گفت: البته طبیعیه نشناسید اما من براتون میگم مژگان کیه!
مژگان دختر هفده، هجده ساله ی بود که مثل خیلی ها کلی آرزو داشت... عضو یک خانواده ی معمولی بود. از تمام حواشی دنیا تنها حاشیه های کتاب های درسیش بود که ذهنش رو درگیر میکرد...
یک روز اتفاقی افتاد که نه تنها مژگان که دنیا رو متاثر کرد! با ورود مهمان ناخوانده ای به اسم کرونا سبک زندگی ها که خیلی وقت بود اندک اندک در حال تغییر بود با سرعت بالایی روند تغییر رو طی کرد. مژگان و خانوادهاش هم بی تاثیر از این روند نبودند، همراه این مهمان ناخوانده که خیلی ها ازش می ترسیدند مهمان ناخوانده ی دیگری هم آمد اما کسی ازش نمی ترسید حتی احساس میشد برای این شرایط چقدر هم خوب و کاربردیست!
البته که کاربردی بود و هست!
اما اگر مثل کرونا آگاهی ازش نداشته باشن شاید خیلی بدتر از کرونا به سر خانواده ها بده! درست مثل اتفاقی که برای مژگان و خانوادش افتاد!
گوشی اندروید را پدرش گرفت تا از درس و مشق اش جانماند و هم در این روزهای سخت کمی سرگرمش کند اما... اما... ماجرا جور دیگری رقم خورد!!! استفاده از گوشی برای کارهای درسی حس جذابی بود... مژگان دوست داشت بیشتر بداند حالا که گوشی داشت و وصل به دهکده ی جهانی هم بودبا خودش فکر کرد پس چرا استفاده ی درست نکند!
مژگان کم و بیش از آسیب های رابطه با نامحرم و افراد مجازی آگاه بود و ترجیح میداد اصلا دنبال این حرفها نرود!
او دوست داشت فقط بیشتر بداند!
علمش بیشتر شود ...
بخاطر رد و بدل کردن اطلاعات درسی عضو گروهی همکلاسی هایش در تلگرام شد همه چیز عادی بود ظاهرا هم مژگان خوب مدیریت میکرد! خیلی وقتها بچه ها نوشته های متفرقه در گروه می گذاشتند که مژگان خیلی توجه نمی کرد او فکر میکرد وقتش با ارزش تر از این حرفهاست که بخواهد هدرش دهد اما یک روز از همین روزها متنی شبهناک در گروه قرار داده شد که ذهن مژگان رو خیلی مشغول کرد...
آنقدر که برای پیدا کردن جواب سوالش و پاسخ دادن به آن ساعت ها در این دهکده ی کوچک جهانی با تمام وسعتش چرخید و چرخید...
فاطمه نفس عمیقی کشید و لحظاتی سکوت کرد...
من و بچه ها خیلی کنجکاو شده بودیم که آخرش چی میشه؟
فاطمه ادامه داد: میان این همه چرخیدن...
روزگار هم چرخید ...
بالاخره با گروهی آشنا شد که پاسخ سوالاتش را کامل دادند و و او را قانع کردند اما نه آنطور که در واقعیت بود! آنطور که دوست داشتند!
مژگان خوشحال پاسخ هایی که دریافت میکرد رو درگروه درسیشون قرار میداد و خیلی طول نکشید که بخاطر طرح چنین مسئله هایی خیلی از دوستانش به او ابراز ارادت کردند....
مژگان داشت دیده میشد....
همان چیزی که یک نوجوان و جوان میخواهد...
از آن طرف وقت زیاد و حوصله ای که گروه متصل به مژگان برایش می گذاشت کم کم پایه های اعتماد این دختر معصوم رو در دلش محکم کرد اما این تمام ماجرا نبود شروع یک اتفاق وحشتناک بود...
پدر مژگان خیالش راحت بود دخترش اهل رابطه با پسرهای مجازی نیست...
پدر مژگان هیچ وقت! هیچ وقت! فکر نمیکرد دخترش جزو فرقه ای انحرافی شود که سرنوشت تلخی براش رقم بزنه....
پدر مژگان یکی از کسانی بود که هفته ی پیش برای شکایت دنبال وکیل بود و پیش من اومده بود...
وقتی که ماجرا را برایم گفت:...
نویسنده: سیده زهرا بهادر
#ادامهـــدارد
@ranggarang