eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻 «من، سالِ آقا سید علی را به هیچ‌کس تحویل نمی‌دهم» ساعت ۱:۳٠ بیدار شدم. به سارا قول داده بودم دوتا متن دیگر به دستش برسانم. کمی از پروژه عقب هستیم. چند روز پیش پیام دادم با کارفرما صحبت کنند یک هفته بیشتر مهلت بگیرند. گفت دارند با رئیس‌این‌ها دنبال راهی می‌گردند که کمتر به بچه‌ها فشار بیاید. تا خدا چه بخواهد. سحر آخر ماه رمضان بود. دوست داشتم جامعه کبیره بخوانم. دستم اما بند لپ‌تاپ بود و دنیا. گفتم حداقل رادیو معارفی، رادیو قرآنی چیزی روشن کنم گوشم هم کار کند. موج‌به‌موج چرخاندم. امین زندگانی داشت می‌گفت ما حتی از فیلم‌فارسی‌های معلوم‌الحال‌مان هم مشخص است مردمِ لوتی‌صفتی هستیم و زور توی کتمان نمی‌رود. دیگر فیلم‌های بعد انقلاب مثل سربداران و این‌ها که هیچ. روی یک موج دیگر داشتند به امام حسین (ع) سلام می‌دادند. یادم آمد شب جمعه است. برنامه‌شان که تمام شد دوباره پیچ رادیو را چرخاندم. دستم و گوشم روی یک موج ثابت ماند. داشت مارش نظامی می‌زد. از همان‌ها که دهه شصت موقع عملیات می‌زدند. بعد گفت موج ۶۶ وعده صادق۴، ساعت ۱:۲٠ امروز هدیه به حاج قاسم و ابومهدی با رمز یا زهرا (س) شروع شده. دلم باز شد اسم ابومهدی آمد. و تنگ شد. بعد هم کلی توضیح داد که با چه و کجا را داریم می‌زنیم. درباره اینکه موشک‌های سوخت جامد و سوخت مایع هست هم چیزهایی گفت اما من نفهمیدم. نمی‌دانم نوع سوخت، روی سرعت و دقت و تخریب‌گری موشک‌هایمان چه تاثیری دارد. صبح تا ظهرمان به ادامه خانه‌تکانی گذشت؛ جاروی زیر مبل‌ها، تکه کشیدن روی در کابینت‌ها، گردگیری آخر. نیم‌ساعت مانده به اذان داشتم روکش صندلی‌ها را با شامپو فرش می‌شستم. ابوریحان پرسید سال تحویل کجا برویم؟ گفتم حالا تا فردا. لکه چغری که نمی‌دانستم چیست را هرچه می‌سابیدم نمی‌رفت. ابوریحان فهمید حالم حال شوخی نیست. گفت سال تحویل امروز هست ها! مچ دست راستم تیر کشید. نگاه عاقل اندر سفیهی انداختم و تاکید کردم سال تحویل یک فروردین است ساعت شش و پانزده دقیقه عصر. «نه بابا امروزه؛ ۲۹ اسفند» را گفت و رفت توی اتاق با ریحانه نقاشی کند. و من خالی شدم؛ در کسری از ثانیه مجبور شده بودم سی ساعت زودتر به سال تحویلِ بدون آقا فکر کنم و این من را خورد کرد. تا اذان و تا بعد از نماز اشک ریختم. تمام این چند روز زورِ ذهنم را ریخته بودم توی دست‌هایم و به اسم خانه‌تکانی می‌خواستم حواس خودم را از تحویل سال پرت کنم؛ حالا زورم تمام شده بود و شش ساعت وقت داشتم تا لحظه رفتنِ جان از بدن. ناهار ریحان را دادم. قرار شد تحویل سال برویم گلزار شهدا. خانه قرار نداشتم. دلم تکان دادن پرچم می‌خواست توی یک جای شلوغ. گلزار شلوغ بود. خیلی شلوغ. خیابان منتهی به شهدای گمنام را صندلی چیده بودند. ما زیرانداز برده بودیم. یک جایی لابلای مزارها پهن کردیم و نشستیم. سال داشت نو می‌شد و من تمام تلاشم را می‌کردم که نشود؛ نمی‌توانستم و نمی‌خواستم سالی که آقا سید علی را تویش جا گذاشته‌ام تحویل بدهم. انگار با تحویلش تمام پل‌های پشت سرم را خراب می‌کنم و دیگر دستم به آقایی که آن‌طرفِ سال مانده نمی‌رسد. دعای توسل که تمام شد، دعای فرج پخش کردند. سال جدید اعلام شد و بعدش صدای آقا را پخش کردند که داشت عید نوروز یا عید فطر را تبریک می‌گفت و مردم اشک می‌ریختند و پرچم تکان می‌دادند؛ خیلی نجیبانه و خیلی امیدوارانه. ‌‌‌ ✍️ 🌐 https://eitaa.com/baahaarnaranj https://ble.ir/baahaarnaranj ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شانزدهم.pdf
حجم: 2.2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره شانزدهم ۳/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفدهم.pdf
حجم: 2.2M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هفدهم ۴/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هجدهم.pdf
حجم: 2.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره هجدهم ۵/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
✅دفتر روایت حوزه هنری برگزار می‌کند: 🔰کـــــــــارگاه آمـــــــــوزشـــــــــی عـــــــــکـــــــــاســـــــــی با تـــــــــلـــــــــفـــــــــن هـــــــــمـــــــــراه چگونه با عکس روایتگری کنیم ✅ مدرس: سرکار خانم فاطمه رحیمی، چهره سال بخش روایت هنر انقلاب اسلامی فارس ⏰ زمان پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵، ساعت ۹ الی ۱۲ 📍مکان: چهارراه خیرات، حوزه هنری استان فارس 📌 هزینه ۲۰۰هزار تومان اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🇮🇷 ما، پرچم، وطن پیرمرد کُرد است. هر تکان پرچمش گویی دستمال کردی را دور سرش می چرخاند و همان حس را به تمام وجودش روانه می‌کند. در خون و جانش سنت‌های قومش نهادینه شده و حالا با پرچم میهن آن را به رخ رهگذران می کشد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🇮🇷 ما، پرچم، وطن پیرمرد کُرد است. هر تکان پرچمش گویی دستمال کردی را دور سرش می چرخاند و همان حس را
﷽ 🔻ما، پرچم، وطن کار هر شبمان قدم زدن بین دسته‌روی‌های خیابانی و پرچم‌گردان‌هاست. تا حالا در هیچ مراسمی حتی ٢٢بهمن‌های هرساله اینقدر وطن را باتمام وجود لمس نکرده‌ام. پیرمرد کُرد است. از لباسش متوجه قومیتش شدم. هر شب پرچم ایران به دست وسط بلوار می‌ایستد و جانانه پرچم تکان می‌دهد. شبهای قبل هم دیده بودمش اما به رغم سن و سالش انگار هرشب توانش بیش از قبل می شود. پرچم را دور سر می برد سر را پایین می آورد و هربار سریعتر و با حس بهتری آن را تکان می داد. گه‌گاه حتی سرش را بالا می برد و چشمش را به پارچه سه رنگ دستش می دهد. انگار که حواسش چهاردنگ به پرچمش باشد، همان قواعد و اصول دستمال کردی‌اش را روی پرچم وطنش پیاده می کرد. در خون و جانش سنت‌های قومش نهادینه بود و حالا با پرچم میهنش آن را به رخ دیگران می‌کشید. چند قدم آن طرف‌تر مرد بلندقد، دست زن را گرفته بود و میان جمع قدم برمی‌داشتند. میان آن همه جمعیت لباسهای خاصشان آنها را متمایز کرده بود. با کنجکاوی قدم‌هایم را تندتر کردم تا پشت‌سرشان رسیدم. حیف که در تاریکی شب و میان شلوغی جمعیت زرق و برق و چینهای دامن زیبا و بلند زن قشقایی دیده نمی‌شد. پرچمی بزرگی که در دست داشت هم نیمی از لباس را پوشانده بود. دوست داشتم بگویم برادر دست زنت را بگیر و برو اول صف. یا نه، بر گردیم عقب و همگی با هم کنار پیرمرد کُرد علم وطن را بالا نگه داریم شاید بهترین جا برایمان همان جا باشد باید همه امشب ببینند، کُرد و ترک و فارس چه طور کنار هم قدم به قدم پرچم وطن را بالا نگه داشتند. ✍️روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻آرزوی شیما قبل از ظهر بود، صدای پوک انفجار تا خانه ما آمد. توی گروه ها، با رمزواشاره فهمیدم خیابان سمیه را زدند، خیلی طول نکشید که عکس‌های محل انفجار آمد، به خصوص عکس او. یک دست بی‌جان با ذکرشمار و خون سرخ و خاک ویرانی. غبطه برانگیز بود، شهادت با دهان روزه در حال ذکر. یکی دو روز بعد هم فیلمش آمد، بانوی محجبه خوش رویی که شب، همین شبهای جنگ رمضان، در خیابان پرچم ایران را می چرخواند و ایران ایران می گفت، روز بعد هم تشییع شبانه‌اش در آبادان در میان مردم خون گرم آن شهر پخش شد. شاید عادت کرده‌ام به شنیدن این خبرهای شهادت در رسانه‌ها. اما برایم عجیب بود که در خانه از او بشنوم. صبح زنگ زدم خانه پدرم، دیدم بابا گریه می کند، با نگرانی پرسیدم چی شده بابا؟ - عروس عمه تو خیابان سمیه شهید شده! :کی؟ - شیما زن امیر! آه از نهادم بلند شد. پرستار بود و دو تا بچه کوچک داشت. دختر شهید بود، پدرش در آبادان دفن بود و خودش خواسته بود در آبادان دفن شود. تمام شب برای بچه های کوچکش گریه می‌کردم. همه خانواده گریه می کردند تا آن خبر؛ «خودش همیشه میگفت دوست دارم شهید بشم، آخر هم شهید شد.» انگار آب سردی بود روی آتشی که در دل‌هایمان افتاده بود؛ همه آرام شدند. رسیدن به خواسته و آرزو که گریه ندارد، شکر دارد. با خودم میگویم این روزها، روزهایی که باب شهادت باز است، چه باختی‌ است با غیر شهادت از این دنیا رفتن... ✍️ به روایت https://farsnews.ir/ravadar/1774518507978574469 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره نوزدهم.pdf
حجم: 2.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره نوزدهم ۶/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خانه پدری پطرُس خانه اُمید است نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَلا ندارم اما نیت کردم یه چیزی کنار گذوشتم بِرِی موشک. زیاد نیست اما تو رو خدا بگو شماره کارت سازمانُ بدن واریز کنم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانه پدری پطرُس خانه اُمید است نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَ
﷽ 🔻 خانه پدری پطرُس خانه اُمید است چشم های میشیِ زنِ آقای مشکات اِکلیلی شده! ده تا کارتن خرمای مرغوب خریده به نیت رزمنده‌ها. می گوید از جنوب سفارش داده . مؤکداً هم سفارش می کند« حتما ببرند برای بچه های موشکی.» نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَلا ندارم اما نیت کردم یه چیزی کنار گذوشتم بِرِی موشک. زیاد نیست اما تو رو خدا بگو شماره کارت سازمانُ بدن واریز کنم. کارفرما حقوقمونُ تازه داده. همیشه اول ماه با مشکات می‌ریم خرید. ایی ماه هیچی به اندازه موشک لازم نداریم.» پَر شالش را می گیرد جلو دهانش که صدای قیژ قیژ خنده اش کم شود. موسیو با پطرُس تماس می‌گیرد. پطرس می گوید«شماره کارت مستقیم را می پرسم، خبر می دم . خرماها را بزارید خانه بابایم. خودم می رسانم به بچه‌ها» پیش از ظهر می رویم دمِ درِ خانه پدری پطرُس. شلوغ است. انگار مهمان دارند. برادر بزرگش با عیالات متحده‌اش جلو در خانه ایستاده. ننه بابای پطرس هم. از برادر بزرگش فقط تصویر باقی مانده با یک عالمه فِرِ جو گندمی ریزِ یکدست روی کله‌اش! می‌گویم «پس کو صدات؟» برادر متوسطش می‌گوید «شبا می‌ره میدون معلم داد میزنه.» برادر متوسط پطرُس خودش هم پای کار است. می‌شناسمش. اهل گَرد و خاک نیست. از خودِ پطرُس هم پطرُس‌تر است. فردای قصه خرماها خانم مشکات یک مشت شیرینی آجیلی بسته بندی با چند تا جعبه رنگینک می آورد. می گوید:« خواهرم آماده‌ کرده برای رزمنده‌ها بی زحمت اینارو هم بفرستید برای بچه های خط مقدم» خرت و پرت های جدید را می فرستیم خانه بابای پطرُس تنگ دل خرمای نخلستان جنوب. از روزی که خانم مشکات خرما آورده سه روز می گذرد. زنگ می زنم ببینم پطرس وقتی هدیه ها را رسانده واکنش رزمنده ها چی بوده تا بنویسمش. خارج از دسترس است. زنگ می زنم به عیالات متحده اش. از پشت تلفن رنگ به رنگ می شود تا همین چند کلمه را بگوید:« سازمان اجازه نداده. نه برای خرماها و نه برای رنگینک‌ها. گفته معذوریم.» می گویم: «می فهمم»... حالا خانم مشکات پشت خط است. با چشم های میشی اکلیلی. معلوم نیست این بار چی بسته بندی کرده برای بچه های خط مقدم! گوشی را می دهم به موسیو و می گویم: « کارِ من نیست ، خودت بهش بگو...» ✍️ روزنگار به روایت 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774592107448934621 https://eitaa.com/tayebefarid ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar