eitaa logo
🖊 رقص قلمᏪ
54 دنبال‌کننده
22 عکس
2 ویدیو
0 فایل
یه گوشه‌ی دنج برای ثبت احوالات خاص، لینک ناشناس https://daigo.ir/secret/11460246736 لینک جوین https://eitaa.com/joinchat/1565787316Cabb00ee563
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه جمله داریم در دعا می فرماد؛ خیرک الینا نازل و شرنا الیک ساعد دقیقا مصداقش را اینجوری دیدم گره ای که خدا براش باز کرده را می چسبونه به شانس! و گرهی که خودش زده را می چسبونه به صلاح خدا! ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"توسل" چند روزی بود وقتی وارد مدرسه می شدم صدای دلنشین که از همسایه‌ی بغل می آمد دلم را می برد، شعاع آفتابی که توی ایوان روی مزائکها افتاده بود و صحن مدرسه که آب پاشی شده بود حال وصف نشدنی به آدم میداد، طوری که می خواستم همونجا بمونم و گوش کنم و همه وجودم از عطر بوی آشی که برای صبحانه آماده کرده بود جانی تازه بگیرد، دوسه روزی که گذشت، یواش یواش فهمیدم که بچه های مدرسه هم با اون صوت احساس خوبی دارند و خیلی دلشون می خواد توی اون فضا قرار بگیرند. با خودم فکری کردم و تصمیم گرفتم تو مدرسه یه روز روضه بگیرم و این حال معنوی را داخل محیط مدرسه ایجاد کنم. اما راستش اونقدر دستم باز نبود و هزینه های سنگین مدرسه رو دستم مونده بود. اهل محل هم چندان وضع مالی خوبی نداشتند که به روضه کمک کنند. احساس می کردم برای خوب شدن حال بچه ها هم لازم هست و شاید بهانه ای باشد تا ارتباط بچه ها با اهل بیت علیهم السلام قوی تر شود. هر طور بود تصمیم خودم را گرفتم و از خدا استمداد طلبیدم.. بالاخره مقداری پول جور شد ولی باز هم نمیشد با این پول نذری تهیه کرد. آخرش باید با بچه ها در میان می گذاشتم. سر صف صبحگاه دانش آموزان را در جریان قرار دادم و پاکت کوچکی به دیوار سالن نصب نمودم و این جمله را بر روی آن نوشتم ( هر حرفی داری اینجا به مادر بگو) بچه ها دلنوشته های خود را درون آن می انداختند. نذری هایشان را می آوردند، روز آخر بود و قرار بود فردای آنروز روضه حضرت زهرا( س) در مدرسه بر پا شود.. یکی از بچه ها که وضع مالی خوبی هم نداشت آمد گفت؛ «آقا می تونیم برا روضه قرض بگیریم.» گفتم؛ از پدر و مادرت اجازه بگیر اگه اجازه دادند اینکارو بکن. بساط روضه پهن شد و صدای دلنواز مداحی در مدرسه کوچک ما پیچید. ایستاده بودم و به بچه ها خوش آمد می گفتم که همون دانش آموز آمد جلو و یک تکه کاغذی شبیه پاکت را به من داد، بازش کردم دیدم مقداری پول نقد است گفتم عزیزم نذرت قبول باشه از پدرت تشکر کن، گفت از بابام نگرفتم گفتم خب از مادرت، گفت از مادرم هم نگرفتم، با تعجب پرسیدم قرض گرفتی؟ گفت نه آقا، این پول توجیبی منه از اونروز که اعلامیه روضه رو دیدم دیگه خوراکی نخریدم و پولمو جمع کردم آقا نذر من قبوله؟ آخه مادرم مریضه... همینطور که نگاهم به کاپشن رنگ و رفته و کفشهای تعمیر شده‌اش بود، تو بغلم گرفتمش و گفتم آره عزیزم حتما قبول میشه... دستش را روی صورتم کشیدم و گفت آقا شما دارید گریه می کنید! بر اساس یک روایت واقعی ✍رضایت نشر فقط فوروارد @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
هدایت شده از گامی بسوی پرواز🕊🍃
حرم مولا برایت مشکی به تن کرد! تا قبر خاکیت حکایتِ قربت نکند. وا امّاه یا ام القمر 🖋گامی‌بسوی‌پروازᨳ @sooyeparvaz
از وقتی تصمیم گرفتم مطالعه کنم کلا زندگیم عوض شد روزها که فرصت نداشتم اما شب وقتی غرق در کلمات می شدم بوی آشنایی از مطبخ به مشامم می رسید سرم را از روی کتاب بالا می آوردم همسرم می گفت عیبی ندارد امشب هم شام نون و پنیر گوجه می خوریم، اینگونه بود که رفتار همسرم از کتاب بیشتر برام درس زندگی شد.. ✍رضایت @raqsghalam | Ꮺرقص قلم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از راضیانه🌱
⊱╮ داشتم فکر میکردم آدما با غم هاشون چیکار میکنن... خودم؟ خودم صبح به صبح میشمرمشون که یه وقت کم نشده باشن بعد تاشون میکنم و میذارم تو ظرف غم به ترتیب از بزرگ به کوچیک بعضی وقتا میبینم چن‌تاشون نخ نما شدن اونایی که مدت زیادیه پیش منن. چن تایی رو حتی یادم نمیاد اینجا چیکار میکنن... رنگاشون؟ نمیدونم به نظرم رنگ خاصی ندارن ولی همشون بی‌رنگیشون فرق میکنه! بعضی آدما دوس دارن غماشونو قایم کنن ازاونان که غم‌ها رو توی ظرف خالی سوهان میذارن کابینت بالایی یا حتی زیر فرش قایمشون میکنن؛ شاید غماشون کمه؛ من اگه این کارو بکنم اون قسمت فرش قلمبه وایمیسته! بعضیام غماشونو همه جا همراه خودشون میبرن. میدونی من این کارو دوست ندارم اون غم منه نباید ببیننش، حداقل همه نه! تو چی؟ تو با غم‌هات چیکار میکنی؟ ✎ واحدی 𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دیشب که فرمایشات حضرت آقا را می‌شنیدم، یک جمله‌اش مثل صاعقه بر دلم نشست: «از اسراف اجتناب کنید، همه‌مان…» همین یک جمله کافی بود تا بغض کنم. تا به خودم بیایم. تا بفهمم که گاهی جبهه، فقط خاکریز و میدان مین نیست… گاهی جبهه، آشپزخانه‌ی خانه‌ی من است. چقدر ساده از کنار اسراف گذشته بودم… نان‌هایی که بی‌توجه خشک می‌شدند، شیر آبی که تا دستم را می‌شستم، بی‌وقفه می‌چکید، چراغ‌هایی که بی‌دلیل روشن می‌ماندند، خوراکی‌هایی که با بی‌برنامگی می‌خریدیم و بعد دور می‌ریختیم… و حالا، با این تلنگر، فهمیدم که اسراف فقط یک عادت بد نیست؛ یک خطر است. خطری برای کشورم، برای آینده‌ی فرزندانم، برای برکت خانه‌ام. اسراف یعنی ناسپاسی. یعنی بی‌توجهی به نعمت‌هایی که دیگران حسرتش را می‌خورند. یعنی زخمی‌کردن ریشه‌های اقتصاد خانواده و کشور. و در مقابل، صرفه‌جویی یعنی عقل. یعنی ادب در برابر نعمت. من، به عنوان یک مادر، یک زن خانه‌دار، یک سرباز گمنام در خط مقدم اقتصاد خانواده، امروز با فرمان فرمانده‌ام، تصمیم گرفتم که برخیزم. تصمیم گرفتم که خانه‌ام را سنگر کنم. تصمیم گرفتم که به بچه‌هایم یاد بدهم: برکت را باید حفظ کرد. نعمت را باید حرمت گذاشت. و صرفه‌جویی، یک سبک زندگی است. یک افتخار است. از امروز، هر بار که شیر آب را می‌بندم، هر بار که نان مانده را به لقمه‌ای گرم تبدیل می‌کنم، هر بار که چراغ اضافه‌ای را خاموش می‌کنم، حس می‌کنم دارم به کشورم خدمت می‌کنم. دارم به فرمان فرمانده‌ام لبیک می‌گویم. دارم آینده‌ی بچه‌هایم را روشن‌تر می‌کنم. و باور دارم: وقتی حضرت آقا چیزی را خطر می‌دانند، یعنی واقعاً خطر است. و وقتی به کاری فرمان می‌دهند، یعنی در آن خیر عظیمی نهفته است. پس من، با افتخار، این مأموریت را پذیرفتم. از خانه‌ام شروع می‌کنم… برای کشورم، برای خانواده‌ام، برای رضای خدا. ✍🏻بارقه‌ی‌امید نَشـــــــر=صَــــدَقِہ جاریِہ ┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا