eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار- شماره سی‌ویکم.pdf
حجم: 1.8M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌ویکم ۱۸/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻 یک نشانهٔ پررنگ _عه اون ماشینه! پرچم نداره _خوب پیداشون می‌کنیا می‌خندم. در چهره سرنشین هایش دقیق می‌شوم. خانم کم حجابی کنار همسرش جلو هستند. دختر جوانی هم که شالش دور گردنش افتاده عقب نشسته. شیشه های ماشین را بالا ندادند. این خودش نشانه پررنگی است. در سکوت پشت ماشین ها حرکت می‌کنند. قبل از اینکه دور شوند، می‌رویم سمتشان. از پشت ماشین می‌رویم و کنار پنجره عقب، می ایستیم. کنار همان دختر جوان. چهرهٔ گرمی دارد. با تمام وجود به رویش لبخند می‌زنم. پرچم را به سمتش می‌گیرم _پرچم می‌خواید؟ نیم نگاهی به پرچم می اندازد. لبخند کم‌جانی می‌نشیند روی لبانش و آهسته زیر لب می‌گوید _نه. می‌خواهیم برویم که مرد متوجه ما می‌شود. برمی‌گردد سمت ما و با عجله می‌‌گوید: _بله بله سراپا شوق می‌شویم. خم می‌شوم سمت ماشین. مرد و زن هردو برگشتند سمت ما. چشمانم را بین هردویشان می‌گردانم. دوباره با شوق می‌پرسم: _می‌خواین؟ هردو تایید می‌کنند. به چشمان سرمه کشیدهٔ زن نگاه می‌کنم. لبخند تمام صورتم را پر می‌کند. پرچم را به سمتشان می‌گیرم. دختر جوان با لبخندی که جان گرفته، پرچم را می‌گیرد و به مادرش می‌دهد. بر می‌گردیم و دوباره لبه جدول دور میدان می ایستیم. به ماشین سفید نگاه می‌کنم. زن موهایش را پشت گوشش می‌برد و با دقت پرچم را روی پنجره تنظیم می‌کند. 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ✍ روزنگار به روایت ‌ ~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻عاشقی زیر سایه‌ی پرچم صندلی را خودش برایش گذاشت، وقتی زن نشست پشت سرش مثل یک تکیه‌گاه ایستاد. با دست‌های لرزانش پرچم را بالا آورد، سایه‌ی پرچم روی زن افتاد، زن هم با دست‌های لرزان مشت‌هایش را گره کرده بالا آورد. شعار‌ها را یک‌صدا تکرار می‌کردند، مشت‌های زن تا آخرین لحظه مثل پرچم مرد پایین نیامد. به چهره‌ی پر از خطوطشان نگاه کردم، حدس می‌زدم سال‌های طولانی‌ای را کنار هم گذرانده‌ باشند، شاید زمان توانسته بود بر چهره‌شان خط بیندازند اما به عشقشان نتوانسته بود خدشه‌ای وارد کند. در همین فکر‌ها بودم که چشمم به نوشته‌ی روی پرچم افتاد. سرم را کمی کج کردم، در هر تکانی از پرچم کلمه‌ای از نوشته را خواندم تا به جمله‌ی «یا صاحب الزّمان! دنیا چقدر تشنه نام زلال توست» رسیدم. هردو عاشق بودند، عاشق هم، عاشق وطن و برای صاحب الزمان عاشقی می‌کردند. 🌐https://ble.ir/afgar_nr ✍ روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/afgar_nr ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
گُم نگردد دختری روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند. روایت شهید زیاد شنیده‌ام، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
گُم نگردد دختری روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌
﷽ 🔻گُم نگردد دختری «سلام علیکم؛ اهلا» هویت عربی لامرد در همان سلام‌علیک اول با آبدارچی شورای شهر توی صورتم می‌خورد. هورت اول چای و مزه تند زنجبیلی‌اش هم گرمسیری بودن منطقه را به رخمان می‌کشد. محل استقرارمان را اسماعیل هماهنگ کرده؛ اسماعیل مصلی‌نژاد. طبقه دوم شورای شهر. کوله‌هایمان را می‌گذاریم روی تخت، پاشنه کفش‌مان را ور میکشیم و از پله‌های آهنی مهمان‌خانه پایین می‌رویم. فاز مهندس ناظری برمی‌دارم و توی دلم می‌گویم: «این پله‌ها رو اگه توی شیراز کار کنن، تخلف محسوب میشه. حالا اینجا داخل ساختمون شورای شهرش استفاده شده.» روی دیوار شورا بنر هجده تا از شهدا را زده‌اند. اسماعیل، درب شورا آمد دنبالمان. کنار بنر می‌ایستد و مثل پرده‌خوان‌ها یکی یکی شهدا را معرفی می‌کند: «شهید حمید امینی دکترای مهندسی کشتی از دانشگاه صنعتی شریف داشته. ساکن نروژ بوده. اومده بوده لامرد خونواده‌ش رو ببینه. بهش گفتن برگرد نروژ الان جنگ میشه، جواب داده منم مثل نود میلیون ایرانی. خونم که رنگین‌تر نیست.» به عکس شهید نگاه می‌کنم. کراوات قرمز با پس‌زمینه پیراهن سفید و کت روی دست راست. «هلما احمدی‌زاده و الهام زائری رفته بودن سالن ورزشی برای تمرین والیبال. هلما یه ترکش خورده بوده توی جناغ سینه‌ش. الهام هم تعزیه‌خون بوده. دو سال همراه باباش تعزیه سکینه(س) رو می‌خونده.» صورت هر دو بچه‌سال می‌زند. اسماعیل می‌گوید کلاس چهارم ابتدایی بوده‌اند. «آوینا برزگر هم دو ساله‌ش بیشتر نبوده. توی حیاط پیش مامانش بوده که ترکش بهش می‌خوره و تا میبرنش بیمارستان شهید میشه.» روایت شهید زیاد شنیده‌ام. شهدایی که از قامت رشید و هیکل ورزیده‌شان گاهی چند کف دست بیشتر نمی‌ماند. تحمل می‌کنم. به‌قول سیدحسن حسینی «من برآنم که قافیه بودن مرد با درد اتفاقی نیست». مرد بوده و باید درد می‌کشیده، ولی شنیدن روایت شهادت دختر بچه‌ها دل می‌خواهد. مخصوصا وقتی خودت هم دختردار باشی. «شهید سیدرضا موسوی هم برای خودش داستانی داره. پدرش نگهبان اداره انتقال خون لامرده. خودش ایستاده بوده دم در اداره تا همراه مادرش برن برای خرید افطار که ترکش موشک بهش میخوره و شهید میشه.» باور این‌که اتفاقی به این مهمی در استان افتاده باشد، این همه شهید غیرنظامی داده باشیم و بعد از یک ماه چندان رسانه‌ای نشده باشد، سخت است. خودم را سرزنش می‌کنم که چرا کاهلی کردم. اسماعیل جلو می‌افتد و ما هم پشت سرش می‌رویم تا محل اصابت موشک‌ها را نشانمان دهد. (ادامه دارد) ✍️ روزنگار ؛ روایت از سفر به لامرد 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سی‌ودوم.pdf
حجم: 1.8M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌ودوم ۱۹/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون ۳ عصر دوم عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید محمدرضا طالبی ● حماسه‌سرایی دکتر محمد مرادی ● مرثیه خوانی حاج حسن جوکار 🎙میزبان: سید میلاد دانشور 📆 زمان: پنج‌شنبه ۲۰ فروردین ماه ⏰ ساعت ۱۶:۳۰ الی ۱۸ 📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو 💠 پردیس سینمایی تارخ 💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس 💠 باشگاه امید @Tarokh_cineplex
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه
﷽ 🔻آن قاب عکس ماندگار مهدیه سعی میکرد گریه نکند. پدرش آمد و دست انداخت روی شانه‌اش و گفت هم پدربزرگش شهید شده هم عمویش و هم شوهرعمه‌اش. آقای شعبانی که رفت یکی از نیروهای جهادی آمد کنارمان نگاهی به خانه انداخت که تقریبا فقط اسکلت از آن مانده بود. بعد همانطور که می‌رفت، گفت آقای شعبانی به محض دیدن خانه گفته است فدای سر رهبرم. از خانه فقط قاب عکس‌های شهدایشان مانده بود و یک قاب که اسم امام هشتم روی آن نوشته شده بود. مهدیه ما را برد طبقه بالا. این خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود. مهدیه حالا داشت به خاطراتش با مائده فکر میکرد چند تا عکس هم نشانمان داد. مائده دوست صمیمی‌اش بود. او دانشجوی رشته روانشناسی بود و به همراه معین، برادر کلاس هشتمی‌اش به شهادت رسید. مادر و پدر مائده بیمارستان بودند و از وضعیت دو فرزند شهیدشان خبر نداشتند. پسر کوچکشان فقط دستش شکسته بود و حالا خانه خواهر آقای صفری بود. مهدیه اشکهایش را پاک کرد. احساس میکردم دلش میخواهد زمان به عقب برگردد و او یکبار دیگر دوستانش را ببیند. نیروهای جهادی می‌رفتند و می‌آمدند. خانه باید خیلی زود تخلیه می‌شد. آقای شعبانی آمد ماسکش را برداشت و لبخند زد. گفت شب قبل از این بمباران نزدیک به صد نفر مهمان داشتند، مهمانی بهم خورد و آنها همان شب می‌روند سمت لامرد. صبح از تماس‌های باقی همسایه‌ها خبر را متوجه می‌شوند و می‌آیند سمت قم. مهدیه چشم‌هایش پر از اشک شد وقتی پدرش از سه همسایه‌شان گفت، از بیست شهید کوچه‌شان. وقتی آقای شعبانی رفت، مهدیه نگاهی به گوشه پذیرایی انداخت و با لحنی آمیخته با تعجب گفت میز شیشه ای کنار پذیرایی و عکسهای روی آن نیست و نابود شده اما حتی خط به قاب عکسی که نام امام رئوف روی آن بوده نیفتاده. نگاهی به قاب عکس می‌کنم سالم سالم مانده حتی شیشه روی آن هم ترک نخورده و یا خرد نشده. مهدیه از توسلش به پدربزرگ شهیدش می‌گوید؛ از اینکه دلش گرفته بوده و گفته چرا حواسش به او نیست. وقتی بعد انفجار به خانه می‌آید تنها قاب روی دیوار که آثار ترکش روی آن بوده عکس پدربزرگش بوده. حالا مهدیه انگشتانش را گذاشته روی چشمهایش و دارد گریه می‌کند. گریه نه برای از دست دادن همه داروندارشان. گریه دلتنگی برای دوستانش، برای خاطراتی که با هم داشته‌اند و برای زمانی که باید بدون آنها سپری کند. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775723412271840164 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تقاص خون‌های ما زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار می‌داد. مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌گفت. پسر دهه نودی که یک شبه مرد خانه شده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تقاص خون‌های ما زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار
﷽ 🔻تقاص خون‌های ما 🔸ایستاده بودم جلو خانه شهید و لرز داشت توی بدنم می‌ریخت. لباس‌هایی که پوشیده بودم برای آن سرما کم بود. داشتم از لابه‌لای پرچم‌هایی که باد تکانشان می‌داد به روبه‌رو نگاه می‌کردم. دو تا خانم جلو در خانه ایستاده بودند. زنی عینکی با یک گلاب‌پاش توی دستش و صورتی خیس، زنی جوان‌تر هم کنارش. چند دقیقه بیشتر نبود که فهمیده بودم این‌جا خانه پارک‌بان شهرداری است. همانی که در زیبا‌شهر به شهادت رسیده بود. 🔸امشب قرار بود با یک کاروان خودرویی همراه شویم. به سفارش رهبر که در پیام نوروزی گفته بود خانواده شهدا را یاد کنیم. مقصد آخر منزل یک شهید بود. نیم ساعتی توی شهر چرخیدیم تا رسیدیم بیست‌متری فاضل. ماشین را پارک کردیم. سر کوچه هفت، یک بنر بزرگ نصب شده بود. عکس شهید علی‌محمد مرشدی بالا بود. پایین هم پیام تسلیتی از طرف شهرداری شیراز. 🔸جمعیت پرچم به دست که سر کوچه جمع شدند پیاده راه افتادیم. جلو رفتیم و صدای مداحی توی کوچه پخش می‌شد. جلو خانه‌ای بی‌نما ایستادیم. عرض کوچه باریک بود و من به دری قهوه‌ای تکیه داده‌ بودم. چشمم به در خانه شهید بود. سرما داشت می‌ریخت توی جانم که چای و شیرینی تازه و عطر اسفند و گلاب، سرما را از تنم بیرون کرد. صدای نفس‌های آدمی را از پشت گوشم شنیدم. سر چرخاندم. خانم همسایه بود. سرش را تکیه داده بود به در و چشم‌هاش برق انداخته بود. نمی‌دانستم این‌جا خانه‌ی همسر شهید است یا مادرش. چهره‌ی خانم عینکی که جلو در بود بیشتر می‌خورد مادرش باشد! آیة‌الکرسی را دسته‌جمعی خواندیم. 🔸سوال و جواب‌های من و زن همسایه شروع شد و چیزی از حرف‌های مرد پشت بلندگو نفهمیدم. زن همسایه می‌گفت دو سالی می‌شود که مستاجر این خانه شدند. طبقه‌ی دوم می‌نشینند. شهید مرشدی هر روز صبح قبل از رفتن سر کار با پسرش توی کوچه دوچرخه‌سواری می‌کرد. همه‌ی زندگی‌اش همین پسر بود. زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار می‌داد. مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌گفت. پسر دهه نودی که یک شبه مرد خانه شده بود. 🔸زن همسایه می‌گفت بعد از رفتن شهید این زن آب شد! همان زنی که عینک به چشم داشت و من فکر می‌کردم مادر شهید است! حتما از غم دیدن سر بی‌تن مرد خانه بود. زن همسایه که داشت بینی‌اش را بالا می‌کشید می‌گفت از خطی که توی صورتش داشته او را شناخته‌اند! نگاهش کردم چشم‌هاش قرمز شده بود. برای لحظه‌ای توان ایستادن روی پا را نداشتم. انگار همه چیز از ذهنم‌ پاک شد. همه جا را سکوت گرفت تا اینکه مرد پشت بلندگو شروع کرد به خواندن دعای الهی عظم البلاء. دیدار که تمام شد خانم‌ها برای عرض تسلیت جلو رفتند. کاری جز آرزوی صبر و فشردن محکم دست‌های زنی که حالا لبخند به چهره داشت نمی‌توانستم بکنم. 🔸با قدم‌های شمرده‌تر از توی کوچه برگشتم. نشستم توی ماشین و پرچم را از شیشه بیرون دادم. صدای رادیو که روی موج نود‌و‌سه‌و‌نیم بود بلند شد. محمود کریمی داشت اینطور رجز می‌خواند: تقاص خون ما مرگِ اسرائیل است بسم الله. ✍روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar