روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «بیعت»
بچه که بودم، روز شهادت امام حسن عسکری (ع) انگار زمان را گم میکردم.
مامان از شب قبل تا وقت ناهار، لباس سیاه تنمان میکرد و عزاداری به راه بود.
بعدازظهر تغییر دکور میدادیم؛ بساطِ شادی پهن میشد و میگفتند: «آغاز ولایتِ امامِ زمان است.»
امشب، تاریخ برایم تکرار شد.
در میانهی شبِ قدر، وقتی وسطِ هقهقِ «الْغَوْثَ الْغَوْثَ» و تمنای «خَلِّصْنا مِنَ النّارِ»، گوشیام لرزید و پیامِ دوستم را دیدم؛ از جا کنده شدم.
برگشتم به همان حسِ گنگِ کودکی؛ همانجا که غمِ سنگینِ رفتنِ پدر، با هیجانِ آمدنِ علمداری جوان گره میخورد.
انگار وسطِ چلهی زمستان دلم، بهار رسیده باشد، یا من ابراهیم باشم و خدا آتش دلم را به یکباره گلستان کرده باشد.
این روزها، غمم آنقدر سنگین و روحم چنان تکهتکه بود که پیروزیهای پیاپیِ وطن التیامش نمیداد. انگار چیزی کم بود؛ ستونی، پناهی.
امشب اما، دستِ خدا از آستینِ ملت عیان شد. حالا دیگر آن لکنتِ زبانم تمام شده و با صدای بلند فریاد میزنم: «خامنهای جوان شد.»
امشب، ما پیراهنِ مشکیِ عزا را با زرهِ رزمِ ولایتی جدید عوض کردیم.
✍️ #زهرا_ذوالمجد
🌐@persianideass
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «خبرِ خوب»
به بند بیست دعای جوشن نرسیده، خمیازههایم شروع شد. ذکرِ آخر هر بند را که زمزمه میکردیم انگار لالایی توی گوشم بخوانند، پلکهایم سنگینتر میشد و ناخودآگاه چشمهایم بسته. عوارض بیخوابی بدموقع، بیخ گلویم را چسبیده بود. به هر مکافاتی بود جوشن کبیر را به آخر رساندم. دست بردم سمت کیف، شاید شکلاتی چیزی پیدا کنم، بلکم خوابم بپَرد. گوشیم را چپانده بودم زیر چادرنماز که وسوسه نشوم برای سرک کشیدن و حال دعا را از دست ندهم. لرزش گوشی و صدای رگباری رسیدن پیام دلم را به شور انداخت. دست کردم ته کیف و گوشی را بیرون کشیدم. همهی پیامها از بله بود. گروه را باز کردم و اولین پیام را خواندم: یکی نوشته بود «خبر خوب رهبر انتخاب شد.» چشمم که به اسم «سید خامنهای» افتاد خواب که خوب است، زمان و مکان هم، یادم رفت.
سخنرانی تازه تمام شده بود و قرار بود دعای ابوحمزه شروع شود. دلم میخواست از سر جایم بلند شوم، داد بزنم و خبر را اعلام کنم و با صدای بلند اللهاکبر بگویم. به دور و برم که نگاه کردم متوجه شدم بقیه هم کاملا غیرطبیعی گوشی به دست، پیامها را چک میکنند.به چند ثانیه نرسیده، صدای پچ پچها فضای مسجد را پر کرد. دلم میخواست یکی جای من بلند شود حرفی بزند. اصلا چرا بلندگو خبر به این مهمی را به مردم اعلام نمیکرد. هیجانِ خبر هرلحظه استرس ودلشورهام را بیشتر میکرد. بلندگو داشت توضیح میداد که تجدید وضو کنید و آماده شوید برای دعا. میان پیامهای گروه، دوستی نوشته بود «الان هرجا هستید اللهکبر بگید.» کاش اشکها امان میدادند و میتوانستم. اشکهایی که مدل و شکل مولکولهایشان متفاوت از این چند روز بودند. یکدفعه از سمت خانمها همه یک صدا فریاد اللهاکبر سر دادند. بقیه هم تکرار کردند. چند نفری که در اطراف من نشسته بودند با تعجب و چشمانی پر از سوال به من و دورو برشان نگاه کردند و بدون اینکه سوالی بپرسند منتظر جواب بودند. من هم با شوق گفتم رهبر جدید انتخاب شد. دوسه نفری تا صدای اللهاکبر بلند شد از جا پریدند که نکند دوباره حمله شده و دست سمت کیف و نایلون کفش بردند برای دویدن سمت در. بیشتر از کلمهی الحمدلله از دهانم خارج نشد. برای راحت کردن خیال ِخانم روبه رویی و دخترش که تعجبشان داشت تبدیل به ترس میشد. فرماندهی پایگاه مسجد آمد پشت میکروفون و پیام انتخاب جانشین رهبر را قرائت کرد. مردم تا اسم سید مجتبی خامنهای را شنیدند لبیک یا خامنهای سر دادند. با هربار تکرار لبیک به تعداد صداها افزوده میشد. بغض فرو خورده ی نُه روز ترکیده بود و همخوانیها اجازه نمیداد صدای ممتد انفجارها به گوش برسد. شاید هم خبر، به دلها قوت و به صداها جان تازه داده بود. همین که لحظهای از سمت مردانه صدا قطع میشد، از سمت زنانه شعارها ادامه پیدا میکرد. «ابوالفضل علمدار/ خامنهای نگه دار»
وقتی شعارها به ابوالفضل علمدار رسید فرمانده پایگاه اعلام کرد «برای سلامتی رهبر هر کی دوست داره صدقه بده تا برای فردا به روزهدارهای مسجد الرقیه، افطاری بدیم.»
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب میشنویم و تجربههای زیستهٔ این ر
🔴ساعت برنامه امروز تغییر کرد.
با توجه به برنامه تجمع مردم قدردان و بصیر جهت بیعت با حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای، جلسه امروز «عصر روایت»
🕟ساعت ١۶:٣٠ آغاز خواهد شد
روادار_شماره دوم.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره دوم
۱۸/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «آقاجانِ دخترِ کوچکم»
دخترانِ صورتی ایران را که حتما بخاطر دارید.
همانها که گلهای صورتیِ چادرهایشان، بهشتِ بیتِ رهبری را رنگیرنگی کرد.
همانها که جیغ و شلوغبازیهایشان بعد از دیدنِ حضرتِ دلبر، فضای بیت را متفاوت کرد!
همانها که با عشق، دورِ آقاجانشان حلقه زدند و خندیدند و اشک شوق ریختند.
حتما دیدهاید که چطور یکی از آنها وسط آن شلوغبازیها، آغوشش را با حرکت دستهایش عاشقانه باز کرد که: «آقا خیلی دوسِت داریم. »
آقا هم با لبخند قشنگ و صدای مهربانش گفت:
«مام شما رو خیلی دوست داریم.»
صورتیهایی که فریاد میزنند، آقا! آقا!
سَر حضرت آقا دعواست!
که کنارش بنشینند و دستانش را ببوسند و از نزدیک تماشایش کنند.
قشنگیهایشان که تمامی ندارد. هیچوقت تکراری نمیشود.
صورتیهایی که یک بخشِ قشنگِ تاریخی ساختند.
تلویزیون بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده و هربار دخترم، ضربانِ قلبِ کوچکش، تندتر شده. کمانِ ابروهایش بیشتر شده، ستارههای چشمهایش خاموش شده و بغض راه گلویش را بسته.
با حسرت نشسته و نگاه کرده. آرزویش این بوده که او هم مثل آنها به دیدار آقاجانش برود. همیشه دغدغهی قشنگش این بوده که:
_چرا ما نمیریم خونهی آقاجون؟ چرا خونهی آقاجونم از ما دوره؟!
دلش میخواست برود آقاجانش را از نزدیک ببیند و بغل کند. آقا صورتش را ببوسد. او صورت آقا را ببوسد. دست بکشد روی صورت آقاجانش. از نزدیک همهی زَوایای چهرهی نورانیاش را تماشا کند. بعد مثل آن دختر خوشبختی که به آقا گفته دوستش دارد، او هم ابراز علاقه کند و آقا بهاو بگوید، من هم دوستت دارم.
از وقتی فهمیده آقاجانش شهید شده، چشمهای معصومش بارها ابری شده و برایش باریده. در سکوت هم باریده. در نگاهش به تصاویر آقا، یکعالمه درد میبینم.
حالا از صبح که فهمیده آقا سید مجتبی خامنهای رهبر جدید ماست و عکسش را دیده، چشمانش دوباره پُر از ستاره شدهاند، برق میزنند. بارها با اشتیاق گفته: «کو عکس آقا؟ دوباره نشونم بده.»
میخواهد مطمئن شود که شبیه آقاجانش است.
وقتی تماشا میکند، شادی همهی وجودش را نوازش میدهد. میخندد.
دخترم خوشحال است که باز آقاجانش آمده. جوان شده و حالاحالاها پیر نمیشود.
امید دارد که شاید روزی بتواند او را از نزدیک ببیند و بغل کند و ببوسد و...
خدا را بابتش شکر میکنم. جورچینِ خدا چقدر قشنگ است. شهادت حضرتآقا چقدر خیر و برکت داشت برای ایران. مردم ایران را مبعوث کرد. بهرسالت رساند. حماسهآفرینِشان کرد. طوریکه دنیا به رسالتشان ایمان آورد. همانطور که خدا وعدهاش را داده بود.
حالا هم دشمنی که میخواست نظام را تغییر دهد، حتی نتوانست شعارمان را تغییر دهد.
باز همهی ایران، یکصدا فریاد میزنند:
_لبیک یا خامنهای!
✍️ #صدیقه_بذرافشان
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «قوت غالب»
سر شب میدان معلم بودیم. یک ساعتی آنجا ماندیم و بعد هم رفتیم سمت گلزار شهدا. دعای جوشن را آنجا خواندیم. تازه از گلزار شهدا برگشته بودیم خانه. دل مچاله شدهام کمی باز شده بود. اما لرز ریخته بود توی بدنم. پلکهام داشت سنگین میشد. با این حال مانده بودم مراسم قرآن به سر بروم مسجد محل یا توی خانه بمانم. قوت غالب این روز و شبهای ما در ماه رمضان، جای نان و آب، شده است حضور.
شبکه چهار داشت مراسم آقای حدائق در مسجد دانشگاه شیراز را نشان میداد. ساعت نزدیک به یک صبح بود که زیرنویس تلوزیون از اخبار جنگ تغییر کرد به:
"اعلامیه مهم مجلس خبرگان تا لحظاتی دیگر"
دست به گوشی شدم. خبر درست بود. بالاخره بعد از ده روز انتظار، سومین رهبر ایران انتخاب شده بود. توی کانالها و استوریها و پروفایلها پر شده بود از عکس پسر دوم امام شهید. عکسی را بچهها گذاشته بودند توی گروه. امام شهید پرچم تا شدهی ایران توی دستش بود. داشت پرچم را میداد دست آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای. صورتم بیاختیار خیس شد. سنگ توی گلویم خرد شد و بیرون ریخت. انگار تازه داشتم رفتن امام شهید را باور میکردم. ترکیبی از غم و شادی و غرور داشت سرریز میشد توی سرم.
به خودم آمدم ایستاده بودم جلو تلوزیون و لرز بدنم رفته بود. آمادهی رفتن به مسجد شده بودم.
قوت غالب این روز و شبهای ما در ماه رمضان، جای نان و آب، شده است حضور.
✍️ #زهرا_غلامی
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار_شماره سوم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سوم
۱۹/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#سومین_رهبر_امت
🔻 «عشقهای پنهان»
داشتیم با مجتبی پیاده میرفتیم سمت ماشین. عکس امام شهید توی دستهایمان بود. مردم پرچم به دست هنوز جلو استانداری ایستاده بودند و شعار میدادند. مرد جوانی با بازوهای تنومند و تیشرت مشکی توی پراید نشسته بود. سرش را از شیشه بیرون کرد و با لهجهای لاتی گفت: «یکی از ای عکسارو به من میدیدن؟»
نمیدانم چرا داشت از دور به جمعیت نگاه میکرد.
مجتبی عکسش را بدون معطلی داد دستش.
مرد جوان عکس را گرفت و بوسید. نگاهی به ما کرد و گفت: «خدایی خیلی دوسش دارم ای آقا رو؛»
✍️ #زهرا_غلامی
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar