eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «عشقیزوفرنی» تا رسیدیم در پمپ بنزین گفت :«ملت پرچما غلاف.شیشه‌هارَم بدید بالا! » پرچمم را لول کردم و کشیدم داخل و پیش خودم گفتم: «ای خاااک! ببین با کیا رفتیم تنگه اُحُد! لابد ترسیده ماشینشُ شناسایی کنن! از جون زن و بچه‌ش هم ترسیده که میگه شیشه‌ها رو بدین بالا! پس این همه آدم توی این شهر هر شب سه چار ساعت از یَمین و یَسار می‌کوبن میان توی فلان میدون و خیابون و گذر می‌گازن و بنزین می‌سوزونن و یه خروار زن و بچه بار می‌زنند با کلی علائم جونشونُ از سر راه آووردن؟» بنزین که زد سوار شد و گفت: «گروهان آزااااااد.» بچه‌هایش بار و بندیل ماشین پیمائی‌شان را از شیشه‌های ماشین سرریز کردند توی خیابان. مادر بچه‌هایش که انگار صدای غُرغُر حاجی گرینوف درونم را شنیده بود ازصندلی بغلِ راننده تابید سمت من و گفت:«یه شب اینجا اومدیم بنزین زدیم ،موقع کارت کشیدن کارمند پمپِ بنزین یه راننده پژو رو نشون داد که اصلنم به ریخت و قیافه‌ش نمیومد اهل حال باشه که اون پول بنزین شما رو حساب کرده. حاجی رفته ازش پرسیده «چرا؟» طرف گفته«شما دارید میرید خیابون ما شرایطشو نداریم مارو تو ثوابش شریک کنید...! ازونشب میگه تو پمپ بنزین بساطو جمع کنین، قیافه‌هاتونم عین بسیج مستضعفینه. شیشه‌هارو بدید بالا، یهو یکی پول بنزینمونو نده! مگه خودمون چِمونه ثواب جمع کنیم! ولاااا بخدااا» از همه شیشه‌های ماشین چهار پنج تا علم داشت توی خیابان هوار می‌کشید! باران تازه نم گرفته بود. حاجی گرینوف درونم از فرط شلتاق‌بازی‌اش تا خود میدان معلم کز کرد و حرفی نزد! ✍️ 🌐 https://ble.ir/ravadar https://eitaa.com/tayebefarid ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «پولتون رو بدین ایران... » «ما این‌جا هر روز سه تا سفره می‌نداختیم. دو تا سفره بزرگ و یه سفره کوچیک ولی الان فقط همون سفره کوچیک مونده. » وسط صحن مسجد به آن درندشتی سه چهار تا پیرمرد نشسته بودند با یکی دو تا جوان. بعد از غروب آفتاب افطارشان را خورده و به نماز ایستاده بودند. تا ما رسیدیم مسجد جامع اهل‌سنت خارگ، اعمال بعد از نمازشان هم تمام شده بود. آن احساس لعنتی همان‌جا سراغم آمد. وقتی ما را دیدند و حسابی تحویل‌مان گرفتند و مُهر آوردند تا نمازمان را بخوانیم و بعدش برویم سراغشان برای مصاحبه. فکر کردم این‌ها دارند برایمان فیلم بازی می‌کنند. حین مصاحبه هم مرد جوان، خیلی انقلابی موضع گرفت: «برای مرد امت محمد، شهید شدن جاودانگی و سعادته. » سالهاست که با اهل‌سنت ارتباط دارم و از میزان انقلابی بودن خیلی‌هایشان مطلعم ولی فکر نمی‌کردم توی جزیره خارگ با غلبه فضای عربی و اهل‌سنت هم این‌طور باشد. تا وسط‌های مصاحبه دل‌دل کردم و آخرش حرف دلم را زدم: «ناراحت نیستین ایران به کشورایی که عربن و حاکمانشون اهل‌سنتن حمله کرده؟» چشم‌های سه نفرشان یک‌طوری شد انگار چه سوالیست که پرسیده‌ام. «نع‌» را طوری ادا کردند که فک پایین‌شان بیش از حد معمول از فک بالایی فاصله گرفت: «طرف از تو خونه‌ش اجازه داده که بیا خارگو بزن. بعد ما بیایم ناراحت چی بشیم؟ هرکی خربزه میخوره باید پای لرزش بشینه. همین عربا پول دادن تا اینا پایگاه زدن تو کشورشون. اینا فکر می‌کردن آمریکا ازشون محافظت میکنه ولی درواقع این‌ها داشتند از آمریکا محافظت می‌کردند.» تا این‌جای کار جواب‌هایش همان مدل صداوسیمایی خودمان بود. عقلم قبول می‌کرد ولی به دلم نمی‌نشست؛ تا پیرمرد وارد بحث شد. پیرمرد یک بار دیگر هم پریده بود وسط بحث و حین گفتن «اونا رهبرمون رو بردن. از جان برامون عزیزتر بود» بی‌هوا زده بود زیر گریه. آن‌جا غیررسمی بودنش برایم دلچسب بود. پیرمرد این‌جای بحث هم دو پایی پرید وسط مصاحبه: «خیلی جالبه. ما یه پسرخاله داریم تو کویت. سوالش کردیم سربازی نمیری؟ گفت: نه. ما پول میدیم آمریکایی‌ها بیان از کشورمون محافظت کنن. بچه‌هامون سربازی نمیرن. جاش درس میخونن. جنگ که شد بهش زنگ زدم. گفتم : چی شد؟! آمریکا نمیتونه از خودش محافظت کنه، چه‌طور میخواد از شما محافظت کنه؟ بیاید پولتون بدین ایران تا حواسش بهتون باشه. گفت: راستم میگی.» تعریف خاطره، وسط مصاحبه تصویری کار خودش را کرد و دلم هم به حرف‌هایشان رضا داد. جواب سوالم را که گرفتم، به بهانه جواب دادن به گوشی، از جمعشان فاصله گرفتم و رفتم کمی دورتر روی یک صندلی پلاستیک سفید نشستم. پیرمرد آمد سراغم. توی دستش چند تا شیشه عطر خنک بود که روی جداره بیرونی‌اش نوشته بود: رائحه‌الجنه. آن‌قدر برای شامه‌ام خوشایند بود که هر چند ثانیه یک بار می‌گرفتم جلوی بینی‌ام و چند نفس عمیق با مولکول‌های عطرآگین هوای اطرافش می‌کشیدم. صبر کردم تا وقت نماز عشایشان شود. نماز را به جماعت خواندیم. امام‌جماعت رکعت اول سوره فیل خواند و رکعت دوم قل یا ایها الکافرون. کاملا در فضای جنگی. دو رکعت‌ نماز شکسته‌مان که تمام شد، خواستیم برویم ولی صبر کردیم تا نمازشان تمام شود و خداحافظی کنیم. «ایشالا یه روز بیاید این‌جا تا پیروزی رو جشن بگیریم.» ✍️ 🌐https://eitaa.com/ravayat_nameh https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیزدهم.pdf
حجم: 2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سیزدهم ۲۹/اسفند/۱۴٠۴ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
🔻 «بچه‌ها خیلی می‌فهمند» حاج اصغر پوسترها را قبل از شروع محله‌گردی شبانه پخش کرد. پسر بچه‌ای با شوق دوان دوان خودش را به مادرش رساند. دو تا پوستر که به‌ بلندی قد و قواره‌اش بود، را کنار هم گرفته بود و نشان می‌داد. با صدایی پر شور گفت: « مامان نیگا من عکس دوتا رهبرمونو دارم.» مادر آهی کشید. به عکس حضرت آقا نگاه کرد و گفت: « مامان رهبرمون دیگه این آقا هست و مردمک چشم‌هایش را کشاند سمت عکس آقا سید مجتبی» پسرک به پوستر رویی نگاه می‌کرد ولبخند می‌زد، دوباره پوستر دومی را می‌آورد رو و با لبخندی عمیق‌تر به آن نگاه می‌کرد. مثل زیباترین منظره‌ی دنیا سیر نمی‌شد از سِیر آن‌ها. همان‌طور که چشمش روی عکس‌ها بود و هنوز سر حرف خودش، ابرو درهم کشید و با تحکم گفت : « نخیر! ما دو تا رهبر داریم.» برای او هردو رهبرش زنده بودند؛ چه او که حالا زنده نبود و شهید شده بود و چه او که زنده بود و حالا شهید زندگی می‌کرد. ✍️ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «آقای آبی» شب‌های اول جنگ، چون ساعت حرکت کاروان‌های خودرویی را نمی‌دانستیم، با هر گروهی که پیدا می‌شد،همراه می‌شدیم.حالا چند وقتی است هرشب،دور میدان معلم دنبال آقای کاپشن آبی می‌گردیم.اسم گروهشان را هم دقیق نمی‌دانیم.ماشین‌های مختلف با دو وانت سیستم صوت،با مدیریت آقای آبی! تنها شاخصه‌ی ظاهری گروهشان همین است.ما اما به خاطر ملاحظاتی که دارند، دوست داریم در جمعشان باشیم. مثلا وقت‌هایی که می‌رویم نزدیک بیمارستان یا خانه‌های مسکونی، صدا را خیلی کم می‌کنند.یا این‌که همه‌ی ماشین‌ها یک لاین خیابان را می‌گیرند و دو لاین دیگر را برای رفت و آمد بقیه آزاد می‌گذارند.جاهایی از مسیر هم که دوراهی یا چندراهی می‌شود، آقای آبی با پسرش می‌ایستند.چراغ چشمک‌زن موتور را هم روشن می‌کنند.پرچم را بلند می‌کنند و مسیر را نشان می‌دهند.تعداد ماشین‌ها هرشب تصاعدی زیاد می‌شود،اما این آقای آبی مراقب است تا کسی از گروه جا نماند یا اگر کسی مشکلی داشت، آن را برطرف کند.تمام این‌کارها آن هم وسط جنگ و خیابان، حالمان را خوب می‌کند. حالا ماشین‌های زیادی جزو گروه‌مان شده‌اند. فکر می‌کنم آقای آبی باید کاپشنش را تا پایان جنگ ثابت نگه دارد.البته که پیروزی نهایی نزدیک است انشاالله و پایان خیرِ جنگ نزدیک‌تر!… ✍️ 🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهاردهم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهاردهم ۱/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🔻 «تو نابودی! » امشب کمی مدل آدم‌های تجمع تغییر کرده بود. پرچم به دست‌های جدید بیشتر شده بود و بعضی جمع‌ها فامیلی بود با همه‌ی تنوعش‌.‌ خاله بزرگه به آقاجون سبیلو می‌رسید سلام می‌کرد و دایی خنده‌رو لپِ بچه‌ها را می‌کشید تا دردشان بیاید. انگار که بعد از دید و بازدید عید گفته باشند خب حالا بیایید یک سر برویم خیابان. زنی که مقابلم ایستاده بود گمانم خاله کوچیکه بود. یک کاغذ اندازه دو بند انگشت توی دستش بود. خواندمش: «اسراییل تو نابودی!» خاله برگشت به طرفم و گفت: «اینو الان یه دختر اون وسط میدون داد بهم.» گفت: «تازه سواددار شده. کوچیکه ولی‌ اراده‌اش رو قشنگ حس می‌کنم. حالا گرفتمش بالا تا همه ببینن.» هر شبی که می‌گذرد یک شگفتانه هم توی میدان داریم. سه شب پیش مرد چهارشانه‌ای آمده بود و کُتل خیلی بلندی با پرچم ایران و عکس آقا را با چانه‌اش بلند می‌کرد. دو شب پیش مرد موبلندی روی سقف ماشینش ایستاده پرچم تکان می‌داد و امشب تریلی بزرگی بچه‌اش را آن بالا با پرچم گذاشته بود و دور میدان می‌چرخید، و مرد تپلی یک سینی بزرگ پر از ذغال آورده بود و اسفند دود می‌کرد. هر کس هر چه دارد می‌خواهد به میدان بیاورد. برای چه کسی؟ برای صاحبِ میدان. برای خدا. خدایی که لحظه اولین تحویلِ سالِ بدونِ آقا کنارمان بود و دستش را گذاشته بود روی قلب‌مان تا دِق نکنیم. وقتی صحبت‌های رهبر پخش شد همه می‌گفتند چه پیام مخلصانه و دلنشینی بود. ایشان را ندیده انگار سال‌ها می‌شناسیم و البته انگار ایشان ما را خیلی خوب‌تر می‌شناسند. امشب وقتی رسیدیم جلوی خانه، بوی گل، همه‌ی کوچه را پر کرده بود. آسمان پر از ستاره بود و صدای شلوغی مهمان‌های همسایه می‌آمد. جنگ هم آن گوشه و کنار بود اما دستِ قدرتی بالاتر از تمام عالم داشت زمزمه می‌کرد: «خدا برایتان کافی نیست؟» ✍️ 🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar