eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آن قاب عکس ماندگار خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه
﷽ 🔻آن قاب عکس ماندگار مهدیه سعی میکرد گریه نکند. پدرش آمد و دست انداخت روی شانه‌اش و گفت هم پدربزرگش شهید شده هم عمویش و هم شوهرعمه‌اش. آقای شعبانی که رفت یکی از نیروهای جهادی آمد کنارمان نگاهی به خانه انداخت که تقریبا فقط اسکلت از آن مانده بود. بعد همانطور که می‌رفت، گفت آقای شعبانی به محض دیدن خانه گفته است فدای سر رهبرم. از خانه فقط قاب عکس‌های شهدایشان مانده بود و یک قاب که اسم امام هشتم روی آن نوشته شده بود. مهدیه ما را برد طبقه بالا. این خانه درست روبروی خانه شهید مهدی بود. موج انفجار آنقدر زیاد بوده که لولای در خانه روبرویی را کنده و درست نزدیک سقف پذیرایی این خانه نشانده بود. مهدیه حالا داشت به خاطراتش با مائده فکر میکرد چند تا عکس هم نشانمان داد. مائده دوست صمیمی‌اش بود. او دانشجوی رشته روانشناسی بود و به همراه معین، برادر کلاس هشتمی‌اش به شهادت رسید. مادر و پدر مائده بیمارستان بودند و از وضعیت دو فرزند شهیدشان خبر نداشتند. پسر کوچکشان فقط دستش شکسته بود و حالا خانه خواهر آقای صفری بود. مهدیه اشکهایش را پاک کرد. احساس میکردم دلش میخواهد زمان به عقب برگردد و او یکبار دیگر دوستانش را ببیند. نیروهای جهادی می‌رفتند و می‌آمدند. خانه باید خیلی زود تخلیه می‌شد. آقای شعبانی آمد ماسکش را برداشت و لبخند زد. گفت شب قبل از این بمباران نزدیک به صد نفر مهمان داشتند، مهمانی بهم خورد و آنها همان شب می‌روند سمت لامرد. صبح از تماس‌های باقی همسایه‌ها خبر را متوجه می‌شوند و می‌آیند سمت قم. مهدیه چشم‌هایش پر از اشک شد وقتی پدرش از سه همسایه‌شان گفت، از بیست شهید کوچه‌شان. وقتی آقای شعبانی رفت، مهدیه نگاهی به گوشه پذیرایی انداخت و با لحنی آمیخته با تعجب گفت میز شیشه ای کنار پذیرایی و عکسهای روی آن نیست و نابود شده اما حتی خط به قاب عکسی که نام امام رئوف روی آن بوده نیفتاده. نگاهی به قاب عکس می‌کنم سالم سالم مانده حتی شیشه روی آن هم ترک نخورده و یا خرد نشده. مهدیه از توسلش به پدربزرگ شهیدش می‌گوید؛ از اینکه دلش گرفته بوده و گفته چرا حواسش به او نیست. وقتی بعد انفجار به خانه می‌آید تنها قاب روی دیوار که آثار ترکش روی آن بوده عکس پدربزرگش بوده. حالا مهدیه انگشتانش را گذاشته روی چشمهایش و دارد گریه می‌کند. گریه نه برای از دست دادن همه داروندارشان. گریه دلتنگی برای دوستانش، برای خاطراتی که با هم داشته‌اند و برای زمانی که باید بدون آنها سپری کند. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775723412271840164 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
تقاص خون‌های ما زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار می‌داد. مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌گفت. پسر دهه نودی که یک شبه مرد خانه شده بود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
تقاص خون‌های ما زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار
﷽ 🔻تقاص خون‌های ما 🔸ایستاده بودم جلو خانه شهید و لرز داشت توی بدنم می‌ریخت. لباس‌هایی که پوشیده بودم برای آن سرما کم بود. داشتم از لابه‌لای پرچم‌هایی که باد تکانشان می‌داد به روبه‌رو نگاه می‌کردم. دو تا خانم جلو در خانه ایستاده بودند. زنی عینکی با یک گلاب‌پاش توی دستش و صورتی خیس، زنی جوان‌تر هم کنارش. چند دقیقه بیشتر نبود که فهمیده بودم این‌جا خانه پارک‌بان شهرداری است. همانی که در زیبا‌شهر به شهادت رسیده بود. 🔸امشب قرار بود با یک کاروان خودرویی همراه شویم. به سفارش رهبر که در پیام نوروزی گفته بود خانواده شهدا را یاد کنیم. مقصد آخر منزل یک شهید بود. نیم ساعتی توی شهر چرخیدیم تا رسیدیم بیست‌متری فاضل. ماشین را پارک کردیم. سر کوچه هفت، یک بنر بزرگ نصب شده بود. عکس شهید علی‌محمد مرشدی بالا بود. پایین هم پیام تسلیتی از طرف شهرداری شیراز. 🔸جمعیت پرچم به دست که سر کوچه جمع شدند پیاده راه افتادیم. جلو رفتیم و صدای مداحی توی کوچه پخش می‌شد. جلو خانه‌ای بی‌نما ایستادیم. عرض کوچه باریک بود و من به دری قهوه‌ای تکیه داده‌ بودم. چشمم به در خانه شهید بود. سرما داشت می‌ریخت توی جانم که چای و شیرینی تازه و عطر اسفند و گلاب، سرما را از تنم بیرون کرد. صدای نفس‌های آدمی را از پشت گوشم شنیدم. سر چرخاندم. خانم همسایه بود. سرش را تکیه داده بود به در و چشم‌هاش برق انداخته بود. نمی‌دانستم این‌جا خانه‌ی همسر شهید است یا مادرش. چهره‌ی خانم عینکی که جلو در بود بیشتر می‌خورد مادرش باشد! آیة‌الکرسی را دسته‌جمعی خواندیم. 🔸سوال و جواب‌های من و زن همسایه شروع شد و چیزی از حرف‌های مرد پشت بلندگو نفهمیدم. زن همسایه می‌گفت دو سالی می‌شود که مستاجر این خانه شدند. طبقه‌ی دوم می‌نشینند. شهید مرشدی هر روز صبح قبل از رفتن سر کار با پسرش توی کوچه دوچرخه‌سواری می‌کرد. همه‌ی زندگی‌اش همین پسر بود. زن، پسر شهید را نشانم داد. آریای شش ساله داشت با دستهای کوچک مشت شده بلند بلند شعار می‌داد. مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می‌گفت. پسر دهه نودی که یک شبه مرد خانه شده بود. 🔸زن همسایه می‌گفت بعد از رفتن شهید این زن آب شد! همان زنی که عینک به چشم داشت و من فکر می‌کردم مادر شهید است! حتما از غم دیدن سر بی‌تن مرد خانه بود. زن همسایه که داشت بینی‌اش را بالا می‌کشید می‌گفت از خطی که توی صورتش داشته او را شناخته‌اند! نگاهش کردم چشم‌هاش قرمز شده بود. برای لحظه‌ای توان ایستادن روی پا را نداشتم. انگار همه چیز از ذهنم‌ پاک شد. همه جا را سکوت گرفت تا اینکه مرد پشت بلندگو شروع کرد به خواندن دعای الهی عظم البلاء. دیدار که تمام شد خانم‌ها برای عرض تسلیت جلو رفتند. کاری جز آرزوی صبر و فشردن محکم دست‌های زنی که حالا لبخند به چهره داشت نمی‌توانستم بکنم. 🔸با قدم‌های شمرده‌تر از توی کوچه برگشتم. نشستم توی ماشین و پرچم را از شیشه بیرون دادم. صدای رادیو که روی موج نود‌و‌سه‌و‌نیم بود بلند شد. محمود کریمی داشت اینطور رجز می‌خواند: تقاص خون ما مرگِ اسرائیل است بسم الله. ✍روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/khorjiinam ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
پرچمی‌ها انگاری تمدن چند هزار ساله ما در این چهل روز به‌روزرسانی شده، فرهنگ پرچم‌گردانی و خیابان‌گردی برای حفظ کشور هم به تمدن ما اضافه شده است. چند شب پیش، همکارم می‌خواست اسنپ بگیرد، می‌گفت: «این ساعت اسنپ بد گیر میاد یا گرونه، آخه پرچمی ها تو خیابون هستند!» با خودم گفتم: «پرچمی‌ها»، چه اسم و توصیف جالبی!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پرچمی‌ها انگاری تمدن چند هزار ساله ما در این چهل روز به‌روزرسانی شده، فرهنگ پرچم‌گردانی و خیابان‌گر
﷽ 🔻 پرچمی‌ها صلی الله علیک یا ابوالحسن یا علی بن موسی الرضا 🔸سر ساعت 8 زدم شبکه 3، مثل شب‌های قبل پخش زنده، دعای توسل صحن انقلاب امام رضا می‌خواند... مثل همیشه، با دیدن حرم امام رضا، بغض چنگ می‌زند به گلویم و اشک می‌پیچد تو چشمم و من کنترلش می‌کنم. سوزش چشم و گلوم حس غالبم است؛ اما نه روی زار زدن دارم، نه مرد باید همین جوری اشک را رها کند و باید با این سوزش‌ها بسازد! یا امام رضا اینجا کشور شماست. اینجا شیعه خانه جدتان امیرالمؤمنین است. اینجا را به شما و اهل بیت می شناسند. کِی شما می‌گذارید یک کافر فاسق فاجر، بر این کشور و مردم غلبه کند. 🔸دست و دلم به نوشتن نمیرود، نه امروز و امشب که از بعد شهادت آقا این جور شده‌ام و کمتر می نویسم، اما امروز بیشتر، هر چند دقیقه گوشی را بر می‌دارم شاید یک خبر جدید... خبرها حول و حوش آخرین لفاظی سگ زرد است که وعده داده تا 12 ساعت دیگر، یعنی ساعت 3.5 بامداد، تمدن ایرانی را نابود می‌کند! می‌زنم بیرون، به خیابان، جایی که شب‌هایش زنده‌تر از روزهایش شده، در خیابان احساس تنهایی نمی‌کنم و مردم کشورم و شهرم را بیشتر از هر زمان دیگر حس می‌کنم. آرام و بی‌عجله، در میان ماشین‌های شبگرد انقلاب، می‌روم هیئت. گوشه به گوشه ردیف مردم، حاشیه خیابان پرچم ایران را تکان می‌دهند. 🔸چند شب پیش، همکارم می‌خواست اسنپ بگیرد، می‌گفت: «این ساعت اسنپ بد گیر میاد یا گرونه، آخه پرچمی ها تو خیابون هستند!» با خودم گفتم: «پرچمی‌ها»، چه اسم و توصیف جالبی! 🔸از موکب هیات، یک چایی زغالی بر می‌دارم، چشمی می‌گردانم، روی سکو، پشت خیابان که پرچمی‌ها در حال عملیات شبانه هستند، چشمم می افتد به یک زغال‌گردان که حامد رویش اسپند می‌ریزد. کنار زغال گردان روی سکو می نشینم. چند تکه زغال سرخ زیر است و دانه های ریز اسپند و زاج رویش جلز و ولز می کند. حامد از پلاستیکی که در جیبش است، دانه های ریز و سیاهی روی زغال می‌ریزد، دود سفیدی بلند می‌شود و بوی حرم در مشامم می پچید. می‌خندد و می‌گوید: به یاد حرم امام رضا. رفتم به صحن انقلاب، همیشه خادمی کنار در بزرگ ورودی می‌ایستد، یکی از همین زغال‌گردان ها در دست دارد و هر از گاهی روی آن عود می‌ریزد و بوی خوشی در هوای صحن پخش می‌شود. دست در لیوان یک بار مصرف که تویش اسپند است می‌کنم با دو انگشتم مقداری بیرون می کشم، دانه‌های اسپند را بین انگشتم خرد می‌کنم، روی زغال می‌ریزم و می‌گویم: «صل علی سه ترکه، چشم ترامپ بترکه!» 🔸تمدن چند هزار ساله ما، حتماً شامل همین اسپند دود کردن هم می شود، یعنی از فردا دیگر کسی اسپند دود نمی کند!؟ به سوختن و پودر شدن زغال نگاه می کنم که از سرخ به خاکستری تبدیل می شود و با فوت حامد در هوا پخش می شود، یعنی اگر بمب اتم بیندازد همین جوری خاکسترمان در هوا پخش می شود! با خودم می گوید، خوب بمب اتم بزند، خوب خاکستر بشویم، ما از قومی هستیم که کشته بشویم زنده تر می شویم! ما با دشمن می جنگیم و می کشیم، اگر زنده ماندیم پیروزیم اگر کشته بشویم هم پیروزیم! 🔸اجازه هست؟ نگاه خانمی می‌کنم که لیوان را به سمت خودش می کشد تا او هم روی زغال اسپند بریزد. نه فقط او، که هر چند دقیقه یک نفر می آید و همین کار می کند، یعنی بمب اتم می تواند این آداب و رسوم را ریشه کن کند!؟ - اجازه هست این زغال‌گردون رو ببرم در جمعیت بچرخونم.... - بفرما چایی! - بیسکوت می خوری؟ گوشه‌ای دیگر یکی دارد پرتقال پخش می‌کند، یکی از زیر چادرش آب نبات در می‌آورد و به بچه ها می‌دهد... آن یکی مسئول زغال است، با بیلچه زغال را از منقل بزرگ به منقل زیر کتری ها میاره... یکی دیگر بزرگترین پرچم را برداشته و روی سر نیسان آبی، در بالاترین جای ممکن پرچم می رقصاند. انگاری تمدن چند هزار ساله ما در این چهل روز به‌روزرسانی شده، فرهنگ پرچم گردانی و خیابان گردی برای حفظ کشور هم به تمدن ما اضافه شده است. 🔸در حالی که بوی حرم گرفته ام، به کنار خیابان رفتم و خودم را در رقص پرچم ها در میان پرچمی ها، چه آنها که ایستاده اند و چه آنها که در ماشین های عبور هستند، غرق می کنم تا از این فکر و خیال ها بیرون بیایم. نیمه شب خسته، چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم، چند ساعتی تا پایان آخرین مهلت سگ زرد باقی مانده، اما ترسی در دلم حس نمی‌کنم، حتی از اینکه دیگر چشم‌هایم در این دنیا باز نشود! آخرین خبر را قبل از بسته شدن چشم‌هایم می‌خوانم، خبر این بود: ایران گفته، ما تسلیم این حرف ها نمی شویم، اگر زدی، بد می‌خوری! 🔸ساعت 3.5 بیدار می شوم، دیشب در شبکه اسرائیل ساعت شمار گذاشته بودند که به زمان صفر نابودی تمدن ایران برسند و الان دقیق زمان شمار صفر شده بود. گوشی را روشن می کنم، صدها پیام آمده، آخرینش را می خوانم.،ترامپ عقب‌نشینی کرد و شرایط ایران را برای مذاکره پذیرفت... ✍روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1775750244779186137
روادار-شماره سی‌وسوم.pdf
حجم: 1.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌وسوم ۲۱/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻عشقم ایران 🔸حوالی نیمه شب، هنوز نزدیک ۴۰، ۵۰ نفری بودیم؛ از اینکه تا این ساعت، میدان را پر کرده بودیم حس خوبی داشتم. ماشین ها تک و توک پرچم داشتند. آنهایی که نداشتند هم یا با علامت پیروزی و بوق همراهی می‌کردند یا تیکه ای می‌پراندند و رد می‌شدند. ما اما میدان را سفت چسبیده بودیم. از بلندگو صدای شعارها بلند می‌شد و در جوابشان سنگِ تمام می‌گذاشتیم. رفته رفته اما شورِ لحظات قبل خوابید. تعدادمان کمتر شد و مردِ بلندگو به دست هم بند و بساطش را جمع کرد و رفت. صدای شعارها ضعیف شد. ما ماندیم و نهایتا ۲۰ تای دیگر. دور میدان خلوتِ شهر ایستادیم. 🔸یک‌ آن چشمم افتاد به کوییک درب و داغان روبرویم. بنر بزرگی چسبانده بودند رویش: «این سند جنایت آمریکایی_صهیونی است.» تمام خشم و نفرتم را در گلو جمع کردم و فریاد مرگ بر آمریکا سردادم. شعارها را یکی پس از دیگری فریاد زدم. ما گفتیم و پشت‌سرمان سیل همراهی و شعار بود که به راه افتاد. جان دوباره گرفتیم. پرچم‌ها را قوی‌تر تکان دادیم و استوارتر از پیش ایستادیم. 🔸۴۰۵ سفیدی نزدیکمان شد. پرچم نداشت و دو سرنشین جوانش، تیپ امروزی بودند. نزدیک‌تر که شد شیشه‌اش را پایین داد. عزمم را جزم کردم اگر ناسزا گفت، درجوابش با تمام وجود فریاد الله اکبر سر دهم. جلوی پایمان سرعتش را کم کرد، سرش را از شیشه بیرون آورد و در چشمانمان زل زد؛ بعد مشتش را گره کرد و با برقی که به وضوح می‌شد در چشمانش دید، بلند گفت: عشقم ایران! 🌐https://ble.ir/revaayatevesal ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻من دیگه باور کردم هجدهم دی جلوی دوربین آمده و توضیح داده بود که رفتن این نظام چه فوایدی دارد. دیروز توی کافه دیدمش. به نقطه‌ای خیره شده بود و سیگار می‌کشید. تا از ماشین بیرون آمدم، جلو آمد و سلام‌علیک کرد. بدون‌مقدمه گفت: «فکر می‌کردم کار اینا [نظام] دو روزه تمومه ولی دیدم مقاومت کردن. به دوستام گفتم پس کِی کارشون تموم میشه؟ می‌گفتن دو سه روز دیگه. دو سه روز بعد ازشون پرسیدم، چی شد پس؟ دوباره وعده چند روز بعد رو دادن. تازگیا بهشون گفتم: دیدین بعضی حرفهای اینا هم درست بود؟ شهرهای موشکی‌شون واقعی بود؟ دوستام قبول نمی‌کنن ولی خودم باور کردم.» به‌صورت گِردش نگاه کردم. دهانش هنوز بوی تلخ سیگار می‌داد: «الان اومدم پیشت بهت بگم، اگه کاری در زمینه نیروهای نظامی داشتین، بهم بگین. من استودیو دارم. بدون هزینه براتون انجام میدم.» کارت استودیویش را توی دستم گذاشت و خداحافظی کرد. پی‌نوشت: عکس الصاقی، بخشی از کارت استودیوست. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سی‌وچهارم.pdf
حجم: 1.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌وسوم ۲۱/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
‌ 📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، می‌نشینیم به گلستان‌خوانی با راه‌بری حجت‌الاسلام «طبیب‌زاده». 📖‌مقرری این هفته: باب اول؛ حکایت‌های ۳۳ و ۳۴ 🗓️زمان: دوشنبه ۲۴ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠ ‌ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. ‌ 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv ‌ 🌱حضور برای عموم آزاد است ‌ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻بَرِی شما تخفیف میدم حسابم درست درنمی‌آمد. چند بار رسید توی دستم را چک کردم و تابلو قیمتها را با چشم بالا و پایین کردم. دو تا همبرگر با قارچ و پنیر ۴۰۰هزار تومانی را ۵۰۰هزار تومان حساب کرده بود. هر روز وقتی کاروان خودرویی‌مان از کنار مغازه‌اش عبور می‌کرد، دو تا عکس آقا دستش می‌گرفت و خودش را از پشت دخل می‌رساند لب خیابان و با ما همراهی می‌کرد. آن شب وقتی دیدیم به درست کردن غذا نمی‌رسیم، سراغش رفتیم تا شاممان را از فست‌فودی‌اش بخریم. دل زدم به دریا و پرسیدم: "فکر کنم اشتباه حساب کردین. دو تاش میشه ۸۰۰تومنا!" رویش را برگرداند سمتمان: "نه کاکو! درسته‌. این قیمتا بَرِی بقیه‌ن. بَرِی شماها که توی ئی کاروانا شرکت می‌کنین، تخفیف میدم. حالا هم بشینین توی ماشین تا وقتی آماده شد، خودم بیارم خدمتتون." ✍️روزنگار به روایت https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar