eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران عکسش را که دیدم، فقط می‌دانستم آل‌خلیفه شهیدش کرده. چه می‌فهمیدم که دو روز بعد در مراسم یادبودش توی مُهر شرکت می‌کنم. اصلا نمی‌دانستم که پسوند فامیلش المُهری هم دارد: سیدمحمد الموسوی المُهری.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران عکسش را که دیدم، فقط می‌دانستم آل‌خلیفه شهیدش کرده. چه می‌فهم
﷽ 🔻تولد: بحرین؛ وطن: جمهوری اسلامی ایران از یک ماه پیش که روز اول شروع جنگ رمضان، سالن ورزشی لامرد را زدند، نیت کرده بودم خودم را برسانم آن‌جا. سوگ آقا و گیجی بعد از آن و کاروان‌های خودرویی شبانه و آخر هم رفتن به جزیره خارگ، عقبش انداخت. نرسیده به مُهر یک‌باره سید گفت: «می‌دونستین شهید بحرینیو اصالتا مُهری بوده؟ امروز هم مراسم یادبودشه اون‌جا.» مُهر کجا می‌شود؟ جنوب غربی‌ترین شهرستان استان فارس. پایینِ پایین، سمت چپ. سی‌و‌پنج کیلومتری لامرد و شصت کیلومتری عسلویه؛ با کلی آدمهایی که پیش از انقلاب در بحرین و کویت زندگی و کار کرده‌اند. ورودی حسینیه خان عموهای سن‌وسال‌دار خاندان موسوی با عمامه سبز ایستاده بودند و خیرمقدم می‌گفتند. پشتی‌های پارچه‌ای فیروزه‌ای رنگی دورتادور حسینیه به دیوارها و ستون‌ها تکیه داده بود. ما هم کمر چسباندیم به یکی از پشتی‌های دور ستون و نشستیم به حزب‌خوانی قرآن. سخنران‌ها یکی یکی می‌آمدند و یک مضمون واحد را با کلمات متفاوت تکرار می‌کردند: «در خاندان موسوی شهادت چیز غریبی نیست وقتی بعد از سیدمصطفی و سیداحمد و سیدکاظم حالا به سیدمحمد رسیده» «شهید را در ایست‌بازرسی و به‌جرم حمایت از حمله به پایگاه‌های آمریکا در بحرین دستگیر و چند روز بعد پیکر بی‌جانش را تحویل خانواده‌اش داده‌اند.» سر کردم در گوش دوست لامردی‌ام و پرسیدم: "بی‌احترامی محسوب نمیشه از جلسه بریم بیرون و مصاحبه بگیریم؟" سر بالا انداخت که خیالت راحت. قید خوردن پَک حلوای محلی را زدم و از مجلس خارج شدم. بیرون حسینیه بنر ۱×۲ شهید نصب شده. به چشمان درشت و موهای پرپشت و بدن ورزیده‌اش خیره می‌شوم و منتظر می‌مانم تا یکی از عموها بیاید برای مصاحبه: «می‌ترسم این چیزایی که داخل مصاحبه میگم، برای خانواده‌ش تو بحرین بد بشه.» اولین جمله‌ای که گفت، همین بود. حکومت آل‌خلیفه چنان ترسی در دل مردمانش انداخته که مصاحبه‌شونده چند صد کیلومتر آن‌طرفتر جرئت گفتن بعضی حرفها را ندارد. ترس ولی توی کَت سیدمحمدِ شهید نمی‌رفته: «از چهارده سالگی تا همین یکی دو سال پیش در زندان‌های رژیم بحرین بوده» چرا؟ نمی‌دانست: «کلا ما زیاد ندیدیمش. اکثر زندگیش رو که زندان بود. اگه ایران می‌اومد هم یه راست می‌رفت مشهد.» تنها خاطره‌اش از شهید هم توی مشهد اتفاق افتاده بود: «داخل حرم یه خانمی رو دید که حجاب خوبی نداشت. رفت جلو. فارسیش هم خوب بود. بهش گفت: این‌جا حرم جدمه و خواست تا حجابش را درست کند.» هنوز از شهید کم‌ می‌دانستم؛ خیلی‌کم. عمو ولی چیز بیشتری برای گفتن نداشت. مگنت میکروفون دکمه‌ای را درآوردم و دنبال نفر بعدی گشتم. رد انگشت اشاره‌ها به عمامه مشکی روحانی بلندقدی می‌رسید به‌نام سیدنورالدین: «کسی توی مُهر جرئت نمی‌کرد جلوی بابای شهید، حتی به نظام انتقاد کنه. می‌دونید که مُهر اصلاح‌طلب کم نداره ولی هروقت قرار بود سیدمحسن توی جمعی بیاد، همه غلاف می‌کردن.» گوشی‌اش را درآورد تا بتواند تلفنی با پدرش صحبت کند ولی جواب نداد. دلیل زندان رفتنش در نوجوانی را پرسیدم: روی طای فقط مکث می‌کند: «فقط رسوندن بسته‌های غذایی به خانواده‌ی مبارزین» و ادامه داد: «بار آخری که از زندان آزاد شد، مادرش خیلی خوشحال بود. رفته بود براش خواستگاری و دخترخانمی رو عقد کرده بود.» از داخل حسینیه صدای گریه آمد. گوش تیز کردم. صدای گریه سیدمحسن بود بالای پیکر زخمی و بی‌جان فرزند خوش‌بر و رویش. همان فیلمی که از لحظه مواجهه پدر با جسم بی‌جان پسر در شبکه‌های اجتماعی پخش شده. مجری میکروفون را به مداح می‌سپارد. ور هیئتی ذهنم می‌گوید: «الان دیگه وقت روضه علی‌اکبره.» روضه‌خوان هم همین را فهمیده: «فیلم سیدمحسن رو دیدم که صورت به صورت پسر شهیدش گذاشته بود یاد علی‌اکبر(ع) افتادم. ولی سیدمحسن! وقتی پسرت رو شکنجه میدادن تو اون‌جا نبودی.» صدای ضجه زنها بلند می‌شود؛ گریه مردها هم. روی پا می‌کوبم: «بمیرم برات اباعبدالله که جلوی چشمت از همه طرف به فرزندت حمله کردند. أَلَا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ.» ✍️روزنگار ؛ روایت از سفر به شهرستان مُهر 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775038606979023752 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
بزنگاه آب دهانم را به سختی قورت دادم، تصور می‌کردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب می‌شود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا می‌روند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بزنگاه آب دهانم را به سختی قورت دادم، تصور می‌کردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب م
﷽ 🔻بزنگاه صدایش مثل همیشه نبود. وحشی شده بود انگار. شیشه ماشین را دوباره بالا دادم و پرچم را لایش گذاشتم. به اطرافم نگاه کردم؛ مغازه‌دارها در پیاده رو جمع شده بودند. ماشین جلویی کنار گرفت و چند دختر جوان بی‌روسری و یک پسر جوان پیاده شدند. آسمان را نگاه کردند و با دست چیزی بهم نشان دادند. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دستم را به سمت جلو تکان دادم و به همسرم اشاره کردم که فعلا نایستد و برود جلو تر. چشمم به دیوار سیمانی بود که در نظرم مثل دیوار چین، کش می‌آمد و تصور می‌کردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب می‌شود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا می‌روند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان؟ نمی‌دانستم از اینکه هر سه‌تایمان، یعنی من و همسرم و دخترکمان، با هم هستیم باید خیالم راحت باشد یا نباشد؟ شهادت که خوب است اما از کجا معلوم حتما شهید می‌شویم؟ به مامان فکر می‌کردم. به تماس همان یک دقیقه پیشش که با صدای لرزان پرسید کجا هستیم و من مثل همه سی‌ شب گذشته که یک لوکیشن امن را به جای لوکیشن واقعی‌مان تحویلش می‌دادم، این‌بار هم آخرین نقطه امن‌مان را به او گفتم: خروجی مجتمع دایی جواد! حتما اگر جای دقیقمان را می‌دانست همان پای تلفن کار دست خودش می‌داد... جلوتر رفتیم. دور و برم را پاییدم، دیگر خبری از آن برج دیده‌بانی و دیوار سیمانی و حصار سیم‌خارداری بالایش، نبود. دوباره شیشه را کمی پایین دادم. صدای جنگنده نمی‌آمد. از تصور اینکه یکبار دیگر این مسیر را برگردیم آن‌هم با دسته‌ی پیاده، دست‌هایم یخ کرد. دلم می‌خواست فقط از آنجا برویم و چهره مامان که ملتمسانه می‌گفت این شب‌ها به خیابان نروید، جلوی چشمم می‌آمد. مسیر را تغییر دادیم و از دسته دور شدیم. قلبم از کوبیدن های محکمش دست برداشت. جریان خونم به حالت عادی برگشت و کمی گرم شدم... دلم اما سرد بود، خیلی سرد... دلسرد بودم از خودم. حس آدمی را داشتم که مشت ادعایش را سر بزنگاه باز کرده و همه ادعا‌های پوشالی‌اش به باد هوا رفته! ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775060351037913721 ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
حمد شفا همراه رسولی فریاد سر می‌دادیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع می‌شود. سخنران می‌گوید نزدیک بیمارستان شدیم. قدم‌هایتان را تند کنید و شعار ندهید. می‌گوید برای سلامتی کادر درمان بیمارستان صلواتی بفرستیم. بعد هم به نیت شفای مریض‌ها، ۷ بار دسته جمعی حمد بخوانیم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حمد شفا همراه رسولی فریاد سر می‌دادیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع می‌شود. سخنران می‌گوید نزدیک بیما
﷽ 🔻 حمد شفا از دور، نورِ تابلوی بیمارستان فرهمندفر را می‌بینم. هنوز چند کیلومتری فاصله داریم. سراسر وجودمان غرق در شور و حماسه است. پرچم های بزرگ و کوچک در بالاترین نقطه تکان می‌خورند و در باد می‌رقصند. همراه رسولی فریاد سر می‌دهیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع می‌شود. سخنران می‌گوید نزدیک بیمارستان شدیم. قدم هایتان را تند کنید و شعار ندهید. می‌گوید برای سلامتی کادر درمان بیمارستان صلواتی بفرستیم. بعد هم به نیت شفای مریض ها، ۷ بار دسته جمعی حمد بخوانیم. لبخند می‌زنم. چه کار قشنگی! همانطور که پرچم را در هوا تکان می‌دهم زیر لب حمد می‌خوانم: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین...»  پرستار بیمارستانِ رشت. نور آفتاب آن روز کذاییِ دی ماه، تصویرش را جلوی چشمانم زنده می‌کند. گفتند برای کاری وارد بیمارستان شده بوده. گفتند بعد از آن هم یک عده با چیزهایی مثل چوب و چاقو و قمه داشتند نزدیک بیمارستان می‌شدند. انگار هرچه نزدیک تر می‌شدند، صدای فریادشان بالاتر می‌رفته. می‌گفتند اصلا انگار تیز کرده بودند برای حوالی بیمارستان. خود بیمارستان را که البته کاری ندارند. فکر کردند که حتما پاسگاهی، بسیجی جایی این حوالی است. «الرحمن الرحیم. مالک یوم الدین. ایاک نعبد و ایاک نستعین...» به پنجره های ساختمان بیمارستان نگاه می‌کنم. یکی یکی‌شان را از نظر می‌گذرانم. بعضی ها کامل بسته اند و چراغ هایشان خاموش است. حتما دارند استراحت می‌کنند. بعضی از بیماران هم کمی پنجره را باز گذاشته اند. حس برخورد هوای بیرون با صورتشان را تصور می‌کنم. حالم را خوب می‌کند. برای سلامتی به هوای آزاد نیاز دارند. حتما حالشان را خوب می‌کند. «اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم...» رسیده بودند به بیمارستان. جلوتر نرفته بودند. هدفشان انگار پاسگاه و کلانتری نبوده. آتش به پا کردند. قمه کشیدند. یک مشت وحوشِ معلوم الحال؛ همانها که قبل از بیمارستان و خانمِ پرستار، غیرت و شرافت و مردانگیِ خودشان را یک جا به آتش کشیدند و هلهله کردند. درست روبروی پنجره های بیمارستان بودند. اما صدایشان را پایین نیاوردند. فریاد کشیدند و زنی را، همسری را، مادری را زنده زنده سوزاندند. یعنی آنها هم مثل امشبِ ما، دغدغهٔ مردم را داشتند؟ دغدغهٔ حال خوب مردم؟ دغدغهٔ تغییر اوضاع؟ دغدغهٔ اقتصاد و معیشت باعث شد به حالشان بیمارستان و غیر بیمارستان فرق نکند؟ از بیمارستان رد می‌شویم. قدم هایم را آرام تر بر می‌دارم. دوست دارم تمام دنیا ما را ببینند. دلم می‌خواهد پنجرهٔ تمام ساختمان ها باز شود و تک به تک مردم، عبور ما از کنار بیمارستان را به چشم ببینند. نمی‌دانم! شاید هم هنگام تلاوت حمدها آنقدر آرام و بی صدا قدم می‌زدیم که احتمالا صدایمان آنها را پای پنجره ها نَکشانده. «غیر المغضوب علیهم... و لا الضالّین.» ✍️روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775110075488917701 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌وششم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌وششم ۱۳/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
فاخره مادر همین‌طور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی می‌گوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید» روی صورتش بازتاب کرده و سفیدی چند لحظه قبل صورتش را گرفته. پدر هم فقط چند بار سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و یک‌باره خودش را نگه می‌دارد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
فاخره مادر همین‌طور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی می‌گوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید»
﷽ 🔻 فاخره «اسم شهید چی بود؟» این را استاد راهنمای ارشدم می‌پرسد. آنجا چه کار می‌کند؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دیشب بعد از مراسم احیاء یک‌دفعه یادش افتادم. مثل حاج مجید که توی مسیر رفتن به احیاء به یادش بودم و اَد کنار چای‌خانه موکب «عزیزم حسین(ع)» دیدمش و همان‌جا بود که بهم گفت امروز تغسیل شهید دارند. حاج مجید مسئول گروه جهادی‌ غسل اموات کرونایی بود که الان هم کار تغسیل شهدا را دست گرفته. سر می‌کنم توی گوشی و از وسط پیام‌های گروه، اسم محمدمهدی را پیدا می‌کنم و به استاد راهنمای سابقم می‌گویم. یک‌جوری باهام حرف می‌زند که انگار فکر می‌کند خودم جزو خانواده‌ شهید هستم. نمی‌داند دانشجوی ارشد ژئوتکنیک و شاگرد کلاس مکانیک خاک پیشرفته‌اش، به شغل شریف روایت‌نویسی رو آورده و برای همین این‌جا روبرویش ایستاده. «چرا پس بهش می‌گفتن صدرا؟» این را از خودم می‌پرسم و با قید احتمالا جواب می‌دهم «از القابی بوده که آیت‌الله حائری برای نوه‌هاش انتخاب می‌کرده‌. به‌خاطر علاقه به ملاصدرا این را روی فرزند دخترش گذاشته.» شیخ حسین از کنارم رد می‌شود و می‌رود سمت ورودی سالن. با حرکت دست سلام می‌کنم. متوجه نمی‌شود. پیکر صدرا را روی تخت سفید چرخ‌دار وارد سالن می‌کنند. تا گره کفن باز می‌شود، صدای ناله زن و مردها در هم می‌رود. زن و مرد یعنی همه. آشنایان و دوستان و هم‌دانشگاهی‌ها. همه جز پدر و مادر. پدر بالای تابوت ایستاده و نمی‌گذارد گریه شانه‌هایش را تکان دهد. به‌صورت پسرش خیره می‌شود و دست راستش را به نشانه دعا بالا می‌آورد و بلند می‌گوید: «یا صاحب‌الزمان! فدای شما.» رنگ چهره مادرش هم پریده ولی ضجه نمی‌زند. شیخ حسین خودش را کنار تابوت می‌رساند و می‌خواند: «همه منتظرن. مادرش برسه. آخ خدا به داد خواهرش برسه...» صدای گریه زن و مرد قاطی می‌شود. همه یعنی همه به‌جز پدر و مادرش. مادر همین‌طور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی می‌گوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید» روی صورتش بازتاب کرده و سفیدی چند لحظه قبل صورتش را گرفته. پدر هم فقط چند بار سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و یک‌باره خودش را نگه می‌دارد. انگار به خودش قول داده که بی‌تابی نکند. «من شهادت می‌دهم آی مردم! خواهرا! برادرا! والله مهدی اهل روضه بود. اهل گریه بود. خدا میدونه چه شبایی با هم تو کربلا تا صبح برای ابی‌عبدالله گریه کردیم.» این را شیخ بعد از خواندن فراز اول روضه‌هایش می‌خواند. توی دلم «خوش‌بحالش»ی می‌گویم که دورش را روضه‌خوان‌ها و گریه‌کن‌های اباعبدالله پر کرده‌اند‌. کسی میکروفون را می‌رساند دست پدرش. مادر چادر را که از سرش افتاده روی شانه، روی روسری‌اش می‌کشاند. «خدا به من افتخار داد. تاج گذاشت روی سرم با شهادت پسرم.» این‌ را که می‌گوید صدای گریه بقیه بلند می‌شود. با خودم تکرار می‌کنم: «تاج افتخار‌؛ افتخر، یفتخر، افتخار، مونثش می‌شود فاخره.» مادر هنوز همان حال سوگوار پُرآرامش را دارد و چیزی نمی‌گوید. تخت را از جمع آشنایان جدا می‌کنند و می‌کشانند سمت دوستان دانشگاه شیرازی‌اش. بین جمعیت هادی و ابوذر و حمید و محمدحسین را می‌شناسم. همه از بچه‌های یادواره شهدای دانشگاه شیرازند. یک عمر با هم به خانواده شهدا سر می‌زدند، حالا رفیقشان شهید شده و حکما چند وقت دیگر باید بروند خانه رفیق‌ شهیدشان. وداع دوستان که تمام می‌شود صدای دستگاه منگنه‌زن دوباره بلند می‌شود؛ صدای گریه رفقای شهید هم. خودم را کنار می‌کشم تا چهره کم‌سوگم حال عزاداری‌شان را نگیرد. مداحی «از خون جوانان حرم» محمود کریمی پخش می‌شود و آخرین دانه‌های خشاب منگنه در حال تمام شدن است. مسئول سالن باعجله تابوت را پرچم‌پیچ می‌کند. عکسی از شهید را دستم می‌دهند تا روی وجه کناری تابوت منگنه شود. عکس را صاف می‌گذارم و به پرچم ایران خیره می‌شوم که چه ابهتی به تابوت داده. صدای "تموم شد"ی از بین جمعیت می‌شنوم. مادر شهید گوشه‌ای روی زمین نشسته و چیزی نمی‌گوید. با رفقای شهید تا سردخانه می‌روم. پیکر تا روز تشییع آن‌جا می‌ماند. توی مسیر به این فکر می‌کنم که حالا خانم حائری باید راوی کتابی باشد که سبک تربیتی خودش به‌عنوان مادر شهید را شرح داده باشد. پی نوشت: «من فاخره‌ام» نام کتابی است که در آن خانم فاطمه حائری شیرازی (مادر شهید صدرا نجابت) به بیان روایت‌های خود از شیوه‌های تربیتی آیت‌الله حائری شیرازی می‌پردازد. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775142570858333412 ~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیست‌وهفتم.pdf
حجم: 2.4M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره بیست‌وهفتم ۱۴/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌نزدیک چهل روز است که هرروز «ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود» را زمزمه می‌کنیم و هرشب، همانطور که رهبر شهیدمان پیش‌بینی کرده بود، مبعوث می‌شویم به خیابان‌ها. چهل روز سخت، پیچیده و عجیب را گذراندیم که پر از داغ بود و سوژه و روایت. 📚 «محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خواندن و شنیدن روایت‌هایی با موضوع «چهلم رهبر شهید» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۷ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
کشتی پهلوگرفته «الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهم‌مان بود به ما رسید.» این را پدر شهید گفت. حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو در هم شکسته، تفحص شد. مثل حسین (ع) بی‌سر، مثل ابوالفضل (ع) بی‌دست، مثل حضرت زهرا (س) پهلوشکسته.