eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
دیوونتم خامنه‌ای انواع و اقسام ماشین ها، از اسقاطی تا شاسی‌بلندها با اشتراک پرچم ایران که بر همه برافراشته بود در حال عبور بودند. آمده بود کنارم و مثل من به کاروان خودرویی خیره شده بود و شعار می داد: اللهُ اکبَر... مرگ بر اسراییییل... مرگ بر آمریکاااا، دیوونتم خامنه ای...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دیوونتم خامنه‌ای انواع و اقسام ماشین ها، از اسقاطی تا شاسی‌بلندها با اشتراک پرچم ایران که بر همه بر
﷽ 🔻 دیوونتم خامنه‌ای... -اللهُ اکبَر صدایی بم، کشیده، محکم و کمی بلندتر از معمول داشت. به سمتش چرخیدم، مردی میان سال، قد بلند و لاغر. یه کولی است، یه سمت بدنش همیشه آویزان است، به خصوص وقتی خمیده، تند تند راه می رود و در کوچه و خیابان های اطراف ضایعات جمع می کند. دوباره به خیابان زخم خوده خیره می شوم و پرچم هایی که متر به متر آن در استقبال ماشین ها می رقصد. شب ۱۸ دی، از سمت شمال خیابان می خواستم وارد شوم که دیدم شبهی سیاه پوش، یک علمک را به وسط خیابان می کشد تا راه را ببندد، با ترس و دلهره، مسیر را تغییر دادم و از کوچه پس کوچه ها، به منزل پدرم در میانه خیابان رسیدم. هم زمان چند موتور سوار، کمی بالاتر در وسط خیابان تجمع کرده و داشتند در دو سمت آتش می افروختند؛ تا در ماشین را قفل کنم و کلید در خانه را بچرخانم و به داخل بپرم، قلبم توی دهنم آمد؛ می گفتم الان از پشت، قمه ای، خنجری چماقی بخورم. از پشت پنجره به خیابان خیره شدم، ارتفاع آتش به بیش از دو متر می رسید و چند لحظه بعد، صدای عربده بلند شد!!! من عربده آدم مست نشنیده ام، اما احتمالا چنین چیزی باید باشد، با صدایی که ارتعاش حنجره اش هم می پیچید و چند صدمتر را طی می کرد، فریاد می زدن جاوید شاه... جاوید شاه... مرگ بر خامنه ای... چند لحظه بعد در میان این عربده های مستانه، صدای نازک چند نوجوان هم آمد که فریاد می زدن جاوید شاه... صبح روز بعد که با ماشین وارد خیابان شدم، کارگران شهرداری از سحر به جان خیابان افتاده بودند تا احیاءش کنند و آن را برای رفت و امد ماشین ها باز کنند، بوی دود می آمد هنوز، قیر آسفالت در رد مایعی که برای گُر گرفتن آتش رویش ریخته بودند، آب شده و شن های آسفالت بی قیر،جارو شده بود... انگار با خنجر، تن خیابان را زخم زده بودند. هنوز هم بعد دو ماه جای زخم ها به تن خیابان مانده است. - اللهُ اکبَر... اللهُ اکبَر... به سمت صدا چرخیدم، کنار بساط چای آتشی موکب هیات ایستاده بود، چای را هورت می کشید و الله اکبر می گفت‌. یک منقل پایه بلند سمت چپ بود که آتشی بی دود و سرخ از زغال کنده های خشک درون آن شعله می کشید و چند کتری بزرگ دود گرفته کنار آتش بخار می کردند، این سمت هم یک منقل، که رویش طوری فلزی بود و ردیف استکان دو کتری و قوری رویش قرار داشت، تا چای و دم نوش به مهمانان خیابان بدهد. پشت منقل ها هم بنر حضرت آقا با نوشته درشت «شهید آیت الله خامنه‌ای» زمینه این چای خانه ایران شده بود. صبح ۲۱ دی ماه بود. طبق معمول بچه ها را آوردم منزل پدرم، ساعت ۷.۵ پیچیدم توی کوچه، دیدم چند متر جلوتر، روبروی درب هیات وسط کوچه تلی از زغال ریخته. بچه ها را پیاده کردم و جلو رفتم. چشمم افتاد به عکس شهید عقیقی و شهید دوران که روی زمین افتاده بود، با چند پارچه کتیبه نام امام حسین که وسط کوچه، خیس افتاده بودند، آنها را جمع کردم. قفل فلزی را با آهن‌بُر بریده بود، هرچه زورشان رسیده بود را وسط کوچه کشیده و آتش زده بودند، یک خانم همسایه چند جلد قرآن آورد و گفت می‌خواستند بسوزونند، به زور و التماس ازشان گرفتم. یکی دیگر می گفت پسرم را که بیرون آمده بود گرفتند که یا بگو مرگ بر خامنه ای یا تو را آتش می‌زنیم.... حالا سه ماه گذشته، هیات بی تعطیلی، مثل ققنوس از میان همان آتش‌ها جان گرفته و از شب اول جنگ نبش همین خیابان موکبش برپاست تا چراغ این شب‌های خیابان خاموش نشود و باز شبه‌های سیاه در آن جان بگیرند و به تن خیابان های شهر زخم بزنند. - اللهُ اکبَر... مرگ بر اسراییییل... مرگ بر آمریکاااا آمده بود کنارم و مثل من به کاروان خودرویی خیره شده بود و شعار می داد. شاید نیم ساعت بود که پیوسته انواع و اقسام ماشین ها، از اسقاطی تا شاسی‌بلندها با اشتراک پرچم ایران که بر همه برافراشته بود در حال عبور بودند. زن، مرد ، پیر، جوان، بچه، با حجاب، بی حجاب، با ریش، بی ریش... طیف گسترده ای از مردم که در ماشین ها، خیابان زخم خورده عبور می‌کردند و شعار می دادند و بچه های هیات، در طول خیابان ، روبروی موکب، با تکان دادن پرچم بدرقه‌شان می کردند. کاش آن شب‌های کودتای دی ماه، این مردم با همین ماشین‌ها در خیابان بودند تا تن خیابانی با آتش نمی سوخت و با خونی سرخ نمی‌شد. - دیوونتم خامنه‌ای... نگاهش می کنم، نه دیوانه نیست، پاکترین دلی است که تا به حال دیدم. ✍ روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار- شماره سی‌ویکم.pdf
حجم: 1.8M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌ویکم ۱۸/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 یک نشانهٔ پررنگ _عه اون ماشینه! پرچم نداره _خوب پیداشون می‌کنیا می‌خندم. در چهره سرنشین هایش دقیق می‌شوم. خانم کم حجابی کنار همسرش جلو هستند. دختر جوانی هم که شالش دور گردنش افتاده عقب نشسته. شیشه های ماشین را بالا ندادند. این خودش نشانه پررنگی است. در سکوت پشت ماشین ها حرکت می‌کنند. قبل از اینکه دور شوند، می‌رویم سمتشان. از پشت ماشین می‌رویم و کنار پنجره عقب، می ایستیم. کنار همان دختر جوان. چهرهٔ گرمی دارد. با تمام وجود به رویش لبخند می‌زنم. پرچم را به سمتش می‌گیرم _پرچم می‌خواید؟ نیم نگاهی به پرچم می اندازد. لبخند کم‌جانی می‌نشیند روی لبانش و آهسته زیر لب می‌گوید _نه. می‌خواهیم برویم که مرد متوجه ما می‌شود. برمی‌گردد سمت ما و با عجله می‌‌گوید: _بله بله سراپا شوق می‌شویم. خم می‌شوم سمت ماشین. مرد و زن هردو برگشتند سمت ما. چشمانم را بین هردویشان می‌گردانم. دوباره با شوق می‌پرسم: _می‌خواین؟ هردو تایید می‌کنند. به چشمان سرمه کشیدهٔ زن نگاه می‌کنم. لبخند تمام صورتم را پر می‌کند. پرچم را به سمتشان می‌گیرم. دختر جوان با لبخندی که جان گرفته، پرچم را می‌گیرد و به مادرش می‌دهد. بر می‌گردیم و دوباره لبه جدول دور میدان می ایستیم. به ماشین سفید نگاه می‌کنم. زن موهایش را پشت گوشش می‌برد و با دقت پرچم را روی پنجره تنظیم می‌کند. 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ✍ روزنگار به روایت ‌ ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻عاشقی زیر سایه‌ی پرچم صندلی را خودش برایش گذاشت، وقتی زن نشست پشت سرش مثل یک تکیه‌گاه ایستاد. با دست‌های لرزانش پرچم را بالا آورد، سایه‌ی پرچم روی زن افتاد، زن هم با دست‌های لرزان مشت‌هایش را گره کرده بالا آورد. شعار‌ها را یک‌صدا تکرار می‌کردند، مشت‌های زن تا آخرین لحظه مثل پرچم مرد پایین نیامد. به چهره‌ی پر از خطوطشان نگاه کردم، حدس می‌زدم سال‌های طولانی‌ای را کنار هم گذرانده‌ باشند، شاید زمان توانسته بود بر چهره‌شان خط بیندازند اما به عشقشان نتوانسته بود خدشه‌ای وارد کند. در همین فکر‌ها بودم که چشمم به نوشته‌ی روی پرچم افتاد. سرم را کمی کج کردم، در هر تکانی از پرچم کلمه‌ای از نوشته را خواندم تا به جمله‌ی «یا صاحب الزّمان! دنیا چقدر تشنه نام زلال توست» رسیدم. هردو عاشق بودند، عاشق هم، عاشق وطن و برای صاحب الزمان عاشقی می‌کردند. 🌐https://ble.ir/afgar_nr ✍ روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/afgar_nr ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
گُم نگردد دختری روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند. روایت شهید زیاد شنیده‌ام، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
گُم نگردد دختری روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌
﷽ 🔻گُم نگردد دختری «سلام علیکم؛ اهلا» هویت عربی لامرد در همان سلام‌علیک اول با آبدارچی شورای شهر توی صورتم می‌خورد. هورت اول چای و مزه تند زنجبیلی‌اش هم گرمسیری بودن منطقه را به رخمان می‌کشد. محل استقرارمان را اسماعیل هماهنگ کرده؛ اسماعیل مصلی‌نژاد. طبقه دوم شورای شهر. کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی تخت، پاشنه کفش‌مان را ور میکشیم و از پله‌های آهنی مهمان‌خانه پایین می‌رویم. فاز مهندس ناظری برمی‌دارم و توی دلم می‌گویم: «این پله‌ها رو اگه توی شیراز کار کنن، تخلف محسوب میشه. حالا اینجا داخل ساختمون شورای شهرش استفاده شده.» روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل، درب شورا آمد دنبالمان. کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند: «شهید حمید امینی دکترای مهندسی کشتی از دانشگاه صنعتی شریف داشته. ساکن نروژ بوده. اومده بوده لامرد خونواده‌ش رو ببینه. بهش گفتن برگرد نروژ الان جنگ میشه، جواب داده منم مثل نود میلیون ایرانی. خونم که رنگین‌تر نیست.» به عکس شهید نگاه می‌کنم. کراوات قرمز با پس‌زمینه پیراهن سفید و کت روی دست راست. «هلما احمدی‌زاده و الهام زائری رفته بودن سالن ورزشی برای تمرین والیبال. هلما یه ترکش خورده بوده توی جناغ سینه‌ش. الهام هم تعزیه‌خون بوده. دو سال همراه باباش تعزیه سکینه(س) رو می‌خونده.» صورت هر دو بچه‌سال می‌زند. اسماعیل می‌گوید کلاس چهارم ابتدایی بوده‌اند. «آوینا برزگر هم دو ساله‌ش بیشتر نبوده. توی حیاط پیش مامانش بوده که ترکش بهش می‌خوره و تا میبرنش بیمارستان شهید میشه.» روایت شهید زیاد شنیده‌ام. شهدایی که از قامت رشید و هیکل ورزیده‌شان گاهی چند کف دست بیشتر نمی‌ماند. تحمل می‌کنم. به‌قول سیدحسن حسینی «من برآنم که قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست». مرد بوده و باید درد می‌کشیده، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد. مخصوصا وقتی خودت هم دختردار باشی. «شهید سیدرضا موسوی هم برای خودش داستانی داره. پدرش نگهبان اداره انتقال خون لامرده. خودش ایستاده بوده دم در اداره تا همراه مادرش برن برای خرید افطار که ترکش موشک بهش میخوره و شهید میشه.» باور این‌که اتفاقی به این مهمی در استان افتاده باشد، این همه شهید غیرنظامی داده باشیم و بعد از یک ماه چندان رسانه‌ای نشده باشد، سخت است. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا کاهلی کردم. اسماعیل جلو می‌افتد و ما هم پشت سرش می‌رویم تا محل اصابت موشک‌ها را نشانمان دهد. (ادامه دارد) ✍️ روزنگار ؛ روایت از سفر به لامرد 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سی‌ودوم.pdf
حجم: 1.8M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌ودوم ۱۹/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون ۳ عصر دوم عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید محمدرضا طالبی ● حماسه‌سرایی دکتر محمد مرادی ● مرثیه خوانی حاج حسن جوکار 🎙میزبان: سید میلاد دانشور 📆 زمان: پنج‌شنبه ۲۰ فروردین ماه ⏰ ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸ 📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو 💠 پردیس سینمایی تارخ 💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس 💠 باشگاه امید @Tarokh_cineplex
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه
﷽ 🔻آن قاب عکس ماندگار مهدیه سعی میکرد گریه نکند. پدرش آمد و دست انداخت روی شانه‌اش و گفت هم پدربزرگش شهید شده هم عمویش و هم شوهرعمه‌اش. آقای شعبانی که رفت یکی از نیروهای جهادی آمد کنارمان نگاهی به خانه انداخت که تقریبا فقط اسکلت از آن مانده بود. بعد همانطور که می‌رفت، گفت آقای شعبانی به محض دیدن خانه گفته است فدای سر رهبرم. از خانه فقط قاب عکس‌های شهدایشان مانده بود و یک قاب که اسم امام هشتم روی آن نوشته شده بود. مهدیه ما را برد طبقه بالا. این خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود. مهدیه حالا داشت به خاطراتش با مائده فکر میکرد چند تا عکس هم نشانمان داد. مائده دوست صمیمی‌اش بود. او دانشجوی رشته روانشناسی بود و به همراه معین، برادر کلاس هشتمی‌اش به شهادت رسید. مادر و پدر مائده بیمارستان بودند و از وضعیت دو فرزند شهیدشان خبر نداشتند. پسر کوچکشان فقط دستش شکسته بود و حالا خانه خواهر آقای صفری بود. مهدیه اشکهایش را پاک کرد. احساس میکردم دلش میخواهد زمان به عقب برگردد و او یکبار دیگر دوستانش را ببیند. نیروهای جهادی می‌رفتند و می‌آمدند. خانه باید خیلی زود تخلیه می‌شد. آقای شعبانی آمد ماسکش را برداشت و لبخند زد. گفت شب قبل از این بمباران نزدیک به صد نفر مهمان داشتند، مهمانی بهم خورد و آنها همان شب می‌روند سمت لامرد. صبح از تماس‌های باقی همسایه‌ها خبر را متوجه می‌شوند و می‌آیند سمت قم. مهدیه چشم‌هایش پر از اشک شد وقتی پدرش از سه همسایه‌شان گفت، از بیست شهید کوچه‌شان. وقتی آقای شعبانی رفت، مهدیه نگاهی به گوشه پذیرایی انداخت و با لحنی آمیخته با تعجب گفت میز شیشه ای کنار پذیرایی و عکسهای روی آن نیست و نابود شده اما حتی خط به قاب عکسی که نام امام رئوف روی آن بوده نیفتاده. نگاهی به قاب عکس می‌کنم سالم سالم مانده حتی شیشه روی آن هم ترک نخورده و یا خرد نشده. مهدیه از توسلش به پدربزرگ شهیدش می‌گوید؛ از اینکه دلش گرفته بوده و گفته چرا حواسش به او نیست. وقتی بعد انفجار به خانه می‌آید تنها قاب روی دیوار که آثار ترکش روی آن بوده عکس پدربزرگش بوده. حالا مهدیه انگشتانش را گذاشته روی چشمهایش و دارد گریه می‌کند. گریه نه برای از دست دادن همه داروندارشان. گریه دلتنگی برای دوستانش، برای خاطراتی که با هم داشته‌اند و برای زمانی که باید بدون آنها سپری کند. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775723412271840164 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar