روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
منتظریم کِی شب حمله فرا میرسد اصالتا اهل خارگ است و تمام هشت سال جنگ را در جبهه بوده. وقتی خبر تهد
﷽
🔻 منتظریم کِی شب حمله فرا میرسد
«بریم داخل بازارای گناوه یه چرخی بزنیم تا آلوده دنیا بشیم و شهادت ازمون دور بشه.» فرشته شهادت دور سرمان میچرخید. شب قبل آمریکا به پارس جنوبی حمله کرده بود و ما هم تهدید کرده بودیم خاک تاسیسات انرژی منطقه را به توبره میکشیم. در چنین شرایطی قرار بود پا به جزیره خارگ بگذاریم؛ خط مقدم احتمالی درگیری رودرروی ایران و آمریکا.
سیدمحمدحسین قبلا برایم گفته بود که بابایش دوستی دارد که اصالتا اهل خارگ است و تمام هشت سال جنگ را در جبهه بوده. وقتی خبر تهدید به گرفتن خارگ را شنیده، خودش را رسانده بود آنجا. خارگ البته برای ما دیگر خیلی هم «آنجا» نبود. تا «اینجا» شدن پنجاه کیلومتر ناقابل فاصله داشتیم که با حالت آهسته سریعترین شناورهای گناوه- خارگ میشد چیزی حدود یکونیم ساعت.
«منتظرم هلیبُرن کنن یکی دو تا خوبش رو به اسیری بگیرم.» این را دوست پدر سیدمحمدحسین پای تلفن گفته بود. وقتی شنیدم گفتم بلوف میزند. به همین راحتیها هم نیست که سربازهای یواساس تریپولی و یواساس باکسر را اسیر بگیرند.
با همین تردیدها پا به جزیره گذاشتیم:
«وقتی شایعه هلیبُرن رو دادن، با جزییات بود. مثلا میگفتن در فلان محله کنار ساحل هم موضع گرفتن. اون لحظهای که خبر رو بهم دادن خیلی برام سخت بود. گفتم الانه که بیان دفتر امام جمعه رو بگیرن. بعدش البته فهمیدیم همهاش بلوف بوده. ولی روزهای بعد که دیدم نیروهای مردمی خودشون رو به خارگ رسوندن، بهترین اتفاق توی جنگ بود برام. احساس پشتگرمی کردم.»
این را حاجآقا کارگر برایمان گفت.
شیخ، امام جمعه خارگ است. شب جمعه توی حرم شهدای گمنام، مجلس روضه اباعبدالله گرفته بود.
صدایش جوان میزد ولی ریشها را سفید کرده بود. فکر کنم بخشیش از اثرات جنگ و خبرهای تلخی بود که این روزها دائم میشنید.
تا رسیدیم، فراز «بیچاره اونکه حرم رو ندیده/ بیچارهتر اونکه دید کربلاش رو» مداحیاش بود. بیست سی نفر مرد و چند نفری زن روی تکههای موکت قهوهای کنار مزار شهدای گمنام نشسته بودند و استخوان سبک میکردند.
بعد از پایان مراسم، تا دهونیم شب، گرفتمش به حرف: «شبی که حملهها زیاد شد، کلاش را برداشتم و زدم بیرون. با تجربهای که از سوریه داشتم، فکر میکردم این حجم بمباران مقدمه حضور روی زمین و تسخیر جزیرهست. هرجا میرفتم تا یک گوشه کار رو بگیرم، نمیذاشتن. نیروهای امنیتی و ناوتیپ همهجا بودن. میگفتن حاجآقا نیازی به شما نیست ولی من بالاخره یهجایی برای خودم پیدا کردم و منتظر بودم تا خشابم رو روی اولین آمریکایی توی جزیره خالی کنم.»
وسط حرفها یاد صحبتهای بومیهای منطقه افتادم. میگفتند: «شبی که حمله سنگینی شد رفته بودیم روی پشتبام و نگاه کردیم تا اگه به تاسیسات نفتیمون حمله شد، بریم کمک برای خاموش کردن آتیش.»
اینها را که شنیدم کمی دلم قرص شد که پهپادهایی که توی طول شب روی سر جزیره پرواز میکند، اگر یک روزی میل به تصرف جایی داشته باشد هم کار چندانی نمیتواند انجام دهد. جمهوری اسلامی امنیتش را از مردم میگیرد و این مردم خودشان را تا خارگ هم رسانده بودند.
حرفهایش با صدای باد شدید و موج دریا قاطی شده بود. گوشم را جلوتر بردم تا حرفهایش را بهتر بشنوم. هر کلمهاش خون گرم را توی سرمای هوا میگرداند توی دانهدانه مویرگهایم: «غیر از نیروهای امنیتی و بچههای ناوتیپ، ما فکر مسلح کردن مردم رو هم کردیم.»
بیشتر از اینها توضیح داد ولی هرچه
کلامش ادامه پیدا کرد، تاکیدش هم بیشتر شد که فعلا رسانهایشان نکنم. من ولی با همان جمله «مردمی کردن دفاع» فیضم را بردم. چیزی که سالها قبل آیتالله حائری شیرازی پیگیرش بود حالا قرار بود صورت عملی پیدا کند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به جزیره خارگ
🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774682414006368321
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستویکم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستویکم
۸/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت میکرد
﷽
🔻 مثل سال ۶۵
خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت میکرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت.
با پسر و عروس و نوههایش آمده است.
چادر آستین دار پوشیده ودکمههایش را بسته، در یک دست پرچم ایران دارد و در دست دیگر کاغذی که در مورد جنگ و عدم سازش و مذاکره نوشته شده است.
بار اول نیست که میبینم خطشکن است و صف اول ایستاده. سالهای جوانی پرستار بود. در بیمارستان مسلمین به مجروحان جنگ هشت ساله خدمت میکرد، همان بیمارستانی که این روزها تخلیه شده است. اولین بار که همسفر و همصحبت شدیم در کاروان مشهد مسجد در دهه کرامت بود، مهرماه سال ۹۱. عضو شورای بسیج پایگاه بود و گاهگداری در برنامههای مسجد یا نمازجمعه دیدار تازه میکردیم. سال ۹۶ بعد از انتخابات که باز هم روحانی رای آورده بود، ناراحت و دمغ بودم. انگار برایم دنیا به آخر رسیده بود. متوجه بد حالیام شد، مثل مادری دلسوز برایم حرف زد: «ناراحت نباش. ما تلاشمون رو کردیم. حرف زدیم مردمو تشویق کردیم بیان رای بدن. اونا هم که بیکار ننشستن، یه جاهایی نامردی کردن. مهم اینه که وظیفمون رو انجام دادیم.»
امشب بعد از دو سه ماه دیدمش. کنار پل میدان معلم ایستاده بود. باز هم حاضر در صحنه و پرشور. انگار نه انگار که زانو درد دارد. خندان و باصلابت مثل همان روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت میکرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت. هر چند این بار تنها نیست، خانوادگی آمدهاند. همه با هم پای این پرچم ایستادهایم.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #راضیه_دهبزرگی
🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774695860533581123
🌐https://ble.ir/green_leaf
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 بدون چتر زیر باران
خانم عینکی مسِنی که شال بافتنی روی روسریاش انداخته بود، به خانم جوان کنار دستیاش که چتر روی سر هر دو گرفته بود، گفت:« جَوونُیْ ما هشت سال تو گرما، تو سرما، زیر بارون با دشمن جنگیدن. حالو ما یه ساعت زیر بارون بومونیم سختمون میشه؟»
بعد هم پرچم ایران خیسش را تکاند و تکان داد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_رمضانی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774758511434744308
🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 من از یک کشور تروریست آمدهام
از یک کشور اروپایی آمده بود و تصمیم به شرکت در تجمعات شبانهی شهرستان فسا گرفته بود. چفیه را برای حجابش انتخاب کرده، پرچم ایران را در دست گرفته بود و تکان میداد.
میگفت: من از یک کشور تروریست آمدهام و با افتخار در این اجتماع شرکت میکنم. راضی به ادامه ی صحبت نشد اما با لبخند و اشتیاق خاصی به حضورش میبالید.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #راضیه_جمالزاده
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774770751053396337
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝نشست برخط «آیــهنویــــس»
چگونه قرآن را در زندگی روزمرهمان روایت کنیم؟
📌تسهیل در روایتنویسیِ «جشنواره روایتنویسی ماهتــــاب»
🔰با ارائه سرکار خانم «سیمین پورمحمود»
حافظ و مدرس قرآن کریم
🌐بستر برگزاری: اسکایروم
🗓زمان: سهشنبه ۱۱ فروردین ساعت ۱٠ صبـــــح
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
09175614820
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
بولتن شماره بیست و دوم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستودوم
۹/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.» آقای شیخپورشیرازی دستی به محاسن
﷽
🔻 نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ
برادرم توی گروه خانوادگی عکسی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیکترین عکس من با یک شهید!»
دلم مچاله شد. پرت شدم به بیست و چند سال قبل؛ وقتی که خانواده شیخپورشیرازی همسایهی طبقه بالاییِ ما بودند. آن موقع هنوز یک فرزند داشتند: جواد!
جواد همسن برادر کوچکترم بود و پایهی ثابت بازیهایمان. مثل پدر و مادرشان لهجهی شیرین و غلیظ شیرازی داشت. گرما و صمیمیت این خانواده برایِ منِ بچه دبستانی که فامیل کمجمعیتی داشتیم، یک شگفتی بود.
خوب یادم است که خاله زهرا، مادرِ جواد، چطور توی پاگرد پله میایستادند و با آب و تاب از سفر و مهمانی رفتنشان تا خریدهای روزانه برای مامانم تعریف میکردند. بعدتر که افتادند به دوختنِ لباسهای چیندار و صورتی، شستم خبردار شد که به زودی جواد خواهردار میشود. تصویرِ نرجس کوچولو که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، هنوز جلوی چشمم بود؛ ریزهمیزهای که شد نور چشم همهی ما.
سال بعدش خانوادهی شیخپورشیرازی از پیش ما اسبابکشی کردند اما رشتهی دوستیای که بافته شده بود، پاره نشد. مامان و بابا به واسطهی مراسم هر سالهی دعای ندبهشان، از آنها برایمان خبر میآوردند: از عزیزانی که فوت شده بودند، ازدواجهایی که سر گرفته بود، جوادی که داماد شد و نرجسی که حالا دانشجوی نخبهای شده بود؛ تهران درس میخواند و کار میکرد...
همه پی زندگیمان بودیم که جنگ شد. چند روز بعد، تماسی از مامانم همهچیز را متوقف کرد. فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.»
انگار هوای اتاق یکهو تخلیه شد؛ نفسم بالا نمیآمد. نرجس برای من فقط همان نرجسِ پتوی سفید بود که حالا شنیده بودم خانم دکتری شده و توی عکسها دیده بودم که روسریاش را لبنانی میبست. وقتی مامان گفتند: «آماده شو تا بریم سر سلامتی»، رسماً فرو ریختم. نمیدانستم چطور باید با خانوادهای که جوان از دست داده، روبهرو شوم.
بعد از ظهر بود و خانهشان غرق نور. برخلافِ آشوبی که توی دلِ من بود، خانه بویِ عجیبی میداد؛ بویِ گلاب و اسپند. صدای تلاوت آرامِ قرآنی که از گوشهی پذیرایی میآمد، مثلِ یک دستِ نوازش رویِ التهابِ من نشست. انگار کلماتِ قرآن، لرزشِ دیوارها و سنگینیِ هوا را شسته بودند. خاله زهرا، سیاهپوش با چشمها و صورتی که معلوم بود از فرط اشک سرخ و متورم شده، در آغوشمان گرفتند. صبرشان، برای مادری که همان روز پیکر یکدانه دخترش را از تهران آورده و غسل داده بود، شبیه یک معجزه بود. برایمان از سفرهای کربلای هرساله و آرزوی شهادت نرجس گفتند.
زبانم نمیچرخید به پدرش تسلیت بگویم. آقای شیخپورشیرازی وقتی چشمهای خیسم را دیدند، دستی به محاسنشان کشیدند، نگاهشان را از قاب عکسِ نرجس دزدیدند و با صدایی که سعی میکردند نلرزد، پیشدستی کردند و گفتند: «دختر من که از رهبرمون عزیزتر نبود؛ فدای ایران...»
از آن همه بزرگواری آب شدم. روبرگرداندم سمت پنجره تا اشکهای سرازیر شدهام را نبینند. همه شهر از آن قاب پیدا بود. نگاهم افتاد به پرچم بزرگ ایران که در باد تکان میخورد. انگار چیزی توی دلم آرام گرفت...
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774784078883556136
~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar