اگر نقش انسان در هستی، تمایلات نفسانی بود،
اینهمه استعداد «عقل، درک، قلب، ایمان، باور» لازم نبود!
نیازهای نفس« خوردن، خوابیدن، تمایلات» وسیلهی حرکت به سمت هدف اصلی است؛ همان هدفی که این استعدادها برایش آفریده شده.
#انسان
#هستی
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
یه جمله داریم در دعا
می فرماد؛
خیرک الینا نازل
و شرنا الیک ساعد
دقیقا مصداقش را اینجوری دیدم
گره ای که خدا براش باز کرده را می چسبونه به شانس!
و گرهی که خودش زده را می چسبونه به صلاح خدا!
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
"توسل"
چند روزی بود وقتی وارد مدرسه می شدم صدای دلنشین که از همسایهی بغل می آمد دلم را می برد، شعاع آفتابی که توی ایوان روی مزائکها افتاده بود و صحن مدرسه که آب پاشی شده بود حال وصف نشدنی به آدم میداد،
طوری که می خواستم همونجا بمونم و گوش کنم و همه وجودم از عطر بوی آشی که برای صبحانه آماده کرده بود جانی تازه بگیرد،
دوسه روزی که گذشت،
یواش یواش فهمیدم که بچه های مدرسه هم با اون صوت احساس خوبی دارند و خیلی دلشون می خواد توی اون فضا قرار بگیرند.
با خودم فکری کردم و تصمیم گرفتم تو مدرسه یه روز روضه بگیرم و این حال معنوی را داخل محیط مدرسه ایجاد کنم.
اما راستش اونقدر دستم باز نبود و هزینه های سنگین مدرسه رو دستم مونده بود.
اهل محل هم چندان وضع مالی خوبی نداشتند که به روضه کمک کنند.
احساس می کردم برای خوب شدن حال بچه ها هم لازم هست و شاید بهانه ای باشد تا ارتباط بچه ها با اهل بیت علیهم السلام قوی تر شود.
هر طور بود تصمیم خودم را گرفتم و از خدا استمداد طلبیدم..
بالاخره مقداری پول جور شد ولی باز هم نمیشد با این پول نذری تهیه کرد.
آخرش باید با بچه ها در میان می گذاشتم.
سر صف صبحگاه دانش آموزان را در جریان قرار دادم و
پاکت کوچکی به دیوار سالن نصب نمودم و این جمله را بر روی آن نوشتم
( هر حرفی داری اینجا به مادر بگو)
بچه ها دلنوشته های خود را درون آن می انداختند.
نذری هایشان را می آوردند،
روز آخر بود و قرار بود فردای آنروز روضه حضرت زهرا( س) در مدرسه بر پا شود..
یکی از بچه ها که وضع مالی خوبی هم نداشت آمد گفت؛
«آقا می تونیم برا روضه قرض بگیریم.» گفتم؛ از پدر و مادرت اجازه بگیر اگه اجازه دادند اینکارو بکن.
بساط روضه پهن شد و صدای دلنواز مداحی در مدرسه کوچک ما پیچید.
ایستاده بودم و به بچه ها خوش آمد می گفتم که همون دانش آموز آمد جلو و یک تکه کاغذی شبیه پاکت را به من داد، بازش کردم دیدم مقداری پول نقد است گفتم عزیزم نذرت قبول باشه از پدرت تشکر کن، گفت از بابام نگرفتم گفتم خب از مادرت، گفت از مادرم هم نگرفتم، با تعجب پرسیدم قرض گرفتی؟
گفت نه آقا، این پول توجیبی منه از اونروز که اعلامیه روضه رو دیدم دیگه خوراکی نخریدم و پولمو جمع کردم آقا نذر من قبوله؟
آخه مادرم مریضه...
همینطور که نگاهم به کاپشن رنگ و رفته و کفشهای تعمیر شدهاش بود،
تو بغلم گرفتمش و گفتم آره عزیزم حتما قبول میشه...
دستش را روی صورتم کشیدم و گفت آقا شما دارید گریه می کنید!
بر اساس یک روایت واقعی
#فاطمیه
#توسل
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
حرم مولا برایت مشکی به تن کرد!
تا قبر خاکیت حکایتِ قربت نکند.
وا امّاه یا ام القمر
#امالبنین
✍#رضایت
🖋گامیبسویپروازᨳ
@sooyeparvaz
از وقتی تصمیم گرفتم مطالعه کنم
کلا زندگیم عوض شد
روزها که فرصت نداشتم
اما
شب وقتی غرق در کلمات می شدم بوی آشنایی از مطبخ به مشامم می رسید
سرم را از روی کتاب بالا می آوردم
همسرم می گفت عیبی ندارد
امشب هم شام نون و پنیر گوجه می خوریم،
اینگونه بود که رفتار همسرم از کتاب بیشتر برام درس زندگی شد..
#یکلقمهداستانک
✍رضایت
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از راضیانه🌱
⊱╮
داشتم فکر میکردم آدما با غم هاشون چیکار میکنن...
خودم؟
خودم صبح به صبح میشمرمشون که یه وقت کم نشده باشن بعد تاشون میکنم و میذارم تو ظرف غم
به ترتیب از بزرگ به کوچیک بعضی وقتا میبینم چنتاشون نخ نما شدن اونایی که مدت زیادیه پیش منن.
چن تایی رو حتی یادم نمیاد اینجا چیکار میکنن...
رنگاشون؟ نمیدونم به نظرم رنگ خاصی ندارن ولی همشون بیرنگیشون فرق میکنه!
بعضی آدما دوس دارن غماشونو قایم کنن ازاونان که غمها رو توی ظرف خالی سوهان میذارن کابینت بالایی یا حتی زیر فرش قایمشون میکنن؛ شاید غماشون کمه؛ من اگه این کارو بکنم اون قسمت فرش قلمبه وایمیسته!
بعضیام غماشونو همه جا همراه خودشون میبرن. میدونی من این کارو دوست ندارم اون غم منه نباید ببیننش، حداقل همه نه!
تو چی؟ تو با غمهات چیکار میکنی؟
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه