﷽
#پدر_ملت
🔻 «شهید، گریه ندارد»
وقتی امام جمعه استهبان آقای ساجدی گفته بود هیئت ها و دسته های مساجد شبها در خیابان راه بیفتند، رفتیم ببینیم اوضاع چگونه است. بخصوص وقتی ذهنم میان اغتشاش و حضور مردم در رفت و آمد بود. استهبان پنج شنبه خونین را تجربه کرده بود و باید می رفتیم.هر چند خیلی زود طومارشان در هم پیچید. راه های اصلی به سمت امام زاده پیرمراد، را پلیس مسدود کرده بود. در خیابان های میانبر رسیدیم به دسته هئیتی که نزدیک امام زاده بود. با شنیدن صدای دسته آنجا هم چشمه ی اشکم جوشید. بعد رفتن دسته جلو امام زاده چادر زده بودند و سرود حماسی پخش می کردند از دور سلامی دادم و بعد ماندن دقایقی در آنجا به خانه برگشتیم. در بین راه خبرها را در فضای مجازی دنبال می کردم و باز با هر خبری اشکم روان می شد و پسرم در سکوت مرا تماشا می کرد.تازه به خانه آمده بودیم که پسرم رفت شمشیر و اسلحه اسباب بازی اش را دوباره پشت کمرش و توی جیب شلوارش گذاشت. از وقتی فهمید اسراییل با ما وارد جنگ شده اینها را هر وقت بیدار میشود به خودش می بندد و می گوید مامان هر کی بهت نزدیک بشه با شمشیرم از وسط نصفش می کنم.
دو زانویش را در هم جمع کرد و به چشم های ورم کرده و نمدارم زل زد و گفت: مامان یه چیزی بگم؟ این تکه کلامش است وقتی می خواهد چیزی بگوید که دوست دارد سراپا به حرفش گوش بسپارم. وقتی می خواد فکرهای در سرش را به زبان بیاورد.
به چشمهای سیاه اش خیره شدم و با صدای گرفته ام گفتم: بگو مامانم. دست های کوچک و باریکش را توی هوا تکان داد.
- مامان شهید که گریه نداره! فقط باید عکسش رو قاب کنیم بزنیم تو خونه.
✍️ #مریم_شیدا
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «کلاس اولی»
امروز قرار بود خوشحالی کنیم!
یک سال پیش، مثل همچنین روزی،
«آخرین فرصت» دوباره متولد شده بود.
بچهام این بار نظر کرده به دنیا آمده بود!
یک مُهر طلایی، خورده بود روی پیشانیش.
امروز قرار بود خوشحالی کنیم!
قرار بود سالروز انتشار تقریظ حضرت آقا بر کتابم را جشن بگیریم.
اما، اسرائیل نگذاشت!
حالا نشستهام به انتظارِ آمدن کلاس اولیم.
چقدر دقایق کند میگذرد.
نمیترسم اما توی دلم آشوب به پا شده.
صدای زنگ آیفون بلند میشود.
پسر کوچکم مثل هر روز دوست دارد گوشی را بردارد اما من صبر ندارم.
گوشی را برمیدارم.
آهنگ صدایم را شاد میکنم.
_سلام پسر گلم!
صدایش مثل همیشه نیست.
_مامان باید یه چیزایی بهت بگم.
تا ته ماجرا را میخوانم.
صدای آسانسور به گوشم میرسد. در را باز میکنم.
گونههای سفیدش، گل انداخته.
کیفش را یک وری انداخته روی شانههای کوچکش.
کفش اسپورتش را میاندازد گوشهای.
مستقیم میرود سمت سالن.
خودش را میاندازد روی مبل و صدایش را بلند میکند.
_مامان اسرائیل ما رو زده؟!
آب دهانم را قورت میدهم.
_چطور مامان؟
صدایش میلرزد.
_خودم صداش رو شنیدم.
دلم میریزد. برافروخته ادامه میدهد.
_خیلی صداش بلند بود. خیلی.
جلو میروم، بغلش میکنم. صورتش را میچسباند به لباسم. صدایش بغض دارد.
_مامان! چرا اسرائیل نابود نمیشه؟!
بغضم را فرو میبرم. صدایم را محکم میکنم. دستهایش را میگیرم.
چشمهای نمناکش را میبوسم.
_نابود میشه پسرم! به زودی نابود میشه. مطمئن باش!
✍️ #سمیرا_اکبری
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#پدر_ملت
🔻 «بیکمکی، رِکاب بزن»
شمارشش از دستم در رفته! اینکه تا برسم به تالار آینه سر روی شانهی چندتا دوست و رفیق صمیمی گذاشتم و باهم گریه کردیم.
آستین میکشم روی جفت شیشههای عینکم و قطرههای باران را پاک میکنم.
تا چشمم به ضریح میافتد که سربند مشکی بسته، پشت میدهم به گرمای آغوش دیوار حرم و میگویم«آقاجون غمدونیِ پُر آووردم،یه غمِ سنگین»
آقا انگار دارد چیزی میگوید، توی شلوغی نمیشنوم. بعضی زنها از صحن که پا میگذارند توی تالار آینه، چشمشان که میافتد به صاحب عزا بنا میکنند به جیغ و فریاد. با بلند شدن صدای تازهواردها ، صدای بَبَم بَبَمِ نشستهها و کِز کردهها که داغِ دلشان نو شده سر میرود زیر طاق.
آسمان بغضی
آینه کاریها بغضی..
آدمها بغضی....
آقا، توی ضریح، بغضی.
جمعیت ظهر دهم اسفند حرم احمد ابن موسی هر لحظه بیشتر میشود. از شلوغی میزنم بیرون ، از دارالعباده رد میشوم و چشم چشم میکنم یک گوشه از رواق امام جایی برای نشستن پیدا کنم که چشمم به او میافتد. با ظاهر عوامانهاش اما ترکیبی است از خونِ دل و منطقی عمیق. روی شانهاش پرچم یا ابا عبدالله گذاشته و توی دستش کاغذی که نیاز به پاس کردن چند واحد درسیِ توحید و معاد دارد:
«خدای خامنه ای زنده است»
تا حواسش نیست عکس میگیرم و بعد میروم بیحس غریبگی سرش را میبوسم. او هم دل آشناتر از من بلند میشود و میگوید«ببخشید پرچم مشکی نداشتم!»
به او میگویم« با همین کاغذ، اصلِ مطلب را گفتی خواهر جان! »
بعد هم گوشیام را نشانش میدهم و میگویم حلالم کن ازت عکس برداشتم
خندهی کمرنگی مینشیند روی لبش و میگوید «اشکالی نداره»
بالاخره یک گوشه از رواقِ امام جایی برای نشستن پیدا میکنم. توی تالار آینه آقا دارد داغ زائرها را مرهم میگذارد. بیرون از رواق، پدافندها و موشکها و ابرهای خاکستری بارانزا و زائرها دارند کار خودشان را میکنند.
و خدای خامنهای هم!
باید توی اینغمِ سنگین خودم را پیدا کنم.
ما آنقدر بزرگ شدیم که باید از خودِ خدا تسلی بگیریم. خدایی که چرخهای تکیهمان را باز کرده . ومائی که سختمان شده اما بقیه راه را باید بی چرخهای کمکی رکاب بزنیم.
✍️ #طیبه_فرید
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
https://ble.ir/ravadar
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این روزهایمان را گره میزنیم به تاریخ پر از درس اسلام. مینشینیم پای «درسهایی از احزاب» با ارائهٔ حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این روزهایمان را گره میزنیم به تاریخ پر از درس اسلام. مینشینیم پای «درسهایی از احزاب» با ارائهٔ حجتالاسلام «طبیبزاده».
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره اول.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره اول
۱۷/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
🖼 صالحٌ بعد صالح
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «همهجورش را تجربه کردهبودیم الّا این جورش را»
به اصرار دخترکمان، که میگوید خودش شنیده که آن آقا گفته تا چهل روز به خیابان میآییم، از خانه بیرون زدهایم. شب قدری، ساعت کاروانها از روال خارج شده. دو سه خیابان را رد میکنیم و چشممان دنبال ماشینهایی با پرچم ایران، پرچم مشکی و فلاشر است. سر دور برگردان، در خیابان اصلی، به یک کاروان پر و پیمان میرسیم و خودمان را وسطش جا میکنیم. پرچم و عکس آقا که به راه است. دخترک دستش را از صندلی عقب تا جای ممکن کش میآورد و دکمه سهگوش نارنجی را فشار میدهد و با شنیدن «تیک تیک»ش لبخند رضایت میزند و پرچم ایرانش را با شور و حرارت بیشتری تکان میدهد.
رادیو را روشن میکنم: «قرائت دعای پر فیض جوش کبیر از حرم احمدبنموسی(ع) با نوای سید عباس انجوی»
همهجورهاش را دیده بودیم، الّا اینجورش را! شبهایی که در حسینیه کنار هم میچپیدیم و برای باز شدن جایمان، نوبتی ایستاده دعا میخواندیم، شبهای احیای مجازی با صدای «ویز ویز» دایال آپ و تصویر بالا و پایین پریدن آیکن زرد در کادر آبی مسنجر، شبهای کرونایی با بغض روی مبل خانه، شبهایی که زیر «چیلیک چیلیک» دوربینها در نصیرالملک «الغوث الغوث» میگفتیم و حالا شبهای رژهی ماشینی در خیابانهای شهر، با زیر صدای «خیبر خیبر یا صهیون!»
کتابچهی دعا را باز میکنم. همسرم پیچ وُلوم را بیشتر میچرخاند و ماشین را تا سپر ماشین جلویی، جلو میبرد.
از آینهی بغل، حرکت پرچمهای پشت سر را میبینم. یک موتور دو پشته کنارمان میایستد و پسر جوان ،کلاه بافتش را روی پیشانی و گوشش میکشد، چفیهی دور گردنش را مرتب میکند و با چراغ دستیاش، ماشینها را به یک صف هدایت میکند. مسیر را از او میپرسم و تا میخواهم تشکر کنم، ماشین جلویی چند متری جلوتر رفته. دستم را به نشانهی تشکر و خداحافظی بالا میآورم. دستش را بالا میآورد و «خدا به همراهتان» میگوید.
نصف دعای جوشن را در معیت کاروان میخوانیم. دخترک به خواب رفته و به خانه برمیگردیم.
شبکهی سه، آقای مطیعی در میدان ونک، روبهروی جمعیت جوشن میخواند.
جانمازم را پهن میکنم و فرازهای باقی مانده را با او همصدا میشوم.
در فراز «یا عماد من لا عماد له» یاد دو پدر از دست دادهام میافتم: بابا و رهبر.
ثواب دعا را هدیه میکنم بهشان.
صفحه تلوزیون شمارهی۱۰۰ را کنار متن دعا نشان میدهد. به همسرم میگویم که این آخری را با هم بخوانیم. انگار که در آخرها چیزی باشد، فرجی باشد.
بلافاصله بعد از پایان جوشن، آقای مطیعی انتخاب رهبر جدید را اعلام میکند و مردم با او شعار «دست خدا عیان شد/ خامنهای جوان شد» را تکرار میکنند.
با اینکه این انتخاب برایمان ناآشنا نیست؛ ناگهان لرزی وجودم را میگیرد و دست و پایم گزگز میکند. میگویم این لحظه تنها لحظهی انتخاب رهبر سوم انقلاب نیست؛ لحظهی انتخاب ولیامر مسلمین است. دستهایم هنوز دارند میلرزند. نیت میکنم و دو رکعت نماز برای امام عصر «عج» میخوانم.
گوشی را برمیدارم،در همه کانالها یک سره پوستر «آقا سید مجتبی خامنهای» و تبریک و... است. سرم را برمیگردانم و به همسرم نگاه میکنم. یک دست به گوشی و یک دست به کمر نگاهم میکند و پیام نگرانی را از چشمهایم میگیرد. و با لبهایی که دوست دارند بخندند اما پنهانش میکنند، «خیره ایشالله»ای میگوید. میگویم کاش بین خوف و رجا راه برویم.
بالاخره شبکهی دو بعد از یک ساعت نشان دادن شادی مردم در خیابان، قرآن به سر را برگزار میکند. قرآن را روی سرم گرفتهام، چشمهایم بسته و همانطور که دستم را روی سرم گذاشتهام با انگشتم میشمارم و نهمین «بالحجه» را میگویم که زیر پایم میلرزد و با صدای «بوممم» ناخودآگاه سر جایم مینشینم.
صدای جنگنده پیچیده در صدای «دعای فرج علی فانی» ...
با دیدن نور شدید، منتظر صدای بعدی هستم.
قلبم تندتند به سینه میکوبد.
صدایم میلرزد و با نفَسم «یا مولانا یا صاحب الزمان» میگویم، قطرههای اشک روی صورتم سر میخورند و دلم به درستی این انتخاب قرص میشود.
✍️ #اسماء_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar