eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد
﷽ 🔻 مثل سال ۶۵ خانوادگی آمده بودند، خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت. با پسر و عروس و نوه‌هایش آمده است. چادر آستین دار پوشیده و‌دکمه‌هایش را بسته، در یک دست پرچم ایران دارد و در دست دیگر کاغذی که در مورد جنگ و عدم سازش و مذاکره نوشته شده است. بار اول نیست که می‌بینم خط‌شکن است و صف اول ایستاده. سالهای جوانی پرستار بود. در بیمارستان مسلمین به مجروحان جنگ هشت ساله خدمت می‌کرد، همان بیمارستانی که این روزها تخلیه شده است. اولین بار که همسفر و هم‌صحبت شدیم در کاروان مشهد مسجد در دهه کرامت بود، مهرماه سال ۹۱. عضو شورای بسیج پایگاه بود و گاه‌گداری در برنامه‌های مسجد یا نمازجمعه دیدار تازه می‌کردیم. سال ۹۶ بعد از انتخابات که باز هم روحانی رای آورده بود، ناراحت و دمغ بودم. انگار برایم دنیا به آخر رسیده بود. متوجه بد حالی‌ام شد، مثل مادری دلسوز برایم حرف زد: «ناراحت نباش. ما تلاشمون رو کردیم. حرف زدیم مردمو تشویق کردیم بیان رای بدن. اونا هم که بی‌کار ننشستن، یه جاهایی نامردی کردن. مهم اینه که وظیفمون رو انجام دادیم.» امشب بعد از دو سه ماه دیدمش. کنار پل میدان معلم ایستاده بود. باز هم حاضر در صحنه و پرشور. انگار نه انگار که زانو درد دارد. خندان و باصلابت مثل همان‌ روزهای سال ۶۵ که در بیمارستان خدمت می‌کرد و از دیدن خون و گلوله و جراحت ترسی نداشت. هر چند این بار تنها نیست، خانوادگی آمده‌اند. همه با هم پای این پرچم ایستاده‌ایم. ✍روزنگار به روایت ‌ 🌐 https://farsnews.ir/ravadar/1774695860533581123 🌐https://ble.ir/green_leaf ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 بدون چتر زیر باران خانم عینکی مسِنی که شال بافتنی روی روسری‌اش انداخته بود، به خانم جوان کنار دستی‌اش که چتر روی سر هر دو گرفته بود، گفت:« جَوونُیْ ما هشت سال تو گرما، تو‌ سرما، زیر بارون با دشمن جنگیدن. حالو ما یه ساعت زیر بارون بومونیم سختمون میشه؟» بعد هم پرچم ایران خیسش را تکاند و تکان داد. ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774758511434744308 🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 من از یک کشور تروریست آمده‌ام از یک کشور اروپایی آمده بود و تصمیم به شرکت در تجمعات شبانه‌ی شهرستان فسا گرفته بود. چفیه را برای حجابش انتخاب کرده، پرچم ایران را در دست گرفته بود و تکان می‌داد. می‌گفت: من از یک کشور تروریست آمده‌ام و با افتخار در این اجتماع شرکت می‌کنم. راضی به ادامه ی صحبت نشد اما با لبخند و اشتیاق خاصی به حضورش می‌بالید. ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774770751053396337 ~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: 📝نشست برخط «آیــه‌نویــــس» چگونه قرآن را در زندگی روزمره‌مان روایت کنیم؟ 📌تسهیل در روایت‌نویسیِ «جشنواره روایت‌نویسی ماه‌تــــاب» 🔰با ارائه سرکار خانم «سیمین پورمحمود» حافظ و مدرس قرآن کریم 🌐بستر برگزاری: اسکای‌روم 🗓زمان: سه‌شنبه ۱۱ فروردین ساعت ۱٠ صبـــــح 🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: 09175614820 ‌ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
بولتن شماره بیست و دوم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌ودوم ۹/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.» آقای شیخ‌پورشیرازی دستی به محاسنشان کشیدند و با صدایی که سعی می‌کردند نلرزد، پیش‌دستی کردند و گفتند: «دختر من که از رهبرمون عزیزتر نبود؛ فدای ایران...»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.» آقای شیخ‌پورشیرازی دستی به محاسن
﷽ 🔻 نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ برادرم توی گروه خانوادگی عکسی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیک‌ترین عکس من با یک شهید!» دلم مچاله شد. پرت شدم به بیست و چند سال قبل؛ وقتی که خانواده شیخ‌پورشیرازی همسایه‌ی طبقه بالاییِ ما بودند. آن موقع هنوز یک فرزند داشتند: جواد! جواد هم‌سن برادر کوچکترم بود و پایه‌ی ثابت بازی‌هایمان. مثل پدر و مادرشان لهجه‌ی شیرین و غلیظ شیرازی داشت. گرما و صمیمیت این خانواده برایِ منِ بچه دبستانی که فامیل کم‌جمعیتی داشتیم، یک شگفتی بود. خوب یادم است که خاله زهرا، مادرِ جواد، چطور توی پاگرد پله می‌ایستادند و با آب و تاب از سفر و مهمانی رفتنشان تا خریدهای روزانه برای مامانم تعریف می‌کردند. بعدتر که افتادند به دوختنِ لباس‌های چین‌دار و صورتی، شستم خبردار شد که به زودی جواد خواهردار می‌شود. تصویرِ نرجس کوچولو که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، هنوز جلوی چشمم بود؛ ریزه‌میزه‌ای که شد نور چشم همه‌ی ما. سال بعدش خانواده‌ی شیخ‌پورشیرازی از پیش ما اسباب‌کشی کردند اما رشته‌ی دوستی‌ای که بافته شده بود، پاره نشد. مامان و بابا به واسطه‌ی مراسم هر ساله‌ی دعای ندبه‌شان، از آن‌ها برایمان خبر می‌آوردند: از عزیزانی که فوت شده بودند، ازدواج‌هایی که سر گرفته بود، جوادی که داماد شد و نرجسی که حالا دانشجوی نخبه‌ای شده بود؛ تهران درس می‌خواند و کار می‌کرد... همه پی زندگی‌مان بودیم که جنگ شد. چند روز بعد، تماسی از مامانم همه‌چیز را متوقف کرد. فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.» انگار هوای اتاق یکهو تخلیه شد؛ نفسم بالا نمی‌آمد. نرجس برای من فقط همان نرجسِ پتوی سفید بود که حالا شنیده بودم خانم دکتری شده‌ و توی عکس‌ها دیده بودم که روسری‌اش را لبنانی می‌بست. وقتی مامان گفتند: «آماده شو تا بریم سر سلامتی»، رسماً فرو ریختم. نمی‌دانستم چطور باید با خانواده‌ای که جوان از دست داده‌، رو‌به‌رو شوم. بعد از ظهر بود و خانه‌شان غرق نور. برخلافِ آشوبی که توی دلِ من بود، خانه بویِ عجیبی می‌داد؛ بویِ گلاب و اسپند. صدای تلاوت آرامِ قرآنی که از گوشه‌ی پذیرایی می‌آمد، مثلِ یک دستِ نوازش رویِ التهابِ من نشست. انگار کلماتِ قرآن، لرزشِ دیوارها و سنگینیِ هوا را شسته بودند. خاله زهرا، سیاه‌پوش با چشم‌ها و صورتی که معلوم بود از فرط اشک سرخ و متورم شده، در آغوشمان گرفتند. صبرشان، برای مادری که همان روز پیکر یکدانه دخترش را از تهران آورده‌ و غسل داده بود، شبیه یک معجزه بود. برایمان از سفرهای کربلای هرساله و آرزوی شهادت نرجس گفتند. زبانم نمی‌چرخید به پدرش تسلیت بگویم. آقای شیخ‌پورشیرازی وقتی چشم‌های خیسم را دیدند، دستی به محاسنشان کشیدند، نگاهشان را از قاب عکسِ نرجس دزدیدند و با صدایی که سعی می‌کردند نلرزد، پیش‌دستی کردند و گفتند: «دختر من که از رهبرمون عزیزتر نبود؛ فدای ایران...» از آن همه بزرگواری آب شدم. روبرگرداندم سمت پنجره تا اشک‌های سرازیر شده‌ام را نبینند. همه شهر از آن قاب پیدا بود. نگاهم افتاد به پرچم بزرگ ایران که در باد تکان می‌خورد. انگار چیزی توی دلم آرام گرفت... ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774784078883556136 ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
بار شیشه در دل جنگ شبها با همسر و بچه‌ها می‌رود کاروان خودرویی و بخاطر شرایطش صندلی عقب دراز می‌کشد. اما دلش می‌خواهد در خیابان حضور داشته باشد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بار شیشه در دل جنگ شبها با همسر و بچه‌ها می‌رود کاروان خودرویی و بخاطر شرایطش صندلی عقب دراز می‌کشد
﷽ 🔻 بار شیشه در دل جنگ گفتم شاید عطرش پیچیده باشد و از پنجره‌ی باز سالن راه گرفته باشد تا پنجره‌ی کناری و خودش را کشیده باشد داخل خانه‌شان. چند تایی از شیرینی‌های آغشته به پودر قند را چیدم توی بشقاب یک‌بار مصرف، چادر را انداختم روی سر و رفتم جلوی درشان. بعداز احوال پرسی گفتم: «میخواسم یه چی بهت بگم؛ والا استرس جنگ یه وَر، شورِ بار شیشه‌ی شما هم یه ور.» اما این همسایه‌ی ما دلش خیلی بزرگ است. می‌خندید و به من دلداری می‌داد که طوری نمی‌شود و تا هفته‌ی آینده بارَش را زمین می‌گذارد. بیشتر دل‌نگرانش شدم وقتی لبخند از روی لبش پرید و غم پهن شد روی صورتش. احساس د‌ِین می‌کرد انگار. کمی مکث کرد و گفت شبها با همسر و بچه‌ها می‌رود کاروان خودرویی و بخاطر شرایطش صندلی عقب دراز می‌کشد. اما دلش می‌خواهد در خیابان حضور داشته باشد. شاید هم نوشته‌ی روی موشک ِآن رزمنده خطاب به مردم احساس تکلیف را در او پررنگ کرده بود؛ «حاضرم ثواب تمام لحظات مجاهدت در میدان را با یک ساعت کف خیابان بودن عوض کنم.» خواستم کلام رهبر شهیدمان را در مورد فرزندآوری یادش بیاورم. اما چانه‌ام باز گرم شده بود و خیلی وقت بود سرپا نگهش داشته بودم؛ آخر مناظره‌ی سیاسی خوبی راه انداخته بودیم. برگشتم خانه و عکس نوشته‌ی رهبر شهید را برایش ارسال کردم با این مضمون: «بگویید مبلغین روی افزایش جمعیت کار کنند؛ اگر من را هم قبول ندارند، به خاطر کشورشان این کار را بکنند به خاطر اسلام.» ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774849166938522332 ~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تا سر خیابان تخته نئوپان را که روی تابوت گذاشتند، پرچم ایران را آوردند و به‌قدر تابوت با قیچی بریدند و چهار وجه کنار و وجه رویی‌اش را پرچم‌پیچ کردند. یک‌باره تابوت نخودی‌رنگ بی‌روح، جان پیدا کرد. انگار لباسی که دورش پیچیده‌اند، زنده‌اش کرده باشد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تا سر خیابان تخته نئوپان را که روی تابوت گذاشتند، پرچم ایران را آوردند و به‌قدر تابوت با قیچی بریدن
﷽ 🔻 تا سر خیابان با احتساب ماه‌ها می‌شود حدود پنج سال. پنج سالی که مولکول‌های سدر و کافور پیام بوی تندشان را برای سیستم عصبی مغزم نفرستاده بودند. از روزهایی که سراغ تیم تغسیل اموات کرونایی می‌رفتم، همین‌قدر سال گذشته و این بو برایم تازگی پیدا کرده و دل و روده‌ام را به هم می‌پیچید. فضای سرد غسالخانه هم. تا وارد میشوم نوک انگشت‌ها و بینی‌ام یخ می‌کند. سه نفر را روی سنگ غسالخانه خوابانده بودند و توی دو سطل پلاستیکی کنارشان آب سدر و کافور را پر کرده بودند. صدرا نجابت بود و حمید ذکری و یک نفر عابری که حین انفجار موشک از خیابان رد میشد. بدنشان نسبتا سالم مانده بود. جز جای چند بخیه بزرگ که روی بازو و ساق پا و کنار قلبشان مانده بود، صورت سالمی داشتند و خون جاری خاصی دورشان نبود. دوری توی محوطه می‌زنم که کفن حاج حمید تمام می‌شود‌. روی زخم‌ها سدر ریخته‌اند تا جلوی خون‌ریزی را بگیرند. کفن چند تکه است؟ سه تا. هر سه را که می‌بندند، رویش اسم می‌نویسند. شیخ عبدالحمید می‌پرسد: "کنار اسم چی بنویسم؟" و دیگری انگار سوال نامربوطی پرسیده باشد، جواب می‌دهد: "خب معلومه، روز شهادت امیرالمومنینه. بنویس یا علی." شیخ ماژیک قرمز را کنار می‌گذارد و با ماژیک آبی، با خط نسخ یا علی مددی را کنار یا فاطمه الزهرا ادرکنی چاپ شده روی کفن می‌نویسد. پلاستیک دور کفن را که می‌پیچند. تابوت چوبی گوشه غسالخانه را برمی‌داریم و با "یاحسین(ع)" پیکر شهید را تویش می‌گذاریم و راهی سالن وداعش می‌کنیم. سالن وداع، فضای ساده‌ای دارد. دیوارهای سرامیکی کرمی و مشکی که وسطش یک کمربند آبی با طرح‌های اسلیمی گل و بلبلی آمده. به دیوارها چند ردیف سیم وصل کرده‌اند و سه تا در میان ازش پلاک و سربند سرخ یاحسین(ع) و قرمز یا ابالفضل(ع) آویزان است. تا صدای شیون زن‌ها را می‌شنوم می‌فهمم تابوت به سالن وداع رسیده و گره‌ کفن را باز کرده‌اند تا خانواده با پیکرش خداحافظی کنند. فاصله قدم‌هایم را بیشتر می‌کنم تا خودم را زودتر به سالن برسانم. پشت سر هر خانم دور تابوت یک نفر از محارم ایستاده تا اگر بی‌حال شدند، روی زمین بنشانندشان. بطری آب‌معدنی هم دستشان هست و دائم افشانه گلاب فضا را معطر می‌کند. *صدای گریه‌ها زیاد است ولی نه آن‌قدری که انتظار داشتم. احساسم چیزی بین سوگ و بُهت و استقامت را تشخیص می‌دهد. خانم حاج حمید ولی چیزی می‌گوید که به صحنه درام خاصی می‌بخشد. با صدایی که دیگر جوهره‌ای ندارد، به خانمی که کنار دستش نشسته و سرش روی شانه‌اش افتاده می‌گوید: "ما تا سر کوچه هم بدون هم نمی‌رفتیم، حالا هم نباید تنهام بذاره. باید با هم بریم."* می‌خواهم کنارش بایستم و بقیه واگویه‌هایش را ثبت کنم ولی رویش را ندارم. مداحی "رفیق نیمه‌راه من" سیدرضا نریمانی پخش می‌شود و دیگر صدایی نمی‌شنوم. انگار شان نزول این مداحی برای چنین صحنه‌ای بوده. بعد از خانم‌ها نوبت آقایان می‌شود که وداع کنند. بعدش ولی صحنه باشکوه می‌شود. روزهایی که برای نوشتن روایت تغسیل اموات کرونایی می‌رفتم، همین‌جا نقطه پایانش را می‌زدند. تابوت را می‌گذاشتند پشت ماشین حمل پیکر و تمام. این‌جا ولی مرحله دیگری اضافه شده بود. تخته نئوپان را که روی تابوت گذاشتند و تِتِق دستگاه منگنه‌زن فعال شد، پرچم ایران را آوردند و به‌قدر تابوت با قیچی بریدند و چهار وجه کنار و وجه رویی‌اش را پرچم‌پیچ کردند. یک‌باره تابوت نخودی‌رنگ بی‌روح، جان پیدا کرد. انگار لباسی که دورش پیچیده‌اند، زنده‌اش کرده باشد. شکوهش داده باشد. عزیز شده باشد. دور پرچم را دوباره با مشما پوشاندند و عکس شهید را رویش زدند. چند نفر رفتند کمک مسئول سالن وداع تا تابوت را پشت ماشین حمل پیکر بگذارد. تابوت را هُل دادند ته ماشین. "برو خدا به همراهت" این را مسئول سالن وداع گفت و در مشکی ماشین را بست. ماشین به‌سمت سردخانه حرکت کرد. باید منتظر می‌ایستادم تا تابوت صدرا را برای وداع بیاورند. (ادامه دارد) ✍️روزنگار به روایت ‌ 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1774857559381287454 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌وسوم.pdf
حجم: 2.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌وسوم ۱۰/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar