روادار-شماره چهارم.pdf
حجم:
2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهارم
۲۰/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره پنجم.pdf
حجم:
2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره پنجم
۲۱/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#جنگ_رمضان
🔻 «مومن، در هیچ چارچوبی نمیگنجد»
روز از نیمه گذشته بود و من هنوز سرحال نشده بودم. خبر چاپ کتاب "ما زندگی کردیم" میخواست کمی حالم را بهتر کند. اما پیامهای بعدی فرصت جواب تبریکهای دوستان را نداد. چند نفر از همشهریها امروز توی خیابان قصرالدشت شهید شده بودند. با شنیدن این خبر انگار کسی توی دلم چنگ انداخت. یکی از بچهها شهدا را میشناخت. دوست دیگری نوشته بود کمکم همهی ما آشنای یک شهید میشویم. همه باید به هم تسلیت بگوییم!
سر سفرهی افطار، لیوان آبجوش و نبات جلویم بود و داشتم قاشق را تند تند تویش میچرخاندم. تلوزیون داشت دعای افتتاح سماواتی را پخش میکرد. نمیتوانستم افطارم را باز کنم. به حال و احوال مادران شهدا فکر میکردم. اینکه آنها توانستهاند روزه امروزشان را باز کنند یا نه؟
امشب دیرتر رفتیم تجمع. همینکه اولین شعار را دادم دلم آرام شد. انگار دست و پای وسوسههای شیطان درونم بسته شد. شعارها با تبرّی و مرگبرها شروع شد و به تولّی و لبیکها رسید. نمیدانم این اللهاکبرها چه رازی دارد که آدم را اینقدر سرحال میآورد. دعای توسل را وسط میدان معلم خواندیم و بعد رفتیم کنار میدان. ماشینهایی که بدون پرچم بودند هم شیشهها را پایین کشیده بودند. دور و اطراف را نگاه میکردند. مردی با فاصله از ما لبهی میدان ایستاده بود. پرچم کوچکی را تعارف کرد به یکی از رانندههای جوان. راننده پرچم را گرفت و گوشهی آینه بغل جا داد.
خانمی با موهای بلوند و سگ قهوهای کوچکی توی بغلش رانندگی میکرد. پرچمهای ایران را گذاشته بود دو طرف شیشههای جلو و برای ما کنار میدان ایستادهها لبخند میزد.
بچههایی سرشان را از سانروف ماشینها بیرون کرده بودند و پرچم تکان میدادند. بچههایی هم توی ماشین از کنار شیشه، عکس به دست ایستاده بودند. امشب از پراید تا پرادو، از وانت تا فیدیلیتی همه یک نشان هم راه داشتند. پرچم سه رنگ ایران.
امشب شب دوم قدر است. هر شب جمعیت داخل میدان معلم و دور و اطرافش و تنوع جمعیتی بیشتر میشود!
امشب شب دوم قدر است. مردم با چرخاندن پرچم و سردادن شعار اللهاکبر داشتند بخشی از اعمال امشب را به جا میآوردند.
امشب به یاد یک جمله از امیرخانی افتادم توی کتاب داستان سیستان. "مومن، در هیچ چارچوبی نمیگنجد".
✍️ #زهرا_غلامی
🌐https://ble.ir/khorjiinam
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
#جنگ_رمضان
🔻 «ما، ملت شهادتیم»
سر خیابان ابریشمی ماشین را نگهداشتیم. منتظر ماندیم تا بقیه دوستان هم بیایند و کاروان خودروییمان راه بیافتد. چند دقیقهای که گذشت، خانم «میم» بچه بغل از ماشین پیاده شد و آمد نزدیک پنجرهام گفت: «بیا پایین شعار بدیم. بشینیم چیکار؟» پیش تکتک ماشینهای دیگر هم رفت و خانمها را پیاده کرد.
بچه را دادم بغل شوهرم و پرچم را برداشتم. کنار خیابان ایستادیم و شعار دادیم.
«الله اکبر، الله اکبر/ خامنهای رهبر»
بچهها دورمان پِر میخوردند و بازی میکردند. کوچکترها توی بغل مامانشان وول میخوردند. چند پسر بیست و چند ساله و یک بچه ده ساله از آن طرف خیابان رد شدند. با حالت تمسخر، نگاهمان میکردند و میخندیدند. یکیشان دستش را آورد بالا و ادای شعار دادن در آورد. خانمها بیتوجه به آنها شعار میدادند. یکدفعه صدای جنگنده بلند شد. چهره جوانهای روبهرویمان از خنده برگشت. با ترس به دنبال صدا میگشتند. ترس توی تکتک رفتارهایشان دیده میشد. ما خانمها بدون اینکه سر برگردانیم همچنان شعار میدادیم و پرچم تکان میدادیم. آرامشمان برای آن چند مرد جوان قابل باور نبود. با تعجب نگاهمان کردند و رفتند. ما اما تا آخر شب در خیابان ماندیم و شعار دادیم. ما با هم فرق داریم.
✍️ #ثریا_گودرزی
🌐https://ble.ir/@khatkhatii
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره ششم.pdf
حجم:
2.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره ششم
۲۲/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتم.pdf
حجم:
2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتم
۲۳/اسفند/۱۴٠۴
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸روایتگری:
● خانواده شهدای سومین جنگ تحمیلی
● خادم الشهدای تغسیل و تکفین
● اهالی هنر و رسانه
🎙گفتگو:
● سیدعبدالغفار حسینی
خادم موکب عزیزم حسین (ع)
📆 زمان:
دوشنبه ۲۵، سه شنبه ۲۶ و چهارشنبه ۲۷ اسفند
⏰ ساعت ۱۶ الی ۱۷:۳۰
📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 پردیس سینمایی تارخ
💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠 باشگاه امید
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#جنگ_رمضان
🔻 «مادران همیشه در صحنهاند»
بلندگو قطع و وصل میشد و صدای امام جماعت اصلا شنیده نمیشد. گریهی دختربچه هم شده بود قوز بالا قوز. یکریز گریه میکرد ودستهایش را دراز کرده بود سمت مادر که بغلش کند. تا آخر نماز مغرب هم یک لحظه آرام نگرفت. نمازگزارها که مشغول تسبیح حضرت زهرا شدند، صدای خانمی از یکی دو صف عقبتر با لحن بدی شنیده شد: «اصلا نفمیدیم چی چی خوندیم. شما که بچهی کوچیک دارین مجبورین بیاین مسجد، نماز بقیهی مردمَم خراب کنین؟ »
قبل از شروع نماز عشاء، مادر ِبچه تلفن همراهش را از کیف درآورد و فیلمی را روی گوشی پِلی کرد و گذاشت روی زمین. دخترک مشغول تماشا شد و تا آخر نماز، جیکَش درنیامد. نماز که تمام شد برای خروج از در ورودی زنان، همه توی صف بودند. مادر بچه هم توی صف بود. بچه را توی بغلش جابهجا کرد و با صدایی کمی بلندتر از حدمعمول، به نیت شنیدن همه گفت: «من شوهرم ماموریته. شبا نمیتونم تو تجمعا شرکت کنم. فقط عصرا میتونم بیام مسجد.» صدایش را کمی پایین آورد و با ناراحتی گفت: «ترسیدم جنگ تموم شه و من هیچ نقشی تو جنگ نداشته باشم.»
✍️ #هاجر_تابعبردبار
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://farsnews.ir/ravadar/1773473266999999273
#جنگ_رمضان
🎥 ۲جوان موبایلفروشی که پای پدافند شهید شدند
🔹گفتند: هر جفتمان غسل شهادت کردیم، زندگی بعد از آقا معنی ندارد.
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar