﷽
🔻 شعارهای خجالتی
آرام سرش را از سقف آورد بیرون. چند دور کلِ میدان را با چشمهاش دور زد. بعد لبخندی زد و یواشکی گردن کج کرد سمت مادرش که داخل ماشین بود. مادر دستش را تکان میداد و از او میخواست حرکتی بزند. پسرک مدام از سر خجالت لبخند میزد و به عظمتِ جمعیّت خیره بود: «یه لحظه صبر کن الان میگم!»
خانمِ رو به رویش که متوجه ماجرا شده بود، صدایش کرد: «آقا پسر نترس شعار بده! ما بلند جوابتو میدیم!»
پسرک خون توی رگهاش حرکت کرد. بطری آب را گرفت بالا، دو سه قلپ قورت داد، بعد یک نفسِ تپل گرفت و ما را مهمانِ اولین شعارش کرد؛ همهمان با ذوق جوابش دادیم.
عاشقِ تورمِ رگِ گردنش بودم وقتی با همهٔ وجود فریادِ عقیده میزد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مطهره_زارعی
🌐https://eitaa.com/mohajerr128
🌐https://ble.ir/mohajerr128
~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همهی اینها دل میخواهد یک چشمش به مادر و خانوادهی برادر بود و یک نگاهش به آدمهای فردا. نمیخوا
﷽
🔻همهی اینها دل میخواهد
قدم به سالن تماشاخانه گذاشتم و هنوز جا برای نشستن پیدا نکرده بودم که صدای رهبر شهیدمان از بلندگوی سالن توی گوشم پیچید و دوباره غمِ تازه پاشید روی دلم. امروز پنجمین جلسه از برنامهی «روایت سووَشون» بود.
دکور سالن دل و جان را قبل از شروع روایتِ شهید، آماده میکرد. شمع های روشن روی زمین، کنار گلبرگهای سرخ، حس وطن داغدار این روزها را به گوشه ذهن میچسباند. عکس شهید مهدی نیکو کلاه روی میز انگار به حضار سلام میکرد و خوش آمد میگفت. در پس زمینه هم چهرههای شهدای مدرسه میناب و عکس امام شهیدمان، این مصیبت عظمی را پررنگتر نشان میداد. کنار عکس بچههای شهید، عکس رهبر شهید و عمامهای مشکی روی صندلی گذاشته بودند. چفیهای زیرش پهن شده بود و کنارش هم از همان گلبرگهای سرخ ریخته بودند. برنامه با تلاوت قرآنِ پسر شهید شروع شد. بعد حاضرین برای خواندن ملی ایستادند.
مجری برنامه، برادر بزرگ شهید را به جایگاه دعوت کرد. امید نیکوکلاه اول مجلس شروع سختی داشت. میگفت بخاطر شش سال، اختلاف سنی با شهید، خیلی خاطرهی خاصی از دوران کودکیشان ندارد؛ اما وقتی حرف از اخلاق و منش شهید شد، خودش راه را برای گفتوگوی بیشتر باز کرد.
از سختی شنیدن خبر شهادت برادر و پذیرش آن گفت. از اینکه آخرین دیدارشان دو روز قبل از شهادت در دورهمی خانوادگی شان بوده. از ماجرای دفن شهید در حرم حضرت شاهچراغ گفت که: «چون وصیت خود شهید بود پیگیرش شدم. یکروز هم با همسر و پسر شهید به حرم رفتیم. وقتی مسائل مالی مطرح شد و یکی از خدام مبلغ را گفت و دیدیم از توانمان خارج است، خداحافظی کردیم و برگشتیم. هنوز به گیت آخر حرم نرسیده بودیم که همان خادم زنگ زد و گفت مشکلی داشتم که شهید شما برایم گرهگشایی کرده. بروید کارهایش را پیگیری کنید که مدفن شهید حرم است.
وقتی صحبت ها رسید به شناسایی و تحویل پیکر شهید، نمیخواست یا شاید هم نمیتوانست بعضی لحظهها را بازگو کند؛ اما مجری از او خواست همه چیز را راحت بیان کند و حرف ناگفتهای باقی نگذارد؛ تا این حماسه و رشادتها در تاریخ مستند بماند.
یک چشمش به مادر و خانوادهی برادر بود و یک نگاهش به آدمهای فردا. میکروفن را توی دستش جا به جا کرد و گفت: «برای تحویل پیکر که رفتیم، سه تا کیسه بود و آمار چهار شهید. با اینکه بعدش معلوم شد یکی از آنها به مکانی دورتر پرتاب شده، هنوز شناسایی سه شهید دیگر میسر نبود. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتند اعضای بدنها به سه قسمت تقسیم شوند. صدای هق هق و گریه مادر و همسر شهید از همان ردیف صندلیهایی که خانوادهی شهید نشسته بودند بلند شد. تحمل شنیدنش سخت بود. دعا کردم خدا به دل داغدارشان صبر بدهد.
برادر شهید برای اینکه داغشان را در برابر داغ اهلبیت کوچک مجسم کند، یا شاید برای تسلط و توان بیان ماجرا، لابه لای روایت برادر شهیدش از مصیبت سیدالشهدا در روز عاشورا گفت: «امام حسین صبح تا ظهر خیلی بدن این شکلی دیدن.
امام سجاد دستِ تنها خیلی بدن تدفین کردن.»
وقتی نه برادر ِشهید تاب گفتنش بود، نه مجری توان تسلا داشت، از پشت صحنه یکی به داد میرسید و روضهی حاج محمود کریمی را پخش میکرد توی سالن. یا آن لحظهای که فقط و فقط روضه میتوانست سنگینی جو حاکم را قابل تحمل کند.
وقتی خانوادهی دو شهید دیگر مجتمع الغدیر میخواهند که بدن متلاشی شهیدشان مشخص و تفکیک شود، آزمایش DNA انجام می شود. آقا امید گفت: «خدا را شکر که برادرم با اعضای بدن خودش دفن شد.»
آقای عباسی غسال شهدا که آمد از پیکر شهید نیکوکلاه گفت از اینکه پوستی بر بدن دیده نمیشد. سری نبود، اجزاء بدن را نمیشد کامل کرد. فقط قسمتی از دست سالم مانده بود. نیمرخ پسر شهید را از صندلی جلو میدیدم که صورت گندمگونش تیره تر می شود و با هق هقش تکیهگاه صندلیاش می لرزد. آقای عباسی با اینکه مرتب عذرخواهی میکرد، اما برای اینکه خانواده شهید، دلشان آرام بگیرد از شهدای روستای کَفری شیراز گفت. از سری بیبدن که در کارگاه کمپوست افتاده بود و کِرمهای آنجا ریخته بودند روی آن. شنیدن همهی اینها دل میخواهد. چه برسد دیدنشان. بی شک ما بعداز جنگ دیگر آن آدمهای قبلی نیستیم. یک ورژن جدید از ایرانیهای سرسخت روزگاریم.
مجری برنامه ماجرای امروز را خوب خاتمه داد و گفت: «حاج حسین یکتا همیشه میگه دعا کنید ما هم برای امام زمانمون تکهتکه بشیم. انگار این روزا همه روایت ها همینطوریه!»
برنامه تمام شد. از پلههای پردیس سینمایی بالا رفتم. باز یادم نمیآمد باید کدام طرفی بروم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #هاجر_تابع_بردبار از دورهمی عصر روایت سوشون۲ با حضور خانواده شهید مهدی نیکوکلاه
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پسری که چشمانش برق میزد در جشنوارهی جابر، موشکی ساخت که واقعاً پرتاب میشد. پدرش دربارهی طرح او
﷽
🔻پسری که چشمانش برق میزد
روز اول مهر بود؛ هوای مدرسه بوی آغاز میداد. باد آرامی لابهلای پرچمها میچرخید و صدای کودکان در حیاط جریان داشت. سال اول تدریسم در این مدرسه بود و هنوز کسی را نمیشناختم.
وقتی صفها آرام گرفتند، آقای معاون گفت همگی گوش جان بسپاریم به آیات دلنشین قرآن.
پسرکی از میان دانش آموزان قدم پیش گذاشت. آیهها که بر زبانش جاری شد، حیاط مدرسه برای لحظهای دیگر صدا نداشت. من اما فقط یک چیز را میدیدم: برق چشمهایش. در همان لحظه، بیآنکه بخواهم، ادارهی ثبت احوال ذهنم برایش شناسنامهای صادر کرد؛ نامش را گذاشت:
«پسری که چشمهایش برق میزند.»
روزهای بعد، این نام هر روز بیشتر ریشه دواند. در کلاس، همان پسر بود که بیشتر اوقات زودتر از بقیه مسئلههای ریاضی را حل میکرد، بندنویسیاش را کامل میکرد، آیات قرآن را حفظ میکرد، برای اجرای نمایشها داوطلب میشد.
در جشنوارهی جابر، موشکی ساخت که واقعاً پرتاب میشد. با همان هیجان کودکانه برایم توضیح داد که داخلش چه واکنشهایی رخ میدهد. سراپا ذوق بود. انگار آسمان را در مشت کوچکش گرفته باشد. طرحش آنقدر جالب بود که گفتم برای آن علاوه بر مدل، دستور کار و راهنما هم آماده کند.
فردای آن روز با پدرش آمد؛ مردی آرام. دربارهی طرح پسرش با چنان عشق و حوصلهای حرف زد که فهمیدم آن برق چشمها از کجا آمده است. در دلم نوشتم:
«پسری که چشمهایش برق میزند، پدری دارد که همقدِ شوقهایش میایستد.»
وقتی طرح کامل شد و معاون اداره برای بازدید آمد، چنان با اعتمادبهنفس دربارهی طرح خودش توضیح داد که معاون اداره گفت: «میخواهم با دانشمند آینده عکس بگیرم.»
جنگ که شد کلاسهایمان مجازی شد. پسرک دیگر در کلاسها حاضر نشد، نگرانش بودم تا پیام مادرش رسید…
آن مرد آرام، همان همراه مهربان، شهید شده بود. فرماندهای که حالا نامش را دریا با خودش میبرد.
همانجا بود که نامش از پسری که چشمهایش برق می زند تغییر یافت به پسری که پدرش فرمانده بود… پسری که پدرش شهید شد.
امروز، آن برق چشمها، دیگر تنها برای او یک میراث نیست، بلکه راه پدر است که در او ادامه مییابد.
تقدیم به شهید ناوسالار #سجاد_بلاغی و پسرش که چشمهایش همیشه برق میزند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ به روایت #فاطمه_معنوی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775024434772891971
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوپنجم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوپنجم
۱۲/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران عکسش را که دیدم، فقط میدانستم آلخلیفه شهیدش کرده. چه میفهم
﷽
🔻تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران
از یک ماه پیش که روز اول شروع جنگ رمضان، سالن ورزشی لامرد را زدند، نیت کرده بودم خودم را برسانم آنجا. سوگ آقا و گیجی بعد از آن و کاروانهای خودرویی شبانه و آخر هم رفتن به جزیره خارگ، عقبش انداخت.
نرسیده به مُهر یکباره سید گفت: «میدونستین شهید بحرینیو اصالتا مُهری بوده؟ امروز هم مراسم یادبودشه اونجا.»
مُهر کجا میشود؟ جنوب غربیترین شهرستان استان فارس. پایینِ پایین، سمت چپ. سیوپنج کیلومتری لامرد و شصت کیلومتری عسلویه؛ با کلی آدمهایی که پیش از انقلاب در بحرین و کویت زندگی و کار کردهاند.
ورودی حسینیه خان عموهای سنوسالدار خاندان موسوی با عمامه سبز ایستاده بودند و خیرمقدم میگفتند. پشتیهای پارچهای فیروزهای رنگی دورتادور حسینیه به دیوارها و ستونها تکیه داده بود. ما هم کمر چسباندیم به یکی از پشتیهای دور ستون و نشستیم به حزبخوانی قرآن.
سخنرانها یکی یکی میآمدند و یک مضمون واحد را با کلمات متفاوت تکرار میکردند:
«در خاندان موسوی شهادت چیز غریبی نیست وقتی بعد از سیدمصطفی و سیداحمد و سیدکاظم حالا به سیدمحمد رسیده»
«شهید را در ایستبازرسی و بهجرم حمایت از حمله به پایگاههای آمریکا در بحرین دستگیر و چند روز بعد پیکر بیجانش را تحویل خانوادهاش دادهاند.»
سر کردم در گوش دوست لامردیام و پرسیدم: "بیاحترامی محسوب نمیشه از جلسه بریم بیرون و مصاحبه بگیریم؟" سر بالا انداخت که خیالت راحت.
قید خوردن پَک حلوای محلی را زدم و از مجلس خارج شدم. بیرون حسینیه بنر ۱×۲ شهید نصب شده. به چشمان درشت و موهای پرپشت و بدن ورزیدهاش خیره میشوم و منتظر میمانم تا یکی از عموها بیاید برای مصاحبه: «میترسم این چیزایی که داخل مصاحبه میگم، برای خانوادهش تو بحرین بد بشه.»
اولین جملهای که گفت، همین بود. حکومت آلخلیفه چنان ترسی در دل مردمانش انداخته که مصاحبهشونده چند صد کیلومتر آنطرفتر جرئت گفتن بعضی حرفها را ندارد. ترس ولی توی کَت سیدمحمدِ شهید نمیرفته: «از چهارده سالگی تا همین یکی دو سال پیش در زندانهای رژیم بحرین بوده» چرا؟ نمیدانست:
«کلا ما زیاد ندیدیمش. اکثر زندگیش رو که زندان بود. اگه ایران میاومد هم یه راست میرفت مشهد.»
تنها خاطرهاش از شهید هم توی مشهد اتفاق افتاده بود: «داخل حرم یه خانمی رو دید که حجاب خوبی نداشت. رفت جلو. فارسیش هم خوب بود. بهش گفت: اینجا حرم جدمه و خواست تا حجابش را درست کند.»
هنوز از شهید کم میدانستم؛ خیلیکم. عمو ولی چیز بیشتری برای گفتن نداشت. مگنت میکروفون دکمهای را درآوردم و دنبال نفر بعدی گشتم. رد انگشت اشارهها به عمامه مشکی روحانی بلندقدی میرسید بهنام سیدنورالدین:
«کسی توی مُهر جرئت نمیکرد جلوی بابای شهید، حتی به نظام انتقاد کنه. میدونید که مُهر اصلاحطلب کم نداره ولی هروقت قرار بود سیدمحسن توی جمعی بیاد، همه غلاف میکردن.»
گوشیاش را درآورد تا بتواند تلفنی با پدرش صحبت کند ولی جواب نداد.
دلیل زندان رفتنش در نوجوانی را پرسیدم: روی طای فقط مکث میکند: «فقط رسوندن بستههای غذایی به خانوادهی مبارزین» و ادامه داد: «بار آخری که از زندان آزاد شد، مادرش خیلی خوشحال بود. رفته بود براش خواستگاری و دخترخانمی رو عقد کرده بود.»
از داخل حسینیه صدای گریه آمد. گوش تیز کردم. صدای گریه سیدمحسن بود بالای پیکر زخمی و بیجان فرزند خوشبر و رویش. همان فیلمی که از لحظه مواجهه پدر با جسم بیجان پسر در شبکههای اجتماعی پخش شده. مجری میکروفون را به مداح میسپارد. ور هیئتی ذهنم میگوید: «الان دیگه وقت روضه علیاکبره.»
روضهخوان هم همین را فهمیده: «فیلم سیدمحسن رو دیدم که صورت به صورت پسر شهیدش گذاشته بود یاد علیاکبر(ع) افتادم. ولی سیدمحسن! وقتی پسرت رو شکنجه میدادن تو اونجا نبودی.» صدای ضجه زنها بلند میشود؛ گریه مردها هم. روی پا میکوبم: «بمیرم برات اباعبدالله که جلوی چشمت از همه طرف به فرزندت حمله کردند. أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #محمدحسین_عظیمی از سفر به شهرستان مُهر
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775038606979023752
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بزنگاه آب دهانم را به سختی قورت دادم، تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب م
﷽
🔻بزنگاه
صدایش مثل همیشه نبود. وحشی شده بود انگار. شیشه ماشین را دوباره بالا دادم و پرچم را لایش گذاشتم. به اطرافم نگاه کردم؛ مغازهدارها در پیاده رو جمع شده بودند. ماشین جلویی کنار گرفت و چند دختر جوان بیروسری و یک پسر جوان پیاده شدند. آسمان را نگاه کردند و با دست چیزی بهم نشان دادند. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دستم را به سمت جلو تکان دادم و به همسرم اشاره کردم که فعلا نایستد و برود جلو تر. چشمم به دیوار سیمانی بود که در نظرم مثل دیوار چین، کش میآمد و تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب میشود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا میروند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان؟ نمیدانستم از اینکه هر سهتایمان، یعنی من و همسرم و دخترکمان، با هم هستیم باید خیالم راحت باشد یا نباشد؟ شهادت که خوب است اما از کجا معلوم حتما شهید میشویم؟ به مامان فکر میکردم. به تماس همان یک دقیقه پیشش که با صدای لرزان پرسید کجا هستیم و من مثل همه سی شب گذشته که یک لوکیشن امن را به جای لوکیشن واقعیمان تحویلش میدادم، اینبار هم آخرین نقطه امنمان را به او گفتم: خروجی مجتمع دایی جواد! حتما اگر جای دقیقمان را میدانست همان پای تلفن کار دست خودش میداد...
جلوتر رفتیم. دور و برم را پاییدم، دیگر خبری از آن برج دیدهبانی و دیوار سیمانی و حصار سیمخارداری بالایش، نبود. دوباره شیشه را کمی پایین دادم. صدای جنگنده نمیآمد. از تصور اینکه یکبار دیگر این مسیر را برگردیم آنهم با دستهی پیاده، دستهایم یخ کرد. دلم میخواست فقط از آنجا برویم و چهره مامان که ملتمسانه میگفت این شبها به خیابان نروید، جلوی چشمم میآمد.
مسیر را تغییر دادیم و از دسته دور شدیم. قلبم از کوبیدن های محکمش دست برداشت. جریان خونم به حالت عادی برگشت و کمی گرم شدم... دلم اما سرد بود، خیلی سرد... دلسرد بودم از خودم.
حس آدمی را داشتم که مشت ادعایش را سر بزنگاه باز کرده و همه ادعاهای پوشالیاش به باد هوا رفته!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #اسماء_کیان
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775060351037913721
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حمد شفا همراه رسولی فریاد سر میدادیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع میشود. سخنران میگوید نزدیک بیما
﷽
🔻 حمد شفا
از دور، نورِ تابلوی بیمارستان فرهمندفر را میبینم. هنوز چند کیلومتری فاصله داریم. سراسر وجودمان غرق در شور و حماسه است. پرچم های بزرگ و کوچک در بالاترین نقطه تکان میخورند و در باد میرقصند. همراه رسولی فریاد سر میدهیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع میشود. سخنران میگوید نزدیک بیمارستان شدیم. قدم هایتان را تند کنید و شعار ندهید. میگوید برای سلامتی کادر درمان بیمارستان صلواتی بفرستیم. بعد هم به نیت شفای مریض ها، ۷ بار دسته جمعی حمد بخوانیم. لبخند میزنم. چه کار قشنگی! همانطور که پرچم را در هوا تکان میدهم زیر لب حمد میخوانم: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین...»
پرستار بیمارستانِ رشت. نور آفتاب آن روز کذاییِ دی ماه، تصویرش را جلوی چشمانم زنده میکند. گفتند برای کاری وارد بیمارستان شده بوده. گفتند بعد از آن هم یک عده با چیزهایی مثل چوب و چاقو و قمه داشتند نزدیک بیمارستان میشدند. انگار هرچه نزدیک تر میشدند، صدای فریادشان بالاتر میرفته. میگفتند اصلا انگار تیز کرده بودند برای حوالی بیمارستان. خود بیمارستان را که البته کاری ندارند. فکر کردند که حتما پاسگاهی، بسیجی جایی این حوالی است.
«الرحمن الرحیم. مالک یوم الدین. ایاک نعبد و ایاک نستعین...»
به پنجره های ساختمان بیمارستان نگاه میکنم. یکی یکیشان را از نظر میگذرانم. بعضی ها کامل بسته اند و چراغ هایشان خاموش است. حتما دارند استراحت میکنند. بعضی از بیماران هم کمی پنجره را باز گذاشته اند. حس برخورد هوای بیرون با صورتشان را تصور میکنم. حالم را خوب میکند. برای سلامتی به هوای آزاد نیاز دارند. حتما حالشان را خوب میکند.
«اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم...»
رسیده بودند به بیمارستان. جلوتر نرفته بودند. هدفشان انگار پاسگاه و کلانتری نبوده. آتش به پا کردند. قمه کشیدند. یک مشت وحوشِ معلوم الحال؛ همانها که قبل از بیمارستان و خانمِ پرستار، غیرت و شرافت و مردانگیِ خودشان را یک جا به آتش کشیدند و هلهله کردند. درست روبروی پنجره های بیمارستان بودند. اما صدایشان را پایین نیاوردند. فریاد کشیدند و زنی را، همسری را، مادری را زنده زنده سوزاندند. یعنی آنها هم مثل امشبِ ما، دغدغهٔ مردم را داشتند؟ دغدغهٔ حال خوب مردم؟ دغدغهٔ تغییر اوضاع؟ دغدغهٔ اقتصاد و معیشت باعث شد به حالشان بیمارستان و غیر بیمارستان فرق نکند؟
از بیمارستان رد میشویم. قدم هایم را آرام تر بر میدارم. دوست دارم تمام دنیا ما را ببینند. دلم میخواهد پنجرهٔ تمام ساختمان ها باز شود و تک به تک مردم، عبور ما از کنار بیمارستان را به چشم ببینند. نمیدانم! شاید هم هنگام تلاوت حمدها آنقدر آرام و بی صدا قدم میزدیم که احتمالا صدایمان آنها را پای پنجره ها نَکشانده.
«غیر المغضوب علیهم... و لا الضالّین.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775110075488917701
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar