eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 🔻آرزوی شیما قبل از ظهر بود، صدای پوک انفجار تا خانه ما آمد. توی گروه ها، با رمزواشاره فهمیدم خیابان سمیه را زدند، خیلی طول نکشید که عکس‌های محل انفجار آمد، به خصوص عکس او. یک دست بی‌جان با ذکرشمار و خون سرخ و خاک ویرانی. غبطه برانگیز بود، شهادت با دهان روزه در حال ذکر. یکی دو روز بعد هم فیلمش آمد، بانوی محجبه خوش رویی که شب، همین شبهای جنگ رمضان، در خیابان پرچم ایران را می چرخواند و ایران ایران می گفت، روز بعد هم تشییع شبانه‌اش در آبادان در میان مردم خون گرم آن شهر پخش شد. شاید عادت کرده‌ام به شنیدن این خبرهای شهادت در رسانه‌ها. اما برایم عجیب بود که در خانه از او بشنوم. صبح زنگ زدم خانه پدرم، دیدم بابا گریه می کند، با نگرانی پرسیدم چی شده بابا؟ - عروس عمه تو خیابان سمیه شهید شده! :کی؟ - شیما زن امیر! آه از نهادم بلند شد. پرستار بود و دو تا بچه کوچک داشت. دختر شهید بود، پدرش در آبادان دفن بود و خودش خواسته بود در آبادان دفن شود. تمام شب برای بچه های کوچکش گریه می‌کردم. همه خانواده گریه می کردند تا آن خبر؛ «خودش همیشه میگفت دوست دارم شهید بشم، آخر هم شهید شد.» انگار آب سردی بود روی آتشی که در دل‌هایمان افتاده بود؛ همه آرام شدند. رسیدن به خواسته و آرزو که گریه ندارد، شکر دارد. با خودم میگویم این روزها، روزهایی که باب شهادت باز است، چه باختی‌ است با غیر شهادت از این دنیا رفتن... ✍️ به روایت https://farsnews.ir/ravadar/1774518507978574469 ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره نوزدهم.pdf
حجم: 2.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره نوزدهم ۶/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خانه پدری پطرُس خانه اُمید است نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَلا ندارم اما نیت کردم یه چیزی کنار گذوشتم بِرِی موشک. زیاد نیست اما تو رو خدا بگو شماره کارت سازمانُ بدن واریز کنم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانه پدری پطرُس خانه اُمید است نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَ
﷽ 🔻 خانه پدری پطرُس خانه اُمید است چشم های میشیِ زنِ آقای مشکات اِکلیلی شده! ده تا کارتن خرمای مرغوب خریده به نیت رزمنده‌ها. می گوید از جنوب سفارش داده . مؤکداً هم سفارش می کند« حتما ببرند برای بچه های موشکی.» نایلون خرماها را می گذارد روی در صندوق عقب ماشین و می‌گوید«من طلا مَلا ندارم اما نیت کردم یه چیزی کنار گذوشتم بِرِی موشک. زیاد نیست اما تو رو خدا بگو شماره کارت سازمانُ بدن واریز کنم. کارفرما حقوقمونُ تازه داده. همیشه اول ماه با مشکات می‌ریم خرید. ایی ماه هیچی به اندازه موشک لازم نداریم.» پَر شالش را می گیرد جلو دهانش که صدای قیژ قیژ خنده اش کم شود. موسیو با پطرُس تماس می‌گیرد. پطرس می گوید«شماره کارت مستقیم را می پرسم، خبر می دم . خرماها را بزارید خانه بابایم. خودم می رسانم به بچه‌ها» پیش از ظهر می رویم دمِ درِ خانه پدری پطرُس. شلوغ است. انگار مهمان دارند. برادر بزرگش با عیالات متحده‌اش جلو در خانه ایستاده. ننه بابای پطرس هم. از برادر بزرگش فقط تصویر باقی مانده با یک عالمه فِرِ جو گندمی ریزِ یکدست روی کله‌اش! می‌گویم «پس کو صدات؟» برادر متوسطش می‌گوید «شبا می‌ره میدون معلم داد میزنه.» برادر متوسط پطرُس خودش هم پای کار است. می‌شناسمش. اهل گَرد و خاک نیست. از خودِ پطرُس هم پطرُس‌تر است. فردای قصه خرماها خانم مشکات یک مشت شیرینی آجیلی بسته بندی با چند تا جعبه رنگینک می آورد. می گوید:« خواهرم آماده‌ کرده برای رزمنده‌ها بی زحمت اینارو هم بفرستید برای بچه های خط مقدم» خرت و پرت های جدید را می فرستیم خانه بابای پطرُس تنگ دل خرمای نخلستان جنوب. از روزی که خانم مشکات خرما آورده سه روز می گذرد. زنگ می زنم ببینم پطرس وقتی هدیه ها را رسانده واکنش رزمنده ها چی بوده تا بنویسمش. خارج از دسترس است. زنگ می زنم به عیالات متحده اش. از پشت تلفن رنگ به رنگ می شود تا همین چند کلمه را بگوید:« سازمان اجازه نداده. نه برای خرماها و نه برای رنگینک‌ها. گفته معذوریم.» می گویم: «می فهمم»... حالا خانم مشکات پشت خط است. با چشم های میشی اکلیلی. معلوم نیست این بار چی بسته بندی کرده برای بچه های خط مقدم! گوشی را می دهم به موسیو و می گویم: « کارِ من نیست ، خودت بهش بگو...» ✍️ روزنگار به روایت 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774592107448934621 https://eitaa.com/tayebefarid ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستم.pdf
حجم: 2.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیستم ۷/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 ملت مقاومت اولین شبی است که با کاروان خودرویی همراه شده ایم، از شدت هیجان یادمان رفت با خودمان پرچم و چفیه و... بیاوریم. بچه ها از پنجره ماشین هم‌سن و سالان خودشان را نگاه می‌کنند. یک دستشان پرچم و دست دیگر مشت شده به سمت آسمان. ×بابا، فردا حتما با خودمون پرچم بیاریما... برادرم پشت فرمان سرش را بالا و پایین می کند. نزدیکی های فلکه از کاروان جلو می افتیم، گوشه‌ای پیش یک تجمع می ایستیم تا بقیه کاروان برسند. مردی با دو پرچم در دستش کنار جاده ایستاده، یکی «السلام علیک یا اباعبدالله» و یکی پرچم زرد حزب‌ الله. به اصرار بچه‌ها سراغش می‌روم: - آقا ما پرچم نداریم، این پرچم حزب‌الله رو میشه بدید به ما؟ + بفرمایید...فقط منم دعا کنید. - خیلی ممنون. + من اهل افغانستانم، تا آخرین قطره خون پای کار شهدا هستیم. - مخلصیم... ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774470650071109592 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
منتظریم کِی شب حمله فرا می‌رسد اصالتا اهل خارگ است و تمام هشت سال جنگ را در جبهه بوده. وقتی خبر تهدید به گرفتن خارگ را شنیده، خودش را رسانده بود آن‌جا: «منتظرم هلی‌بُرن کنند یکی دو تا خوبش رو به اسیری بگیرم.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
منتظریم کِی شب حمله فرا می‌رسد اصالتا اهل خارگ است و تمام هشت سال جنگ را در جبهه بوده. وقتی خبر تهد
﷽ 🔻 منتظریم کِی شب حمله فرا می‌رسد «بریم داخل بازارای گناوه یه چرخی بزنیم تا آلوده دنیا بشیم و شهادت ازمون دور بشه.» فرشته شهادت دور سرمان می‌چرخید. شب قبل آمریکا به پارس جنوبی حمله کرده بود و ما هم تهدید کرده بودیم خاک تاسیسات انرژی منطقه را به توبره می‌کشیم. در چنین شرایطی قرار بود پا به جزیره خارگ بگذاریم؛ خط مقدم احتمالی درگیری رودرروی ایران و آمریکا‌. سیدمحمدحسین قبلا برایم گفته بود که بابایش دوستی دارد که اصالتا اهل خارگ است و تمام هشت سال جنگ را در جبهه بوده. وقتی خبر تهدید به گرفتن خارگ را شنیده، خودش را رسانده بود آن‌جا. خارگ البته برای ما دیگر خیلی هم «آن‌جا» نبود. تا «این‌جا» شدن پنجاه کیلومتر ناقابل فاصله داشتیم که با حالت آهسته سریعترین شناورهای گناوه- خارگ می‌شد چیزی حدود یک‌و‌نیم ساعت. «منتظرم هلی‌بُرن کنن یکی دو تا خوبش رو به اسیری بگیرم.» این را دوست پدر سیدمحمدحسین پای تلفن‌ گفته بود. وقتی شنیدم گفتم بلوف می‌زند. به همین راحتی‌ها هم نیست که سربازهای یواس‌اس تریپولی و یواس‌اس باکسر را اسیر بگیرند. با همین تردیدها پا به جزیره گذاشتیم: «وقتی شایعه هلی‌بُرن رو دادن، با جزییات بود. مثلا می‌گفتن در فلان محله کنار ساحل هم موضع گرفتن. اون لحظه‌ای که خبر رو بهم دادن خیلی برام سخت بود. گفتم الانه که بیان دفتر امام جمعه رو بگیرن. بعدش البته فهمیدیم همه‌اش بلوف بوده. ولی روزهای بعد که دیدم نیروهای مردمی خودشون رو به خارگ رسوندن، بهترین اتفاق توی جنگ بود برام. احساس پشت‌گرمی کردم.» این را حاج‌آقا کارگر برایمان گفت. شیخ، امام جمعه خارگ است. شب جمعه توی حرم شهدای گمنام، مجلس روضه اباعبدالله گرفته بود. صدایش جوان میزد ولی ریش‌ها را سفید کرده بود. فکر کنم بخشیش از اثرات جنگ و خبرهای تلخی بود که این روزها دائم می‌شنید. تا رسیدیم، فراز «بیچاره اون‌که حرم رو ندیده/ بیچاره‌تر اون‌که دید کربلاش رو» مداحی‌اش بود. بیست‌ سی نفر مرد و چند نفری زن روی تکه‌های موکت قهوه‌ای کنار مزار شهدای گمنام نشسته بودند و استخوان سبک می‌کردند. بعد از پایان مراسم، تا ده‌ونیم شب، گرفتمش به حرف: «شبی که حمله‌ها زیاد شد، کلاش را برداشتم و زدم بیرون. با تجربه‌ای که از سوریه داشتم، فکر می‌کردم این حجم بمباران مقدمه حضور روی زمین و تسخیر جزیره‌ست. هرجا می‌رفتم تا یک گوشه کار رو بگیرم، نمیذاشتن. نیروهای امنیتی و ناوتیپ همه‌جا بودن. می‌گفتن حاج‌آقا نیازی به شما نیست ولی من بالاخره یه‌جایی برای خودم پیدا کردم و منتظر بودم تا خشابم رو روی اولین آمریکایی توی جزیره خالی کنم.» وسط حرفها یاد صحبت‌های بومی‌های منطقه افتادم. می‌گفتند: «شبی که حمله سنگینی شد رفته بودیم روی پشت‌بام و نگاه کردیم تا اگه به تاسیسات نفتی‌مون حمله شد، بریم کمک برای خاموش کردن آتیش.» این‌ها را که شنیدم کمی دلم قرص شد که پهپادهایی که توی طول شب روی سر جزیره پرواز می‌کند، اگر یک روزی میل به تصرف جایی داشته باشد هم کار چندانی نمی‌تواند انجام دهد. جمهوری اسلامی امنیتش را از مردم می‌گیرد و این مردم خودشان را تا خارگ هم رسانده بودند. حرفهایش با صدای باد شدید و موج دریا قاطی شده بود. گوشم را جلوتر بردم تا حرفهایش را بهتر بشنوم. هر کلمه‌اش خون گرم را توی سرمای هوا می‌گرداند توی دانه‌دانه مویرگ‌هایم: «غیر از نیروهای امنیتی و بچه‌های ناوتیپ، ما فکر مسلح کردن مردم رو هم کردیم.» بیشتر از این‌ها توضیح داد ولی هرچه کلامش ادامه پیدا کرد، تاکیدش هم بیشتر شد که فعلا رسانه‌ای‌شان نکنم. من ولی با همان جمله «مردمی کردن دفاع» فیضم را بردم. چیزی که سالها قبل آیت‌الله حائری شیرازی پیگیرش بود حالا قرار بود صورت عملی پیدا کند. ✍️روزنگار ؛ روایت از سفر به جزیره خارگ ‌ 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774682414006368321 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌ویکم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌ویکم ۸/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد
﷽ 🔻 مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت. با پسر و عروس و نوه‌هایش آمده است. چادر آستین دار پوشیده و‌دکمه‌هایش را بسته، در یک دست پرچم ایران دارد و در دست دیگر کاغذی که در مورد جنگ و عدم سازش و مذاکره نوشته شده است. بار اول نیست که می‌بینم خط‌شکن است و صف اول ایستاده. سالهای جوانی پرستار بود. در بیمارستان مسلمین به مجروحان جنگ هشت ساله خدمت می‌کرد، همان بیمارستانی که این روزها تخلیه شده است. اولین بار که همسفر و هم‌صحبت شدیم در کاروان مشهد مسجد در دهه کرامت بود، مهرماه سال ۹۱. عضو شورای بسیج پایگاه بود و گاه‌گداری در برنامه‌های مسجد یا نمازجمعه دیدار تازه می‌کردیم. سال ۹۶ بعد از انتخابات که باز هم روحانی رای آورده بود، ناراحت و دمغ بودم. انگار برایم دنیا به آخر رسیده بود. متوجه بد حالی‌ام شد، مثل مادری دلسوز برایم حرف زد: «ناراحت نباش. ما تلاشمون رو کردیم. حرف زدیم مردمو تشویق کردیم بیان رای بدن. اونا هم که بی‌کار ننشستن، یه جاهایی نامردی کردن. مهم اینه که وظیفمون رو انجام دادیم.» امشب بعد از دو سه ماه دیدمش. کنار پل میدان معلم ایستاده بود. باز هم حاضر در صحنه و پرشور. انگار نه انگار که زانو درد دارد. خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت. هر چند این بار تنها نیست، خانوادگی آمده‌اند. همه با هم پای این پرچم ایستاده‌ایم. ✍روزنگار به روایت ‌ 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774695860533581123 🌐https://ble.ir/green_leaf ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 بدون چتر زیر باران خانم عینکی مسِنی که شال بافتنی روی روسری‌اش انداخته بود، به خانم جوان کنار دستی‌اش که چتر روی سر هر دو گرفته بود، گفت:« جَوونُیْ ما هشت سال تو گرما، تو‌ سرما، زیر بارون با دشمن جنگیدن. حالو ما یه ساعت زیر بارون بومونیم سختمون میشه؟» بعد هم پرچم ایران خیسش را تکاند و تکان داد. ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774758511434744308 🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar