روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سه قسم جلاله گفت پدر یک خط قرمز داشته. چیزی که واقعا او را عصبانی میکرده... به اینجای صحبت که رسی
﷽
🔻سه قسمِ جلاله
_اگر بخواهید میروم قرآن را میآورم و سه قسم جلاله را میخورم!
صحبتهایش که به اینجا رسید، سرم را خیلی آوردم بالا.گوشم را خیلی تیز کردم.میخواستم ببینم چه میگوید.
جوان ۲۷ سالهای با یک لباس کرمی سربازی ایستاده بود و برای ما صحبت میکرد. فرزند شهید بود.گفت که علوم سیاسی خوانده و با پدرش تعداد دفعات زیادی بحث و گفتوگو داشته.
گفت پدر خیلی میهماننواز بوده و اگر کاروانخودرویی ما که هفتاد نفر میشدیم را دعوت نمیکردند به داخل منزل،پدر دلگیر میشد.
گفت مادر و خواهر و برادرهایش نمیدانستند پدر دقیقا چه سمتی داشته.
گفت از اینکه ۲۷ سال با شهید زندگی کرده اما او را نشناخته، حسرت میخورد. گفت این حسرت برایش ابدی ست.
گفت پدر یک خط قرمز داشته.چیزی که واقعا او را عصبانی میکرده... به اینجای صحبت که رسید، مکث کرد. چند ثانیه بعد گفت :«اگر بخواهید میروم قرآن را میآورم و سه قسم جلاله را میخورم!» ادامه داد *خط قرمز پدر، ناامیدی بود.* اگر جایی «نمیتوانیم» و «نمیشد» را میشنوید،عصبانی میشد. و خیلی جدی وارد گفتوگو میشد. گفت پدر حتی بعد از جنگ دوازدهروزه، یک ثانیه مأیوس نشد.
گفت یکبار به پدر عتاب کرده که دقیقا چه میکنید؟! جان آقا در خطر است و دشمن در کمین!
پدر اما با آرامش جواب داده حتی اگر تمام سرداران، فرماندهان، بسیجیها و سربازها شهید شوند، این مردم ذرهای از خاکشان را به دشمن نمیدهند.
گفت پدر این روزهای بعثت مردم را میدید.
او کمی از گفتههای پدرش را گفت. ما هم کمی شنیدیم. مطمئنم ناگفتهها خیلی بیشتر از گفتههاست.
ما منزل شهید اسدی،معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح بودیم.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776063655721036609
🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خداحافظ محمدرضا عکس شهید که دست راستش را برای دوربین تکان داده بود و لبخند میزد، روی صفحه نمایشگر آ
﷽
🔻خداحافظ محمدرضا!
🔸مجری میگوید لطفا به احترام مادر شهید بایستید. نگاه ها میچرخد سمت در ورودی. بلند میشویم. وارد میشود و همانطور که سمت صندلی اش میرود، بلند به همه سلام میدهد و مینشیند. همسر شهید هم سلام و علیکی با مادر میکند و رو به مجری ادامه میدهد:
_بله. همسرم از همون ابتدا مسیر خودش رو انتخاب کرده بود. من عاشق شهادت بودم و خودمو به هر دری میزدم که دعام بگیره و منم شهید بشم؛ اما وقتی محمدرضا به خواستگاریم اومد، فهمیدم شهادتِ من در کنار محمدرضا بودنه. آخرش هم اون از من جلو زد.
🔸عکسهای شهید را روی دو نمایشگر چپ و راست سالن انداختهاند و هر از چند ثانیه عکسها عوض میشود.
🔸از همان وقتی که مادر شهید وارد شد، تمام توجهم رفت سمت او و حرکات غریبش. حتی اگر نمیدانستم تازه فرزند از دست داده، اگر اتفاقی هم از دور میدیدمش این را میفهمیدم. با عوض شدن هر عکس روی نمایشگر، صدای گریهاش بلند میشود. بلند بلند گریه میکند و بغض میاندازد میان گلوی عروسش که در جایگاه نشسته و از شهیدش میگوید:
_ برای سحر که بلند میشد عادت داشت زنگ میزد به مادر و بیدارش میکرد. اما اون روز، اولین سحری بود که زنگ نزد.
سوز گریه مادر چنگ میاندازد میان دلهایمان. گریههای مادر شهیدی که یک سال فرزندش را ندیده بود.
🔸عکس روی نمایشگر عوض شد. عکس شهید بود که دست راستش را برای دوربین تکان داده بود و لبخند میزد. انگار که میخواست برای بار آخر عکس بگیرد و خداحافظی کند. چشمم افتاد به مادر. همینطور که بلند گریه میکرد، با دیدن عکس، شبیه پسرش دستش را بالا آورد و تکان داد. شاید به تلافی پیکری که سر در بدن نداشته و آن روز در معراج نتوانسته برای آخرین بار با چشمان محمدرضایش وداع کند، حالا اینجا برای بار آخر دست تکان میدهد و با عکسِ او وداع میکند. شاید به تلافی تمام روز و شب هایی که از او دور بوده، حالا میخواهد یک دل سیر نگاهش کند، برایش دست تکان دهد و آخر سر هم بگوید خداحافظ محمدرضا!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛
روایت #فاطمه_پیروی از نشست عصر روایت سوشون۳ با حضور خانواده #شهید_محمدرضا_طالبی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776079154818573445
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیوشش.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیوششم
۲۴/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون ۴ (مهمان هشتم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید الهام زائری
● مرثیه سرایی دکتر محمدمهدی سیار
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 زمان: چهارشنبه ۲۶ فروردین ماه
⏰ ساعت ۱۶:۳۰
📍مکان: پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 پردیس سینمایی تارخ
💠 دفتر روایت حوزه هنری فارس
💠 باشگاه امید
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
رفیق کشمیری
چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد:
«حتی اونایی کہ دشمن مسلمان بودن، اونا ھم از ایران قدردانی کردن. چہ شیعہ چہ سنی چہ سکھ ھا [هندوها] این جنگ باعث اتحاد شد برای ما.
مخصوصا بین شیعیان و برادران اھلسنت.
۵۰-۶۰درصد مردم ھند حمایت کردن از ایران. چہ گاوپرستھا بودن. بودھا[بوداییها]، مسیحی بودن»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رفیق کشمیری چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد: «حتی اونایی کہ دشمن مسلمان ب
﷽
🔻 رفیق کشمیری
🔸«چرا ایرانیها توی فضای مجازی ناراحتن از آتشبس؟»
از محمد چیز مبهمی توی ذهنم مانده بود؛ صورت سبزه و استخوانی، هیکل لاغر و قد متوسط. کلا یک بار بیشتر همدیگر را ندیده بودیم. سال۹۶، وقتی دولت هند، مسلمانان کشمیر را لتوپار میکرد، شروع کردم به تولیدات رسانهای در حمایت از مردمان آنجا. همانموقع یکبار سوار ماشینم شد و چند دقیقهای با هم بودیم؛ اهل کشمیرِ هند بود و دانشجوی پزشکی.
🔸یک روز بعد از آتشبس با بدبختی وصل شدم تلگرام که پیامش را دیدم؛ ساعت ۱۲:۳۰شب. چه باید میگفتم؟ نفسم بالا نمیآمد. اخبار بدِ حمله اسراییل به لبنان و نگرانی از آتشبس، پشت سر هم قطار شده بود. تا میخواستم از یک واگن نجات پیدا کنم، بعدی میآمد و میخورد توی صورتم.
رفیق کشمیری هم ازم سوالی پرسیده بود که نمیشد بدون فکر جوابش را داد. توی لبنان این تجربه را داشتم که خیلی از شیعیان، ایران را یک کُل یکپارچه میدیدند و برایشان پزشکیان و جلیلی و قالیباف فرق چندانی نداشت. همه، کارگزاران کشوری بودند که دوستش داشتند. کشمیریها هم احتمالا همینطور بودند. کلیپهایشان را دیده بودم که شیعیان کشمیری بهخاطر آتشبس و پیروزی ایران، توی خیابان شیرینی پخش کردهاند.
🔸جواب سوالش را ندادم. نخواستم نگرانیهایم را توضیح دهم. چند ساعت بعد چیزی به ذهنم رسید. به زحمت انگشت شصت را بین حروف کیبورد گوشی گرداندم و نوشتم: «چون هنوز انتقام رهبر شهیدمون رو نگرفتیم.»
🔸برای اینکه حالم بهتر شود، نوشتم:
«میشه یه روایت بدید از طرز تفکر مردم هند نسبت به جنگ ایران و آمریکا؟!»
چشمم روی صفحه سبز تلگرام خشک شد تا جوابش را فرستاد. چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد. «ه» آخر را نستعلیق نوشته بود:
«میدونید حتی اونایی کہ دشمن مسلمان بودن، اونا ھم از ایران قدردانی کردن
چہ شیعہ چہ سنی چہ سکھ ھا [هندوها] این جنگ باعث اتحاد شد برای ما.
مخصوصا بین شیعیان و برادران اھلسنت.
۵۰-۶۰درصد مردم ھند حمایت کردن از ایران.
چہ گاوپرستھا بودن.
بودھا [بوداییها]، مسیحی بودن»
🔸پیام بعدی را با فاصله بیشتری فرستاد. احتمالا یک بار متن را به هندی نوشته و داده بود گوگلترنسلیت ترجمهاش کند؛ خشک و رسمی:
«افراد غیرمذهبی نیز تحت تأثیر مقاومت، شجاعت و اتحاد ایران در برابر ابرقدرتهای جهان قرار گرفتند. بسیاری شروع به تحقیق در مورد ایدئولوژی شیعه کردند، اسلام شیعه چیست؟»
🔸لبخند کمرنگی روی لبم نشست:
«چیزی که در همه جا، از جمله در هند، در میان غیرمسلمانان رواج داشت این بود که یک خامنهای هشتاد ساله به تنهایی قدرتهای جهانی را شکست داد.»
سوال ذهنیام درباره دولت هند را هم بدون اینکه چیزی بگویم جواب داد:
«اگرچه دولت هند مخالف ایران بود و حتی ترور امام خامنهای را محکوم نکرد و معترضان را در سراسر کشمیر سرکوب کرد و بسیاری از معترضان طرفدار ایران را دستگیر کرد، اما در کل شجاعت ایران مورد ستایش قرار گرفت و کارشناسان حتی آنها را فرزندان واقعی امام علی(ع) نامیدند.»
حرفش مثل گرمای آتشی بود زیر خون یخزده در رگهایم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776155219212608750
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سیوهفتم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیوهفتم
۲۵/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نان روزهای جنگ اهالی روستا برای بچههای مستقر در جبهه و پای لانچرها نان میپختند؛ نان تیری. خانمها
﷽
🔻 نان روزهای جنگ
🔸چهل روز از جنگ گذشت، خبری از کمیابی و کم آبی و احتکار و هر چیز دیگری که فکرش را بکنیم، که شاید در گذر این روزها کمی سختمان بشود نیست. غم دوری و از دست دادن عزیزانمان هست، اما به قول بچه های دفتر روایت آستین به دندان گرفتهایم که صدایمان را اجنبی نشنود.
🔸چند سال پیش که کتاب نان سالهای جنگ را میخواندم، با خواندنش پرت میشدی به دفاع مقدس هشتساله، زمانی که زنان و دختران آن سر ایران برای مردان این سر ایران نان میپختند، بسته بندی می کردند و با سلام و صلوات بدرقه میکردند، تا به دست دلاورمردانشان برسد. شاید هم بعضیها کسی را در جبهه نداشتند، اما احساس دین می کردند و میخواستند دینشان را به جبههها ادا کنند.
🔸امروز در روستای مادریم، بهجان بودم. برای دیدن بچه هایم، که 32 روز میشد مهمان خانه پدربزرگ و مادربزرگ بودند.
شنیدم اهالی روستا داوطلب شدهاند و برای بچههای مستقر در جبهه و پای لانچرها نان میپزند. نان تیری.
سراغشان رفتم. پخت این نان هنوز به حالت سنتی انجام میشود و بعد از یکی دو ساعت واقعاً نانوا را از پا درمیآورد. اما خانمها با عشق و شوخی و خنده و با دعا و سلام و صلوات هم خستگی درمیکردند، هم عشق را وارد خمیر و نان میکردند.
🔸سنشان را که جمع و تفریق میکردی زمان جنگ تحمیلی یا کودک نوپا بودند یا حداکثر دوازدهسیزدهساله. اما انگار الان به جبران آن نبودنها در میدان، میخواستند جبران کنند.
مطمئنم مزه این نان فرق دارد. این نان قوت میدهد، شجاعت میدهد و کلاً حالخوبکن است.
📌پینوشت: روستای بهجان از توابع شهرستان جهرم است.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ به روایت #مریم_ذوالقدر
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776177287064367665
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همان یکی کفایت میکند هنوز داشت تحلیل میکرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی؛ پرسیدم میتوانم یک عکس بگیرم؟
﷽
🔻 همان یکی کفایت میکند
_ «آمریکو یا زورش نمیرسه، یا عرضه نداره، یا از خدا میترسه که درستدرمون نمیزنه. از خدا که نمیترسه، پس دوتای اولیه!»
🔸اینها را پیرمرد داشت به آقای حجرهدار میگفت. همان روزی که هوابرد را زدند و من رفتم بازار وکیل تا مردم را ببینم و بشنوم و باهاشان حرف بزنم.
🔸مشغول تماشای ویترین پرعتیقهٔ حاجی فرشفروشان بودم که پیرمرد ادامه داد: «جنگ چیزی است مثل غزه. اینی که ما داریم که جنگ نیست؛ ترقهبازی است.»
🔸ویترین را ول کردم. رفتم روبروی پیرمرد ایستادم. مشمای مشکی توی بغلش را محکم گرفته بود و هنوز داشت تحلیل میکرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی.
حرفش که تمام شد سلام کردم و پرسیدم بافندهاید؟ برق از چشمهای میشیاش ریخت بیرون:
_ ها بلـــــــه!
«خدا حفظتون کنه» را گفتم و جوری خندید که جای خالی دندانهایش خودشان را نجیبانه از بین دو لب نشان دادند.
🔸به مشما اشاره کردم:
_گلیمه حاجی؟
از روی پا بلندش کرد و گرفت طرفم:
_بله بفرمویــــید قابلی نداره.
صداقتش و صفایش پاشید توی صورتم. تشکر کردم و پرسیدم میتوانم یک عکس بگیرم؟
_ ها، پونصدتا بیگیر!
🔸قاب بستم و همان یکی را گرفتم. به نظرم برای اینکه یادم باشد پیرمردهای بافنده با چشمهای میشی و لثههای خالی هم میتوانند خیلی بفهمند و خیلی تحلیلهای کارشناسانه تحویل بدهند، همان یک عکس کفایت میکند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar