🖊 رقص قلمᏪ
شاید بعضی از شما اسم نیل دونالد والش براتون آشنا باشه. کتاب هاش به اسم هایی مثل دوستی با خدا، گفتگو
❌دزدان با شرافت
اینها هم یه جور دزد هستند البته نه از جنس دزدهای معمولی بلکه از دزدهای خیلی مهارت دیده و کاربلد،
البته از دیوار خونه کسی بالا نمی رونداما اگر دیوار افکار آدم کوتاه باشه به راحتی وارد محدوده ذهنی آدم می شوند! مخصوصا وقتی بدانند که در پس آن دیوار جنس گرانبهاست.
یاد این ضرب المثل قدیمی افتادم که میگه؛
«چو زر گردید اندر خانه بسیار / گهی دزد از در آید گه ز دیوار»
اینجور مطالب به ما یاد میده که خیلی بیشتر مواظب عقاید و باورهامون باشیم که از دستبرد اینجور سارقین محفوظ بماند...
برای محکم کردن دیوار ذهنی و سالم ماندن افکار از دستبرد چنین سارقان خوش خط و خال؛ خیلی وقت زیادی نمیگیره.
وصل شدن به معارف اهل بیت علیهم السلام؛
مثل قرائت روزی یک صفحه از قرآن و مطالعه تفسیر آن و گوش کردن به فرمایشات ولایت فقیه و مطالعه خاطرات شهدا و سفارشهائکه در وصیت نامه هاشون و خاطراتشون هست، گزینه های خوبی هستند برای بالا بردن دیوار ذهنی.
خلاصه امروزه سارقین تحصیل کرده و متشخص با رنگ لعاب قشنگ دینی و حق به جانبی فراوانند.
#عرفان_اومانیستی_یهودی
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
از روز هشتم ربیع الاول مجالس اهل بیت علیهم السلام رنگ دیگری به خود می گیرد و
مجالس تولد و شادی شور بیشتری دارد.
آنچه مهم است که از نظر دور نماند کم رنگ شدن معارف ائمه اطهار علیهم السلام در این مجالس است.
یاد داشت کوتاه چشم اندازی است به فرمایشات مقام معظم رهبری در چگونگی بر پایی مجالس این گونه مجالس و محافل.
✍هیئت یک واحد اجتماعی است، یک مجموعهی اجتماعی است که بر محور مودّت اهلبیت شکل میگیرد؛ محور این اجتماع کوچک یا بزرگ، مودّت اهلبیت (علیهم السّلام) و هدایت به سمت اهداف اهلبیت است؛ هیئت را اصحاب ائمّه تشکیل دادند و آنها شروع کردند؛
✓بعد از حادثهی کربلا اهل بیت علیهم السلام دُور هم جمع میشدند. امام صادق (علیه السّلام) از راوی سؤال میکنند: تَجلِسونَ وَ تُحَدِّثون؟ مینشینید دُور هم، صحبت میکنید، حرف میزنید؟ یعنی مسائل ما را مطرح میکنید؟ او جواب میدهد که بله، این کار را میکنیم؛ یعنی همین مجموعهی هیئات.
بعد حضرت میفرمایند: اِنَّ تِلکَ المَجالِسَ اُحِبُّها؛ من دوست میدارم این مجالس را. مسئلهی ما را زنده نگه دارید.
✓ هیئت نشان محبت به آئمه اطهار است ملت ایران به برکت اسلام در کشتی امن محبت اهل بیت و اسلام قرار دارد، این بصیرت باید حفظ شود تا پیروزی مطلق باید ادامه یابد.
✓مسئله دیگر مبارزه و مجاهدت است! زندگی ائمه اطهار همه اش مبارزه است، زندگی بر خورد بسیار عمیق و شدید و موثر با آن دستگاه جابر و جابر است.
عالمی که نشسته درسش را می دهد کسی اورا نمی کشد داعی برای کشتن او وجود ندارد هرکس مبارزه کند دشمن به دنبال اوست.
✓یکی از کارهای دیگر ائمّه (علیهمالسّلام) اقامهی احکام الهی بوده است. سعی در اقامهی احکام الهی؛ چه در زمانی که حکومت دستشان بود، چه آن زمانی که از حکومت و از قدرت برکنار بودند. تلاششان مصروف بود برای اینکه بتوانند احکامالهی را در جامعه محقّق کنند.
✓حفظ معارف اسلامی
مجموعه ها باید خود را منتسب به اهل بیت علیهم السلام بدانند.
سعی دشمنان و طواغیت این بوده که معارف اسلامی را نابود یا تحریف کنند،
زنده نگه داشتن معارف حقهی اسلام، حفظ معارف و اصول و مبانی اسلامی یکی از رشته هایی است که ائمه برای آن تلاش و ایستادگی کردند.
بر گرفته سایت معظم له
https://farsi.khamenei.ir/newspart-index?tid=1467
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
#دلنوشته
«میلاد نور»
سلام ای عشق، سلام ای مولود پاک، ای دریای بی کران هدایت و کوبندهی ضلالت و گمراهی.
ای پیام آور شریعت و ای طلیعهی احیای ارزشهای فرو رفته در منجلاب گمراهی و ای بنیانگذار انقلاب نور،
تو آمدی و نور معرفت را بر کام تشنهی جهان ریختی و خندهی دختران بر لب گور را به روزگار ارزانی داشتی.
قدمت به روی چشم ای نوید رحمت بی منتهای اللهی.
یکصد هزار پانصد سال می گذرد از نور افشانیت بر عرصه زمانه ای که حتی به مادر خود هم رحم نمی کرد.
ای اسوهی تمام زیبائیها؛
انقلاب تمدن سازت در باورها نشسته و در حال پیروزی در گستره جهان است.
اگرچه دنیا پر است از نامردمانی که در ظلمت طاغوت بر سر بشر سایهای سیاه انداخته اند،
و طاغوتیان زمان پرنده حقیقت را در چنگال خونخوار خود می فشارند تا اورا از بین ببرند،
اما در این میدان؛ دل مظلومان و عاشقان که تشنهی مهربانی و رحمت بی منتهای توست، بر عطر دل آرای حقیقت و عدالت تشنه تر شده است.
آری دنیا در انتظار است منتظر ظهور نور، منتظر آمدن فرزندت، تا با نوید آزادی از راه برسد و سرتاسر جهان را با حکمت های ناب رسالتت و از انوار زیبای توحید،عدالت، و اخلاق نبوی پرکند.
دعا کن برای ظهور ای محبوب خدا و ای حقیقت ناشناخته؛ یا رسول الله...
#رحمت_للعالمین
#یک_هزاروپانصدمین_سال_تولد_پیامبر
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
⊱╮
شدهام مثل رحیم دارالمجانین!
میشناسی اش؟
همان قصه دارالمجانین معروف آقای جمال زاده.
رحیم یکی از افرادی است که در این قصه کارش به دارالمجانین یا تیمارستان میکشد
دلیل جالبی هم دارد
ترس از اعداد! رحیم آنقدر با اعداد سرو کله زده بود تا به جنون اعداد مبتلا شده بود مثلا از عدد دو آنقدر میترسید که به بستر میفتاد.
راستش را بخواهید چند وقتی است که من هم از اعداد میترسم
به نظرم وضعم از رحیم وخیمتر است او از دو میترسید
من از ۳۴، ۵۶، ۷۱، ۶۵ و امروز از ۴۲ و شاید فردا
این ها تعداد فلسطینی هایی هستند که هرروز شهید میشوند
برای طلب عادی ترین حق هر انسان
به خاطر آب و غذا
این اعداد کمکم دارند مرا بیمار میکنند. چگونه باید به شنیدن این اعداد عادت کرد؛ بدتر اینکه اینها عدد نیستند، انسانند.
هر روز این اعداد تغییر میکنند، بیشتر میشوند و من فقط میشنوم و میبینم و همین و همین
آن شهیدی که سهمش از اخبار دنیا یک عدد است مثلا نوزدهمین شهید امروز که بود؟
پدر، همسر
چند نفر در انتظار رسیدن او بودند اصلا کسی از خانواده اش زنده بود؟
آری این اعداد مرا مجنون کرده اند...
✎ واحدی
𔓘𔓘 @Raazianeh 𔓘𔓘 🌱راضیانه
آموزگار
دلم آشوب بود بین خوف و رجا!
روز اول مدرسه بود،
آرزویم این بود که معلم پسرم خیلی خوب باشد.
سرویس مدرسه ایستاد و پسرم با ذوق و شوق وارد حیاط شد،
و شروع کرد در گوشم وراجی کردن.
لابلای شیطنتها و بالا و پائین پریدن های کودکانه اش به من فهماند که به او خوش گذشته است.
از من خواست فردا به مدرسه بیایم و معلم جدید و محبوبش را ببینم.
زنگ به صدا در آمد و صفهای منظم بچه ها به نوبت وارد کلاسها شدند.
کنار نیمکت پسرم بی صبرانه ایستادم تا معلمش بیاید و او را ببینم.
زن جوان با صدای تاق تاق قدمها مثل شلیک گلوله و لباسی که تو آب رفته بود و موهایی که انگار آفتاب خورده رنگش پریده و از مغنعه بیرون افتاده بود وارد کلاس شد.
یکمرتبه به زمین میخکوب شدم!
نام فرزندم را پرسید و برگهای نقاشی پسرم که روز قبل برنده شده بود را به من داد،
یک لحظه نگاهم را از روی نقاشی برداشتم و معطوف خانم معلم کردم،
حقیقتا نتونستم بفهم پسرم بهتر رنگ آمیزی کرده یا او بر روی پوست صورتش!!!
***************
این روزها با هزار دلهره و دغدغه فرزندانمان را به مدرسه می فرستم نه تنها برای درس خواندن بلکه برای رشد و تربیت،
هر رفتاری که از بزرگترها و بویژه معلم در ذهنشان نقش ببندد، یک نقشهی راه می شود.
اما آنچه نگران کننده است حضور نامناسب و دور از شئون اسلامی بعضی معلمان بر سر کلاس درس است که قطعا در ارتباط اولیه با دانش آموز تاثیر فراوانی در تربیت بچه ها دارد.
تحقیقات آماری نشان می دهد معلمان با رفتار خود میتوانند فضایی سازنده یا
مخل برای یادگیری و رشد و تربیت دانش آموزان ایجاد کنند وبر تعاملات فردی و تنظیم هیجانات آنان اثرگذار باشند.
پوشش و آرایش معلم در مدرسه هر گونه که باشد یک رفتار مثبت به حساب میاید،
بچه ها از روز اول تمام ریاکشنها و رفتار معلم را الگوی خود قرار می دهند.
این رفتار ها تا آخر عمر از ذهن دانش آموز پاک نخواهد شد و یک خط مشئ غلط را به دانش آموز القا خواهد کرد.
جا دارد مسئولین آموزش و پرورش و آموزشگاهای سطح شهر مجدّانه نسبت به این امر توجه نموده و با قانونگذاری در رابطه با نگه داشتن حد و مرزهای عفاف و حجاب و رعایت حدود شرعی آموزشیاران بر سر کلاس درس، به این امر رسیدگی کنند تا این مسئله در اذهان پاک نو نهالان پاک انقلاب موجب باورهای غلط نشود و با بی حرمتی به حدود الهی و مقدسات آلوده و(مشوّش)نشود.
🔹با عرض معذرت از معلمان خوب کشورم.
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«بوی ورزقان»
مدتی بود که خیلی خسته بودم، خسته از نامردی ها، خسته از دنیای به رحم،
تصمیم گرفتم کمتر به سراغ گوشی مبایلم بروم،
انگار این وسیلهی کوچک مزاحم و اسرار آمیز تقصیری دارد!
از دیدن خبرها دلهره داشتم.
یک روز « که ای کاش آن روز هرگز نبود» عصرش باید برای خرید آخر هفته به فروشگاه می رفتم.
علی از ماشین پیاده شد اما نمی دونم این دوستش فرهاد چطوری جلوی راهش سبز شد! حالا دیگه مگه می شد این دو تا را از هم جدا کرد!
مشغول صحبت شدند از نگاهش که روی گوشی انداخت وحالت تعجبی که داشت، دانستم که اتفاق مهمی افتاده!
چند دقیقه بعد علی کنار پیادهرو روی زمین نشست، سرش را در بغل گرفت و مثل مادر بچه مرده شروع کرد بلند بلند گریه کردن.
مطمئن شدم که موضوع مرگ و زندگی است.
فکرم هزار جا رفت!
نکند مادرم!!
نکند برادرم محمد!!!
محمد لبنان بود،
تقریبا مطمین شدم که محمد شهید شده اما هنوز باورم نبود و با خود می گفتم آیا شهادت به قد و قوارهٔ ما می آید!
من آنروز اصلا سر گوشیام نرفته بودم،
دلم آشوب شد.
در دلم زمزمه کردم خدایا نه،
دیگر طاقتش را ندارم...
با استرس گوشی لعنتی را برداشتم، نتم را فعال کردم،
اولین پیامی که دیدم؛
عکس سید بود با زیر نویس؛
«بوی ورزقان می آید،
آقا سید؛ هارداسان »
جای خودم میخکوب شدم، زبانم به کامم چسبید،
باز هم هارداسان!!
چقدر شنیدن این کلمه غمگین است!
بعد از ۳۰ اردیبهشت هنوز سایهای سیاه غم از دلمان بیرون نرفته!
وقتی به تصویر بعدی نگاهم افتاد دود و آتش عظیمی که شعله هایش تا آسمان میرسید نگاهم را بر صفحهای گوشی دوخت.
انگار دستی بی رحم گلویم را گرفته محکم میفشرد، داشتم خفه می شدم! اشکهایم بی اختیار سرازیر شد.
پیام بعد را دیدم باورم نمی شد؛
صد تُن مواد منفجره!
انگار می خواهند دنیائی را نابود کنند!
آری او یک تن نبود، او یک دنیا بود یک ملت بود یک ایدوئولوژی و یک مکتب بود که برای کشتنش اینهمه هزینه لازم داشت!
تازه دانستم؛ برای شهید شدن باید آنقدر بزرگ باشی که دشمنت حتی برای کشتنت هم به درد سر بیافتد!
اما او نمرده،
او در درون جانها زنده است، هر قلب عاشقی یک نصرالله است.
این ارث را از خاندانش برده است،
از عمه مظلومهاش که فرمود؛
مارا کشتید اما بدانید هرگز نتوانید نور ما را خاموش کنید.
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم🖊
«کاروان»
نگاهم را از نوک گلدسته های ضریح به پایین می آورم،شور عرض ارادت مردم و دسته های عزا مرا به دنیایی کودکیام سفر داد،
در داستانکهای کودکی ام غرق می شوم، انگار هنرمند آن خودم هستم،
مادرم در قصه هایش برایم می گفت که آنزمان زردشتیان برای مردم آرام و قرار نمی ذاشتند و دور خود حریمی ساخته بودند و در آنجا دور بتهای خود شبها تا نیمه شب به آوازه خوانی و رقص و خوشگذرانی می پرداختند!
مردم از این وضع ناراضی بودند ولی چه می شد کرد! به این دلیل که دعوا درست نشود و بین مردم بلوا به پا نشود باید این وضع را تحمل می کردند.
تا اینکه چند نفر از همکیشان شجاعمان به هر شکلی بود بساط لهو و لعب آنان را برهم زدند و پاتوقشان را جمع کردند.
دیگر از سر و صدا و پایکوبی خبری نبود.
من و مادرم هر روز برای ادای نماز و مناسک به مسجد می رفتیم.
روزها و شبها می گذشت.
در یکی از این روزها خبر آمد که کاروانی به سوی شهر می آید.
درست نمی دانستم چه کسانی قرار است با کاروان بیایند ولی انکار خبر خیلی خوشحال کننده بود. همسایه ها و اهل شهر و حتی مادرم از این خبر خیلی شادمان بودند.
انگار پاکسازی شهر با آمدن این مسافر خوش قدم هم بی ربط نبود.
به مادرم گفتم تا کنون ندیده ام برای هیچ مسافری مردم اینگونه آماده پیشوازی شوند مادر گفت او ملیکه ی ارض و سماست افتخار بزرگیست که به شهر ما بیاید. بزودی اورا می بینی و خواهی دانست...
مردم در تکاپو بودند اسباب خوش آمد گویی و خیر مقدم به این مسافر عزیز را هر چه بهتر فراهم کنند.
بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد...
ادامه دارد....
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم
🖊 رقص قلمᏪ
«کاروان» نگاهم را از نوک گلدسته های ضریح به پایین می آورم،شور عرض ارادت مردم و دسته های عزا مرا به
«کاروان»
قسمت دوم
بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد،
من ومادرم هم مانند همه اهالی شهر برای خوش آمد گویی به میدان شهر رفتیم.
کاروان با شور و هل هله مردم واردشهر شد کجاوه های از نور وارد شد چقدر دلم می خواست بدانم این فرد محترم که یک نفر از بزرگان شهر با عزت و شوکت زمام مرکبش را می برد تا مهمانش شود کیست؟
بالاخره روز موعود فرا رسید و کاروان نزدیک ونزدیکتر می شد من ومادرم هم برای خوش آمد گویی به میدان شهر رفتیم.
ما هر روز به میدان شهر می رفتم تا خبر تازه ای بگیریم،
همه منتظر بودند و در واقع چشم براه،
اما من نمی دانستم این مسافر خوش شانس چه کسی است که اهل شهر او را این همه دوست می دارند و برای دیدنش لحظه شماری می کنند..
کاروان با شور و هل هله مردم واردشهر شد و مردم با ذوق قدومشان را با گل وشیرینی گرامی داشتند.
در بین کاروانیان بانویی با جلال و جبروت وارد می شد آن چنان که گویی ملیکه آسمانیان است مورد احترام بود.
دلم می خواست بدانم او کیست و چرا این کاروان جز یکی دو نفر به همراه با خود مرد ندارد؟
مردانشان چه شده این سوال خیلی ها بود!
مردم ادای احترام می کردند وهر کسی آرزو می کرد این افتخار نصیبش شود و مهمان تازه وارد به منزل او بیاید.
بلاخره با مشورت بزرگان این مهمان خوش قدم در خانه یکی از اهل شهر به نام ابن خزرج اجلال نزول فرمود.
انگارشهر در هاله ای از نور بود و بوی امام رضا گرفته بود.
مردم دسته دسته به دیدارش مشرف می شدند.
قراربود به همراه مادرم برای دیدنش برویم دل تو دلم نبود خیلی دلم می خواست هرچه زودتر او را ببینم.
لباس نوام را از صندوقچه بیرون آوردم و با ذوق پوشیدم آستینهایش هنوز برایم بزرگ بود اینقدر ذوق زده بودم که دیگر این مسئله برایم مهم نبود.
وارد خانه شدیم،
بوی بهشت می داد.
سجاده ای از نور در کنار بسترش بود که عبادت و شب زنده داریش را حکایت می کرد. وقار و ابهتش را که دیدم یقین کردم سرور بانوان است.
سلام کردیم و نشستیم به چهره نورانیش ذل زده بودم.
چهره مهربان و معصوم دختر جوان که انگار نور از صورتش می تابید بر دلم می نشست.
آنقدر محوش شده بودم که دلم نمی خواست نگاهم را بردارم. خدایا او یک فرشته است!!!
اما نگاهش خیلی خسته و غمگین بود. حال خوشی نداشت خسته از سفری سخت که برای دیدار معشوقش آمده بود.
از بین همهمه ها و بگو مگوها فهمیدم که در راه آمدن، سلاطین وقت سر راهش را گرفته اند با اوجنگیده و برادران و همراهانش را شهید کرده اند.
خدایا داستانش چقدر آشناست!!
ادامه دارد...
✍رضایت
نشر فقط فوروارد
@raqsghalam | Ꮺرقص قلم