🍃🍃🍃🌸🍃
#برای_ایل_آی ❤️
سلام فاطمه عزیزم بابت داستان ایل آی خیلی ممنونم هیچ وقت تا به امروز انقدردلم به درد نیومده بود انگاری قلبم برای ایل آی مچاله شد😭😭😭😭😭😭 و تا تونستم اشک ریختم از خدا برای دوست عزیزم ایل آی ارامش میطلبم و از حضرت خانم فاطمه ی زهرا میخوام دستی به قلب این خانم بکشه تا بقیه عمرش رو باارامش زندگی کنه 💔💔💔💔 کاش ساسان و همدستانش گیر بیفتن و اشد مجازات بشن 🥺🥺🥺کاش دنیا از وجود این حیوان صفت ها پاک بشه 😢😢کاش انسانها اینهمه کینه توی دل نگه نمیداشتن💔💔💔💔 و اااای کاش ها ..........🥺🥺🥺🥺لطفا برامون قسمت های بیشتری بزارید تا استرس ماهم کم بشه ایل آی یه قسمت از زندگی من شده خودش اگه بدونه چقدر بهش فک میکنم یه سر میاد خونمون😃😃😃 که ببینمش و به ارامش برسم 😘😘😘😘
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #داستان_زندگی_واقعی #ایلای گفتم ____آیسو جان چرا اینجا نشستی بیا بریم با آیدین بازی
🍃🍃🍃🌸🍃
#داستان_زندگی_واقعی
#ایلای🌱
برای اینکه دل آیسورو شاد کرده باشم زنگ زدم خانم صابری تا آیسو باهاش صحبت کنه
اونم خوشحال شد به قول معروف با روی گشاد با من و آیسو صحبت کرد
خانم صابری به آیسو قول داد که برای دیدن آیسو اون روز بعد از ظهر به منزل ما بیاد
بعد از خداحافظی آیسو دوباره با خانم صابری تماس گرفتم
گفتم که من میتونم با آیسو صحبت کنم یا به اصطلاح سرش رو گرم کنم تا قول و قرارش یادش بره
گفتم اگه کار داره مزاحمش نباشیم
آخه دلم نمیخواست به خاطر من به زحمت بیفته ولی اون مشتاقانه گفت که بعد از ظهر با دخترش به دیدن آیسو میاد
آیسو با خوشحالی به خونه برگشت و رفت تا آماده بشه به قول خودش با کپی مامانش ملاقات کنه
بچه بود و دنبال یه نشونی از مادرش
به سعید خانوم اطلاع دادم که بعد از ظهر مهمون داریم
هوا بهاری بود و ملس
خانم صابری طبق قولش خیلی زود نزدیکهای ساعت ۳ با دخترش به دیدن آیسو اومد
برق شادی تو چشمای آیسو نشسته بود
دلش برای مادرش چقدر تنگ شده بود که از دیدن کسی که شبیه مادرش بود انقدر خوشحال بود
خانم صابری مثل همیشه خوش برخورد و با حوصله بود
با بچهها بازی کرد و کنار پنجره نشسته بودم
با لپتاپم کار میکردم
صدای زنگ گوشیم بلند شد و من گوشی و جواب دادم
میخواستم به خونمون بیام احتمالاً امیر آیناز قانع کرده بود که به شهرستانشون برگردن
تا این حد بی فکری برای من بعید بود که فکر نکردم ممکنه حضور خانم صابری باعث سوء تفاهم دیگری بشه
صدای خندههای خانم صابری و بچهها از طبقه بالا میومد
صدای آیسور شنیدم که میگفت
__خاله میشه بریم پارک
آیدین پارک خیلی دوست داره خصوصاً که خاله آناهید نازی همیشه پارک میاره
آیدین عاشق نازیه.....
🍀کپی برداری از داستان ایل آی پیگرد قانونی و الهی دارد❌
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸**
7.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠میرزا کوچک گیلانی را با این موشن 👆 بهتر می توان شناخت
🏴 به مناسبت سالروز شهادت میرزا کوچکخان جنگلی در ۱۱ آذر ۱۳۰۰
1️⃣. میرزا کوچک گیلانی در دوران مشروطیت چه نقشی داشتند؟
2️⃣.قیام میرزا کوچک نسبت به قیام های هم عصرش چه امتیازاتی دارد؟
3️⃣. راز محبوبیت و ماندگاری قیام میرزا کوچک گیلانی چیست؟
4️⃣.چرا منشأ قیام میرزا کوچک، اسلام و دینی بود؟
5️⃣.چه کسی در رشت اولین حکومت جمهوری اسلامی را تشکیل داد؟
6️⃣.آیا میرزا کوچک خان به دنبال تجزیه گیلان بود؟
7️⃣.امام خامنه ای میرزا کوچک گیلانی را چه گونه معرفی می کند؟
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #رسوایی لبی که زیر دندان برد و چشمانی که باریک شد نطقم را کور کرد . - از هممون بدت میاد
🍃🍃🍃🌸🍃
#رسوایی
وسط خانه ایستادم چنان بهم ریخته بود که اگر ده نفر هم زمان کار می کردند باز هم
زمان تا شب ک م می آوردند .
به طرف آشپزخانه رفتم تا معده ی خالی ام را پر کنم .
صدای نماهنگی که از تلویزیون می آمد، لقمه را در گلویم نگه داشت. آهنگی محلی که
لحن محزونش دردهایم را شکوفا می کرد . به راستی کجا ایستاده بودم، میان کدام
مرداب؟ !
چرا وقتی دست پا و هم نمی زدم باز هم در حال غرق شدن بودم! مصلحت این ازدواج
چه بود خدایا؟ تقاص کدام گناه نکرده ام را پس می دادم؟
این پسر با این افکار و حرف هایش خوف آور بود حتی وقتی در آرام ترین حالت به سر
می برد .
به زور آب لقمه را قورت دادم. دیگر میلی به خوردن تخم مرغی که بویش معده ی
گشنه ما را وسوسه کرده بود، نداشتم. ماهیتابه را روی کابینت بهم ریخته گذاشتم از و
بوی گندی که برای آشغال ها بود، پره های دماغم چین خورد و خیلی سریع از
آشپزخانه بیرون آمدم .
لباس ها را در لباسشویی چپاندم، کمر درد گرفته ام را راست کردم و بلند شدم. این
خانه به ویرانیی تبدیل شده بود که اگر زنی که در اتاق با غرغر جاروبرقی می کشید
سه روز هم کار می کرد به تنهایی از پسش بر نمی آمد، به علاوه برای خلاصی از نگاههای پر حرص و کینه اش مجبور شده بودم سر خودم با جمع کردن خانه پرت کنم
حتی دلم می خواست صدای تلویزیون را بالاتر ببرم تا صدای گوینده که با هیجان از
روزهای آفتابی شهریور حرف می زد غم هایم را از یاد ببرد. برای رهایی از افکارم
گلاویز هر چیز چرت و مسخره ای شده بودم .
بوی خورشت محلیی که آن زن بلافاصله بعد از آمدنش بار گذاشته بود، کل خانه را
برداشته بود.
دلم بران خان جون پر می ک شید او عاشق مرغ ترش بود .
آشپزخانه ای که رنگ کاشی هایش به چشم می زد و حالا از تمیزی برق میزد، لبخند
روی لب هایم آورد . زندگی ادامه داشت با همه کاستی هایش، با همه بدی ها و نفرت
هایی که در وجودمان بود گه گاه چیزهایی بود که لبخند روی لب های خشک شده
یمان بیاورد .
هنوز انحنای لب هایم سر جایش بود، تن و بدنم حسابی بوی شوینده و عرق گرفته
بود. دماغم را مچاله کرده و دهانم کج شد .
قدم در اتاق خواب گذاشتم و به چارچوب تکیه دادم. اتاق بزرگی که تخت دونفره ای
گوشه ای از آن را اشغال کرده بود و درِ باز بالکن نسیم نسبتا خنک رو از لابه لای
توری های ریز پرده به داخل می کشاند. ست خواب سفید مشکی که زیادی ساده بود
را با پرده ی پنجره و در بالکن ست کرده بودند، این خانه برای این که نام خانه
مجردی را بگیرد کمی بیش از اندازه تکمیل بودگوشت کنار لبم را داخل دهان کشیدم و منتظر ماندم تا کارش تمام شود زنی که
عمران خبر آمدنش را داده بود، اتفاقا آمده بود، سرساعت مقرر شده و آن جور که او
شروع به شست و شو و تمیزکاری و حتی گذاشتن ناهار کرده بود، نشان از تعداد مکرر
آمدنش به این خانه را میداد .
اما بدی اش این بود که وقتی من در را برایش باز کردم، ابروهای تتو شده اش بالا
رفت با و لحن نه چندان مناسبی جواب سلامم را داد. اهمیت ندادم اما غرغرهایش
اعصاب نداشته ام خط خطی کرده بود .
منتظر ماندم تا جاروبرقی را خاموش کند، می دید منتظر هستم و کش می داد کارش
را که مدتی بود تمام شده بود، باالخره دست به سمت سیم متصل به پریز بردم و آن را
بیرون کشیدم. صدای کر کننده ی جاروبرقی قطع شد که به عقب چرخید .
-چیکار می کنی؟
فریادش بلند بود، آن قدری که یکه خوردم. این زن زیادی دور برداشته بود. آب دهانم
را قورت دادم .
-چرا داد میزنید باید برم حموم، یکم دیگه هم مهمون ها میرسن...
ادامه ی حرف هایم با صدا زدن عمران قطع شد .
هنوز از اتاق بیرون نیامده بودم که داخل خانه شد، نگاهش اسکن وار روی لباس های
نه چندان مناسبم چرخ خورد. تاپ دو بنده ی آبی و شلوار تنگ مشکی رنگم زیادی
تنم را به نمایش گذاشته بود....
ادامه دارد.....
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
7.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 گوشهای از کرامات حضرت معصومه سلام الله علیها در بیان آیتالله مسعودی خمینی
آیتالله علی اکبر مسعودی خمینی در گفتوگو با رسانه رسمی حوزه به بیان خاطراتی از امام خمینی(ره)، علامه طباطبایی، جامعه مدرسین، آیت الله مصباح یزدی، حرم حضرت فاطمه معصومه (س) و ... پرداخت که برشی از این گفت و گو تقدیم مخاطبان ارجمند میشود.
📎 فیلم کامل
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
🍃🍃🍃🌸🍃
#ارسالی_اعضا ❤️
برای خانمی ک میخوان دختر ب پسر کُرد بدن
همسر من کرد هست و واقعا مردهای کرد عاشق هستن و مهربون و و اهل تلاش و خیلی اهل محبت و توجه و وفادارن😍 و
رسم رسوم سختی ندارن برای جهاز از اول قرار میکنند ک چی پسر بخره چی دختر ...
ولی سخت نگیرید بهشون مطمعن باشید انقد اهل جبران معرفت هستن ک بعدا همه چیو جبران میکنند☺️
پدر من از همون روز اول عاشق دومادش شد اصلا سخت نگرفت چون دستش خالی بود ولی جنم رو درش دیده بود تنها طلای من ۲ تا انگشتر بود و ۳ تا النگوی سبکو نازک و تنها جهاز همسرم ی یخچال و فرش بود الان بعد از گذشت هفت سال همسرم هرچی پس انداز داره ب هر بهانه ای برام ی تیکه طلا میخره خدا روشکر همه چی برام خریده😅 وسایل خونه هم هرچی از اول نتونست بخره الان بهترین برام فراهم کرده ب قول مهران مدیری کُرد ها درجه یک و بی مانند ان😍 ان شاالله ک همه دختر پسرها خوشبخت بشن و سخت نگیرند شیرینی ی زندگی عاشقانه رو بچشن🌷🤲
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸
خواهریا خواندن آیه الکرسی رو فراموش نکنید👌
🌸 آیه الکرسی 🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
🍃اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَهٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ من ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ
منْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ🍃
🍃لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ🍃
🍃اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا
أوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ🍃
❤️الّلهُمَّ صَلِّ عَلے مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم❤️
⚜️ صلوات خاصه امام رضا (ع)⚜️
🌺 اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرتَضَی ، اَلْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ ، وَ حُجَّتِکَ عَلیٰ مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحتَ الثَّریٰ ، اَلصِّدّیٖق الشَّهیدِ ، صَلوٰةً کَثیٖرَةً تٰآمَّةً ، زٰاکِیَةً مُتَوٰاصِلَةً ، مُتَوٰاتِرَةً مُتَرٰادِفَةً ، کَأَفْضَلِ مٰا صَلَّیْتَ عَلیٰ اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیٰائِکَ. 🌺
❤️❤️
🍃🍃🍃🌸🍃
گذری بر زندگی پر فراز و نشیب دختری ماه روی به نام #ایل_آی آخرین فرزند پاییز....
🍃🌸🍃
رنج کشیده ها(اولین آشنایی)💔💘
🍃🍃🍃🌸🍃 #داستان_زندگی_واقعی #ایلای🌱 برای اینکه دل آیسورو شاد کرده باشم زنگ زدم خانم صابری تا آی
**🍃🍃🍃🌸🍃
#داستان_زندگی_واقعی
#ایل_آی
صدای خانم صابری رو شنیدم که گفت
باشه عزیز دلم بزار ببینم بابات اجازه میده
اگه اجازه داد به روی چشمم با هم میریم
پارک
چند دقیقه بعد پایین اومد و ژست جدی به خودش گرفت و خیلی مودبانه با فاصله یک متری روبرویم وایستاد و گفت
__ببخشید آقای احمدی اجازه میدین بچهها رو ببرم پارک
آیسو میگه آیدین پارک دوست داره
مثل اینکه خاله آناهید که نمیدونم کیه دخترش نازی رو هم میاره پارک
به نظرم بودن با بچههای دیگه برای حواس پرت کردن آیدین خیلی خوب باشه
شاید راه افتاد و ترسش از بین رفت
صدای خنده بلند آیسو از پلهها پایین میاومد باعث شد هر دومون سمت اون چرخیدیم
و آیسو با خنده شیرینی گفت
____خاله نازی که دختر نیست نازی اسم گربه خاله آناهیده
خانم صابری خندید و گفت
خوب بگو دیگه من فکر کردم اسم دخترشه
پس آقا آیدینمون گربه دوست داره
منم با لبخند گفتم که آره مثل اینکه آیدین جدیداً به گربهها خیلی علاقمند شده
اگه زحمتی براتون نیست و وقتتون رو نمیگیره ببریدشون پارک
به سعیده خانومم میگن همراهتون بیاد که تو کنترل بچهها کمک دستتون باشه
خانم صابری فورا گفت نه نمیخواد به ایشون زحمت بدین
آیسو و سوین بزرگن ماشالله میفهمن
یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت
_ ولی آره بهتره سعیده خانم هم بیاد چون من میخوام با آیدین کار کنم بلکه راضی بشه پاشو رو زمین بزاره
همگی حاضر شدند و با برداشتن کمی خوراکی و گذاشتن آیدین روی سه چرخه اش سمت پارک حرکت کردند
ولی من تو خونه موندم تا مدارک گمرک رو چک کنم و به کارهای عقب افتادن برسم
و هم اینکه منتظر امیر و آیناز بمونم....
🌱بالاخره این آناهید میخاد به یه دردی بخوره ها😉😉
🍀کپی برداری از داستان ایل آی پیگرد قانونی و الهی دارد❌
🍃🍃🌸
#تجربه
#مشاوره
#همسرداری
آیدی من و لینک کانالمون👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c
@Fatemee113 🍃🌸**
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تفأل شهید رییسی برای اردوغان
عجب تفأل درستی زد
روحش شاد
🍃🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃
لینک کانال،👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2729115697C7f86bef90c