eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
309 دنبال‌کننده
98 عکس
7 ویدیو
2 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آخر شاهنامه» از چند روز قبل تَرَش داشتم روی ذهنم یا بهتر است بگویم تنبل درونم کار می‌کردم و مدام توی گوشش می‌خواندم که«راهپیمایی ۲۲بهمن هم کم از اربعین ندارد.» تاروزموعود دوباره نزنم زیر قرارم و پادرد و نهاردرست کردن را بهانه نکنم. چهارشنبه صبح، زودتر از ساعت ۹ از خانه بیرون زدم و به خودم و کسانی که هم‌زمان با من به میدان امام‌حسین رسیده بودند می‌بالیدم ولقب السابقون دادم. از بس خم شده بودم و از بچه‌های توی کالسکه عکس گرفته بودم، کمرم راست نمی‌شد. درد پاهایم هم هرلحظه بیشتر می‌شد.تقریبا به آخرهای مسیر رسیده بودم. ترافیک روانی در مسیر اصلی بود. بیشتر مردم در پیاده‌روها یا داشتند از گروه سرود، عکس می‌گرفتند یا سرشان به غرفه‌ها گرم بود. عده‌ای هم پرچم‌هایشان را هماهنگ با صدای ساز و دهل تکان می‌دادند و هلهله می‌کردند. یکی از غرفه‌ها شلغم پخش می‌کرد. حواسم رفت پی مردی که شلغم به دست از پیاده‌رو به سمت خیابان می‌آمد. همان‌طور که از ظرف شلغمش بخار بلند می‌شد زیر هرم آفتابی که بیشتر به هوای خردادماه می‌خورد تا بهمن، شلغم‌ها را با هول و ولا فوت می‌کرد و می‌خورد. با خودم واگویه کردم «مرد حسابی! توی این گرما کی شلغم می خورد؟»روشنفکر درونم گفت:«حالا اگر چای بود که خوب دوتا دوتا می‌گرفتی.» حرف حق، جواب ندارد. گفتم تا بیشتر شرمنده‌ی جناب روشنفکر نشده‌ام راهم را بگیرم و بروم.جلوتر دیدم غرفه‌ای پر از کتاب است و بالای سمت راست آن روی یک کاغذ کاهی با خودکار پررنگ شده نوشته‌اند : «همه کتاب‌ها پنجاه تومن» تا چشمم به کتاب‌ها و قیمتشان افتاد، نمی‌دانم چه‌طور با این کمر خشک شده و پاهای متورم، به طرفة‌العینی پریدم آن طرف جوی. آن‌قدر دیدن کتاب‌ها ذوق زده‌ام کرده بود که با خودم گفتم «آن‌وقت می‌گویند چطور روز قیامت خدا استخوان‌های پوسیده را زنده می‌کند. بیا به همین راحتی .» چند کتاب را که خریدم خودم را توجیه کردم که دیگر کیفم سنگین شده و وقت برگشتن است. خیابان دو لاین شده بود. یکی برای رفتن و یکی برای برگشتن وگرنه محال بود بتوانی خلاف موج جمعیت حرکت کنی. خودم را به مترو رساندم. نمی‌دانم چند برابر صبح ولی وقتی رفتم پایین خیال کردم تا چند ساعت دیگر باید منتظر مترو بمانم. راهنمای ایستگاه، مردم را به ته مترو هدایت می‌کرد و مرتب می‌گفت : «هر پنج دقیقه یک بار مترو می‌آید نگران نباشید.» انگشت‌هایم انگار رشد کرده بودند. دیگر توی کفش جا نمی‌شدند و مثل نبض می‌زدند. همه روبه روی خط ریل مترو جمع شده بودند. توی این راهروی باریک و ازدحام جمعیت، بادکنک‌ها هم قوز بالای قوز شده بودند و به سر و صورت مردم می‌خوردند وهر از گاهی یکی‌شان می‌ترکید و صدایش دل مردم را می‌لرزاند. بچه‌ها هم یا خواب رفته بودند یا لج. خستگی با تغییر حالت‌های مختلف در چهره‌ی افراد از صورتشان می‌بارید. اما عده‌ای انگار شعاردانشان هنوز خالی نشده بود؛ در حالی که منتظر آمدن مترو بودند مرتب شعار می‌دادند : «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.» به هر بدبختی بود خودم را توی مترو جا کردم. هیچ‌کس امید پیدا شدن جای خالی برای نشستن نداشت، اما خدا خدا می‌کرد در هر توقف ایستگاه، دوباره به این ظرفیت اضافه نشود. مسافرها این پا و آن پا می‌کردند که هر چه زودتر به مقصد برسند. از میان جمعیت پسر بچه‌ای که انگار حالی‌اش شده بود بیست و دو بهمن دارد تمام می‌شود و کاری از پیش نبرده، دست به کار شد به گفتن مرگ بر آمریکا. یکی هم از آن طرف واگن خواست برای خودش همخوان و گروه جمع کند و کم نیاورد شروع کرد به شعار دادن. یکی این بگو، یکی آن. مردم هم با صدایی که رمقی نداشت و بیش‌تر به صدای یک آدم خواب‌آلود می‌ماند، جواب می‌دادند. هرچه هم مادر بچه می‌گفت دیگر بس است مردم خسته‌اند گوشش بدهکار نبود. مسافران هم دلشان نمی‌آمد توی ذوق بچه‌ها بزنند؛ آخر این‌ها امید انقلاب هستند. از مترو که پیاده شدیم همه به سمت پله‌برقی هجوم بردند و سراسر پله برقی در کسری از ثانیه مملو از جمعیت شد. جلوی پای من پدری با دو فرزندش قصد ایستادن روی پله را داشت که پسرک دوید و دکمه کنار پله‌برقی را زد و پله‌برقی خاموش شد. تا آمدم دستش را بکشم و بفهمم چی به چی است. دوبار دیگر دکمه را زد. پله هم برنامه‌اش قاطی کرد و دیگر روشن نشد.راهنمای مترو خودش را رساند و گفت: «خدا را شکر که دوباره روشن نشد وگرنه همه زمین می‌خوردند.» همه مجبور شدند تمام طول پله را راه بروند. نمی‌دانم چند درصد مسافران اما اکثر قریب به اتفاقشان دلشان می‌خواست سر به تن این بچه نباشد. همه با آه و ناله از پله‌ها بالا رفتند.من هم لنگان لنگان،در حالی‌که خودم را لعنت می‌کردم برگشتم خانه و درجه السابقونم رابه اصحاب الشمال تنزّل دادم. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «همسایه مقابل همسایه» دیشب در سالگرد چهل و هفتمین پیروزی انقلاب اسلامی و در میان شعارهای الله‌اکبر آقای همسر در مجتمع پنج‌هزار واحدی آپارتمان‌های فرانسوی ساز، که البته من و دخترم هم با آقای همسر همراهی می‌کردیم، چند نفری هم بودند که از این شعارها دل خوشی نداشتند، و شعارهای مخالف می‌دادند. مانده بودم که همسرم با تن مریض خود چگونه و چطور این صداهای بلند از حلقومش خارج می‌شود. صدایی بلند و رسا که بعضی از همسایه‌ها را خوش نمی‌داشت. روحیه انقلابی همسرم، تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت، مخصوصاً بعد از آن روز و شب خوفناک که نه تنها حرمت‌ها دریده شد و به مساجد و قرآن اهانت شد، که جان عزیز بسیاری گرفته شد، پس بغض تلنبار شده آن موقع، یک دفعه آتشفشان وجودش را شعله‌ور کرد و شعار مرگ بر منافق را هم اضافه کرد. و آنچنان با حرارت و پر شور در آن میان که هیچ صدای دیگری از کسی در آن مجتمع بلند نمی‌شد، شعار می‌داد و انگار موتورش تازه روشن شده بود. هر چه من و دخترم تذکر دادیم که کافی است. بس است. فقط همان الله اکبر را بگو و نه بیشتر، فایده نداشت، که ناگهان یک نفر با قلوه سنگی شیشه‌ی بالای پذیرایی را هدف قرار داد و شکست. به همسرم گفتم: «بیا همین را می‌خواستی؟ نباید شعار دیگری اضافه می‌کردی.» گفت: «اینکه چیزی نیست. از این بیشتر باید می‌دادیم. چه باک از مردن!» به همسرم گفتم: «بله! چه باک از مردن، اما به فکر تنها دخترمان باش.‌» دخترم به جانبداری از پدرش گفت: «البته اگر لیاقت شهادت داشته باشیم.» بعد، همان دیشب جاروبرقی آورد و خرده شیشه‌ها را در شکم جاروبرقی کرد. اما صبح که نگاه می‌کردم دیدم هنوز خرده شیشه‌های زیادی این طرف و آن طرف و حتی روی ملحفه‌ای که روی مبل‌ها انداخته‌ایم دیده می‌شود. دارم فکر می‌کنم بعد از این همه سال که از انقلاب اسلامی گذشته دشمن چطور برنامه‌ریزی کرده که همسایه و هم‌وطن را روبه‌روی هم قرار داده. آن‌طور که به یاد دارم اول انقلاب که چهارده سال بیشتر نداشتم، مردم جانشان برای هم در می‌رفت، آنقدر از خودگذشتگی داشتند که حد و اندازه نداشت، اما حالا... چه شد که به اینجا رسیدیم ؟! ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تولد الله اکبر 🔹تولد دعوت بودیم. صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچه‌ها باهم‌سرما خورده‌اند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و همزمان به این فکر می‌کردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق داردها! باید حتما شرکت کنم. 🔹حیاط خلوت نورهای رنگی توی آسمان روشن می‌شود. بعدهم صدای الله اکبر می‌آید. به ساعت نگاه کردم. دقیق ساعت ۹ شب بود. یادم آمد امشب شب ۲۲ بهمن است. شب الله اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر بود که صدای خواهرم توی خانه بلند شد. رفته بود سمت پنجره محوطه و بلند داد میزد الله اکبر. قند توی دلم آب شد. خدارو شکر کردم که او یادش بود که الله اکبر بگوید. بیشتر بخوانید @farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد الله اکبر 🔹تولد دعوت بودیم. صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بو
‌ 📍روایت خانم فاطمه زیرک‌فرد در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «تولد الله اکبر» 📌 روایتی از تکبیر گفتن بدون ترس! 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770873434201349126 🔸با گذاشتن نظر در پیوند بالا و پسند متن، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
روی دوش بابا 🔹دخترک خسته شده بود و غر می‌زد. کیک و شکلات‌ها بی‌اثر شده بود. به نظر هشت نه ساله می‌آمد. نمی‌شد با بادکنک‌های سفید که در موکب بانک ملت می‌دادند گولش زد. _بریم یه جا بشینیم‌. پام درد گرفت.در یک لحظه بابا خم شد، بغلش کرد. حالا دخترک روی شانه بابا بود. _اون بالا آب و هوا خوبه؟ خندید و گفت: «عالیه»‌ 🔹حالا دست‌هایش را مشت کرده بود و‌ بلندتر شعار می‌داد.اینجا ایران است. جای دخترها روی سر و دوش باباست و خانواده امن‌ترین جای دنیاست. نویسنده: راضیه ده‌بزرگی @farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روی دوش بابا 🔹دخترک خسته شده بود و غر می‌زد. کیک و شکلات‌ها بی‌اثر شده بود. به نظر هشت نه ساله می‌آ
📍روایت خانم راضیه ده‌بزرگی در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «روی دوش بابا» 📌 روایتی از راهپیمایی متفاوت ۲۲بهمن! 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770962679158395340 🔸با گذاشتن نظر و پسند متن در پیوند بالا، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
همسایه مقابل همسایه 🔹️در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعارهای مخالف می‌دادند. مانده بودم که با تن مریض چطور این صداهای بلند از گلوی همسرم خارج می‌شود روحیه انقلابی‌اش تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت. بیشتر بخوانید @farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همسایه مقابل همسایه 🔹️در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعاره
📍روایت خانم معصومه‌سادات عمرانی در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد. «همسایه مقابل همسایه» 📌روایتی از شیشه‌ها و دل‌هایی که شکست. 🔗 ‌https://farsnews.ir/ravadar/1770998247960116352 🔸با گذاشتن نظر و پسند متن در پیوند بالا، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید. ‌
﷽ 📌توی دوره کارشناسی استادی داشتیم که متدولوژی درس می‌داد. نه به عنوان تدریسش و نه به تیپش، نمی‌خورد بخواهد حرف‌های استادهای اخلاق را بزند. اما یک بار سر یکی از کلاس‌ها حرفی زد که خیلی اخلاقی بود و خیلی عرفانی بود. گفت «نمی‌شود یک روز بگذرد و آن روز، خدا خودش را نشان آدم ندهد. حالا هم بروید فکر کنید ببینید امروز خدا خودش را چطور نشان شما داده». ماه مبارک رمضان درپیش است و خیلی خوب می‌شود از حالا عادت کنیم هرروز دنبال خدا وسط زندگی‌مان بگردیم. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «تجربیات معنوی». 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۰ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «آرامش پس از طوفان» «والو تا حالو تیبا ندوزیدم!» می‌خندد و سراغ ماشین را می‌گیرد. حالا من و دخترکم، کنار آقای مکانیک ایستاده‌ایم تا ببینیم با آن سیم دراز و سرکجش می‌تواند درب ماشین را باز کند یا نه. از دیروز که همه کنار هم در خیابان زند شعار می‌دادیم، احساس نوع دوستی‌ام به مردم شهرم بیشتر شده. شاید آقای مکانیک هم روی همین حساب بود که خیلی راحت به ما اعتماد کرد. یا شاید هم قیافه‌ی یک خانم چادری به همراه دختری هفت هشت ساله با کاپشن صورتی، در یک شب سرد زمستانی به اندازه کافی غلط ناانداز بوده است. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با قفل‌ها، آقای مکانیک به ایمنی ماشین امیدوارمان می‌کند و ما را با ماشینی که سوئیچ در آن جامانده تنها می‌گذارد. با همسرم تماس می‌گیرم و می‌گویم که عملیات ناموفق بوده. می‌گوید سوئیچ خودش هم در کیفش است و کیف را در محل کار گذاشته و تا کسی را پیدا کند که سوئیچ را از کیف بردارد و بدهد پیک بیاورد، باید منتظر باشیم. دستانم آن‌قدر سرد است که انگشتانم برگه‌ی چیپس را حس نمی‌کند. چهل دقیقه از ساعت هفت گذشته. من و دخترک خوشحال و خندان از مغازه‌ی رو‌به‌رو، یک کاسه عدسی داغ خریده‌ایم و روی قسمت سالم بلوک سیمانی کنار باغچه، نشسته‌ایم و مشغول خوردنش هستیم. در یک هفته‌ی گذشته، چنین تجربه ساده‌ای آرزویی دور از دسترس بود. هرروز عصر قبل از ساعت شش، خودمان را به خانه می‌رساندیم. از حدود هشت شب، حتی امکان برقراری تماس تلفنی هم نداشتیم. زیر نویس‌های شبکه‌ی خبر را جست‌و‌جو می‌کردیم و برای سلامتی نیروهای امنیتی ومردم بی‌گناه صلوات می‌فرستادیم. برای سلامتی نیروهای امنیتی صلوات می‌فرستم. جایی که نشسته‌ایم حتما ماجراهای زیادی برای گفتن دارد. این را از تکه بلوک شکسته و سیاه، مانیتور خرد شده‌ی عابر بانک و جای لاستیک‌های سوخته کف خیابان، می‌شود فهمید. مغازه‌ها یکی‌ یکی دارند می‌بندند. ما همچنان کنار باغچه نشسته‌ایم. خوراکی‌هایمان تمام شده و داریم تابلوخوانی می‌کنیم و بر سر اینکه «کار و آش» درست است یا «کارواش»، دچار چالش شده‌ایم. یک موتور از کنارمان رد می‌شود و چند متر جلوتر می‌ایستد. به‌ گوشی‌اش نگاه می‌کند، به گوشی‌ام نگاه می‌کنم؛ زنگ می‌خورد. خودش است. برای این‌که ماشینمان لو نرود، می‌روم سمتش. اول سوئیچ را می‌گیرم و جوری که توجه مغازه‌ی پشت‌سری به ما جلب شود، کرایه را برایش کارت به کارت می‌کنم. دست دخترک را می‌گیرم و کمی در پیاده‌‌رو جلو می‌رویم تا مستقیم به سمت ماشین نرفته باشیم. در دلم می‌گویم: «عامو! باریکلو به خودت. نکُشیمون با ای زرنگ بازیات. » بعد ماشین را دور می‌زنیم و در یک حرکت چریکی، سوار ماشین می‌شویم و به راه می‌افتیم. در پاسخ به دخترک برای اجرای این شوی کارآگاهی می‌گویم : «آدم باید همیشه جانبِ احتیاطه بی‌گیره.» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar