صدایش میکنم بیاید کنارم بنشید، می گوید :«چشم» و بلند می شود، کنارم روی مبل جا باز میکنم، می نشیند.
نمیدانم سر صحبت را چگونه باز کنم.
میپرسم:« خوبی؟» از آن احول پرسی هایی که اینجور مواقع هیچ کارکردی ندارند.
مادرش کمکم می کند، زهرا را صدا می زند و با خود می برد آشپزخانه.
حالا فقط خودم و خودش روی مبل سه نفره نشسته ایم.
بر میگردم به صورتش نگاه میکنم و لبخند می زنم، جواب می دهد.
می پرسم:« ناراحت شدی از من؟»
می خندد، دستش را می گیرم و شروع میکنم حرف هایی که از قبل تمرین کرده ام را می گویم، بعضی ها را حذف میکنم و بعضی هارا بیشتر آب و تاب می دهم.
مدام صحنه ی آن شب جلوی چشمم است.
ایتا را که باز کردم، چند ساعت از آخرین پیامم توی گروه هیئتمان گذشته بود، دیدم پیام «....گروه را ترک کرد» آمده. ابروهایم رفت بالا، دنبال دلیل می گشتم که مردک چشمم برای چند ثانیه متوقف ماند روی پیام همان آیدی که گروه را ترک کرده بود.
خون به مغزم نمی رسید، پیام آنقدر برایم تلخ بود و نگران کننده که فاتحه ی هیئت و تشکل مان را در آن خواندم.
من تلاش کرده بودم به بچه ها تلنگری بزنم، اما به او آنقدر برخورده بود که مادرش نگران شود و ابراز ناراحتی شدید کند.
حالا من مانده بودم با یک گروه از بچه هایی که دوستشان دارم و هر لحظه حس میکنم ممکن است همه شان به خاطر همین مسئله پراکنده شوند.
مغزم فرمان نمی داد، اشک می ریختم.
نمیدانستم چه کنم.
انگشتانم آشکارا می لرزید.
زده بودم قلب یک نوجوان را شکسته بودم، حالا سوتفاهم باشد یا هرچه...
خودم را، او را، مادرش را، بچه ها را همه را سرزنش می کردم.
نیم ساعتی به این حال بودم، تا بالاخره توانستم حرف بزنم!
موضوع را برای همسرم گفتم.
مثل همیشه بود، که توی دعوای من با دیگران، حق را به من می دهد.
همدردی اش، باعث شد آرام بشوم، و آن حجم از عذاب وجدان، تبدیل شد به استرس حل یک چالش، یا نهایتاً یک بحران تربیتی
ازش پرسیدم:«به نظرت پیام بدم تو پیوی دلجویی کنم؟»
موافق بود
چقدر درست و خوب کنارم بود.
پیام دادم.
درحالی که صدای خورد شدن تکه شیشه های برجک ام را می شنیدم.
تا فردایش که پیام ها رد و بدل می شد فقط سه چهار ساعت خوابیدم.
صبح با حالی دمغ، راهی دسته عزاداری امام صادق(علیه السلام) بودیم، که ازش اجازه گرفتم بروم خانه شان و با خود دخترش هم حرف بزنم.
پیامش، یک سطل آب بود، روی غم خاکه های قلبم
«قدمتون سر چشم، تشریف بیارید»
به همسرم گفتم:« یعنی الان بخشیده؟»
قرارمان شد برای دو روز بعدش.
#روایت
https://eitaa.com/rashad1
میتونم متناسب با خودم اینطوری تغییرش بدم:
«از وقتی هیئت رو راه انداختم، صدها بار احساس یأس کردم و خودم را باختم و دلسرد شدم و خواستم که دیگر ادامه ندهم.»😆
#کتاب
#کتاب_به_دیگر_سخن
https://eitaa.com/rashad1
رشاد
میتونم متناسب با خودم اینطوری تغییرش بدم: «از وقتی هیئت رو راه انداختم، صدها بار احساس یأس کردم و خو
خیلی خوبه که آدم بدونه
حتی نویسنده ای که تونسته ی زبان جدید یاد بگیره و با اون زبان جدید کتاب بنویسه هم این حس ها رو تجربه کرده.
پس حس سرخوردگی و یأس و پوچی، فقط برای من نیست.
همه ی آدما اگه خواستن موفق باشن، بارها و بارها با این حس مقابله کردن.
#روز_نگار
https://eitaa.com/rashad1
آقای امام رضا
من کاری با قائده کوچه بازار ندارم که
«مشهد سالی یکبار میشه»
من حرم لازمم
دلم تنگ است...
سلام نصفه شبی
البته نصفه شبی برای ایتا😁
برا برنامه های دیگه که تازه سرشبه
من سعی کردم از اول اردیبهشت به اینور
پیام ها رو با چندتا هشتگ متمایز کنم
این چندتا هشتگ، برای کانال ثابت ان:
✅#روایت
متن هایی که طولانی هستن.
روایت هایی که تجربه زیسته خودم ان معمولاً.
✅#کتاب
که شامل معرفی یا ی نکته درمورد کتابایی که میخونم، هست.
البته اسم کتاب رو هم هشتگ کردم، اگه دنبال کتاب خاصی باشید، تو جستجو راحت پیداش می کنید.
✅#مادری
شامل دغدغه ها، طنز ها ، درد و دل تربیتی یا هرچیزی که مربوط به مادری میشه.
تو این هشتگ عکسای آقا محمد حسن رو میتونید پیدا کنید☺️
✅#فیلم
ی نکته یا تحلیل ام درمورد فیلمایی که می بینم.
بازم اسم فیلم رو هشتگ کردم.
✅#روز_نگار
شامل متن های کوتاهی که میذارم، میتونه نکته باشه، درد و دل عمومی یا هرچیزی که درجا نوشتم.
✅#تعامل
پیام هایی که از شما دریافت میکنم و پاسخ میدم.
https://eitaa.com/rashad1
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂😂😂
آقا: قبله کدام طرفه؟
صاحبخانه: آقا ما تازه آمدیم اینجا...🙄
رشاد
😂😂😂😂 آقا: قبله کدام طرفه؟ صاحبخانه: آقا ما تازه آمدیم اینجا...🙄
اصن باشه!
ولی خدایی خاطره تعریف کردن رو ببین!
معلومه این آدم چقد با ادبیات دم خوره.
جملات کوتاه
ساده
روان
با جزئیات به دردبخور
با قید مکان و زمان
آدم هی دوس داره ببینه و بشنوه
https://eitaa.com/rashad1
#روز_نگار