روادار-شماره بیستوهفتم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوهفتم
۱۴/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌نزدیک چهل روز است که هرروز «ما را به سختجانیِ خود این گمان نبود» را زمزمه میکنیم و هرشب، همانطور که رهبر شهیدمان پیشبینی کرده بود، مبعوث میشویم به خیابانها. چهل روز سخت، پیچیده و عجیب را گذراندیم که پر از داغ بود و سوژه و روایت.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «چهلم رهبر شهید»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۷ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
کشتی پهلوگرفته
«الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» این را پدر شهید گفت.
حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو در هم شکسته، تفحص شد.
مثل حسین (ع) بیسر، مثل ابوالفضل (ع) بیدست، مثل حضرت زهرا (س) پهلوشکسته.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کشتی پهلوگرفته «الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» این را پدر شهید گفت. حمید که
﷽
🔻 کشتی پهلوگرفته
فضای روضهی صحبت های آخر پدر شهید حمید محمدی را نمیتوانم درون چند خط روایت بگنجانم.
آقا حمید ته تغاری خانواده، پسر پر جنب و جوش و جوان رعنای پاسدار نیروی دریایی بود.
آقا حمیدی که از کودکی سرِ نترس و دل بزرگی داشت. عاقبت هم دل به دریا زد و
داوطلبانه ناوبر ناوچه شهید سلیمانی شد.
اصلا چقدر خوب شد که پدر شهید درباره نحوه شهادت پسر و تفحص پیکر او، یکباره سر اصل مطلب نرفت، فضاسازی کرد، جزییات را گفت، مقدمه چینی کرد...بعد دلمان را آتش زد.
در تمام گفتگو صبر و صلابت پدر شهید مثال زدنی بود. اما به آخر که رسیدیم، چند جا بغض و اشک، صدای پدر صبور را هم لرزاند.
برایمان گفت: «الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.» بعد از توسل به حضرت مادر، با ذکر یا زهرا (س)، پهلوی شکستهی پسر، سهم دل شکستهی پدر و مادر شهید شد.
مادری که چندین روز، چشم انتظار پیکر فرزند بود و راضی به حتی تکهای از پیکر او. چون نمیتوانست با مزاری خالی انس بگیرد.
آقا حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین (ع) به شهادت رسیده بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو در هم شکسته، تفحص شد.
مثل حسین (ع) بیسر، مثل ابوالفضل (ع) بیدست، مثل حضرت زهرا (س) پهلوشکسته.
مراسم تشییع هم چون برای بار دوم بود، شبانه برگزار شد تا ماجرای شهید حضرت زهرایی تکمیل شود.
در یکی از موجهای وعده صادق ۴، روی موشک نوشتند: «به یاد شهید حضرت زهرایی، شهید حمید محمدی»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #سارا_رمضانی از عصر روایت سووشون۲، با حضور خانواده شهید حمید محمدی
🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
زبان مشترک، لبخند از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم. دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش
﷽
🔻زبان مشترک، لبخند!
چند شبی بود که در به در دنبال پرچم بزرگتری میگشتم.
پرچم خودم اندازه متوسطی داشت؛ هرچند مثل پرچمهای بزرگ برایش ارج و احترام میگذاشتم و با آب و تاب تکانش میدادم، ولی چرخاندن پرچم بزرگتر کیف دیگری برایم داشت که دوست داشتم امتحانش کنم.
پرچم بزرگم را با ابهتی خاص از پنجره به دست باد سپردم، هنوز به سنگینیاش عادت نکرده بودم که ماشین شروع به حرکت کرد.
با تمام توانم پرچم را گرفتم؛ احساس میکردم فشار باد، اگر پرچم را از دستم جدا کند دست من هم با او جدا میشود.
سرعت ماشین که کم شد، من هم نفس راحتی کشیدم.
میله پرچم را کمی تکان دادم که چشمهایم به ماشین کناری افتاد.
پسری که میخورد پنج یا شش ساله باشد، چوب پرچمی به اندازهی پرچم من به دست گرفته بود.
از خودم با این سن و سال خجالت کشیدم، هرچه نباشد تقریباً سه برابر او سن داشتم.
در همین فکرها بودم که نگاهمان به یکدیگر افتاد.
هردو همزمان لبخند زدیم؛ گرمای لبخند، چنان در وجودم پیچید که تمام سرمای دست و صورتم را از یادم برد.
در کیف شروع به گشتن کردم، تا دستم بهش خورد، ماشین ها با سرعت باور نکردنیای حرکت کردند.
آن را در مشتهایم جای دادم، در دلم خدا خدا میکردم تا دوباره برای چند لحظه سرعت کم شود و ماشینهای ما کنار هم قرار بگیرد.
چند دقیقه گذشت، کاملاً ناامید شدم و دوباره کیفم گذاشتمش.
از پیچ گذشتیم و وارد کوچه شدیم.
به سیل دو ردیف ماشینهایی که کنار هم قرار گرفته بودند نگاه کردم، ردیف ماشینهای کناریمان جلو رفت و من نگاهم به پسر کوچکی افتاد که با کلاه سیاه سرش را پوشانده بود و پرچمی به اندازه پرچم من به دست گرفته بود.
شناختمش، خودش بود. این دفعه سریعتر دستم را درون کیف بردم و تا پیدایش شد از پنجره دستم را به سمتش دراز کردم.
دست هایمان به یکدیگر نمیرسید، کمی من به طرفش آمدم و کمی هم او به طرف من، جلو رفتن ماشین به کمکمان آمد و دستهایمان را به یکدیگر رساند.
هردو لبخند زدیم و به جای خودمان برگشتیم. شکلات را در دستش گرفت و با لبخندی نگاهش کرد.
ماشینها حرکت کردند و از یکدیگر فاصله گرفتیم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرجس_رستاخیز
🌐https://ble.ir/afgar_nr
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
قهرمان کوچک از وقتی جنگ شده، نقاشیهایش حماسی شدهاند. با آدم حرف میزنند. توی همهی نقاشیهایش پر
﷽
🔻قهرمانِ کوچک
تازه ۵سالهاش شده. تهتغاری خانه است. آویسا را میگویم. از وقتی جنگ شده، نقاشیهایش حماسی شدهاند. با آدم حرف میزنند. توی همهی نقاشیهایش پرچمِ برافراشتهی ایران را میبینی که از همهچیز بالاتر است. بالایِ بالای صفحه. با ستونی محکم و استوار. قلبِ بزرگی هم دورش کشیده که برایش میتپد.
میگوید: «پرچمِ ایران باید از همه بالاتر بره.»
اما برعکس، پرچم آمریکا و اسراییل را زیر پا انداخته، خط زده و بهآتش کشیده. همیشه آنها را خطخطی میکند.
ترامپ و نتانیاهو را هم شبیه خونآشامها با دندانهای تیز و ترسناک کشیده و با یک علامتِ ضربدری آنها را میهمان کرده.
مدادش را تکان میدهد و محکم میگوید: «اینا باید بمیرن. خطشون زدم که بمیرن.»
از نظر او با خط زدنِ آنها، در دنیای واقعی هم خط خوردهاند و مردهاند.
بعدش آمده خورشیدِ درخشانش را کشیده با ابرهای سپیدی که در آسمانش خودنمایی میکنند. رنگینکمانِ خوشرنگی هم آنوسطها برایش رنگ میپاشد. رنگهای شادی از زندگی.
حتی پروانههایش را هم به پرواز درآورده.
دخترکانی با لباسهای رنگی و شاد کشیده که حالشان خوب است و میخندند!
بهخواهرش گفته بنویس:
«آمریکا و اسرائیل غلطی نمیتونن بکنن. اما ایران با موشکهای خوبش، آمریکا و اسرائیل رو نابود میکنه.»
یک شعار دیگر هم جدیدا یاد گرفته که زیاد تکرارش میکند و تاکید داشته توی نقاشیاش بنویسد:
«یک سگ ما قهوهایه، اسمش رضا پهلویه.»
انگار که نَقشش را برای اینروزها پیدا کرده باشد. شبیه یک سرباز، او هم دارد سربازی میکند.
سربازِ کوچکی که سلاحش مداد و جعبهی مدادرنگی و دفترنقاشیاش است.
او جریانِ زیبای زندگی را وسط یک جنگ، بهخوبی طراحی کرده و دشمنانش را خار و خفیف کشیده، و به قهرمانان کشورش افتخار کرده. نقاشیاش بوی زندگی و شجاعت میدهد.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #صدیقه_بذرافشان
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار- شماره بیستوهشتم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستوهشتم
۱۵/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم| پری و علمدار ۱
خیلی دلم سوخت.
دنبال اسم میگشتم؛ دیدم یک کاغذ خونی مثل کاغذهای دفتر، روش نوشته شده بود پیکر پیدا شده در فروشگاه سوپر مارکت زیباشهر...
📌در سوگ سیاوشها؛ شهدای #جنگ_رمضان به روایت خادمین غسل شهدا
▫️راوی: شیخ #عبدالحمید_ابراهیمنیا
▫️قسمت پنجم: پری و علمدار بخش اول
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775379573074969360
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره بیستونهم.pdf
حجم:
2.4M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره بیستونهم
۱۶/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 بازم فدای سر کشورمون
هرشب میان جمعیت میبینمش. پرچم بهدست و آماده.
پدر و مادرش را که از دست داد؛ برای خانوادهاش هم مادر شد و هم پدر. جوانتر که بود، بااینکه خواستگار زیاد داشت؛ ازدواج نکرد. ماند و از خواهرهای کوچکترش مواظبت کرد.
شد ستون خانواده. سختی زیاد کشید. پشتکار داشت، آنقدر که شد کارآفرینِ روستا در صنعت فرشبافی. خانمهای زیادی با بافتن گَبههایش وضع زندگیشان بهتر شد.
وقتی با موج جمعیت شانهبهشانه شدیم، بانگاه و تکان دادنِ سرش، سلام داد. من هم سری تکان دادم به نشانهی سلام و احوالپرسی.
همزمان با مشتهای گرهکردهاش گفت:
«انشاءالله زودتر جنگ تموم بشه. پیروز بشیم. جنگ۱۲روزه تا قرآن گذاشتم رو سرمو دعا کردم، زود جنگ تموم شد. نمیدونم چرا الان هرچی قرآن میذارم و دعا می کنم، زودی تموم نمیشه.»
_ تموم میشه ان شاءالله، ایندفعه دیگه برا همیشه تمومشون میکنیم. بازم دعا کن.
:ایشالا، به امید خدا. خدا میدونه منم دارم ضرر میدم. گبهای که میدادم ۲۰ تومن، مجبور شدم بدم ۸ تومن. بازم فدای سر کشورمون. پیروزی مهمتره.
پرچمها میان جمعیت تکان میخوردند. مشتها گره کرده بودند و حنجرهها فریاد میزدند:
«مرگ بر آمریکا...»
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #صدیقه_بذرافشان
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775403279702096073
~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar