eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 «همیشه شعبون، یه بارَم رمضون» از وقتی یادم می‌آید توی خانه‌مان، هر برنامه‌ای که به تاریخ چهارشنبه‌سوری می‌خورد، باید لغو می‌شد؛ حتی عصب‌کشی دندان. خوف هم داشت توی خیابان رفتن و جان را کف دست گذاشتن. پای فعل اشتباهی که نمی‌دانم کدام شیرپاک‌خورده‌ای سنت جا زده بود. البته از وقتی این مضافٌ‌الیه از سوری به سوزی تغییر شکل داده بود. ولی امسال به لطف خدا مثل هزار پیش‌بینی دشمن، این یکی هم اشتباه ازآب‌درآمد و به جای این‌که چهارشنبه‌سوری به آشوب و اغتشاش کشیده شود، اصلا برگزار نشد و یک بار دیگر، جناب پهلوی پوزه‌اش به خاک مالیده شد. حالا بعد از سال‌ ها ما سنت شکستیم و چهارشنبه‌ی آخر سال بیرون زدیم. به قول معروف همیشه شعبون، یه بارم رمضون. البته کلی هم ثواب کردیم که آمار سوختگی و قطع عضو و چشم و چال درآمده‌ها را پایین آوردیم. بماند که عده‌ی معدودی دست از شیطنت برنداشتند. با آن‌که چندین‌بار با زبان سلیس فارسی، شفاهی و کتبی به آن‌ها اعلام شد به خاطر شرایط جنگی مراسم مقدستان، امسال ممنوع است. فقط کلی دعای عاقبت به شری و گور‌به‌گوری آبا و اجداد، نصیب خودشان کردند. امروز بعد از مراسم بزرگداشت شهدا در پردیس سینمایی، خودم را به مسجد رساندم. نماز مغرب که تمام شد، حاج اصغر پشت بلندگو برنامه‌ی امشب را اعلام کرد و گفت : «امشب از ساعت هشت جلوی در مسجد دعای توسل برگزار می‌کنیم. بعدش پیاده‌روی تا آخر خیابان رو داریم و تجمع جلوی حسینیه ثارالله و دوباره برمی‌گردیم سمت مسجد الرقیه و مثل شبای قبل شعار و پرچم‌گردانی با ماشین تو محله رو شروع می‌کنیم.» ساعت هشت، من هم برای بار سوم از خانه بیرون زدم و خودم را به دعای توسل رساندم و علی‌رغم خستگی، همراه بقیه راهپیمایی کردم. امشب مراسم طولانی‌تر بود و جمعیت بیشتر. موقع پایان مراسم و متفرق شدن مردم، بچه ها تازه سر ذوق آمده بودند و کبکشان، خروس می‌خواند که امشب بیشتر توی کوچه و خیابان بوده‌اند و فقط با زور و وعده‌ی فردا باز هم می‌آییم راضی به رفتن می‌شدند. یکی‌شان با همان انرژی‌ای که بعد از چند ساعت شعار دادن، ذره‌ای تحلیل نرفته بود، دستش را روی نوک بینی از سرما سرخ شده‌اش، گذاشت و گفت: «مامان فردا شبم بیشترتَر تو خیابونیم؟» ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «امتحان توحید» امروز ظهر که خبر غیر رسمی شهادت آقای لاریجانی را شنیدم، دلم خیلی شکست. اصلاً دردم گرفت. ‌فکر می‌کردم بعد از خبر رفتن رهبر و سرداران بزرگمان، دیگر قرار نیست از خبرهای این‌چنینی تا این حد متأثر شوم. توی دلم ادا در می‌آوردم که من غم بزرگ را تحمل کرده‌ام. آبدیده شده‌ام! به قول کتاب‌های زرد روانشناسی، قورباغه‌ام را قورت داده‌ام! ‌اما زهی خیالِ باطل! وَر منطقی ذهنم، آن که سال‌هاست کار منابع انسانی می‌کند، از آن پشت داد می‌زد که درست است آدم‌ها فقط چرخ‌دنده‌های سیستم‌اند اما خیلی فرق می‌کند کدام چرخ‌دنده کجا قرار گرفته باشد. آدم‌ها با خصوصیت‌های منحصر به فرد شخصیتشان، می‌توانند در جایگاه‌های متفاوت بدرخشند. ‌شهید لاریجانی، از آن‌ها بود. از آن‌ها که خدا خدا می‌کنی جانشین‌پروری‌اش خوب بوده و دست کم چندتایی شبیه خودش را تربیت کرده باشد. ‌امشب اما، وقتی توی تجمع، خانمی حال پریشانم را دید و آرام گفت: «آقای لاریجانی شهید شد؛ خدا ازش قبول کنه. نگران نباش! کار خدا رو زمین نمی‌مونه. خدا گیر بود و نبود آدم‌ها نیست. ما توکلمون بر خداست!» انگار پتو کشید روی دل گر‌ گرفته‌ام. بعد از آن، «الله اکبر»م را بلندتر فریاد زدم. ‌حالا دارم فکر می‌کنم شاید همه‌ی این اتفاقات، امتحان توحید برای ما مردم باشد. برای ما که قرار است بعد از توحید، نبوت را زندگی کنیم و به گفته‌ی رهبر شهیدمان، مبعوث شویم. پ‌ن: از بی‌وفایی دنیا همین بس که مردم را به مراسمی دعوت کنی و آن مراسم تشییع خودت باشد. ✍️ 🌐http://ble.ir/persianideass ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای جنتلمن» بسم الله سلام آقای جنتلمن. می‌خواهم برایتان اعتراف کنم‌. اعتراف می‌کنم زمان انتخابات ریاست جمهوری، آن‌قدر هجمه علیه‌تان زیاد بود که من دعادعا می‌کردم رد صلاحیت شوید. رد صلاحیت شدید و یک‌ نفس راحت کشیدم. اما وقتی رفتار آقامنشانه و سنجیده‌تان را بعد از ردصلاحیت‌شدن دیدم، توی خودم مچاله شدم. گفتم هرکسی جای ایشان بود قهر می‌کرد، آسمان و ریسمان می‌بافت، انتخابات را تحریم می‌کرد. شما هیچ کدام را نکردید. گفتید به نظر شورای نگهبان احترام می‌گذارم. گذشت. جنگ دوازده‌روزه رسید. درباره جنگ و مسائل آن مصاحبه‌ای کردید. توی همه کانال‌های خبری از مصاحبه‌‌ی دقیق و مهمتان می‌گفتند. ویدئوی مصاحبه را دانلود کردم و جمله به جمله‌تان را شنیدم. اولین بار بود این‌طور می‌نشستم پای صحبت‌های یک رجل سیاسی. وقتی گفتید از قیافه ترامپ هم معلوم است که کم می‌فهمد بلند‌بلند خندیدم و به قد غرورم اضافه شد. وقتی همه‌ی دنیا در برابر آن مردک موزرد سر خم می‌کردند شما به تمسخر می‌گرفتیدش. از همان موقع دیگر پیگیرتان شدم‌. هرجا اتفاقی و خبری می‌شد منتظر واکنش‌ها و توییت‌های شما می‌ماندم. توی همین جنگ رمضان‌ هم چشمم به دهان شما بود. منتظر بودم تا پای مصاحبه طولانی‌تان بنشینم. آمدید و دوباره سنگ تمام گذاشتید. با توییت‌هاتان آب روی آتش اضطرابم می‌ریختید. آرام و امیدوار می‌شدم. می‌دانستم جای درستی ایستاد‌ه‌اید و بار این اوضاع را خوب به دوش می‌کشید. دیشب که داشتم توی گروه، قربان صدقه‌تان می‌رفتم هیچ نمی‌دانستم امروز اضطراب نبودنتان قرار است اینجور یقه‌‌ام را بگیرد‌. نمی‌دانستم قرار است با قلبی نگران و چشمی خیس خبرها را بالا و پایین کنم تا بلکه توییت جدیدی ازتان ببینم، صدا و تصویری پیدا کنم. پیدا نکردم. هیچ خبری از شما نبود تا همین الان. خبرگزاری‌ها یکی‌یکی دارند پای عکستان انا لله و‌ انا الیه راجعون می‌گذارند. حالا داغ علیِ دیگری روی قلبم سنگینی می‌کند. سفرتان بخیر آقای جنتلمن. الان که دستتان باز‌تر است ما را ببخشید و برای ایرانمان بیشتر دعا کنید. ✍️ 🌐https://ble.ir/zahrarash1d1 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای علی لاریجانی! شهادت بر شما مبارک» با خبر شهادتت انگار در دلم دود پیچید و سینه‌ام سنگین شد. هنوز نمی‌توانم بغضم را فرو بدهم. دوستت می‌داشتم، آرام بودی و باصلابت. شجاع بودی و وقت‌شناس. هیچ‌چیز نتوانست تو را از امام جامعه‌ات جدا کند. حتی رد صلاحیت شدن‌هایت. هرگز اجازه ندادی این کج سلیقگی‌ها خدشه‌ای در عزم راسخ تو برای پای کار انقلاب بودن، وارد کند. از تکه پرانی‌هایت به دشمن احساس قدرت می‌کردم. حرف‌هایت قوت قلب بود. البته که شهادت برازنده‌ی تو هست و همه‌ی یاران امام شهیدم. اما برای چون منی این بودن و خبر شنیدن ها، خیلی سخت است. اما ما هم پای کار بودن در شرایط سخت را در مکتب امام شهیدمان یاد گرفته‌ایم. رفتید اما پا جای پایتان می‌گذاریم. با قدم‌هایی بدون فاصله. حتی یک صدم ثانیه. هستیم بر عهدی که بستیم. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره دوازدهم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره دوازدهم ۲۸/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار شماره یازدهم.pdf
حجم: 2.1M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره یازدهم ۲۷/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عشقیزوفرنی» تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه‌هارَم بدید بالا! » پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد! لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه‌ش هم ترسیده که میگه شیشه‌ها رو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می‌کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می‌گازن و بنزین می‌سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می‌زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟» بنزین که زد سوار شد و گفت: «گروهان آزااااااد.» بچه‌هایش بار و بندیل ماشین پیمائی‌شان را از شیشه‌های ماشین سرریز کردند توی خیابان. مادر بچه‌هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه‌ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شما رو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟» طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه‌هاتونم عین بسیج مستضعفینه. شیشه‌هارو بدید بالا، یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا» از همه شیشه‌های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می‌کشید! باران تازه نم گرفته بود. حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق‌بازی‌اش تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد! ✍️ 🌐 https://ble.ir/ravadar https://eitaa.com/tayebefarid ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar