روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «چشم و چراغ خانه»
قرار گذاشته بودیم خانه را که اجاره کردیم، اولین چیزی که تویش میگذاریم، عکس آقا باشد. دوماهی مانده بود به عروسیمان. گفتم: «من یه عکس خوب از آقا دارم.» همسرم گفت: «منم یه عکس خوب دارم. شاسیشده و آماده.» کلی با هم کلکل کردیم که عکس چه کسی برود روی دیوار اولین خانهمان. آخرش همسر پیروز شد. خداییش عکس خوبی هم داشت. آقا را نشان میداد در حال نماز، کنار ضریح حرم حضرت سید علاءالدین حسین علیهالسلام. عکس را برداشتیم و رفتیم خانهی خالی. میخواستم عکس جایی باشد که همه ببینند. مبلها را ذهنی توی سالن چیدیم. عکس را گذاشتیم روی دیوار روبهرویش. حالا انگار خانه همه چیز داشت. حتی اگر خالی بود. همسر گفت: «مهمونی رو همون اول برای بعضیها کوفت میکنیا.» گفتم : «مشکل خودشونه.»
و درست میگفت. عید همان سال توی عید دیدنیها بعضی مهمانها حالشان گرفته میشد و بعضی هم، لبخند صورتشان را پهن میکرد. یادم هست یکی از آقایان فامیل تا عکس را دید، برگشت سمت خانمش و گفت: «خانم! نگاه عکس آقارو. گفتم ما هم یه عکس بزاریم تو خونهمون.» یکبار هم یکی از نقاشیهایم را برده بودم پیش استاد. بخشی از خانهمان را کشیده بودم با پس زمینهی دیوار مزین به عکس آقا. استاد نگاهی به نقاشی کرد و گفت: «این عکس آقاست؟» توی دلم گفتم: «بله جناب استاد! حتی توی ضدانقلاب ِلائیک هم میدانی آقای ما خیلی آقاست.» خانهی جدید هم که رفتیم، خودم عکس را بغل کردم و بردم. حالا دو روز است که هر وقت نگاهم به عکس میافتد، دلم چند پاره میشود. عکسی که ده سال است چشم و چراغ خانهمان است. روبهروی عکس میایستم و میگویم: «آقاجان! تا وقت ظهور منتظرت میمانیم .»
✍️ #معصومه_کلانتری
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر_ملت
🔻 «دیدار»
نه جای اضافه گفتن بود و نه وقت اضافه شنیدن. بهار بود و دستهی برگههای صحیح نشدهی مستمر بچهها روی مبل کنار هال تلنبار. دو هفتهای به قرار هر سالهی معلمها، مانده بود. اسمم برای گفتن حرفهای پدر_فرزندی در آمده بود. اولش بُهت جلوی کلمهها را گرفته بود و بعد فکر اینکه چه بگویم و چطوری حرف بزنم. شب سومی بود که تا صبح بیدار بودم. خواب روی صدایم نشسته بود. تاب و توان چشمم رفته بود. حرف زیاد بود و کلمهها از سر و کلهی هم بالا میرفتند. باید لُبّ کلام مینشست توی نوت گوشیام. فکر نمیکردم حرف زدن جلوی آقا اینقدر سخت باشد. آرشیو دیدارها را زیر و رو کردم. دانشجوها پشت تریبون میایستادند و حرف میزدند. دیدار معلمها اما جنسش فرق میکرد. اولین باری بود که میخواستیم گزارش کارهای مقاومتی کلاس درسمان را به آقا بدهیم. صادق تلفنی پای کار بود. خواب او هم آب رفته بود. اما شب آخری تنها بودم و باید فوری متن را میرساندم دست آقای رستمی. بیخوابی وزنش را انداخته بود روی مغزم. آف داده بودم. با همان نورونهایی که یکی در میان روشن بودند کار را تمام کردم. از آن لحظه جایم را پهن کردم درِ پیامرسان بله و منتظر نتیجهی پیامم ماندم. هرروز مثل شاگردها پا جفت میکردم. تایمر گوشی تنظیم بود که زمان خواندنم بیقاعده نشود. ده بار بیشتر میخواندمش. چند تا خواسته هم گذاشته بودم کنج ذهنم که از آقا بخواهم. عبا برای صادق و دعا برای عاقبت به خیریمان. یک دعای یواشکی هم داشتم گفتم اجازه میگیرم و میروم نزدیکتر، طوری که کسی نفهمد، برایشان میگویم. اردیبهشت داشت تمام میشد که خبر دیدار معلمها آمد روی سایت. آن هم برای فردای همان روز. هاج و واج مانده بودم. آقای رستمی کمکاری را از معاونت پرورشی بیت میدید. دستم جایی بند نبود. دلم را راضی کردم که نوشتههایت میماند برای بعد. برای اولین باری که آقا را ببینی و حرفهای نزدهی معلمهای مقاومتی را برایشان بگویی. خدا نخواست. حالا توی سحر دوشنبه یازده اسفند چهارصد و چهار تلویزیون دارد «یا ایتها النفس المطمئنه»ی عبدالباسط را میخواند. آقای همه فن حریفمان رفته و ما معلمهای مقاومتی هم مثل خیلی از شاعرها، شبیه دانشمندهای جوان پای کار، عین طلبههای ولایت_فهم و مثل آرمیتا و بچه های شهدا ... یتیم شدهایم.
✍️ #سارا_تندهوش
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#پدر_ملت
🔻 «شهید، گریه ندارد»
وقتی امام جمعه استهبان آقای ساجدی گفته بود هیئت ها و دسته های مساجد شبها در خیابان راه بیفتند، رفتیم ببینیم اوضاع چگونه است. بخصوص وقتی ذهنم میان اغتشاش و حضور مردم در رفت و آمد بود. استهبان پنج شنبه خونین را تجربه کرده بود و باید می رفتیم.هر چند خیلی زود طومارشان در هم پیچید. راه های اصلی به سمت امام زاده پیرمراد، را پلیس مسدود کرده بود. در خیابان های میانبر رسیدیم به دسته هئیتی که نزدیک امام زاده بود. با شنیدن صدای دسته آنجا هم چشمه ی اشکم جوشید. بعد رفتن دسته جلو امام زاده چادر زده بودند و سرود حماسی پخش می کردند از دور سلامی دادم و بعد ماندن دقایقی در آنجا به خانه برگشتیم. در بین راه خبرها را در فضای مجازی دنبال می کردم و باز با هر خبری اشکم روان می شد و پسرم در سکوت مرا تماشا می کرد.تازه به خانه آمده بودیم که پسرم رفت شمشیر و اسلحه اسباب بازی اش را دوباره پشت کمرش و توی جیب شلوارش گذاشت. از وقتی فهمید اسراییل با ما وارد جنگ شده اینها را هر وقت بیدار میشود به خودش می بندد و می گوید مامان هر کی بهت نزدیک بشه با شمشیرم از وسط نصفش می کنم.
دو زانویش را در هم جمع کرد و به چشم های ورم کرده و نمدارم زل زد و گفت: مامان یه چیزی بگم؟ این تکه کلامش است وقتی می خواهد چیزی بگوید که دوست دارد سراپا به حرفش گوش بسپارم. وقتی می خواد فکرهای در سرش را به زبان بیاورد.
به چشمهای سیاه اش خیره شدم و با صدای گرفته ام گفتم: بگو مامانم. دست های کوچک و باریکش را توی هوا تکان داد.
- مامان شهید که گریه نداره! فقط باید عکسش رو قاب کنیم بزنیم تو خونه.
✍️ #مریم_شیدا
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «کلاس اولی»
امروز قرار بود خوشحالی کنیم!
یک سال پیش، مثل همچنین روزی،
«آخرین فرصت» دوباره متولد شده بود.
بچهام این بار نظر کرده به دنیا آمده بود!
یک مُهر طلایی، خورده بود روی پیشانیش.
امروز قرار بود خوشحالی کنیم!
قرار بود سالروز انتشار تقریظ حضرت آقا بر کتابم را جشن بگیریم.
اما، اسرائیل نگذاشت!
حالا نشستهام به انتظارِ آمدن کلاس اولیم.
چقدر دقایق کند میگذرد.
نمیترسم اما توی دلم آشوب به پا شده.
صدای زنگ آیفون بلند میشود.
پسر کوچکم مثل هر روز دوست دارد گوشی را بردارد اما من صبر ندارم.
گوشی را برمیدارم.
آهنگ صدایم را شاد میکنم.
_سلام پسر گلم!
صدایش مثل همیشه نیست.
_مامان باید یه چیزایی بهت بگم.
تا ته ماجرا را میخوانم.
صدای آسانسور به گوشم میرسد. در را باز میکنم.
گونههای سفیدش، گل انداخته.
کیفش را یک وری انداخته روی شانههای کوچکش.
کفش اسپورتش را میاندازد گوشهای.
مستقیم میرود سمت سالن.
خودش را میاندازد روی مبل و صدایش را بلند میکند.
_مامان اسرائیل ما رو زده؟!
آب دهانم را قورت میدهم.
_چطور مامان؟
صدایش میلرزد.
_خودم صداش رو شنیدم.
دلم میریزد. برافروخته ادامه میدهد.
_خیلی صداش بلند بود. خیلی.
جلو میروم، بغلش میکنم. صورتش را میچسباند به لباسم. صدایش بغض دارد.
_مامان! چرا اسرائیل نابود نمیشه؟!
بغضم را فرو میبرم. صدایم را محکم میکنم. دستهایش را میگیرم.
چشمهای نمناکش را میبوسم.
_نابود میشه پسرم! به زودی نابود میشه. مطمئن باش!
✍️ #سمیرا_اکبری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «بیکمکی، رِکاب بزن»
شمارشش از دستم در رفته! اینکه تا برسم به تالار آینه سر روی شانهی چندتا دوست و رفیق صمیمی گذاشتم و باهم گریه کردیم.
آستین میکشم روی جفت شیشههای عینکم و قطرههای باران را پاک میکنم.
تا چشمم به ضریح میافتد که سربند مشکی بسته، پشت میدهم به گرمای آغوش دیوار حرم و میگویم«آقاجون غمدونیِ پُر آووردم،یه غمِ سنگین»
آقا انگار دارد چیزی میگوید، توی شلوغی نمیشنوم. بعضی زنها از صحن که پا میگذارند توی تالار آینه، چشمشان که میافتد به صاحب عزا بنا میکنند به جیغ و فریاد. با بلند شدن صدای تازهواردها ، صدای بَبَم بَبَمِ نشستهها و کِز کردهها که داغِ دلشان نو شده سر میرود زیر طاق.
آسمان بغضی
آینه کاریها بغضی..
آدمها بغضی....
آقا، توی ضریح، بغضی.
جمعیت ظهر دهم اسفند حرم احمد ابن موسی هر لحظه بیشتر میشود. از شلوغی میزنم بیرون ، از دارالعباده رد میشوم و چشم چشم میکنم یک گوشه از رواق امام جایی برای نشستن پیدا کنم که چشمم به او میافتد. با ظاهر عوامانهاش اما ترکیبی است از خونِ دل و منطقی عمیق. روی شانهاش پرچم یا ابا عبدالله گذاشته و توی دستش کاغذی که نیاز به پاس کردن چند واحد درسیِ توحید و معاد دارد:
«خدای خامنه ای زنده است»
تا حواسش نیست عکس میگیرم و بعد میروم بیحس غریبگی سرش را میبوسم. او هم دل آشناتر از من بلند میشود و میگوید«ببخشید پرچم مشکی نداشتم!»
به او میگویم« با همین کاغذ، اصلِ مطلب را گفتی خواهر جان! »
بعد هم گوشیام را نشانش میدهم و میگویم حلالم کن ازت عکس برداشتم
خندهی کمرنگی مینشیند روی لبش و میگوید «اشکالی نداره»
بالاخره یک گوشه از رواقِ امام جایی برای نشستن پیدا میکنم. توی تالار آینه آقا دارد داغ زائرها را مرهم میگذارد. بیرون از رواق، پدافندها و موشکها و ابرهای خاکستری بارانزا و زائرها دارند کار خودشان را میکنند.
و خدای خامنهای هم!
باید توی اینغمِ سنگین خودم را پیدا کنم.
ما آنقدر بزرگ شدیم که باید از خودِ خدا تسلی بگیریم. خدایی که چرخهای تکیهمان را باز کرده . ومائی که سختمان شده اما بقیه راه را باید بی چرخهای کمکی رکاب بزنیم.
✍️ #طیبه_فرید
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
https://ble.ir/ravadar
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این روزهایمان را گره میزنیم به تاریخ پر از درس اسلام. مینشینیم پای «درسهایی از احزاب» با ارائهٔ حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این روزهایمان را گره میزنیم به تاریخ پر از درس اسلام. مینشینیم پای «درسهایی از احزاب» با ارائهٔ حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره اول.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره اول
۱۷/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🖼 صالحٌ بعد صالح
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar