eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
308 دنبال‌کننده
99 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد الله اکبر 🔹تولد دعوت بودیم. صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بو
‌ 📍روایت خانم فاطمه زیرک‌فرد در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «تولد الله اکبر» 📌 روایتی از تکبیر گفتن بدون ترس! 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770873434201349126 🔸با گذاشتن نظر در پیوند بالا و پسند متن، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
روی دوش بابا 🔹دخترک خسته شده بود و غر می‌زد. کیک و شکلات‌ها بی‌اثر شده بود. به نظر هشت نه ساله می‌آمد. نمی‌شد با بادکنک‌های سفید که در موکب بانک ملت می‌دادند گولش زد. _بریم یه جا بشینیم‌. پام درد گرفت.در یک لحظه بابا خم شد، بغلش کرد. حالا دخترک روی شانه بابا بود. _اون بالا آب و هوا خوبه؟ خندید و گفت: «عالیه»‌ 🔹حالا دست‌هایش را مشت کرده بود و‌ بلندتر شعار می‌داد.اینجا ایران است. جای دخترها روی سر و دوش باباست و خانواده امن‌ترین جای دنیاست. نویسنده: راضیه ده‌بزرگی @farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روی دوش بابا 🔹دخترک خسته شده بود و غر می‌زد. کیک و شکلات‌ها بی‌اثر شده بود. به نظر هشت نه ساله می‌آ
📍روایت خانم راضیه ده‌بزرگی در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «روی دوش بابا» 📌 روایتی از راهپیمایی متفاوت ۲۲بهمن! 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770962679158395340 🔸با گذاشتن نظر و پسند متن در پیوند بالا، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
همسایه مقابل همسایه 🔹️در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعارهای مخالف می‌دادند. مانده بودم که با تن مریض چطور این صداهای بلند از گلوی همسرم خارج می‌شود روحیه انقلابی‌اش تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت. بیشتر بخوانید @farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همسایه مقابل همسایه 🔹️در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعاره
📍روایت خانم معصومه‌سادات عمرانی در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «همسایه مقابل همسایه» 📌روایتی از شیشه‌ها و دل‌هایی که شکست. 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770998247960116352 🔸با گذاشتن نظر و پسند متن در پیوند بالا، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
﷽ 📌توی دوره کارشناسی استادی داشتیم که متدولوژی درس می‌داد. نه به عنوان تدریسش و نه به تیپش، نمی‌خورد بخواهد حرف‌های استادهای اخلاق را بزند. اما یک بار سر یکی از کلاس‌ها حرفی زد که خیلی اخلاقی بود و خیلی عرفانی بود. گفت «نمی‌شود یک روز بگذرد و آن روز، خدا خودش را نشان آدم ندهد. حالا هم بروید فکر کنید ببینید امروز خدا خودش را چطور نشان شما داده». ماه مبارک رمضان درپیش است و خیلی خوب می‌شود از حالا عادت کنیم هرروز دنبال خدا وسط زندگی‌مان بگردیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «تجربیات معنوی». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «آرامش پس از طوفان» «والو تا حالو تیبا ندوزیدم!» می‌خندد و سراغ ماشین را می‌گیرد. حالا من و دخترکم، کنار آقای مکانیک ایستاده‌ایم تا ببینیم با آن سیم دراز و سرکجش می‌تواند درب ماشین را باز کند یا نه. از دیروز که همه کنار هم در خیابان زند شعار می‌دادیم، احساس نوع دوستی‌ام به مردم شهرم بیشتر شده. شاید آقای مکانیک هم روی همین حساب بود که خیلی راحت به ما اعتماد کرد. یا شاید هم قیافه‌ی یک خانم چادری به همراه دختری هفت هشت ساله با کاپشن صورتی، در یک شب سرد زمستانی به اندازه کافی غلط ناانداز بوده است. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با قفل‌ها، آقای مکانیک به ایمنی ماشین امیدوارمان می‌کند و ما را با ماشینی که سوئیچ در آن جامانده تنها می‌گذارد. با همسرم تماس می‌گیرم و می‌گویم که عملیات ناموفق بوده. می‌گوید سوئیچ خودش هم در کیفش است و کیف را در محل کار گذاشته و تا کسی را پیدا کند که سوئیچ را از کیف بردارد و بدهد پیک بیاورد، باید منتظر باشیم. دستانم آن‌قدر سرد است که انگشتانم برگه‌ی چیپس را حس نمی‌کند. چهل دقیقه از ساعت هفت گذشته. من و دخترک خوشحال و خندان از مغازه‌ی رو‌به‌رو، یک کاسه عدسی داغ خریده‌ایم و روی قسمت سالم بلوک سیمانی کنار باغچه، نشسته‌ایم و مشغول خوردنش هستیم. در یک هفته‌ی گذشته، چنین تجربه ساده‌ای آرزویی دور از دسترس بود. هرروز عصر قبل از ساعت شش، خودمان را به خانه می‌رساندیم. از حدود هشت شب، حتی امکان برقراری تماس تلفنی هم نداشتیم. زیر نویس‌های شبکه‌ی خبر را جست‌و‌جو می‌کردیم و برای سلامتی نیروهای امنیتی ومردم بی‌گناه صلوات می‌فرستادیم. برای سلامتی نیروهای امنیتی صلوات می‌فرستم. جایی که نشسته‌ایم حتما ماجراهای زیادی برای گفتن دارد. این را از تکه بلوک شکسته و سیاه، مانیتور خرد شده‌ی عابر بانک و جای لاستیک‌های سوخته کف خیابان، می‌شود فهمید. مغازه‌ها یکی‌ یکی دارند می‌بندند. ما همچنان کنار باغچه نشسته‌ایم. خوراکی‌هایمان تمام شده و داریم تابلوخوانی می‌کنیم و بر سر اینکه «کار و آش» درست است یا «کارواش»، دچار چالش شده‌ایم. یک موتور از کنارمان رد می‌شود و چند متر جلوتر می‌ایستد. به‌ گوشی‌اش نگاه می‌کند، به گوشی‌ام نگاه می‌کنم؛ زنگ می‌خورد. خودش است. برای این‌که ماشینمان لو نرود، می‌روم سمتش. اول سوئیچ را می‌گیرم و جوری که توجه مغازه‌ی پشت‌سری به ما جلب شود، کرایه را برایش کارت به کارت می‌کنم. دست دخترک را می‌گیرم و کمی در پیاده‌‌رو جلو می‌رویم تا مستقیم به سمت ماشین نرفته باشیم. در دلم می‌گویم: «عامو! باریکلو به خودت. نکُشیمون با ای زرنگ بازیات. » بعد ماشین را دور می‌زنیم و در یک حرکت چریکی، سوار ماشین می‌شویم و به راه می‌افتیم. در پاسخ به دخترک برای اجرای این شوی کارآگاهی می‌گویم : «آدم باید همیشه جانبِ احتیاطه بی‌گیره.» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «این پرچم رو قلبمه » سر سی متری سینما سعدی پیاده شدیم. ماشین را باید همین اطراف پارک می‌کردیم‌ و بقیه راه را پیاده می‌رفتیم. من جلوتر از همسر و بچه‌هایم مثل همیشه با عجله پیاده‌رو خیابان را گرفتم و رفتم. همسر جان صدایم زد. _حاج خانم! آهسته. هنوز بیست دقیقه مونده تا شروع راهپیمایی. سعی کردم سرعتم را کم کنم اما نمی‌شد. هیجان‌زده بودم. همیشه همین‌طور بود. هربار که برای راهپیمایی می‌آمدیم توی دلم خدا‌خدا می‌کردم جمعیت زیادی آمده باشد. اما این‌بار مطمئن بودم که خیلی شلوغ خواهد بود. از بعد از جنگ دوازده‌روزه انگار حال و هوای مردم تغییر کرده بود. شور و حال عجیبی پیدا کرده بودند. انگار این جنگ، ابهامات زیادی را برطرف کرده بود و دل‌های زیادی را به هم پیوند داده بود و با جریانات ۱۸-۱۹ دی این قدرت تشخیص خیلی بیش‌تر شده بود. توی مسیر، چشمم افتاد به دختر جوانی که خیلی سریع از کنار من رد شد. موهای عسلی بلند و پیچ و تاب داده‌اش را انداخته بود دو طرف شانه و بارانی خردلی که تنش بود پشتش تا کمر چاک داشت و توی هوا به چپ و راست تاب می‌خورد. و ساپورتی مشکی زیر آن پوشیده بود. شال مشکی نازکی پشت سرش نشانده بود. نگاهش کردم و با دیدن این سر و وضع حسابی به‌هم ریختم. ازکنار دوتا پسر که کنار خیابان ایستاده بودند رد شد. شلوارهای لی پاره‌‌ پایشان بود. متلکی به دختر گفتند. نشنیدم چه گفتند ولی دخترکاپشن خردلی برگشت و مشتش را گره کرد و گفت:« مرگ بر وطن فروش خائن! » و با شتاب رفت توی صف انبوه جمعیتی که چهارراه پارامونت ایستاده بودند و با پرچم‌های ایران در دستانشان الله اکبر می‌گفتند. بین جمعیت ایستاد اما بافاصله از چادری‌هایی که سمت چپ بودند و آقایانی که سمت راست بودند. انگار خودش را اهل هیچ‌کدام نمی‌دانست. به جمعیت رسیدم و کنارش ایستادم. احساس عجیبی وجودم را پر کرده بود. از این‌که با ما بود خوشحال بودم و از این سر و وضع، ناراحت. مشت‌هایش را گره کرد و با جمعیت فریاد زد. _یا حسین! یا حسین! الله اکبر! الله اکبر! این‌همه لشکر امده به عشق رهبر آمده. من‌هم می‌گفتم با همان شور و حرارتی که او می‌گفت. توی ذهنم غوغا بود. دنبال چیزی می‌گشتم. «الان باید به این دختر چه بگم. حجابش را درست کنه؟ یا نمی‌خواد چیزی بگم. الان جای امر به معروف هست یا نیست؟» تمام حواسم را جمع کردم. کافی بود حرکت نسنجیده و کلام ناپخته‌ای اتفاق بیفتد تا او را از صف مردم جدا کند. خودم را به صبر دعوت کردم. خانم چادری‌ای آمد طرفش و پرچم ایران را گرفت جلوش و بالبخند گفت:« پرچم‌ می‌خوای؟» دختر با شور و حرارت خاصی گفت:« نه دارم. زدم رو قلبم. » و اشاره کرد به یقه‌ی بارانی‌اش و دست زد روی قلبش. _تو قلبمه. تو قلبمه. نگاه کردم. دوتا پیکسل پرچم ایران و تصویر حاج قاسم زده بود روی یقه‌اش. بغض گلویم را فشرد و اشک چشمم را گرم کرد و هزار تا چرا هجوم آورد توی سرم. «خدایا!چه‌طور می‌شه؟ مطیع رهبر بود و عاشق امام حسین . عاشق وطن و شهدا و آن‌هم حاج قاسم و اما اهل حجاب نبود؟» مثل این دختر توی راهپیمایی زیاد بودند. حتی بعضی‌ها قرآن توی دستانشان بود. «واقعا چه چیز مانعه ؟! گیر کجاست؟» دست انداختم دور گردنش و صورتش را بوسیدم و‌گفتم:« آفرین! » خندید. تنها کاری که می‌توانستم بکنم دعا بود. آن‌هم با قطرات اشکی که دیگر مالکشان نبودم. _خدایا! خودت دست جوون‌ها مون بگیر. قبل از اینکه دیر بشه. تمام مدتی که کنارش بودم داشت تلاش می‌کرد روسریش را جلو بکشد و مراقب بود دیزاین موهایش به‌هم نخورد؛ و‌ پا به پای ما می‌آمد و شعار می‌داد. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «اولین‌بار» «دختر باید هم‌چادر مادرش باشد. » این را مادر همیشه به خواهرم می‌گفت که چهار سال از من بزرگ‌تر بود و بیشتر هم‌چادر دوستانش. من هم که هنوز نمی‌توانستم درست و حسابی چادر را روی سرم جمع‌و‌جور کنم، به اصرار خواهرجان، چادری شدم و برعکس او تنهایی بیرون نمی‌رفتم چون دوست داشتم هم‌چادر مادرم باشم. بالاخره مادر دعوت شد مراسم دعا، خانه پیرزن انتهای کوچه. من هم خواستم ثابت کنم هم‌چادرش هستم و دلش را به‌دست بیاورم. پس چادر گل باقالی‌ام را سرکردم و با او هم‌چادر و همراه شدم. این دعوتی با مهمانی‌هایی که تا آن وقت رفته بودم فرق داشت. پذیرایی خانه خالی از مبل، صندلی، ویترین، میز، ظرف میوه و شیرینی بود. بیشتر مهمان‌ها که دور تا دور اتاقِ تو در توی مستطیل شکل کوچک نشسته بودند همسن مادر یا مادربزرگم بودند. همه چادر، مقنعه و سرانداز سیاه به سر داشتند. وقت سلام و احوال‌پرسی خودم را در پناه چادرم و مادر پنهان کردم تا کمتر دیده شوم و لازم نباشد به همه سلام کنم و جواب احوال‌پرسی تک تک آن‌ها را بدهم. آهسته سلام کردم و کنار دست مادرم نشستم. خانم مجلسی میان سالی که بالای اتاق نشسته بود شروع به خواندن دعای توسل کرد. بعضی بندها را بقیه با او همراهی می‌کردند.خانم مقداری از دعا را که می‌خواند به فارسی روضه می‌خواند و زن‌ها گریه می‌کردند. من که هنوز زیاد عربی نمی‌دانستم و معنی بندهای دعا را نمی‌فهمیدم در بلندی صدای گریه بقیه، از روضه هم چیزی متوجه نمی‌شدم. به تقلید از مادر و بقیه، چادر را کشیدم روی صورتم. درز چادر کمی باز مانده بود. شانه مهمان‌ها از فرط گریه تکان‌تکان می‌خورد. روضه‌خوان با صدای بغض‌کرده تقاضای شمع کرد و گفت: «صاحب خونه چراغا رو خاموش کنه. » آن وقت‌ها که از خواندن دعا در تلفن همراه و چراغ قوه‌اش هم خبری نبود. بانی، شمعی آورد و جلوی او گذاشت تا صفحه‌ی کتاب دعا را ببیند و ادامه دعا را بخواند. خانه در تاریکی و گریه فرو رفته بود. تازه توانستم چادرم را کنار بزنم و نفسی تازه کنم. از گرمای زیر چادر حسابی تشنه بودم و دل‌غشک گرفته بودم. با خودم گفتم: « انگار این مهمونی فقط گریه داره و پذیرایی نه. » صدای هق‌هق مادرم بالا گرفت. از خودم خجالت کشیدم که به خوراکی فکر کرده‌ام. پیش خودم گفتم: « پس چرو گریم نمی‌گیره؟ چرا بقیه اشکشون درمی‌آید و من نه؟بهتره به چیزای گریه‌دار فکر کنم. مثلا امتحان دینی فردا یا نه سقلمه‌ای که هفته قبل از خواهر بزرگم نوش جون کردم و هنوز پهلوم تیر می‌کشه یا، به پاک‌کن عطریم که خواهر کوچکترم از من برداشته بود و وقتی فهمیدم فقط تکه‌ای از اونو به من پس داد یا اصلا به مداد شمشیر نشون نوی قرمزم که توی مدرسه گم شد. » بی فایده بود حتی نم هم به چشمانم ننشست. با صدای ضجه‌ی مادرم و بقیه ابرهای گریه‌دار مغزم را پس زدم و با خودم فکر کردم: « اگر چراغ‌ها روشن شود، صورت همه از گریه سرخ و متورم باشد، چشم و نک دماغشان سرخ، تکلیف من و چشم‌های خشکم چیست؟ با چه رویی چادرم را کنار بزنم، بلند شوم، خداحافظی کنم و از میان جمع گریه روی چشم بادکرده خانه بیرون بروم؟ بقیه چه فکری در موردم می‌کنند؟ نمی‌گویند چه دختر سنگ‌دلی؟! یک ذره هم دلش نشکسته؟ این دیگر چه دختری است؟ اصلا چرا پاشده با مادرش راه افتاده آمده جلسه دعا و روضه؟ » هرچه فکر کردم فقط یک راه به نظرم رسید. لپ‌هایم را پنجیر محکمی گرفتم. از درد، بینیم سوخت. اشک در چشم‌هایم پیچید. دلم دود کرد. دل ضعفه‌ام بیشتر شد. در همین وقت روضه هم تمام شد. در میان درد و آه، خوشحال بودم که لپ‌هایم گل انداخته. روضه‌خوان دعا می‌کرد و بقیه آمین می‌گفتند. من هم به تقلید از آن‌ها دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم و بلند آمین گفتم. پیرزنِ کنار دستی، چادرش را از روی صورتش پس زد. آب چشم و چال و بینی‌اش را با پشت دست گرفت و با من دست داد و گفت: « قبول باشه» و ماشااللهی گفت. سرم را پایین انداختم و با لبخند جوابش را دادم. پیرزن میزبان، با سینی چای و ظرف بیسکویت ماشینی که مستطیلی خط خطی و شکر پاش بود، پذیرایی کرد. از خودم خجالت کشیدم که به نبودن پذیرایی فکر کرده بودم. خجالت هم کشیدم چیزی بردارم و بخورم. مادر بیسکویتم را برداشت و به جای من تشکر کرد، خداحافظی کرد و زدیم بیرون. تازه حیاط خانه را دیدم. حیاط هم مثل خود خانه چه‌قدر نقلی بود. با یک درخت نارنج کنار آن و دیوارهای سیمانی. مادر در کوچه بیسکویت را به من داد. جلدی گذاشتمش توی دهانم. مثل قند آب شد. بیسکویت خیلی به من مزه داد. هم‌چادر با مادرم راهی خانه شدیم. از هم‌چادریش ناراضی نبودم. روز بعد از خانم دینی در مورد مراسم دعا و روضه پرسیدم. او هم مفصل برای من و هم کلاسی‌ها صحبت کرد:
« بهتر است در این مراسم کتاب دعایی با خودمان ببریم و لااقل ترجمه فارسی آن را بخوانیم. » در پایان کلاس خانم معلم کتاب دعای ارتباط با خدا که شامل بیشتر دعاها می‌شد به من هدیه داد و گفت: « التماس دعا» نفهمیدم چرا برای دعا باید التماس کرد. خجالت هم کشیدم باز از او سوال دیگری بپرسم. خداحافظی کردم و کتاب به دست به خانه برگشتم. سال‌ها از آن خود‌پنجیری می‌گذرد. کتاب ارتباط با خدا را نمی‌دانم به کدام نوجوان فامیل هدیه دادم. اما؛ هنوز که هنوز است مزه آن شیرینی شکری مستطیلی راه راه مراسم دعای خانه پیرزن ته کوچه زیر زبانم مانده است. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «تابوت من کو؟ » بعد از زیارت ضریح حضرت عباس(ع)، روی فرش‌های قرمز لاکی حرم دوزانو نشستم و قرآن جیبی قهوه‌ای سوخته‌ام را بیرون آوردم. فردا صبح قرار بود سیدحسن را در بیروت تشییع کنند و من از چند روز پیش مثل بچه‌هایی که بابایشان را چند ماه است ندیده، خودم را باسرعت و آغوش باز به هر تابوتی می‌رساندم که توی حرم طوافش می‌دادند. توی دلم کورسوی امیدی داشتم که بالاخره سیدحسن را که بدون طواف و تشییع در نجف و کربلا به لبنان نمی‌برند. حتما مثل حاج قاسم هم اول در عتبات مقدسه پیکرش را می‌گردانند و بعد می‌برند بیروت. برای همین تا صدای لاالله الا الله و الله اکبر می‌آمد سرم را می‌‌گرداندم سمتشان. نگاهی به دوروبری‌های تابوت می‌کردم. می‌خواستم اگر قیافه‌شان به نیروهای حزب‌الله می‌خورد، همراهشان شوم. دنبال چند جوان چهارشانه با پیراهن دوجیب و شلوار شش‌جیب مشکی می‌گشتم که صورت‌هایشان را با چفیه پوشانده‌ باشند و شانه‌هایشان موقع طواف دور ضریح بلرزد و چشم‌هایشان از اشک پُرخون شده باشد که تابوتی را با پرچم زرد حزب‌الله حمل می‌کنند. تقریبا هیچ‌کدام از تابوت‌هایی که در نجف و کاظمین و سامرا و کربلا از جلویم رد میشد، کوچکترین شباهتی با تصویرسازی‌های ذهنی‌ام نداشتند. چند جوان عرب با صورت‌های گشوده و لباس‌هایی جورواجور که گاهی بین‌شان شلوار گرم‌کن هم به چشم می‌خورد، بودند با پتوهای مندرس پلنگی قرمز و سبز و آبی رنگی که روی سر تابوت انداخته‌اند. قرآن را باز کردم تا تنشی که چند ساعت بود توی بدنم وول میخورد را تسکین دهم. حزب حزب جلو می‌رفتم و اولین آیه‌ای که جلوی چشمم سبز شد این بود: «حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ» با احساسی مخلوط از ابهام و درماندگی، سرم را به دو طرف چرخاندم. به‌خاطر سرمای هوا، حرم‌ خلوت بود. هرچه قرنیه را توی حدقه چشم‌هایم گرداندم، چیزی ندیدم؛ حتی یک تابوت خالی. این احساس را فردا صبح، چند ساعت پیش از شروع مراسم تشییع، هم داشتم. وقتی یک‌باره، ده‌پانزده ماشین شیشه دودی با پلاک «دبلماسیون و سفارات» روبروی درب حرم ایستاد، دوباره ور امنیتی ذهنم به‌کار افتاد: «فاصله هوایی عراق و لبنان خیلی کمه. حکما چند ساعت قبل از تشییع پیکر سید رو در پوشش دیپلماتیک آوردن و زودی هم میخوان برش گردونن.» چشم‌هایم را تیز کردم به درب اتومبیل‌های شاسی‌بلند حجیمی که یکی یکی آدم‌ها ازش بیرون می‌آمدند. منتظر بودم یک‌باره همان تابوت چوبی ذهن‌ساخته کذا را از ماشین بکشند بیرون که مردی کراواتی بور چشم‌آبی از ماشین بیرون آمد. احتمالا نماینده "دبلوماتیک" یکی از کشورهای اروپایی بود که می‌خواست ببیند حرم امام حسین(ع) چه خبر است. پشت‌ به پشتش هم خانمی که معلوم بود بنا به عرف کربلا، چادر انداخته روی سرش، وارد حرم شد و همه رشته‌‌توهماتم پنبه شد. من ولی دنبال یک تابوت می‌گشتم. حتی شب، بعد از تشییع، وقتی بچه‌های حشدالشعبی دور حرم حضرت عباس(ع) راه‌پیمایی راه انداخته بودند. مردها با عَلَم و پرچم‌های حزب‌الله و حشد‌الشعبی و عکس‌های سیدحسن و ابومهدی جلوتر حرکت می‌کردند و با شعارهای «الله، الله اکبر، آمریکا شیطان الاکبر» و «لبیک یا نصرالله» و زن‌های چادری و برقع‌پوشی که با شمع‌هایی که توی لیوان‌های یک‌بار مصرف پلاستیکی گذاشته بودند، پشت سرشان می‌آمدند و مراسم شام غریبان سید را برگزار می‌کردند. من همان‌موقع هم روی نوک پاهایم بلند می‌شدم تا شاید تابوت سید را پیدا کنم. هرچه هر چند دقیقه یک‌بار به خودم یادآوری می‌کردم که سید را چند ساعت پیش به خاک سپرده‌اند، افاقه نمی‌کرد. * اینستاگرام را باز کردم و استوری‌های یک کرور آدمی که خودشان را برای تشییع سیدحسن به لبنان رسانده بودند، چک کردم. حامد عسکری عکس جایی در روضه‌الشهیدین را گذاشته بود که سیدحسن را پیش از تشییع، آنجا به امانت گذاشته بودند. چند بار با انگشت شصت و اشاره، عکس را این‌ور‌ و آن‌ور کردم. باورم نمی‌شد. بی‌اختیار کاسه چشم‌هایم پر از اشک شد و سرریز کرد روی گونه‌هایم. دوست نداشتم باور کنم: «این‌جا روضه‌الشهیدین است، جایی که عماد مغنیه و بقیه فرماندهان حزب‌الله دفنند. هشت تا سنگ که رنگش متفاوت است را می‌بینید؟ پیکر مطهر سید عزیزمان این‌جا پایین پای یارانش دو ماه مخفیانه به ودیعه بود و روی این سنگ‌ها هم دو تا میز پذیرایی گذاشته بودند و دو ماه بعد به جای کنونی منتقل شد.»
دوباره به عکس خیره شدم. خودش بود. همان‌جایی که شب دومی که خودمان را به لبنان رسانده بودیم، رفتیم آن‌جا. نماز مغرب را توی مسافرخانه خواندیم و برای نماز عشا این‌جا بودیم. دقیقا کنار میزهای پذیرایی، جانماز مندرسی گذاشته بودند برای نماز زیارت شهدا. من هم نماز عشایم را روی آن خواندم. یعنی من کنار پیکر سید عزیزم بودم و ازش خبر نداشتم. من که زیر هر تابوتی را گرفته بودم تا شاید دستم با واسطه به آن وجود نازنین برسد، روزی بالای مزارش بودم. نصرالله به من قریب بود و نمی‌دانستم. شاید حکمت آیه‌ای که هنگام باز کردن قرآن به آن رسیدم هم همین بود که سید را جایی همان حوالی، دور از دید بقیه _مثلا در سرداب یا طبقه بالای حرم یا یک جای مخفی_ همان شب طواف داده بودند و من بیچاره مثل آن زمانی که بالای سرش نماز عشایم را خواندم، ملتفت نبودم. شاید هم قریبی سید به من تمام لحظاتی بود که توی سفر به یادش گذرانده بودم. سلام‌هایی که از طرفش به امیرالمومنین و سیدالشهدا و حضرت عباس (علیهم‌السلام) دادم و وقت‌هایی که اشک کم می‌آوردم و حال زیارت نداشتم یاد او می‌افتادم و با چشم‌های پُرآب، حضرات معصومین(س) را زیارت می‌کردم. ✍️ 🌐https://eitaa.com/ravayat_nameh https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar