روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بزنگاه آب دهانم را به سختی قورت دادم، تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب م
﷽
🔻بزنگاه
صدایش مثل همیشه نبود. وحشی شده بود انگار. شیشه ماشین را دوباره بالا دادم و پرچم را لایش گذاشتم. به اطرافم نگاه کردم؛ مغازهدارها در پیاده رو جمع شده بودند. ماشین جلویی کنار گرفت و چند دختر جوان بیروسری و یک پسر جوان پیاده شدند. آسمان را نگاه کردند و با دست چیزی بهم نشان دادند. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دستم را به سمت جلو تکان دادم و به همسرم اشاره کردم که فعلا نایستد و برود جلو تر. چشمم به دیوار سیمانی بود که در نظرم مثل دیوار چین، کش میآمد و تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب میشود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا میروند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان؟ نمیدانستم از اینکه هر سهتایمان، یعنی من و همسرم و دخترکمان، با هم هستیم باید خیالم راحت باشد یا نباشد؟ شهادت که خوب است اما از کجا معلوم حتما شهید میشویم؟ به مامان فکر میکردم. به تماس همان یک دقیقه پیشش که با صدای لرزان پرسید کجا هستیم و من مثل همه سی شب گذشته که یک لوکیشن امن را به جای لوکیشن واقعیمان تحویلش میدادم، اینبار هم آخرین نقطه امنمان را به او گفتم: خروجی مجتمع دایی جواد! حتما اگر جای دقیقمان را میدانست همان پای تلفن کار دست خودش میداد...
جلوتر رفتیم. دور و برم را پاییدم، دیگر خبری از آن برج دیدهبانی و دیوار سیمانی و حصار سیمخارداری بالایش، نبود. دوباره شیشه را کمی پایین دادم. صدای جنگنده نمیآمد. از تصور اینکه یکبار دیگر این مسیر را برگردیم آنهم با دستهی پیاده، دستهایم یخ کرد. دلم میخواست فقط از آنجا برویم و چهره مامان که ملتمسانه میگفت این شبها به خیابان نروید، جلوی چشمم میآمد.
مسیر را تغییر دادیم و از دسته دور شدیم. قلبم از کوبیدن های محکمش دست برداشت. جریان خونم به حالت عادی برگشت و کمی گرم شدم... دلم اما سرد بود، خیلی سرد... دلسرد بودم از خودم.
حس آدمی را داشتم که مشت ادعایش را سر بزنگاه باز کرده و همه ادعاهای پوشالیاش به باد هوا رفته!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #اسماء_کیان
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775060351037913721
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
حمد شفا همراه رسولی فریاد سر میدادیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع میشود. سخنران میگوید نزدیک بیما
﷽
🔻 حمد شفا
از دور، نورِ تابلوی بیمارستان فرهمندفر را میبینم. هنوز چند کیلومتری فاصله داریم. سراسر وجودمان غرق در شور و حماسه است. پرچم های بزرگ و کوچک در بالاترین نقطه تکان میخورند و در باد میرقصند. همراه رسولی فریاد سر میدهیم:《بزن که خوب...》یک آن صدا قطع میشود. سخنران میگوید نزدیک بیمارستان شدیم. قدم هایتان را تند کنید و شعار ندهید. میگوید برای سلامتی کادر درمان بیمارستان صلواتی بفرستیم. بعد هم به نیت شفای مریض ها، ۷ بار دسته جمعی حمد بخوانیم. لبخند میزنم. چه کار قشنگی! همانطور که پرچم را در هوا تکان میدهم زیر لب حمد میخوانم: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین...»
پرستار بیمارستانِ رشت. نور آفتاب آن روز کذاییِ دی ماه، تصویرش را جلوی چشمانم زنده میکند. گفتند برای کاری وارد بیمارستان شده بوده. گفتند بعد از آن هم یک عده با چیزهایی مثل چوب و چاقو و قمه داشتند نزدیک بیمارستان میشدند. انگار هرچه نزدیک تر میشدند، صدای فریادشان بالاتر میرفته. میگفتند اصلا انگار تیز کرده بودند برای حوالی بیمارستان. خود بیمارستان را که البته کاری ندارند. فکر کردند که حتما پاسگاهی، بسیجی جایی این حوالی است.
«الرحمن الرحیم. مالک یوم الدین. ایاک نعبد و ایاک نستعین...»
به پنجره های ساختمان بیمارستان نگاه میکنم. یکی یکیشان را از نظر میگذرانم. بعضی ها کامل بسته اند و چراغ هایشان خاموش است. حتما دارند استراحت میکنند. بعضی از بیماران هم کمی پنجره را باز گذاشته اند. حس برخورد هوای بیرون با صورتشان را تصور میکنم. حالم را خوب میکند. برای سلامتی به هوای آزاد نیاز دارند. حتما حالشان را خوب میکند.
«اهدنا الصراط المستقیم. صراط الذین انعمت علیهم...»
رسیده بودند به بیمارستان. جلوتر نرفته بودند. هدفشان انگار پاسگاه و کلانتری نبوده. آتش به پا کردند. قمه کشیدند. یک مشت وحوشِ معلوم الحال؛ همانها که قبل از بیمارستان و خانمِ پرستار، غیرت و شرافت و مردانگیِ خودشان را یک جا به آتش کشیدند و هلهله کردند. درست روبروی پنجره های بیمارستان بودند. اما صدایشان را پایین نیاوردند. فریاد کشیدند و زنی را، همسری را، مادری را زنده زنده سوزاندند. یعنی آنها هم مثل امشبِ ما، دغدغهٔ مردم را داشتند؟ دغدغهٔ حال خوب مردم؟ دغدغهٔ تغییر اوضاع؟ دغدغهٔ اقتصاد و معیشت باعث شد به حالشان بیمارستان و غیر بیمارستان فرق نکند؟
از بیمارستان رد میشویم. قدم هایم را آرام تر بر میدارم. دوست دارم تمام دنیا ما را ببینند. دلم میخواهد پنجرهٔ تمام ساختمان ها باز شود و تک به تک مردم، عبور ما از کنار بیمارستان را به چشم ببینند. نمیدانم! شاید هم هنگام تلاوت حمدها آنقدر آرام و بی صدا قدم میزدیم که احتمالا صدایمان آنها را پای پنجره ها نَکشانده.
«غیر المغضوب علیهم... و لا الضالّین.»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775110075488917701
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوششم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوششم
۱۳/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
فاخره مادر همینطور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی میگوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید»
﷽
🔻 فاخره
«اسم شهید چی بود؟» این را استاد راهنمای ارشدم میپرسد. آنجا چه کار میکند؟ نمیدانم. فقط میدانم که دیشب بعد از مراسم احیاء یکدفعه یادش افتادم.
مثل حاج مجید که توی مسیر رفتن به احیاء به یادش بودم و اَد کنار چایخانه موکب «عزیزم حسین(ع)» دیدمش و همانجا بود که بهم گفت امروز تغسیل شهید دارند. حاج مجید مسئول گروه جهادی غسل اموات کرونایی بود که الان هم کار تغسیل شهدا را دست گرفته.
سر میکنم توی گوشی و از وسط پیامهای گروه، اسم محمدمهدی را پیدا میکنم و به استاد راهنمای سابقم میگویم. یکجوری باهام حرف میزند که انگار فکر میکند خودم جزو خانواده شهید هستم. نمیداند دانشجوی ارشد ژئوتکنیک و شاگرد کلاس مکانیک خاک پیشرفتهاش، به شغل شریف روایتنویسی رو آورده و برای همین اینجا روبرویش ایستاده.
«چرا پس بهش میگفتن صدرا؟» این را از خودم میپرسم و با قید احتمالا جواب میدهم «از القابی بوده که آیتالله حائری برای نوههاش انتخاب میکرده. بهخاطر علاقه به ملاصدرا این را روی فرزند دخترش گذاشته.»
شیخ حسین از کنارم رد میشود و میرود سمت ورودی سالن. با حرکت دست سلام میکنم. متوجه نمیشود. پیکر صدرا را روی تخت سفید چرخدار وارد سالن میکنند. تا گره کفن باز میشود، صدای ناله زن و مردها در هم میرود. زن و مرد یعنی همه. آشنایان و دوستان و همدانشگاهیها. همه جز پدر و مادر.
پدر بالای تابوت ایستاده و نمیگذارد گریه شانههایش را تکان دهد. بهصورت پسرش خیره میشود و دست راستش را به نشانه دعا بالا میآورد و بلند میگوید: «یا صاحبالزمان! فدای شما.»
رنگ چهره مادرش هم پریده ولی ضجه نمیزند. شیخ حسین خودش را کنار تابوت میرساند و میخواند: «همه منتظرن. مادرش برسه. آخ خدا به داد خواهرش برسه...»
صدای گریه زن و مرد قاطی میشود. همه یعنی همه بهجز پدر و مادرش.
مادر همینطور خیره مانده روی صورت پسر جوانش و زیر لب چیزهایی میگوید. سرخی پرچم «یاحسین شهید» روی صورتش بازتاب کرده و سفیدی چند لحظه قبل صورتش را گرفته. پدر هم فقط چند بار سرش را به چپ و راست تکان میدهد و یکباره خودش را نگه میدارد. انگار به خودش قول داده که بیتابی نکند.
«من شهادت میدهم آی مردم! خواهرا! برادرا! والله مهدی اهل روضه بود. اهل گریه بود. خدا میدونه چه شبایی با هم تو کربلا تا صبح برای ابیعبدالله گریه کردیم.»
این را شیخ بعد از خواندن فراز اول روضههایش میخواند. توی دلم «خوشبحالش»ی میگویم که دورش را روضهخوانها و گریهکنهای اباعبدالله پر کردهاند.
کسی میکروفون را میرساند دست پدرش. مادر چادر را که از سرش افتاده روی شانه، روی روسریاش میکشاند.
«خدا به من افتخار داد. تاج گذاشت روی سرم با شهادت پسرم.»
این را که میگوید صدای گریه بقیه بلند میشود.
با خودم تکرار میکنم: «تاج افتخار؛ افتخر، یفتخر، افتخار، مونثش میشود فاخره.»
مادر هنوز همان حال سوگوار پُرآرامش را دارد و چیزی نمیگوید.
تخت را از جمع آشنایان جدا میکنند و میکشانند سمت دوستان دانشگاه شیرازیاش. بین جمعیت هادی و ابوذر و حمید و محمدحسین را میشناسم. همه از بچههای یادواره شهدای دانشگاه شیرازند. یک عمر با هم به خانواده شهدا سر میزدند، حالا رفیقشان شهید شده و حکما چند وقت دیگر باید بروند خانه رفیق شهیدشان.
وداع دوستان که تمام میشود صدای دستگاه منگنهزن دوباره بلند میشود؛ صدای گریه رفقای شهید هم. خودم را کنار میکشم تا چهره کمسوگم حال عزاداریشان را نگیرد.
مداحی «از خون جوانان حرم» محمود کریمی پخش میشود و آخرین دانههای خشاب منگنه در حال تمام شدن است. مسئول سالن باعجله تابوت را پرچمپیچ میکند. عکسی از شهید را دستم میدهند تا روی وجه کناری تابوت منگنه شود. عکس را صاف میگذارم و به پرچم ایران خیره میشوم که چه ابهتی به تابوت داده.
صدای "تموم شد"ی از بین جمعیت میشنوم. مادر شهید گوشهای روی زمین نشسته و چیزی نمیگوید. با رفقای شهید تا سردخانه میروم. پیکر تا روز تشییع آنجا میماند. توی مسیر به این فکر میکنم که حالا خانم حائری باید راوی کتابی باشد که سبک تربیتی خودش بهعنوان مادر شهید را شرح داده باشد.
پی نوشت: «من فاخرهام» نام کتابی است که در آن خانم فاطمه حائری شیرازی (مادر شهید صدرا نجابت) به بیان روایتهای خود از شیوههای تربیتی آیتالله حائری شیرازی میپردازد.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775142570858333412
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستوهفتم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوهفتم
۱۴/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌نزدیک چهل روز است که هرروز «ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود» را زمزمه میکنیم و هرشب، همانطور که رهبر شهیدمان پیشبینی کرده بود، مبعوث میشویم به خیابانها. چهل روز سخت، پیچیده و عجیب را گذراندیم که پر از داغ بود و سوژه و روایت.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «چهلم رهبر شهید»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۷ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
کشتی پهلوگرفته
«الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» این را پدر شهید گفت.
حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو در هم شکسته، تفحص شد.
مثل حسین (ع) بیسر، مثل ابوالفضل (ع) بیدست، مثل حضرت زهرا (س) پهلوشکسته.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کشتی پهلوگرفته «الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» این را پدر شهید گفت. حمید که
﷽
🔻 کشتی پهلوگرفته
فضای روضهی صحبت های آخر پدر شهید حمید محمدی را نمیتوانم درون چند خط روایت بگنجانم.
آقا حمید ته تغاری خانواده، پسر پر جنب و جوش و جوان رعنای پاسدار نیروی دریایی بود.
آقا حمیدی که از کودکی سرِ نترس و دل بزرگی داشت. عاقبت هم دل به دریا زد و
داوطلبانه ناوبر ناوچه شهید سلیمانی شد.
اصلا چقدر خوب شد که پدر شهید درباره نحوه شهادت پسر و تفحص پیکر او، یکباره سر اصل مطلب نرفت، فضاسازی کرد، جزییات را گفت، مقدمه چینی کرد...بعد دلمان را آتش زد.
در تمام گفتگو صبر و صلابت پدر شهید مثال زدنی بود. اما به آخر که رسیدیم، چند جا بغض و اشک، صدای پدر صبور را هم لرزاند.
برایمان گفت: «الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» بعد از توسل به حضرت مادر، با ذکر یا زهرا (س)، پهلوی شکستهی پسر، سهم دل شکستهی پدر و مادر شهید شد.
مادری که چندین روز، چشم انتظار پیکر فرزند بود و راضی به حتی تکهای از پیکر او. چون نمیتوانست با مزاری خالی انس بگیرد.
آقا حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو در هم شکسته، تفحص شد.
مثل حسین (ع) بیسر، مثل ابوالفضل (ع) بیدست، مثل حضرت زهرا (س) پهلوشکسته.
مراسم تشییع هم چون برای بار دوم بود، شبانه برگزار شد تا ماجرای شهید حضرت زهرایی تکمیل شود.
در یکی از موجهای وعده صادق ۴، روی موشک نوشتند: «به یاد شهید حضرت زهرایی، شهید حمید محمدی»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #سارا_رمضانی از عصر روایت سووشون۲، با حضور خانواده شهید حمید محمدی
🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
زبان مشترک، لبخند از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم. دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش
﷽
🔻زبان مشترک، لبخند!
چند شبی بود که در به در دنبال پرچم بزرگتری میگشتم.
پرچم خودم اندازه متوسطی داشت؛ هرچند مثل پرچمهای بزرگ برایش ارج و احترام میگذاشتم و با آب و تاب تکانش میدادم، ولی چرخاندن پرچم بزرگتر کیف دیگری برایم داشت که دوست داشتم امتحانش کنم.
پرچم بزرگم را با ابهتی خاص از پنجره به دست باد سپردم، هنوز به سنگینیاش عادت نکرده بودم که ماشین شروع به حرکت کرد.
با تمام توانم پرچم را گرفتم؛ احساس میکردم فشار باد، اگر پرچم را از دستم جدا کند دست من هم با او جدا میشود.
سرعت ماشین که کم شد، من هم نفس راحتی کشیدم.
میله پرچم را کمی تکان دادم که چشمهایم به ماشین کناری افتاد.
پسری که میخورد پنج یا شش ساله باشد، چوب پرچمی به اندازهی پرچم من به دست گرفته بود.
از خودم با این سن و سال خجالت کشیدم، هرچه نباشد تقریباً سه برابر او سن داشتم.
در همین فکرها بودم که نگاهمان به یکدیگر افتاد.
هردو همزمان لبخند زدیم؛ گرمای لبخند، چنان در وجودم پیچید که تمام سرمای دست و صورتم را از یادم برد.
در کیف شروع به گشتن کردم، تا دستم بهش خورد، ماشین ها با سرعت باور نکردنیای حرکت کردند.
آن را در مشتهایم جای دادم، در دلم خدا خدا میکردم تا دوباره برای چند لحظه سرعت کم شود و ماشینهای ما کنار هم قرار بگیرد.
چند دقیقه گذشت، کاملاً ناامید شدم و دوباره کیفم گذاشتمش.
از پیچ گذشتیم و وارد کوچه شدیم.
به سیل دو ردیف ماشینهایی که کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم، ردیف ماشینهای کناریمان جلو رفت و من نگاهم به پسر کوچکی افتاد که با کلاه سیاه سرش را پوشانده بود و پرچمی به اندازه پرچم من به دست گرفته بود.
شناختمش، خودش بود. این دفعه سریعتر دستم را درون کیف بردم و تا پیدایش شد از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم.
دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش آمدم و کمی هم او به طرف من، جلو رفتن ماشین به کمکمان آمد و دستهایمان را به یکدیگر رساند.
هردو لبخند زدیم و به جای خودمان برگشتیم. شکلات را در دستش گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.
ماشینها حرکت کردند و از یکدیگر فاصله گرفتیم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرجس_رستاخیز
🌐https://ble.ir/afgar_nr
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar