روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «قرارمان:ایستگاه امام حسین»
از ایستگاه رازی که سوار مترو شدم ذهنم سریع شروع به تحلیل و مقایسه کرد: «انگاری به اندازهی هر روز کاری هم مترو شلوغ نیست.» به ایستگاه بعدی( فضیلت) که رسیدیم تا در باز شد، جمعیت مثل مور و ملخ ریختند توی مترو. خانمی کنار دستم ایستاده بود. از هجوم جمعیت حرصش گرفت وهندزفریاش را از گوشهایش بیرون کشید و سیمهایش را پیچاند توی هم و داخل کیفش انداخت. همانطور که داشت موهایش را از روی صورتش به پشت گوشهایش میزد گفت: «انقلاب کردن برای همی چیا؟ که هر ساعت یه امر و نهی بهشون بکنن! همچی حمله میکنن داخل. دلشون خوشه که امروز مترو رایگانه.» جواب دادن که خوب است، دلم میخواست بزنم توی دهنش. اینقدر که از اراجیفهایش لجم گرفته بود؛ تا مرحله دستور گرفتن از مغز و دریافتش پیش رفته بودم که بگویم دلخوشیهایمان کم نیست و اولینش که رهبرمان و امنیتی است که برایمان مهیا کرده را ردیف کنم و بکنمش توی چشمهای کورَش. اما ترجیح دادم سر صبحی حال خودم و همهی کسانی که با شوق برای راهپیمایی آمده بودند را خراب نکنم. خانم مسنی روبرویم روی صندلی نشسته بود، نگاهم به نگاهش گره خورد. فهمیدم او هم مثل من از این همه وقاحت، دلش پر است. به دستش که نگاه کردم، دیدم دارد با صلواتشمار ذکر میگوید. انگار مسری بود اثر ذکرش. من را هم به سکوت واداشت.
به هر ایستگاهی که میرسیدیم جمعیت بیشتری وارد مترو میشد و به طور معجزهآسایی، جا برای مسافران جدید باز میشد. آنقدر مترو کیپ تا کیپ پر شده بود که با کم و زیاد شدن سرعت مترو یا توقفش و بههم خوردن تعادل مسافران اتفاق خاصی نمیافتاد. فقط موج جمعیت کمی تنهها را جابهجا میکرد. پاها ولی، انگار کف مترو توی خاک کاشته شده بودند.شاید هم چون امروز قدمها محکمتر از همیشه بود، مثل ارادهها، مثل مشتها، مثل نفسها.
هنوز داشتم دلخوشیها را با سرعت فست موشن توی ذهنم ردیف میکردم. از آن که جواب آن زن را نداده بودم پشیمان بودم و حالم گرفته بود. مرتب به خودم میگفتم حداقلش میگفتی «حمله نمیکنن چون مترو رایگانه، شوق رسیدن به قرار رو دارن.»
بالاخره حواسم را دادم به خانم مسن روبهرویم وبه لب و دستهایش که مشغول ذکر بود خیره شدم تا کمی از آرامشش را مال خود کنم.
وقتی مترو به ایستگاه موردنظر رسید، از بلندگوی مترو اعلام شد: «ایستگاه بعدی امام حسین(ع)» از میان جمعیت، آقایی بیست و نه_ سی ساله با صدایی بلند و رسا که انگار چندین دستگاه اکو به آن وصل کرده باشند گفت: «برای سلامتی رهبر عزیزمون صلوات» همینکه اسم رهبر آمد، خانم روبهرویی با پَر روسریش نم گوشهی چشمهایش را گرفت. داشتم نگاهش میکردم. چشمهای من اما او را تار میدید. همهچیز مسری بود انگار. تمام جمعیت داخل مترو یکصدا صلوات فرستادند. عجل فرجهم را ولی، محکم تر ادا کردند. دوباره آن آقا با صدایی که انگار شهد و شکر از آن میچکید ادامه داد: «به کوری چشم دشمنان، انقلابمون چهل و هفت ساله شد.» مترو متوقف شده بود و درهایش باز. اما هیچکس برای بیرون رفتن هول نبود. انگار همهی مردم سراپا گوش شده بودند برای شنیدن. به محض تمام شدن جملهی آن مرد، همه دست زدند و در حالیکه سوت و هورا میکشیدند از مترو خارج شدند. شور عجیبی میان جمعیت جاری بود که فکر میکردی هر کدامشان سرصبحی قبل از بیرون زدن از خانه، یکی یک قوطی انرژیزا سر کشیدهاند. کولهام را روی شانهام محکم کردم. آن حس تلخ و پشیمانی حالا جایش را به حس غرور و عرق به وطن داده بود. مثل بقیه با دلی شاد و قلبی محکم، پاهایم را از مترو بیرون گذاشتم و پشت سرشان به سمت پله برقی رفتم. همه چیز مسری بود انگار.
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «من طرفدار انقلابم»
خیلی نمیخواهم آب و تابش بدهم. حرف دلم را میزنم. نمیدانم چرا این توی ذهن ماها، خودم بیشتر، حک شده است که الا و بلا انقلابی جماعت مثلا باید ظاهرش مذهبیطور باشد. همان اصطلاح بچه مذهبی که کف جامعه میگویند.
این زن اما، تیپ و ظاهر و رنگ لباسش جار میزد که همهجوره طرفدار انقلاب اسلامی است.
زن است دیگر. روی ظاهر و استایلش حساس است. همهچیزش باید به همهچیزش بیاید. هارمونی و همخوانی رنگ شال و شلوار و بلوز یا کتش.
شلوارش سبز بود.
کتش سفید
شالش قرمز
برای یک زن، آن هم زن بدون چادر، این دیگر آخرِ آخرش است که با سه رنگ، آن هم سه رنگ ناهمخوان در ترکیب لباسش بگوید:
_بابا جان، من طرفدار انقلابم.
✍️ #فاطمه_زیرکفرد
🌐https://eitaa.com/esfandha
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#دهه_فجر
🔻 «سرو مینو»
رفته بودیم جشن تولد. الهی صفا باشه و صمیمیت.
هزار الله اکبر از قد و بالا! عینِ سرو
هزار ماشاالله به برُ رو! انگار گلِ باغِ مینو
هزار قرآن برابر ،چهل و هشت سالگی و اینقدر دلبر؟!
به کوری چشم حسود تنگ نظر و عنودِ بینظر همین حالا صدقه کنار گذاشتیم .
گُلِ رویش از نظرِ بد دور.
قد و بالایش را قربان.
جای هوادارها و هواخواهای سینه چاکی که نبودند خالی.
«والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین»
✍️ #طیبه_فرید
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
https://ble.ir/ravadar
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «آخر شاهنامه»
از چند روز قبل تَرَش داشتم روی ذهنم یا بهتر است بگویم تنبل درونم کار میکردم و مدام توی گوشش میخواندم که«راهپیمایی ۲۲بهمن هم کم از اربعین ندارد.» تاروزموعود دوباره نزنم زیر قرارم و پادرد و نهاردرست کردن را بهانه نکنم.
چهارشنبه صبح، زودتر از ساعت ۹ از خانه بیرون زدم و به خودم و کسانی که همزمان با من به میدان امامحسین رسیده بودند میبالیدم ولقب السابقون دادم.
از بس خم شده بودم و از بچههای توی کالسکه عکس گرفته بودم، کمرم راست نمیشد. درد پاهایم هم هرلحظه بیشتر میشد.تقریبا به آخرهای مسیر رسیده بودم. ترافیک روانی در مسیر اصلی بود. بیشتر مردم در پیادهروها یا داشتند از گروه سرود، عکس میگرفتند یا سرشان به غرفهها گرم بود. عدهای هم پرچمهایشان را هماهنگ با صدای ساز و دهل تکان میدادند و هلهله میکردند. یکی از غرفهها شلغم پخش میکرد. حواسم رفت پی مردی که شلغم به دست از پیادهرو به سمت خیابان میآمد. همانطور که از ظرف شلغمش بخار بلند میشد زیر هرم آفتابی که بیشتر به هوای خردادماه میخورد تا بهمن، شلغمها را با هول و ولا فوت میکرد و میخورد. با خودم واگویه کردم «مرد حسابی! توی این گرما کی شلغم می خورد؟»روشنفکر درونم گفت:«حالا اگر چای بود که خوب دوتا دوتا میگرفتی.» حرف حق، جواب ندارد. گفتم تا بیشتر شرمندهی جناب روشنفکر نشدهام راهم را بگیرم و بروم.جلوتر دیدم غرفهای پر از کتاب است و بالای سمت راست آن روی یک کاغذ کاهی با خودکار پررنگ شده نوشتهاند : «همه کتابها پنجاه تومن»
تا چشمم به کتابها و قیمتشان افتاد، نمیدانم چهطور با این کمر خشک شده و پاهای متورم، به طرفةالعینی پریدم آن طرف جوی. آنقدر دیدن کتابها ذوق زدهام کرده بود که با خودم گفتم «آنوقت میگویند چطور روز قیامت خدا استخوانهای پوسیده را زنده میکند. بیا به همین راحتی .»
چند کتاب را که خریدم خودم را توجیه کردم که دیگر کیفم سنگین شده و وقت برگشتن است. خیابان دو لاین شده بود. یکی برای رفتن و یکی برای برگشتن وگرنه محال بود بتوانی خلاف موج جمعیت حرکت کنی. خودم را به مترو رساندم. نمیدانم چند برابر صبح ولی وقتی رفتم پایین خیال کردم تا چند ساعت دیگر باید منتظر مترو بمانم. راهنمای ایستگاه، مردم را به ته مترو هدایت میکرد و مرتب میگفت : «هر پنج دقیقه یک بار مترو میآید نگران نباشید.» انگشتهایم انگار رشد کرده بودند. دیگر توی کفش جا نمیشدند و مثل نبض میزدند. همه روبه روی خط ریل مترو جمع شده بودند. توی این راهروی باریک و ازدحام جمعیت، بادکنکها هم قوز بالای قوز شده بودند و به سر و صورت مردم میخوردند وهر از گاهی یکیشان میترکید و صدایش دل مردم را میلرزاند. بچهها هم یا خواب رفته بودند یا لج. خستگی با تغییر حالتهای مختلف در چهرهی افراد از صورتشان میبارید. اما عدهای انگار شعاردانشان هنوز خالی نشده بود؛ در حالی که منتظر آمدن مترو بودند مرتب شعار میدادند : «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.» به هر بدبختی بود خودم را توی مترو جا کردم. هیچکس امید پیدا شدن جای خالی برای نشستن نداشت، اما خدا خدا میکرد در هر توقف ایستگاه، دوباره به این ظرفیت اضافه نشود. مسافرها این پا و آن پا میکردند که هر چه زودتر به مقصد برسند. از میان جمعیت پسر بچهای که انگار حالیاش شده بود بیست و دو بهمن دارد تمام میشود و کاری از پیش نبرده، دست به کار شد به گفتن مرگ بر آمریکا. یکی هم از آن طرف واگن خواست برای خودش همخوان و گروه جمع کند و کم نیاورد شروع کرد به شعار دادن. یکی این بگو، یکی آن. مردم هم با صدایی که رمقی نداشت و بیشتر به صدای یک آدم خوابآلود میماند، جواب میدادند. هرچه هم مادر بچه میگفت دیگر بس است مردم خستهاند گوشش بدهکار نبود. مسافران هم دلشان نمیآمد توی ذوق بچهها بزنند؛ آخر اینها امید انقلاب هستند. از مترو که پیاده شدیم همه به سمت پلهبرقی هجوم بردند و سراسر پله برقی در کسری از ثانیه مملو از جمعیت شد. جلوی پای من پدری با دو فرزندش قصد ایستادن روی پله را داشت که پسرک دوید و دکمه کنار پلهبرقی را زد و پلهبرقی خاموش شد. تا آمدم دستش را بکشم و بفهمم چی به چی است. دوبار دیگر دکمه را زد. پله هم برنامهاش قاطی کرد و دیگر روشن نشد.راهنمای مترو خودش را رساند و گفت: «خدا را شکر که دوباره روشن نشد وگرنه همه زمین میخوردند.» همه مجبور شدند تمام طول پله را راه بروند. نمیدانم چند درصد مسافران اما اکثر قریب به اتفاقشان دلشان میخواست سر به تن این بچه نباشد. همه با آه و ناله از پلهها بالا رفتند.من هم لنگان لنگان،در حالیکه خودم را لعنت میکردم برگشتم خانه و درجه السابقونم رابه اصحاب الشمال تنزّل دادم.
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#دهه_فجر
🔻 «همسایه مقابل همسایه»
دیشب در سالگرد چهل و هفتمین پیروزی انقلاب اسلامی و در میان شعارهای اللهاکبر آقای همسر در مجتمع پنجهزار واحدی آپارتمانهای فرانسوی ساز، که البته من و دخترم هم با آقای همسر همراهی میکردیم، چند نفری هم بودند که از این شعارها دل خوشی نداشتند، و شعارهای مخالف میدادند.
مانده بودم که همسرم با تن مریض خود چگونه و چطور این صداهای بلند از حلقومش خارج میشود.
صدایی بلند و رسا که بعضی از همسایهها را خوش نمیداشت.
روحیه انقلابی همسرم، تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت، مخصوصاً بعد از آن روز و شب خوفناک که نه تنها حرمتها دریده شد و به مساجد و قرآن اهانت شد، که جان عزیز بسیاری گرفته شد، پس بغض تلنبار شده آن موقع، یک دفعه آتشفشان وجودش را شعلهور کرد و شعار مرگ بر منافق را هم اضافه کرد. و آنچنان با حرارت و پر شور در آن میان که هیچ صدای دیگری از کسی در آن مجتمع بلند نمیشد، شعار میداد و انگار موتورش تازه روشن شده بود.
هر چه من و دخترم تذکر دادیم که کافی است. بس است. فقط همان الله اکبر را بگو و نه بیشتر، فایده نداشت، که ناگهان یک نفر با قلوه سنگی شیشهی بالای پذیرایی را هدف قرار داد و شکست. به همسرم گفتم: «بیا همین را میخواستی؟ نباید شعار دیگری اضافه میکردی.»
گفت: «اینکه چیزی نیست. از این بیشتر باید میدادیم. چه باک از مردن!»
به همسرم گفتم:
«بله! چه باک از مردن، اما به فکر تنها دخترمان باش.»
دخترم به جانبداری از پدرش گفت:
«البته اگر لیاقت شهادت داشته باشیم.»
بعد، همان دیشب جاروبرقی آورد و خرده شیشهها را در شکم جاروبرقی کرد. اما صبح که نگاه میکردم دیدم هنوز خرده شیشههای زیادی این طرف و آن طرف و حتی روی ملحفهای که روی مبلها انداختهایم دیده میشود.
دارم فکر میکنم بعد از این همه سال که از انقلاب اسلامی گذشته دشمن چطور برنامهریزی کرده که همسایه و هموطن را روبهروی هم قرار داده.
آنطور که به یاد دارم اول انقلاب که چهارده سال بیشتر نداشتم، مردم جانشان برای هم در میرفت، آنقدر از خودگذشتگی داشتند که حد و اندازه نداشت، اما حالا...
چه شد که به اینجا رسیدیم ؟!
✍️ #معصومهسادات_عمرانی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از استان فارس - خبرگزاری فارس
تولد الله اکبر
🔹تولد دعوت بودیم. صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچهها باهمسرما خوردهاند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و همزمان به این فکر میکردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق داردها! باید حتما شرکت کنم.
🔹حیاط خلوت نورهای رنگی توی آسمان روشن میشود. بعدهم صدای الله اکبر میآید. به ساعت نگاه کردم. دقیق ساعت ۹ شب بود. یادم آمد امشب شب ۲۲ بهمن است. شب الله اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر بود که صدای خواهرم توی خانه بلند شد. رفته بود سمت پنجره محوطه و بلند داد میزد الله اکبر. قند توی دلم آب شد. خدارو شکر کردم که او یادش بود که الله اکبر بگوید.
بیشتر بخوانید
@farsnews_fars
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد الله اکبر 🔹تولد دعوت بودیم. صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بو
📍روایت خانم فاطمه زیرکفرد در صفحهٔ روادار، سایت خبرگزاری فارس منتشر شد.
«تولد الله اکبر»
📌 روایتی از تکبیر گفتن بدون ترس!
🔗 https://farsnews.ir/ravadar/1770873434201349126
🔸با گذاشتن نظر در پیوند بالا و پسند متن، در انتشار بیشتر آن سهیم باشید.
هدایت شده از استان فارس - خبرگزاری فارس
روی دوش بابا
🔹دخترک خسته شده بود و غر میزد. کیک و شکلاتها بیاثر شده بود. به نظر هشت نه ساله میآمد. نمیشد با بادکنکهای سفید که در موکب بانک ملت میدادند گولش زد. _بریم یه جا بشینیم. پام درد گرفت.در یک لحظه بابا خم شد، بغلش کرد. حالا دخترک روی شانه بابا بود. _اون بالا آب و هوا خوبه؟ خندید و گفت: «عالیه»
🔹حالا دستهایش را مشت کرده بود و بلندتر شعار میداد.اینجا ایران است. جای دخترها روی سر و دوش باباست و خانواده امنترین جای دنیاست.
نویسنده: راضیه دهبزرگی
@farsnews_fars