eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
307 دنبال‌کننده
99 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 *«بچه‌پررو»* درد از وسط سینه‌ام کشید و آمد بالا. چانه‌ام لمس شد. سخت نفس می‌کشیدم. همین یک دقیقه پیش فیلمی که نگاه می‌کردم را بسته بودم. اضطراب دست انداخته بود ته حلقم و دنبال چیزی می‌گشت. می‌خواست بالا بیاورمش. نمی‌دانستم چی را. خودم را فرو کردم توی اینستاگرام. یکی یکی کلیپ‌های "بوی گل سوسن و یاسمن" درد را هل دادند پایین. _اسپیکر چرا نداریم ما. بابا باید رو پشت بوم بوی گل سوسن بذارم براشون حال بیان. تو هم کنارش ترقه هوا کنی. چه وضعیه. فقط خندید. من هم خندیدم. پشت دندان‌هام اما چیزی چنگ می‌کشید. دود سیاهی می‌پیچید توی سرم. اگر فقط خودمان باشیم چه؟ اگر هیچ‌کس دیگر نیاید الله اکبر بگوید چه؟ اگر آن‌ها که ۱۷ و ۱۸ دی آمدند و فحاشی کردند امشب هم بیایند چه؟ ما دو تا آدم تنها چه کنیم؟ سرم را محکم تکان دادم. انگار که فکرها بتوانند از گوشم بریزند بیرون. نفسی عمیق کشیدم. نگاهش کردم که بیخیال اخبار می‌دید. نمی‌دانستم توی دلش چه خبر است. همه‌ی مرگ برهای دی ماهی که بی جواب گذاشته بودم روی شانه‌هام سنگینی می‌کرد. وزن انداخته بود روی روانم و ول کن نبود. یادم افتاد به پیامی که دوستی گذاشته بود. توی گروه سرچ کردم نواب صفوی و پیداش کردم. بلند برایش خواندم. (نواب صفوی یه جمله داره شاید اصلا به مذاق فرهیختگی جمع خوش نیاد ولیکن احساس می‌کنم باب این روزاست. «اسلام فیلسوف زیاد دارد. فقیه زیاد دارد. مهندس زیاد دارد. الان هم می‌بینید که بزرگانی هستند که دانش زیادی دارند. اما اسلام سگ پاچه گیر ندارد. ما در اینجا مانده‌ایم که پاچۀ دشمنان اسلام را بگیریم. اجازه بدهید ما اینجا بمانیم.») نطقم باز شد انگار. _بدم از خودم میاد. ما خیلی ترسوییم. متنفرم از این حال. اون پاچه پاره‌ها هر رفتاری دلشون می‌خواد می‌کنن و ما در ابراز عقیده خودمون متزلزلیم. دلم می‌خواد از این به بعد بچه پررو باشم نه ترسو. تهش مردنه دیگه. تو گردن هممون نوشتن. تایید کرد. به ساعت نگاه کردم. نزدیک نه بود. گفت که بپوشیم. گفتم باشد. کاپشن و پالتوها را تن کردیم و رفتیم پشت بام. صدای تاق و توق نورافشانی‌ها و الله اکبرهایی از دور دست می‌آمد اما اطراف ما خبری نبود. پرسید: شروع کنیم؟ سر تکان دادم. دست‌ها را حلقه کردیم دور دهان. قلبم جایی بیرون از تنم می‌زد. تمام سلول‌هام می‌لرزید. اولین باری بود که صدا بلند می‌کردم. بسم الله گفتم و دیوار شرم و اضطراب و ترس را شکستم. کلمه‌ها تبدیل به صدا شدند و جهیدند بیرون. جا خوردم. خندیدم و نگاهش کردم. _زنتم خوب صداش کلفته‌ها. خندید. اولین صداها بلند شد. "مرگ بر ..." پشت بندش تک و توک صداهای دیگر هم در آمدند "امسال سال خونه ...". آیه‌ی خدا توی سرم چرخ می‌خورد (قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَة أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنى وَ فُرادى). با خشمی که توی همه‌ی سلول‌هام جمع کرده بودم رفتم به سمت صداها. کلمات از گلوم بیرون ریختند. الله اکبر ... ✍️ 🌐@crazylittlemind ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عین نماز، واجب» موقعی که می‌دویدم،زمین زیر پایم می‌لرزید.اگر می‌ایستادم آسانسور برسد وقت تلف می‌شد. چادرم را روی سرم انداختم و سیدطاها را بغل گرفتم و با ریحانه‌سادات به وسط راه‌رو بلوک دویدیم. ریحانه تا آمد کلید آسانسور را بزند .گفتم : «بیو بریم تا آسانسور بیاد موندیم و کارتمومه.» دودقیقه مانده بود. عهد کرده بودم،سر ساعت نه شب الله‌اکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطه‌ای که شب‌های اغتشاشات رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند . سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانه‌سادات هم از پشت سر چادرم را گرفت . همه‌جا ساکت بود، جز نور افشانی‌هایی که چند کیلومتر آنطرف‌تر توی هوا منفجر می‌شدند ومی‌درخشیدند . صدایم را صاف کردم و فریاد زدم. «الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر.» بار چهارم چندتا سر آمد پشت پنجره ،دور خودم می‌چرخیدم و فریاد می‌زدم.اشکمم همراه الله‌اکبرها تندتند می‌ریخت. نمی‌دانم بار چندم بود که الله‌اکبر را گفتم. از نه گذشته بود که چند مرد و چند زن همراهیم کردند. دور خودم می‌چرخیدم وبلوک‌ها را رصد می‌کردم،نمی‌دانم کدام شیر پاک خورده‌هایی بودند. فقط می‌دانم صدایم توی صدایشان گم شده بود. ماشینی چند متر آنطرف‌تر ،کنار پارکینگ ماشین‌های توی محوطه، متوقف شد و آمد پایین و صدایش را بالا برد. _خفه شو! بلندتر فریاد زدم. _الله‌اکبر. و از کنارش رد شدم. صداها بیش‌تر وبیش‌تر شد. سید خانه نبود ونمی‌دانست توی محوطه هستم . چند دقیقه بعد صدای آشنایی نظرم را به پنجره‌ی واحدمان جلب کرد. سید سرش را از پنجره بیرون آورد و او هم فریاد زد. «الله اکبر» ریحانه تا پدرش را دید بلندتر فریاد زد. طاها هم شارژ شده بود. «الله اکبر، مرگ بر آمریکا .» به نفس‌نفس افتادم . گلویم می‌سوخت . بدنم از سرما می‌لرزید،تازه فهمیدم بدون پوشیدن لباس گرم، تن خودم و بچه‌ها بیرون آمده بودیم. از سکوت خانه فرار کردیم. توی محوطه زلزله به‌پا کردیم. صدایمان اکو می‌خورد و چندبرابر می‌شد. حین رفتن توی بلوک چند نفر به تمسخر خندیدند .من هم تا توی بلوک و حین سوار شدن به آسانسور تکبیرم را قطع نکردم . در را که باز کردم سید گفت: «قبول باشه! آروم شدی حالا؟!» پی نوشت: فیلم مربوط به چند شب قبل توی حیاط خانه‌ی پدری است.پیشواز رفتیم و تکبیر گفتیم و لبیک یا خامنه‌ای با نوه‌ها سر دادیم. ✍️ 🌐@khak04 ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «شبِ الله‌اکبر» امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی‌آباد. خانم صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است. خودش هم. مهمان‌ها هم پنجاه پنجاه. یک هفته‌ی تمام است خواب ندارم. سه تا بچه‌ها باهم‌ سرما خورده‌اند. آخری بدتر و بیش‌تر. بیش‌تر جملات و کلماتم را اشتباه می‌گویم اخیرا. از کم‌خوابی البته. نشسته بودم توی یکی از اتاق خواب‌ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و هم‌زمان به این فکر می‌کردم که چه‌طور این تن خسته و خواب‌آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمائی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها! باید فردا حتما شرکت کنم. با همین سه‌تا بچه سرماخورده و تن خسته و درددار. دیدم، در واقع شنیدم، صدای تیر و ترقه می‌آید. با آن وضع بی‌خوابی چندروزه و خستگی روحی و جسمی، اولین چیزی که همان ثانیه‌ی اول به ذهنم خطور کرد این بود که ، آخ که دوباره جنگ‌ شد. شاید هم باز اغتشاش شده. به‌هم ریختم. بعد دیدم پشت در حیاط خلوت نورهای رنگی رنگی توی آسمان روشن می‌شود. بعد هم صدای الله اکبر می‌آید. به ساعتم نگاه کردم.دقیق ساعت نه شب بود. یادم آمد امشب شب بیست‌و‌دوم بهمن است. شب الله‌اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر همین‌ها بود که صدای فرزانه خواهرم توی خانه بلند شد. دهانش را گرفته بود سمت پنجره محوطه و بلند بلند داد می‌زد الله‌اکبر. قند توی دلم آب شد. خدا را شکر کردم که از این جمع حداقل او یادش بود که الله‌اکبر بگوید. آن هم وسط معرکه تولد و توی خانه‌ی مردم. صاحب‌خانه و بقیه را نمی‌دیدم ولی صدای مرد صاحب‌خانه می‌آمد که به سمت پنجره و فرزانه دوید و گفت: «شعار نده.اینجا و توی این محوطه تعدادی مخالف نظام هستند.» فرزانه خنده‌ی بلندی کرد و صدایش را انداخت توی سرش و داد زد: «مرگ بر آمریکا درود بر خامنه ای مقتدر» ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «روز خدا» سه تایشان را کاملا آماده کرده بودم. لقمه هایشان را هم پیچیده بودم. مانده بود چادرم را سر کنم و راه بیفتیم. دم در خانه یادم افتاد برای رفتن به راهپیمایی مطابق هر سال، باید وضو بگیرم. قانون‌ نانوشته خودم بود. نگاهی به مچ لباس گرمم کردم که بالا نمی‌رفت و باید برای وضو گرفتن حتما درش می‌آوردم. روسری هم که پوشیده بودم. با آنهمه اَتم و اتومش. کمی دو دوتا چهارتا با خودم کردم. خیلی برایم سخت بود همه این مراحل را انجام بدهم. نتوانستم دلم را راضی کنم بدون وضو بروم راهپیمایی روز خدا. ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «روی دوش بابا» دخترک خسته شده بود و غر می‌زد. کیک و شکلات‌ها بی‌اثر شده بود. به نظر هشت نه ساله می‌آمد. نمی‌شد با بادکنک‌های سفید که در موکب بانک ملت می‌دادند گولش زد. _بریم یه جا بشینیم‌. پام درد گرفت. در یک لحظه بابا خم شد، بغلش زد. حالا دخترک روی شانه بابا بود. _اون بالا آب و هوا خوبه؟ خندید و گفت: «عالیه» حالا دست‌هایش را مشت کرده بود و‌ بلندتر شعار می‌داد. چشمم افتاد به پوستر زن زندگی اپستین که دست مردی میان‌سال بود. همسر و دخترش کنارش بودند و با هم شعار می‌دادند. اینجا ایران است. جای دخترها روی سر و دوش باباست و خانواده امن‌ترین جای دنیاست. ✍️ 🌐@green_leaf ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «آرام، عمیق، پرمعنا» چادرش دو رنگ بود. بالایش، از روی سر تا انتهای کمرش به قرمزی می‌زد و پایینش، ای، بویی از سیاهی برده بود. دقیقا پشت سرش بودم. کمی دولا راه می‌رفت. یک گام بلند برداشتم که برسم بهش و قیافه‌اش را ببینم. صورت چروکی داشت. کمی از زلف سفیدش از جلوی پیشانی، از زیر سراندازش، زده بود بیرون. ماسکی که روی صورتش زده بود پارچه‌ایی بود. نخی و گلدار و دولایه. پود پود شده بود حسابی. با این سر و وضع به‌نظرم خیلی با شرایط اقتصادی الان چالش داشت ولی آمده بود دیگر. انگار سنگینی نگاهم را حس کرده باشد برگشت نگاهم کرد. چشم‌هایش اما آرام بود و عمیق و پر معنا. مثل همین انقلاب که برایش آمده بود. ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «قرارمان:ایستگاه امام حسین» از ایستگاه رازی که سوار مترو شدم ذهنم سریع شروع به تحلیل و مقایسه کرد: «انگاری به اندازه‌ی هر روز کاری هم مترو شلوغ نیست.» به ایستگاه بعدی( فضیلت) که رسیدیم تا در باز شد، جمعیت مثل مور و ملخ ریختند توی مترو. خانمی کنار دستم ایستاده بود. از هجوم جمعیت حرصش گرفت وهندزفری‌اش را از گوش‌هایش بیرون کشید و سیم‌هایش را پیچاند توی هم و داخل کیفش انداخت. همان‌طور که داشت موهایش را از روی صورتش به پشت گوش‌هایش می‌زد گفت: «انقلاب کردن برای همی چیا؟ که هر ساعت یه امر و نهی بهشون بکنن! همچی حمله می‌کنن داخل. دلشون خوشه که امروز مترو رایگانه.» جواب دادن که خوب است، دلم می‌خواست بزنم توی دهنش. این‌قدر که از اراجیف‌هایش لجم گرفته بود؛ تا مرحله دستور گرفتن از مغز و دریافتش پیش رفته بودم که بگویم دلخوشی‌هایمان کم نیست و اولینش که رهبرمان و امنیتی است که برایمان مهیا کرده را ردیف کنم و بکنمش توی چشم‌های کورَش. اما ترجیح دادم سر صبحی حال خودم و همه‌ی کسانی که با شوق برای راهپیمایی آمده بودند را خراب نکنم. خانم مسنی روبرویم روی صندلی نشسته بود، نگاهم به نگاهش گره خورد. فهمیدم او هم مثل من از این همه وقاحت، دلش پر است. به دستش که نگاه کردم، دیدم دارد با صلوات‌شمار ذکر می‌گوید. انگار مسری بود اثر ذکرش. من را هم به سکوت واداشت. به هر ایستگاهی که می‌رسیدیم جمعیت بیش‌تری وارد مترو می‌شد و به طور معجزه‌آسایی، جا برای مسافران جدید باز می‌شد. آن‌قدر مترو کیپ تا کیپ پر شده بود که با کم و زیاد شدن سرعت مترو یا توقفش و به‌هم خوردن تعادل مسافران اتفاق خاصی نمی‌افتاد. فقط موج جمعیت کمی تنه‌ها را جابه‌جا می‌کرد. پاها ولی، انگار کف مترو توی خاک کاشته شده بودند.شاید هم چون امروز قدم‌ها محکم‌تر از همیشه بود، مثل اراده‌ها، مثل مشت‌ها، مثل نفس‌ها. هنوز داشتم دلخوشی‌ها را با سرعت فست موشن توی ذهنم ردیف می‌کردم. از آن که جواب آن زن را نداده بودم پشیمان بودم و حالم گرفته بود. مرتب به خودم می‌گفتم حداقلش می‌گفتی «حمله نمی‌کنن چون مترو رایگانه، شوق رسیدن به قرار رو دارن.» بالاخره حواسم را دادم به خانم مسن روبه‌رویم وبه لب و دست‌هایش که مشغول ذکر بود خیره شدم تا کمی از آرامشش را مال خود کنم. وقتی مترو به ایستگاه موردنظر رسید، از بلندگوی مترو اعلام شد: «ایستگاه بعدی امام حسین(ع)» از میان جمعیت، آقایی بیست و نه_ سی ساله با صدایی بلند و رسا که انگار چندین دستگاه اکو به آن وصل کرده باشند گفت: «برای سلامتی رهبر عزیزمون صلوات» همینکه اسم رهبر آمد، خانم روبه‌رویی با پَر روسریش نم گوشه‌ی چشم‌هایش را گرفت. داشتم نگاهش می‌کردم. چشم‌های من اما او را تار می‌دید. همه‌چیز مسری بود انگار. تمام جمعیت داخل مترو یکصدا صلوات فرستادند. عجل فرجهم را ولی، محکم تر ادا کردند. دوباره آن آقا با صدایی که انگار شهد و شکر از آن می‌چکید ادامه داد: «به کوری چشم دشمنان، انقلابمون چهل و هفت ساله شد.» مترو متوقف شده بود و درهایش باز. اما هیچ‌کس برای بیرون رفتن هول نبود. انگار همه‌ی مردم سراپا گوش شده بودند برای شنیدن. به محض تمام شدن جمله‌ی آن مرد، همه دست زدند و در حالی‌که سوت و هورا می‌کشیدند از مترو خارج شدند. شور عجیبی میان جمعیت جاری بود که فکر می‌کردی هر کدامشان سرصبحی قبل از بیرون زدن از خانه، یکی یک قوطی انرژی‌زا سر کشیده‌اند. کوله‌ام را روی شانه‌ام محکم کردم. آن حس تلخ و پشیمانی حالا جایش را به حس غرور و عرق به وطن داده بود. مثل بقیه با دلی شاد و قلبی محکم، پاهایم را از مترو بیرون گذاشتم و پشت سرشان به سمت پله برقی رفتم. همه چیز مسری بود انگار. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «من طرف‌دار انقلابم» خیلی نمی‌خواهم آب و تابش بدهم. حرف دلم را می‌زنم. نمی‌دانم چرا این توی ذهن ماها، خودم بیشتر، حک شده است که الا و بلا انقلابی جماعت مثلا باید ظاهرش مذهبی‌طور باشد. همان اصطلاح بچه مذهبی که کف جامعه می‌گویند. این زن اما، تیپ و ظاهر و رنگ‌ لباسش جار می‌زد که همه‌جوره طرفدار انقلاب اسلامی است. زن است دیگر. روی ظاهر و استایلش حساس است. همه‌چیزش باید به همه‌چیزش بیاید. هارمونی و هم‌خوانی رنگ شال و شلوار و بلوز یا کتش. شلوارش سبز بود. کتش سفید شالش قرمز برای یک زن، آن هم زن بدون چادر، این دیگر آخرِ آخرش است که با سه رنگ، آن هم سه رنگ‌ ناهم‌خوان در ترکیب لباسش بگوید: _بابا جان، من طرفدار انقلابم. ✍️ 🌐https://eitaa.com/esfandha ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar