روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «همهجورش را تجربه کردهبودیم الّا این جورش را»
به اصرار دخترکمان، که میگوید خودش شنیده که آن آقا گفته تا چهل روز به خیابان میآییم، از خانه بیرون زدهایم. شب قدری، ساعت کاروانها از روال خارج شده. دو سه خیابان را رد میکنیم و چشممان دنبال ماشینهایی با پرچم ایران، پرچم مشکی و فلاشر است. سر دور برگردان، در خیابان اصلی، به یک کاروان پر و پیمان میرسیم و خودمان را وسطش جا میکنیم. پرچم و عکس آقا که به راه است. دخترک دستش را از صندلی عقب تا جای ممکن کش میآورد و دکمه سهگوش نارنجی را فشار میدهد و با شنیدن «تیک تیک»ش لبخند رضایت میزند و پرچم ایرانش را با شور و حرارت بیشتری تکان میدهد.
رادیو را روشن میکنم: «قرائت دعای پر فیض جوش کبیر از حرم احمدبنموسی(ع) با نوای سید عباس انجوی»
همهجورهاش را دیده بودیم، الّا اینجورش را! شبهایی که در حسینیه کنار هم میچپیدیم و برای باز شدن جایمان، نوبتی ایستاده دعا میخواندیم، شبهای احیای مجازی با صدای «ویز ویز» دایال آپ و تصویر بالا و پایین پریدن آیکن زرد در کادر آبی مسنجر، شبهای کرونایی با بغض روی مبل خانه، شبهایی که زیر «چیلیک چیلیک» دوربینها در نصیرالملک «الغوث الغوث» میگفتیم و حالا شبهای رژهی ماشینی در خیابانهای شهر، با زیر صدای «خیبر خیبر یا صهیون!»
کتابچهی دعا را باز میکنم. همسرم پیچ وُلوم را بیشتر میچرخاند و ماشین را تا سپر ماشین جلویی، جلو میبرد.
از آینهی بغل، حرکت پرچمهای پشت سر را میبینم. یک موتور دو پشته کنارمان میایستد و پسر جوان ،کلاه بافتش را روی پیشانی و گوشش میکشد، چفیهی دور گردنش را مرتب میکند و با چراغ دستیاش، ماشینها را به یک صف هدایت میکند. مسیر را از او میپرسم و تا میخواهم تشکر کنم، ماشین جلویی چند متری جلوتر رفته. دستم را به نشانهی تشکر و خداحافظی بالا میآورم. دستش را بالا میآورد و «خدا به همراهتان» میگوید.
نصف دعای جوشن را در معیت کاروان میخوانیم. دخترک به خواب رفته و به خانه برمیگردیم.
شبکهی سه، آقای مطیعی در میدان ونک، روبهروی جمعیت جوشن میخواند.
جانمازم را پهن میکنم و فرازهای باقی مانده را با او همصدا میشوم.
در فراز «یا عماد من لا عماد له» یاد دو پدر از دست دادهام میافتم: بابا و رهبر.
ثواب دعا را هدیه میکنم بهشان.
صفحه تلوزیون شمارهی۱۰۰ را کنار متن دعا نشان میدهد. به همسرم میگویم که این آخری را با هم بخوانیم. انگار که در آخرها چیزی باشد، فرجی باشد.
بلافاصله بعد از پایان جوشن، آقای مطیعی انتخاب رهبر جدید را اعلام میکند و مردم با او شعار «دست خدا عیان شد/ خامنهای جوان شد» را تکرار میکنند.
با اینکه این انتخاب برایمان ناآشنا نیست؛ ناگهان لرزی وجودم را میگیرد و دست و پایم گزگز میکند. میگویم این لحظه تنها لحظهی انتخاب رهبر سوم انقلاب نیست؛ لحظهی انتخاب ولیامر مسلمین است. دستهایم هنوز دارند میلرزند. نیت میکنم و دو رکعت نماز برای امام عصر «عج» میخوانم.
گوشی را برمیدارم،در همه کانالها یک سره پوستر «آقا سید مجتبی خامنهای» و تبریک و... است. سرم را برمیگردانم و به همسرم نگاه میکنم. یک دست به گوشی و یک دست به کمر نگاهم میکند و پیام نگرانی را از چشمهایم میگیرد. و با لبهایی که دوست دارند بخندند اما پنهانش میکنند، «خیره ایشالله»ای میگوید. میگویم کاش بین خوف و رجا راه برویم.
بالاخره شبکهی دو بعد از یک ساعت نشان دادن شادی مردم در خیابان، قرآن به سر را برگزار میکند. قرآن را روی سرم گرفتهام، چشمهایم بسته و همانطور که دستم را روی سرم گذاشتهام با انگشتم میشمارم و نهمین «بالحجه» را میگویم که زیر پایم میلرزد و با صدای «بوممم» ناخودآگاه سر جایم مینشینم.
صدای جنگنده پیچیده در صدای «دعای فرج علی فانی» ...
با دیدن نور شدید، منتظر صدای بعدی هستم.
قلبم تندتند به سینه میکوبد.
صدایم میلرزد و با نفَسم «یا مولانا یا صاحب الزمان» میگویم، قطرههای اشک روی صورتم سر میخورند و دلم به درستی این انتخاب قرص میشود.
✍️ #اسماء_کیان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «مقدرات»
مثل هرشب مردم در میدان معلم تجمع کرده بودند. با پرچمهای ایران و فریاد مرگ بر امریکا ، مرگ بر اسرائیل ، هیهات منا الذله ...، شان فضا را پر کرده بود.
امشب قرار بود ساعت یازدهونیم برای احیاء شب نوزدهم ، همه وسط میدان که فرش شده بود ،دور هم جمع شوند.
همه آمده بودند.با بچههای کوچک با آنکه هوا سرد بود.
سر ساعت یازده ونیم مداح دعای جوشن کبیر را شروع کرد.
به فراز چهل و چهارم دعا که رسیدیم، ناگهان تعدادی از خانمهای جوان کنار دستم مثل فنر از جا پریدن و شروع کردند به تکبیر گفتن.
متحیر به اطراف نگاه انداختم.
_چی شد؟
از روبرو تعدادی آقا شروع کردند به دویدن سمت مداح.
همه ازجا بلند شدیم. مبهوت به اطراف نگاه میکردیم.
«چه اتفاقی افتاده ؟ برا چی وسط دعا دارن تکبیر میگن؟ »
پسرم متعجب این را گفت.
صدای تکبیرها بیشتر شد.
کسی توی گوش مداح چیزی گفت.
چهرهاش خندان شد.
_مردم! مردم!
آیتالله سید مجتبی خامنهای به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.
لطف خدا عیان شد
خامنهای جوان شد
الحمدالله رهبر عزیزمان تعیین شد.
صدای تکبیر فضا را میلرزاند.
«الله اکبر
خامنهای رهبر»
همراه صدای مردم صدای چند انفجار هم شنیده میشد.
اما هیچکس به صدای انفجارها اعتنایی نداشت.
دستها را به نشانهی بیعت بلند کرده بودیم و فریاد میزدیم.
«ما همه خونخواه پدر
گوش به فرمان پسر»
اشک شوق روی صورتها و دستها به آسمان بلند.
«ابالفضل علمدار! خامنه ای نگه دار.»
«حیدر حیدر! حیدر حیدر!»
و باران شکلات بود که روی سر مردم میبارید.
✍️ #زهراالسادات_شرافت
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «دائمالبغض»
دست از سرم برنمیداشت. بغض را میگویم. یک جورهایی شده بودم دائمالبغض. آقایمان سیدعلی که پرکشید، آمد و نشست بیخ گلویم. هی بالا و پایین میشد. درست وقتی شبکهی پویا نماهنگ " اینجا ایرانه " را پخش میکرد. وقتی آقا وارد میشدند. آنجا که دخترها بالا و پایین میپریدند و جیغ میکشیدند. عین سنگ، گلویم را فشار میداد. من اما به خاطر دخترم که میگفت:
«مامان! تو رو خدا گریه نکن.»
نگهاش میداشتم. همان موقع که اولین بار رفتیم بیرون برای تجمع، وقتی سر چهارراه پانزده خرداد، مردم پرچم بهدست را دیدم که شعار میدادند. با پسزمینهی «حیدر حیدر! یا صهیون.!» بغض لاکردار باز پیدایش شد. جلوتر که رفتیم، نزدیک میدان امام حسین علیهالسلام، آنجا که ماشينهای پرچمی بیشتر شدند و کیپ هم ایستادند هم آمد.
وقتی چشمم به دخترک ۴ یا ۵ ساله افتاد که موهایش را خرگوشی بسته بودند. همان که مدتی طولانی پرچم بزرگی را دستش گرفته بود و با حرارت شعار میداد. که انگار خسته نمیشد. آنجا هم آمد.
وقتی توی تلویزیون کیف خونی دخترکان میناب را دیدم که دیگر نگو. گلویم جا نداشت نفس بکشم.
شاید باور نکنید با دیدن آن پیرمردی که سنگین قدم برمیداشت و جان نداشت حتی پرچم توی دستش را تکان دهد. یا آن پسرکی که ذوقزده به همه عکس رهبر را میداد. یا آن دو تا دختر بیحجاب که عکس آقا را توی بغلشان گرفته بودند و یواش یواش خودشان را کشاندند داخل جمعیت و شعار دادند. همهجا بغض همراهم بود. بخواهم بشمارم، تمام نمیشود. اما امشب، وقتی بعد از تمام شدن دعای جوشن کبیر، جلوی دانشگاه شیراز راه افتادیم طرف خانه، بغض فوران کرد. درست وقتی که خبر اعلام رهبر جدید را شنیدم. آقا سید مجتبی خامنهای. آقای جدیدمان شد. بغض ترکید. بعد از چند روز که سنگینیاش را روی خرخرهام حس میکردم. بالا آمد و بیرون ریخت. دلم اما سبک شد. نورانی شد. و چه خوب شد که دخترکم روی صندلی عقب نفهمید.
✍️ #معصومه_کلانتری
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «بلندتر از قبل»
جوشن کبیر تمام شده بود و سخنران داشت از کارهای روی زمین ماندهی بچه هیئتیها میگفت. دختر نوجوانی با عجله آمد کنار مادرش و من. زود گفت: «خبر خوشحالی! پسر آقا رهبر شد.» تا آمدم چیزی بگویم سخنران حرفش را قطع کرد و گفت: «الان اطلاع دادن که رهبر جدید معرفی شد. حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای.»
چند لحظه توی حسینیه سکوت شد. انگار همه میخواستند از چیزی که شنیدند مطمئن شوند. یکدفعه صدای اللهاکبر زنها بلند شد و پشت سرش صدای مردها. بیاختیار سجده شکر رفتم و اشکم چکید پایین. همینکه سر از سجده برداشتم، صدای انفجار شدیدی همه جا پیچید. دوباره صدای اللهاکبر بلند شد. اینبار خیلی بلندتر از قبل.
✍️ #رقیه_بابایی
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «قَدَری که مُقدّر شد»
فکرش را هم نمیکردم روزی در میدان شهر بنشینم و دعا بخوانم. نگاهی به آسمان میاندازم. نمیدانم چرا امشب حال و روزش با بقیهی شبها فرق کردهاست. باد در گلو انداخته و بوران به پا کردهاست. نم نم باران چمنهای میدان را تر کردهاست. شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است و نُه روز از جنگ میگذرد.تکیه به ستونهای پل میدهم و همراه با مداح دعای جوشن میخوانم.
چندین فراز از جوشن را میخواند که ناگهان میان دعاهایش، تُن صدایش تغییر میکند،صدایش پشت میکروفون میلرزد و به جای فراز بعدی دعا، شروع به تکبیر گفتن میکند. جمعیت هم با او همراه میشوند و یک صدا اللهاکبر میگویند. نگاهی به اطرافیانم میاندازم و میپرسم:« چی شده؟» بدون کلامی فقط مات و مبهوت به هم نگاه میکنیم. پیش خودم میگویم پس یا جنگنده بالای سرمان در حال چرخیدن است یا منطقهای موشک خورده که مداح دعا را رها کرده و با تکبیر برای کسی خط و نشان میکشد. صدایش را بالاتر برد و گفت: « لطف خدا عیان شد /خامنهای جوان شد. مردم! آقا سیدمجتبی خامنهای سومین رهبر ایران شد.برای این نعمت بزرگ باید سجده شکر کرد.» این را که گفت موجی از خوشحالی در جمعیت چرخید. شکر این نعمت را که به جا آوردیم دوباره پرچمها را به دست گرفتیم و شعار بر لب ،تاب میدادیم. چه شب عجیبی بود امشب! قَدَری که خداوند برای این ملت میخواست،چه شب مبارکی مُقدّر شد.
✍️ #سمانه_تبریزی
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «بیعت»
بچه که بودم، روز شهادت امام حسن عسکری (ع) انگار زمان را گم میکردم.
مامان از شب قبل تا وقت ناهار، لباس سیاه تنمان میکرد و عزاداری به راه بود.
بعدازظهر تغییر دکور میدادیم؛ بساطِ شادی پهن میشد و میگفتند: «آغاز ولایتِ امامِ زمان است.»
امشب، تاریخ برایم تکرار شد.
در میانهی شبِ قدر، وقتی وسطِ هقهقِ «الْغَوْثَ الْغَوْثَ» و تمنای «خَلِّصْنا مِنَ النّارِ»، گوشیام لرزید و پیامِ دوستم را دیدم؛ از جا کنده شدم.
برگشتم به همان حسِ گنگِ کودکی؛ همانجا که غمِ سنگینِ رفتنِ پدر، با هیجانِ آمدنِ علمداری جوان گره میخورد.
انگار وسطِ چلهی زمستان دلم، بهار رسیده باشد، یا من ابراهیم باشم و خدا آتش دلم را به یکباره گلستان کرده باشد.
این روزها، غمم آنقدر سنگین و روحم چنان تکهتکه بود که پیروزیهای پیاپیِ وطن التیامش نمیداد. انگار چیزی کم بود؛ ستونی، پناهی.
امشب اما، دستِ خدا از آستینِ ملت عیان شد. حالا دیگر آن لکنتِ زبانم تمام شده و با صدای بلند فریاد میزنم: «خامنهای جوان شد.»
امشب، ما پیراهنِ مشکیِ عزا را با زرهِ رزمِ ولایتی جدید عوض کردیم.
✍️ #زهرا_ذوالمجد
🌐@persianideass
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «خبرِ خوب»
به بند بیست دعای جوشن نرسیده، خمیازههایم شروع شد. ذکرِ آخر هر بند را که زمزمه میکردیم انگار لالایی توی گوشم بخوانند، پلکهایم سنگینتر میشد و ناخودآگاه چشمهایم بسته. عوارض بیخوابی بدموقع، بیخ گلویم را چسبیده بود. به هر مکافاتی بود جوشن کبیر را به آخر رساندم. دست بردم سمت کیف، شاید شکلاتی چیزی پیدا کنم، بلکم خوابم بپَرد. گوشیم را چپانده بودم زیر چادرنماز که وسوسه نشوم برای سرک کشیدن و حال دعا را از دست ندهم. لرزش گوشی و صدای رگباری رسیدن پیام دلم را به شور انداخت. دست کردم ته کیف و گوشی را بیرون کشیدم. همهی پیامها از بله بود. گروه را باز کردم و اولین پیام را خواندم: یکی نوشته بود «خبر خوب رهبر انتخاب شد.» چشمم که به اسم «سید خامنهای» افتاد خواب که خوب است، زمان و مکان هم، یادم رفت.
سخنرانی تازه تمام شده بود و قرار بود دعای ابوحمزه شروع شود. دلم میخواست از سر جایم بلند شوم، داد بزنم و خبر را اعلام کنم و با صدای بلند اللهاکبر بگویم. به دور و برم که نگاه کردم متوجه شدم بقیه هم کاملا غیرطبیعی گوشی به دست، پیامها را چک میکنند.به چند ثانیه نرسیده، صدای پچ پچها فضای مسجد را پر کرد. دلم میخواست یکی جای من بلند شود حرفی بزند. اصلا چرا بلندگو خبر به این مهمی را به مردم اعلام نمیکرد. هیجانِ خبر هرلحظه استرس ودلشورهام را بیشتر میکرد. بلندگو داشت توضیح میداد که تجدید وضو کنید و آماده شوید برای دعا. میان پیامهای گروه، دوستی نوشته بود «الان هرجا هستید اللهکبر بگید.» کاش اشکها امان میدادند و میتوانستم. اشکهایی که مدل و شکل مولکولهایشان متفاوت از این چند روز بودند. یکدفعه از سمت خانمها همه یک صدا فریاد اللهاکبر سر دادند. بقیه هم تکرار کردند. چند نفری که در اطراف من نشسته بودند با تعجب و چشمانی پر از سوال به من و دورو برشان نگاه کردند و بدون اینکه سوالی بپرسند منتظر جواب بودند. من هم با شوق گفتم رهبر جدید انتخاب شد. دوسه نفری تا صدای اللهاکبر بلند شد از جا پریدند که نکند دوباره حمله شده و دست سمت کیف و نایلون کفش بردند برای دویدن سمت در. بیشتر از کلمهی الحمدلله از دهانم خارج نشد. برای راحت کردن خیال ِخانم روبه رویی و دخترش که تعجبشان داشت تبدیل به ترس میشد. فرماندهی پایگاه مسجد آمد پشت میکروفون و پیام انتخاب جانشین رهبر را قرائت کرد. مردم تا اسم سید مجتبی خامنهای را شنیدند لبیک یا خامنهای سر دادند. با هربار تکرار لبیک به تعداد صداها افزوده میشد. بغض فرو خورده ی نُه روز ترکیده بود و همخوانیها اجازه نمیداد صدای ممتد انفجارها به گوش برسد. شاید هم خبر، به دلها قوت و به صداها جان تازه داده بود. همین که لحظهای از سمت مردانه صدا قطع میشد، از سمت زنانه شعارها ادامه پیدا میکرد. «ابوالفضل علمدار/ خامنهای نگه دار»
وقتی شعارها به ابوالفضل علمدار رسید فرمانده پایگاه اعلام کرد «برای سلامتی رهبر هر کی دوست داره صدقه بده تا برای فردا به روزهدارهای مسجد الرقیه، افطاری بدیم.»
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این ر
🔴ساعت برنامه امروز تغییر کرد.
با توجه به برنامه تجمع مردم قدردان و بصیر جهت بیعت با حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای، جلسه امروز «عصر روایت»
🕟ساعت ١۶:٣٠ آغاز خواهد شد
روادار_شماره دوم.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره دوم
۱۸/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar