eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
64 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «باید از این روزها دور شد تا معجزه را دید» دیشب صدای رعد و برق‌های عجیب خواب را از چشمم گرفته بود. با چشم‌های پف کرده اشتراک مدام را خریدم. بتول پیام داده بود و از اینکه این روزها نشده احوالم را بپرسد معذرت خواسته بود. تازه داشت توی ایران از یک عمر جنگ و عواقبش در سوریه نفس راحتی می‌کشید، اما انگار خدا سرنوشت را طور دیگری برایش می‌خواهد. پیام داده می‌تواند توی ترجمه به بچه‌های مبنا کمک کند اما هنوز ارتباط بین‌الملل قطع است. می‌خواستم ظهر، به مامان زنگ بزنم. کاری پیش آمد و از یادم رفت. عصری رفتیم مراسم سووَشون. جلسه دوم "عصرهای روایتِ خونِ جوانان وطن" قرار بود از شهید محمد مهدی نجابت بشنویم. شهید بیست‌و‌چهار ساله‌ و دانشجوی ارشدی که دست‌پروده‌ی حاج‌آقا حائری بوده غیر از این عاقبتش نمی‌شود. لقب صدرا را حاج‌آقا برایش گذاشته بود. مادرش می‌گفت رفتارهای ریزی که پسرش صدرا انجام می‌داده او را برای شهادت انتخاب کرده‌ است. چقدر خوب است که داریم در همین میانه‌ی جنگ، شهدا را می‌شناسیم. پیشنهاد دایی بود امشب برویم جاهای خلوت شهر. مسجد بودم که مامان خودش زنگ زد. نگران بود امشب خبری بشود. به یادش آوردم پیامی را که خودش توی گروه گذاشته که امشب باید زودتر برویم بیرون! اما چه می‌شد کرد. مامان بود و دل نگران. بیشتر صحبت کردیم و قرار شد وقتی برگشتیم خانه خبرش بدهم. پرچم‌هایی که خیلی اتفاقی امشب کنار هم یک‌جا به هم رسیده بودند را از چهارتا شیشه‌ی ماشین بیرون گذاشتیم. رخش پرابهتی شده بود. از پاسداران رفتیم سمت ستاد. مغازه‌ها بیشتر بسته بودند و کمتر باز یا نیمه باز. تا قبل از رسیدن به فلکه‌ی گل‌سرخ، مدرس را دور زدیم‌. برگشتیم سمت زند. امنیت ذهنی مغازه‌دارهای خیابان زند که هنوز چراغشان روشن بود به‌خاطر حضور همین آدم‌های پرچم به دست بود. سر خیابان سمیه که هنوز به خاطر انفجار دیروز بسته بود ایستادیم. پیاده شدم و کنار آدم‌های جلوی مرکز فرهنگی، پرچم چرخاندم. به نوک پرچم دقت کردم. انگار داشتم رد بی‌نهایت را توی آسمان می‌کشیدم. پرچمی که نام الله روی آن حک شده حتما ابدی و تا بی‌نهایت ماندنی است. شام را توی یکی از فست‌فودی‌های نزدیک میدان خوردیم. باورم نمی‌شد جایی که یک‌ماه پیش فقط من تنها چادری توی مغازه بودم، امشب همه‌ی آدم‌های پشت میزش محجبه‌های مشکی پوشی بودند که با خانواده آمده بودند. مسیر را ادامه دادیم به سمت چمران. صنایع و فرهنگ‌شهر را هم رد کردیم. ما مثلا می‌خواستیم توی شهر بچرخیم تا جای خلوتی پیدا کنیم! اما مردم، حواس‌جمع‌تر از این بودند که جایی را خالی بگذارند. ور مسیری که من بودم امشب فقط چند باری صدای ترقه را شنیدم. فشفشه‌ای را هم دیدم که آسمان را روشن کرد. شاید شیراز همچین شبی را به یاد ندارد که صدای بمب و ترقه توی چهارشنبه سوری‌اش دل کسی را نلرزاند. مامان می‌گفت یک بار چهارشنبه سوری شیراز بوده. جوری ترقه و بمب زیر پای مردم می‌انداختند که ترس و دلهره‌اش هنوز در ذهنش مانده. زنگ زدم به مامان و خیالش را راحت کردم. گفتم امشبِ شیراز آرام‌تر از همه‌ی چهارشنبه‌‌های سال‌های قبل بود. میدان معلم مردم انگار از زمین می‌جوشیدند. دور میدان دیگر جای ایستادن نبود. روی چمن‌های وسط چند خانواده‌ای زیلو انداخته بودند. سبد پلاستیکی و پتو کنار دستشان بود. حتما همین‌جا بساط افطار را برپا کرده بودند. بچه‌ها داشتند آن طرف میدان با توپ بازی می‌کردند. تنوع ظاهری مردم توی این شب‌ها دیدنی است. با خودم فکر کردم خدایی که این روزها با بارش باران دارد زمین‌های مرده را زنده می‌کند، همان‌طور هم دل‌های سخت را نرم می‌کند. باید از این روزها دور شد تا فهمید ایرانی‌ها این روزها چه معجزه‌هایی رقم زده‌اند. آمده‌ام خانه و مشغول نوشتن شدم. چند باری صدای ترقه‌ی چند تا بچه بازیگوش را شنیدم. حالا ولی نیم ساعتی است دارم صدای گفت‌وگوی خانواده‌ای را می‌شنوم که آمده‌اند توی محوطه‌ی ساختمان و بدون ترس و با دلی قرص با هم گپ می‌زنند. ✍️ 🌐 http://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «شبیه بهار» ظهر توی یکی از گروه‌ها خبر شهادت آقای لاریجانی و پسرشان را دادند. یادم افتاد به حرف چند روز قبلشان که خودشان زودتر به استقبال شهادت رفته بودند. همه ناراحت بودند و حرف‌شان این بود که مگر محافظت از این شخصیت‌ها وظیفه‌ی اصلی نظام نیست. دلم می‌خواست صداوسیما زودتر این خبر را اعلام می‌کرد تا در تجمع‌ امشب خشم و بیشتر شدن دشمنی‌مان را نشان می‌دادیم و نمی‌گذاشت برای وقتی که همه از این شب حماسی برگشته باشیم خانه. تجمع امشب مصداق فتح بود. واقعا همه‌ی خیابان‌ها و میدان‌های شیراز فتح شده بود. چهارشنبه‌سوری تبدیل به چهارشنبه‌سوزی دشمن شده بود‌. همه‌جا مجاهد بود و ماشین و پرچم بود و فرشته‌های نادیدنی. خانم بی‌حجابی که امشب کنارم ایستاده بود و یک دستش پرچم ایران بود و دیگری پرچم فسلطین، می‌گفت، که بنظرش ایران دیگر در دنیا قدرت برتر شده و تمام. می‌گفت که فقط نگران مردم مسخ‌شده‌ی خودمان هست. گفتم: «چه تعبیر درستی. مسخ شده!» گفت: «من دو تا ارشد دارم و خیلی شاگرد زیردستمه. هر روز باهاشون حرف می‌زنم و می‌گم چشمتون به این رسانه‌های مسخره اونبر نباشه.‌ خودتون برید دنبال حقیقت. کاری که خودم انجام دادم.» وقتی از تجمع آمدم خانه تا نیم ساعت روی مبل افتاده بود و جان نداشتم حتی چادرم را در بیاورم. اما چقدر دوست داشتم این حس‌وحال را. بالاخره از جا بلند شدم و کنگر نوبرانه‌‌ی بهار را از یخچال بیرون آوردم تا برای سحری درست کنم. چه خوبست بهار نزدیک است. من فکر می‌کنم خون شهید هم شبیه بهار است. همان‌قدر معطر و همان‌قدر زنده کننده. اصلا استقبال از بهار عادت و رسم ماست. ✍️ 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «همیشه شعبون، یه بارَم رمضون» از وقتی یادم می‌آید توی خانه‌مان، هر برنامه‌ای که به تاریخ چهارشنبه‌سوری می‌خورد، باید لغو می‌شد؛ حتی عصب‌کشی دندان. خوف هم داشت توی خیابان رفتن و جان را کف دست گذاشتن. پای فعل اشتباهی که نمی‌دانم کدام شیرپاک‌خورده‌ای سنت جا زده بود. البته از وقتی این مضافٌ‌الیه از سوری به سوزی تغییر شکل داده بود. ولی امسال به لطف خدا مثل هزار پیش‌بینی دشمن، این یکی هم اشتباه ازآب‌درآمد و به جای این‌که چهارشنبه‌سوری به آشوب و اغتشاش کشیده شود، اصلا برگزار نشد و یک بار دیگر، جناب پهلوی پوزه‌اش به خاک مالیده شد. حالا بعد از سال‌ ها ما سنت شکستیم و چهارشنبه‌ی آخر سال بیرون زدیم. به قول معروف همیشه شعبون، یه بارم رمضون. البته کلی هم ثواب کردیم که آمار سوختگی و قطع عضو و چشم و چال درآمده‌ها را پایین آوردیم. بماند که عده‌ی معدودی دست از شیطنت برنداشتند. با آن‌که چندین‌بار با زبان سلیس فارسی، شفاهی و کتبی به آن‌ها اعلام شد به خاطر شرایط جنگی مراسم مقدستان، امسال ممنوع است. فقط کلی دعای عاقبت به شری و گور‌به‌گوری آبا و اجداد، نصیب خودشان کردند. امروز بعد از مراسم بزرگداشت شهدا در پردیس سینمایی، خودم را به مسجد رساندم. نماز مغرب که تمام شد، حاج اصغر پشت بلندگو برنامه‌ی امشب را اعلام کرد و گفت : «امشب از ساعت هشت جلوی در مسجد دعای توسل برگزار می‌کنیم. بعدش پیاده‌روی تا آخر خیابان رو داریم و تجمع جلوی حسینیه ثارالله و دوباره برمی‌گردیم سمت مسجد الرقیه و مثل شبای قبل شعار و پرچم‌گردانی با ماشین تو محله رو شروع می‌کنیم.» ساعت هشت، من هم برای بار سوم از خانه بیرون زدم و خودم را به دعای توسل رساندم و علی‌رغم خستگی، همراه بقیه راهپیمایی کردم. امشب مراسم طولانی‌تر بود و جمعیت بیشتر. موقع پایان مراسم و متفرق شدن مردم، بچه ها تازه سر ذوق آمده بودند و کبکشان، خروس می‌خواند که امشب بیشتر توی کوچه و خیابان بوده‌اند و فقط با زور و وعده‌ی فردا باز هم می‌آییم راضی به رفتن می‌شدند. یکی‌شان با همان انرژی‌ای که بعد از چند ساعت شعار دادن، ذره‌ای تحلیل نرفته بود، دستش را روی نوک بینی از سرما سرخ شده‌اش، گذاشت و گفت: «مامان فردا شبم بیشترتَر تو خیابونیم؟» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «امتحان توحید» امروز ظهر که خبر غیر رسمی شهادت آقای لاریجانی را شنیدم، دلم خیلی شکست. اصلاً دردم گرفت. ‌فکر می‌کردم بعد از خبر رفتن رهبر و سرداران بزرگمان، دیگر قرار نیست از خبرهای این‌چنینی تا این حد متأثر شوم. توی دلم ادا در می‌آوردم که من غم بزرگ را تحمل کرده‌ام. آبدیده شده‌ام! به قول کتاب‌های زرد روانشناسی، قورباغه‌ام را قورت داده‌ام! ‌اما زهی خیالِ باطل! وَر منطقی ذهنم، آن که سال‌هاست کار منابع انسانی می‌کند، از آن پشت داد می‌زد که درست است آدم‌ها فقط چرخ‌دنده‌های سیستم‌اند اما خیلی فرق می‌کند کدام چرخ‌دنده کجا قرار گرفته باشد. آدم‌ها با خصوصیت‌های منحصر به فرد شخصیتشان، می‌توانند در جایگاه‌های متفاوت بدرخشند. ‌شهید لاریجانی، از آن‌ها بود. از آن‌ها که خدا خدا می‌کنی جانشین‌پروری‌اش خوب بوده و دست کم چندتایی شبیه خودش را تربیت کرده باشد. ‌امشب اما، وقتی توی تجمع، خانمی حال پریشانم را دید و آرام گفت: «آقای لاریجانی شهید شد؛ خدا ازش قبول کنه. نگران نباش! کار خدا رو زمین نمی‌مونه. خدا گیر بود و نبود آدم‌ها نیست. ما توکلمون بر خداست!» انگار پتو کشید روی دل گر‌ گرفته‌ام. بعد از آن، «الله اکبر»م را بلندتر فریاد زدم. ‌حالا دارم فکر می‌کنم شاید همه‌ی این اتفاقات، امتحان توحید برای ما مردم باشد. برای ما که قرار است بعد از توحید، نبوت را زندگی کنیم و به گفته‌ی رهبر شهیدمان، مبعوث شویم. پ‌ن: از بی‌وفایی دنیا همین بس که مردم را به مراسمی دعوت کنی و آن مراسم تشییع خودت باشد. ✍️ 🌐http://ble.ir/persianideass ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای جنتلمن» بسم الله سلام آقای جنتلمن. می‌خواهم برایتان اعتراف کنم‌. اعتراف می‌کنم زمان انتخابات ریاست جمهوری، آن‌قدر هجمه علیه‌تان زیاد بود که من دعادعا می‌کردم رد صلاحیت شوید. رد صلاحیت شدید و یک‌ نفس راحت کشیدم. اما وقتی رفتار آقامنشانه و سنجیده‌تان را بعد از ردصلاحیت‌شدن دیدم، توی خودم مچاله شدم. گفتم هرکسی جای ایشان بود قهر می‌کرد، آسمان و ریسمان می‌بافت، انتخابات را تحریم می‌کرد. شما هیچ کدام را نکردید. گفتید به نظر شورای نگهبان احترام می‌گذارم. گذشت. جنگ دوازده‌روزه رسید. درباره جنگ و مسائل آن مصاحبه‌ای کردید. توی همه کانال‌های خبری از مصاحبه‌‌ی دقیق و مهمتان می‌گفتند. ویدئوی مصاحبه را دانلود کردم و جمله به جمله‌تان را شنیدم. اولین بار بود این‌طور می‌نشستم پای صحبت‌های یک رجل سیاسی. وقتی گفتید از قیافه ترامپ هم معلوم است که کم می‌فهمد بلند‌بلند خندیدم و به قد غرورم اضافه شد. وقتی همه‌ی دنیا در برابر آن مردک موزرد سر خم می‌کردند شما به تمسخر می‌گرفتیدش. از همان موقع دیگر پیگیرتان شدم‌. هرجا اتفاقی و خبری می‌شد منتظر واکنش‌ها و توییت‌های شما می‌ماندم. توی همین جنگ رمضان‌ هم چشمم به دهان شما بود. منتظر بودم تا پای مصاحبه طولانی‌تان بنشینم. آمدید و دوباره سنگ تمام گذاشتید. با توییت‌هاتان آب روی آتش اضطرابم می‌ریختید. آرام و امیدوار می‌شدم. می‌دانستم جای درستی ایستاد‌ه‌اید و بار این اوضاع را خوب به دوش می‌کشید. دیشب که داشتم توی گروه، قربان صدقه‌تان می‌رفتم هیچ نمی‌دانستم امروز اضطراب نبودنتان قرار است اینجور یقه‌‌ام را بگیرد‌. نمی‌دانستم قرار است با قلبی نگران و چشمی خیس خبرها را بالا و پایین کنم تا بلکه توییت جدیدی ازتان ببینم، صدا و تصویری پیدا کنم. پیدا نکردم. هیچ خبری از شما نبود تا همین الان. خبرگزاری‌ها یکی‌یکی دارند پای عکستان انا لله و‌ انا الیه راجعون می‌گذارند. حالا داغ علیِ دیگری روی قلبم سنگینی می‌کند. سفرتان بخیر آقای جنتلمن. الان که دستتان باز‌تر است ما را ببخشید و برای ایرانمان بیشتر دعا کنید. ✍️ 🌐https://ble.ir/zahrarash1d1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای علی لاریجانی! شهادت بر شما مبارک» با خبر شهادتت انگار در دلم دود پیچید و سینه‌ام سنگین شد. هنوز نمی‌توانم بغضم را فرو بدهم. دوستت می‌داشتم، آرام بودی و باصلابت. شجاع بودی و وقت‌شناس. هیچ‌چیز نتوانست تو را از امام جامعه‌ات جدا کند. حتی رد صلاحیت شدن‌هایت. هرگز اجازه ندادی این کج سلیقگی‌ها خدشه‌ای در عزم راسخ تو برای پای کار انقلاب بودن، وارد کند. از تکه پرانی‌هایت به دشمن احساس قدرت می‌کردم. حرف‌هایت قوت قلب بود. البته که شهادت برازنده‌ی تو هست و همه‌ی یاران امام شهیدم. اما برای چون منی این بودن و خبر شنیدن ها، خیلی سخت است. اما ما هم پای کار بودن در شرایط سخت را در مکتب امام شهیدمان یاد گرفته‌ایم. رفتید اما پا جای پایتان می‌گذاریم. با قدم‌هایی بدون فاصله. حتی یک صدم ثانیه. هستیم بر عهدی که بستیم. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره دوازدهم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره دوازدهم ۲۸/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار شماره یازدهم.pdf
حجم: 2.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره یازدهم ۲۷/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar