eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «مقدرات» مثل هرشب مردم در میدان معلم تجمع کرده بودند. با پرچم‌های ایران و فریاد مرگ بر امریکا ، مرگ بر اسرائیل ، هیهات منا الذله ...، شان فضا را پر کرده بود. امشب قرار بود ساعت یازده‌و‌نیم برای احیاء شب نوزدهم ، همه وسط میدان که فرش شده بود ،دور هم جمع شوند. همه آمده بودند.با بچه‌های کوچک با آنکه هوا سرد بود. سر ساعت یازده و‌نیم مداح دعای جوشن کبیر را شروع کرد. به فراز چهل و چهارم دعا که رسیدیم، ناگهان تعدادی از خانم‌های جوان کنار دستم مثل فنر از جا پریدن و شروع کردند به تکبیر گفتن. متحیر به اطراف نگاه انداختم. _چی شد؟ از روبرو تعدادی آقا شروع کردند به دویدن سمت مداح. همه ازجا بلند شدیم. مبهوت به اطراف نگاه می‌کردیم. «چه اتفاقی افتاده ؟ برا چی وسط دعا دارن تکبیر می‌گن؟ » پسرم متعجب این را گفت. صدای تکبیرها بیشتر شد. کسی توی گوش مداح چیزی گفت. چهره‌اش خندان شد. _مردم! مردم! آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای به عنوان سومین رهبر نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد. لطف خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد الحمدالله رهبر عزیزمان تعیین شد. صدای تکبیر فضا را می‌لرزاند. «الله اکبر خامنه‌ای رهبر» همراه صدای مردم صدای چند انفجار هم شنیده می‌شد. اما هیچ‌کس به صدای انفجارها اعتنایی نداشت. دست‌ها را به نشانه‌ی بیعت بلند کرده بودیم و فریاد می‌زدیم. «ما همه خونخواه پدر گوش به فرمان پسر» اشک شوق روی صورت‌ها و دست‌ها به آسمان بلند. «ابالفضل علمدار! خامنه ای نگه دار.» «حیدر حیدر! حیدر حیدر!» و باران شکلات بود که روی سر مردم می‌بارید. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «دائم‌البغض» دست از سرم برنمی‌داشت. بغض را می‌گویم. یک جورهایی شده بودم دائم‌البغض. آقایمان سیدعلی که پرکشید، آمد و نشست بیخ گلویم. هی بالا و پایین می‌شد. درست وقتی شبکه‌ی پویا نماهنگ " اینجا ایرانه " را پخش می‌کرد‌. وقتی آقا وارد می‌شدند. آنجا که دخترها بالا و پایین می‌پریدند و جیغ می‌کشیدند. عین سنگ‌، گلویم را فشار می‌داد. من اما به خاطر دخترم که می‌گفت: «مامان! تو رو خدا گریه نکن.» نگه‌اش می‌داشتم. همان موقع که اولین بار رفتیم بیرون برای تجمع، وقتی سر چهارراه پانزده خرداد، مردم پرچم‌ به‌دست را دیدم که شعار می‌دادند. با پس‌زمینه‌ی «حیدر حیدر! یا صهیون.!» بغض لاکردار باز پیدایش شد. جلوتر که رفتیم، نزدیک میدان امام حسین علیه‌السلام، آن‌جا که ماشين‌های پرچمی بیشتر شدند و کیپ هم ایستادند هم آمد. وقتی چشمم به دخترک ۴ یا ۵ ساله افتاد که موهایش را خرگوشی بسته بودند. همان که مدتی طولانی پرچم بزرگی را دستش گرفته بود و با حرارت شعار می‌داد. که انگار خسته نمی‌شد. آنجا هم آمد. وقتی توی تلویزیون کیف‌ خونی دخترکان میناب را دیدم که دیگر نگو. گلویم جا نداشت نفس بکشم. شاید باور نکنید با دیدن آن پیرمردی که سنگین قدم برمی‌داشت و جان نداشت حتی پرچم توی دستش را تکان دهد. یا آن پسرکی که ذوق‌زده به همه عکس رهبر را می‌داد. یا آن دو تا دختر بی‌حجاب که عکس آقا را توی بغلشان گرفته بودند و یواش یواش خودشان را کشاندند داخل جمعیت و شعار دادند. همه‌جا بغض همراهم بود. بخواهم بشمارم، تمام نمی‌شود. اما امشب، وقتی بعد از تمام شدن دعای جوشن کبیر، جلوی دانشگاه شیراز راه افتادیم طرف خانه، بغض فوران کرد. درست وقتی که خبر اعلام رهبر جدید را شنیدم. آقا سید مجتبی خامنه‌ای. آقای جدید‌مان شد. بغض ترکید. بعد از چند روز که سنگینی‌اش را روی خرخره‌ام حس می‌کردم. بالا آمد و بیرون ریخت. دلم اما سبک شد. نورانی شد.‌ و چه خوب شد که دخترکم روی صندلی عقب نفهمید. ✍️ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «بلندتر از قبل» جوشن کبیر تمام شده بود و سخنران داشت از کارهای روی زمین مانده‌ی بچه هیئتی‌ها می‌گفت. دختر نوجوانی با عجله آمد کنار مادرش و من. زود گفت: «خبر خوشحالی! پسر آقا رهبر شد.» تا آمدم چیزی بگویم سخنران حرفش را قطع کرد و گفت: «الان اطلاع دادن که رهبر جدید معرفی شد. حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای.» چند لحظه توی حسینیه سکوت شد. انگار همه می‌خواستند از چیزی که شنیدند مطمئن شوند. یک‌دفعه صدای الله‌اکبر زن‌‌ها بلند شد و پشت سرش صدای مردها. بی‌اختیار سجده شکر رفتم و اشکم چکید پایین‌. همین‌که سر از سجده برداشتم، صدای انفجار شدیدی همه جا پیچید. دوباره صدای الله‌اکبر بلند شد. این‌بار خیلی بلندتر از قبل. ✍️ 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «قَدَری که مُقدّر شد» فکرش را هم نمی‌کردم روزی در میدان شهر بنشینم و دعا بخوانم. نگاهی به آسمان می‌اندازم. نمی‌دانم چرا امشب حال و روزش با بقیه‌ی شب‌ها فرق کرده‌است. باد در گلو انداخته و بوران به پا کرده‌است. نم نم باران چمن‌های میدان را تر کرده‌است. شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است و نُه روز از جنگ می‌گذرد.تکیه به ستون‌های پل می‌دهم و همراه با مداح دعای جوشن می‌خوانم. چندین فراز از جوشن را می‌خواند که ناگهان میان دعاهایش، تُن صدایش تغییر می‌کند،صدایش پشت میکروفون می‌لرزد و به جای فراز بعدی دعا، شروع به تکبیر گفتن می‌کند. جمعیت هم با او همراه می‌شوند و یک صدا الله‌اکبر می‌گویند. نگاهی به اطرافیانم می‌اندازم و می‌پرسم:« چی شده؟» بدون کلامی فقط مات و مبهوت به هم نگاه می‌کنیم. پیش خودم می‌گویم پس یا جنگنده بالای سرمان در حال چرخیدن است یا منطقه‌ای موشک خورده که مداح دعا را رها کرده و با تکبیر برای کسی خط و نشان می‌کشد. صدایش را بالاتر برد و گفت: « لطف خدا عیان شد /خامنه‌ای جوان شد. مردم! آقا سیدمجتبی خامنه‌ای سومین رهبر ایران شد.برای این نعمت بزرگ باید سجده شکر کرد.» این را که گفت موجی از خوشحالی در جمعیت چرخید. شکر این نعمت را که به جا آوردیم‌ دوباره پرچم‌ها را به دست گرفتیم و شعار بر لب ،تاب می‌دادیم. چه شب عجیبی بود امشب! قَدَری که خداوند برای این ملت می‌خواست،چه شب مبارکی مُقدّر شد. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «بیعت» بچه که بودم، روز شهادت امام حسن عسکری (ع) انگار زمان را گم می‌کردم. مامان از شب قبل تا وقت ناهار، لباس سیاه تنمان می‌کرد و عزاداری به راه بود. بعدازظهر تغییر دکور می‌دادیم؛ بساطِ شادی پهن می‌شد و می‌گفتند: «آغاز ولایتِ امامِ زمان است.» امشب، تاریخ برایم تکرار شد. در میانه‌ی شبِ قدر، وقتی وسطِ هق‌هقِ «الْغَوْثَ الْغَوْثَ» و تمنای «خَلِّصْنا مِنَ النّارِ»، گوشی‌ام لرزید و پیامِ دوستم را دیدم؛ از جا کنده شدم. برگشتم به همان حسِ گنگِ کودکی؛ همان‌جا که غمِ سنگینِ رفتنِ پدر، با هیجانِ آمدنِ علمداری جوان گره می‌خورد. انگار وسطِ چله‌ی زمستان دلم، بهار رسیده باشد، یا من ابراهیم باشم و خدا آتش دلم را به یک‌باره گلستان کرده باشد. این روزها، غمم آن‌قدر سنگین و روحم چنان تکه‌تکه بود که پیروزی‌های پیاپیِ وطن التیامش نمی‌داد. انگار چیزی کم بود؛ ستونی، پناهی. امشب اما، دستِ خدا از آستینِ ملت عیان شد. حالا دیگر آن لکنتِ زبانم تمام شده و با صدای بلند فریاد می‌زنم: «خامنه‌ای جوان شد.» امشب، ما پیراهنِ مشکیِ عزا را با زرهِ رزمِ ولایتی جدید عوض کردیم. ✍️ 🌐@persianideass ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «خبرِ خوب» به بند بیست دعای جوشن نرسیده، خمیازه‌هایم شروع شد. ذکرِ آخر هر بند را که زمزمه می‌کردیم انگار لالایی توی گوشم بخوانند، پلک‌هایم سنگین‌تر می‌شد و ناخودآگاه چشم‌هایم بسته. عوارض بی‌خوابی بدموقع، بیخ گلویم را چسبیده بود. به هر مکافاتی بود جوشن کبیر را به آخر رساندم. دست بردم سمت کیف، شاید شکلاتی چیزی پیدا کنم، بلکم خوابم بپَرد. گوشیم را چپانده بودم زیر چادرنماز که وسوسه نشوم برای سرک کشیدن و حال دعا را از دست ندهم. لرزش گوشی و صدای رگباری رسیدن پیام دلم را به شور انداخت. دست کردم ته کیف و گوشی را بیرون کشیدم. همه‌ی پیام‌ها از بله بود. گروه را باز کردم و اولین پیام را خواندم: یکی نوشته بود «خبر خوب رهبر انتخاب شد.» چشمم که به اسم «سید خامنه‌ای» افتاد خواب که خوب است، زمان و مکان هم، یادم رفت. سخنرانی تازه تمام شده بود و قرار بود دعای ابوحمزه شروع شود. دلم می‌خواست از سر جایم بلند شوم، داد بزنم و خبر را اعلام کنم و با صدای بلند الله‌اکبر بگویم. به دور و برم که نگاه کردم متوجه شدم بقیه هم کاملا غیرطبیعی گوشی به دست، پیام‌ها را چک می‌کنند.به چند ثانیه نرسیده، صدای پچ پچ‌ها فضای مسجد را پر کرد. دلم می‌خواست یکی جای من بلند شود حرفی بزند. اصلا چرا بلندگو خبر به این مهمی را به مردم اعلام نمی‌کرد. هیجانِ خبر هرلحظه استرس ودلشوره‌ام را بیشتر می‌کرد. بلندگو داشت توضیح می‌داد که تجدید وضو کنید و آماده شوید برای دعا. میان پیام‌های گروه، دوستی نوشته بود «الان هرجا هستید الله‌کبر بگید.» کاش اشک‌ها امان می‌دادند و می‌توانستم. اشک‌هایی که مدل و شکل مولکول‌هایشان متفاوت از این چند روز بودند. یک‌دفعه از سمت خانم‌ها همه یک صدا فریاد الله‌اکبر سر دادند. بقیه هم تکرار کردند. چند نفری که در اطراف من نشسته بودند با تعجب و چشمانی پر از سوال به من و دورو برشان نگاه کردند و بدون اینکه سوالی بپرسند منتظر جواب بودند. من هم با شوق گفتم رهبر جدید انتخاب شد. دوسه نفری تا صدای الله‌اکبر بلند شد از جا پریدند که نکند دوباره حمله شده و دست سمت کیف و نایلون کفش بردند برای دویدن سمت در. بیشتر از کلمه‌ی الحمدلله از دهانم خارج نشد. برای راحت کردن خیال ِخانم روبه رویی و دخترش که تعجبشان داشت تبدیل به ترس می‌شد. فرمانده‌ی پایگاه مسجد آمد پشت میکروفون و پیام انتخاب جانشین رهبر را قرائت کرد. مردم تا اسم سید مجتبی خامنه‌ای را شنیدند لبیک یا خامنه‌ای سر دادند. با هربار تکرار لبیک به تعداد صداها افزوده می‌شد. بغض فرو خورده ی نُه روز ترکیده بود و همخوانی‌ها اجازه نمی‌داد صدای ممتد انفجارها به گوش برسد. شاید هم خبر، به دل‌ها قوت و به صداها جان تازه داده بود. همین که لحظه‌ای از سمت مردانه صدا قطع می‌شد، از سمت زنانه شعارها ادامه پیدا می‌کرد. «ابوالفضل علمدار/ خامنه‌ای نگه دار» وقتی شعارها به ابوالفضل علمدار رسید فرمانده پایگاه اعلام کرد «برای سلامتی رهبر هر کی دوست داره صدقه بده تا برای فردا به روزه‌دارهای مسجد الرقیه، افطاری بدیم.» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
‌ 📚 دوشنبه این هفته -در آخرین برنامهٔ عصر روایت ۱۴٠۴- از جنگ احزاب می‌شنویم و تجربه‌های زیستهٔ این ر
🔴ساعت برنامه امروز تغییر کرد. با توجه به برنامه تجمع مردم قدردان و بصیر جهت بیعت با حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای، جلسه امروز «عصر روایت» 🕟ساعت ١۶:٣٠ آغاز خواهد شد ‌ ‌‌
روادار_شماره دوم.pdf
حجم: 1.8M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره دوم ۱۸/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقاجانِ دخترِ کوچکم» دخترانِ صورتی ایران را که حتما بخاطر دارید. همان‌ها که گل‌های صورتیِ چادرهایشان، بهشتِ بیتِ رهبری را رنگی‌رنگی کرد. همان‌ها که جیغ و شلوغ‌بازی‌هایشان بعد از دیدنِ حضرتِ دلبر، فضای بیت را متفاوت کرد! همان‌ها که با عشق، دورِ آقاجان‌شان حلقه زدند و خندیدند و اشک شوق ریختند. حتما دیده‌اید که چطور یکی از آن‌ها وسط آن شلوغ‌بازی‌ها، آغوشش را با حرکت دست‌هایش عاشقانه باز کرد که: «آقا خیلی دوسِت داریم. » آقا هم با لبخند قشنگ و صدای مهربانش گفت: «مام شما رو خیلی دوست داریم.» صورتی‌هایی که فریاد می‌زنند، آقا! آقا! سَر حضرت آقا دعواست! که کنارش بنشینند و دستانش را ببوسند و از نزدیک تماشایش کنند. قشنگی‌هایشان که تمامی ندارد. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شود. صورتی‌هایی که یک بخشِ قشنگِ تاریخی ساختند. تلویزیون بارها و بارها این تصاویر را پخش کرده و هربار دخترم، ضربانِ قلبِ کوچکش، تندتر شده. کمانِ ابروهایش بیشتر شده، ستاره‌های چشم‌هایش خاموش شده و بغض راه گلویش را بسته. با حسرت نشسته و نگاه کرده. آرزویش این بوده که او هم مثل آن‌ها به دیدار آقاجانش برود. همیشه دغدغه‌ی قشنگش این بوده که: _چرا ما نمی‌ریم خونه‌ی آقاجون؟ چرا خونه‌ی آقاجونم از ما دوره؟! دلش می‌خواست برود آقاجانش را از نزدیک ببیند و بغل کند. آقا صورتش را ببوسد. او صورت آقا را ببوسد. دست بکشد روی صورت آقاجانش. از نزدیک همه‌ی زَوایای چهره‌ی نورانی‌اش را تماشا کند. بعد مثل آن دختر خوشبختی که به‌ آقا گفته دوستش دارد، او هم ابراز علاقه کند و آقا به‌او بگوید، من هم دوستت دارم. از وقتی فهمیده آقاجانش شهید شده، چشم‌های معصومش بارها ابری شده و برایش باریده. در سکوت هم باریده. در نگاهش به تصاویر آقا، یک‌عالمه درد می‌بینم. حالا از صبح که فهمیده آقا سید مجتبی خامنه‌ای رهبر جدید ماست و عکسش را دیده، چشمانش دوباره پُر از ستاره شده‌اند، برق می‌زنند. بارها با اشتیاق گفته: «کو عکس آقا؟ دوباره نشونم بده.» می‌خواهد مطمئن شود که شبیه آقاجانش است. وقتی تماشا می‌کند، شادی همه‌ی وجودش را نوازش می‌دهد. می‌خندد. دخترم خوشحال است که باز آقاجانش آمده. جوان شده و حالا‌حالاها پیر نمی‌شود. امید دارد که شاید روزی بتواند او را از نزدیک ببیند و بغل کند و ببوسد و... خدا را بابتش شکر می‌کنم. جورچینِ خدا چقدر قشنگ است. شهادت حضرت‌آقا چقدر خیر و برکت داشت برای ایران. مردم ایران را مبعوث کرد. به‌رسالت رساند. حماسه‌آفرینِ‌شان کرد. طوری‌که دنیا به رسالت‌شان ایمان آورد. همان‌طور که خدا وعده‌‌اش را داده بود. حالا هم دشمنی که می‌خواست نظام را تغییر دهد، حتی نتوانست شعارمان را تغییر دهد. باز همه‌ی ایران، یک‌صدا فریاد می‌زنند: _لبیک یا خامنه‌ای! ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar