eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
رفیق کشمیری چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد: «حتی اونایی کہ دشمن مسلمان ب
﷽ 🔻 رفیق کشمیری 🔸«چرا ایرانی‌ها توی فضای مجازی ناراحتن از آتش‌بس؟» از محمد چیز مبهمی توی ذهنم مانده بود؛ صورت سبزه و استخوانی، هیکل لاغر و قد متوسط. کلا یک بار بیشتر همدیگر را ندیده بودیم. سال۹۶، وقتی دولت هند، مسلمانان کشمیر را لت‌وپار می‌کرد، شروع کردم به تولیدات رسانه‌ای در حمایت از مردمان آن‌جا. همان‌موقع یک‌بار سوار ماشینم شد و چند دقیقه‌ای با هم بودیم؛ اهل کشمیرِ هند بود و دانشجوی پزشکی. 🔸یک روز بعد از آتش‌بس با بدبختی وصل شدم تلگرام که پیامش را دیدم؛ ساعت ۱۲:۳۰شب. چه باید می‌گفتم؟ نفسم بالا نمی‌آمد. اخبار بدِ حمله اسراییل به لبنان و نگرانی از آتش‌بس، پشت سر هم قطار شده بود. تا می‌خواستم از یک واگن نجات پیدا کنم، بعدی می‌آمد و می‌خورد توی صورتم. رفیق کشمیری هم ازم سوالی پرسیده بود که نمیشد بدون فکر جوابش را داد. توی لبنان این تجربه را داشتم که خیلی از شیعیان، ایران را یک کُل یکپارچه می‌دیدند و برایشان پزشکیان و جلیلی و قالیباف فرق چندانی نداشت. همه، کارگزاران کشوری بودند که دوستش داشتند. کشمیری‌ها هم احتمالا همین‌طور بودند. کلیپ‌هایشان را دیده بودم که شیعیان کشمیری به‌خاطر آتش‌بس و پیروزی ایران، توی خیابان‌ شیرینی پخش کرده‌اند. 🔸جواب سوالش را ندادم. نخواستم نگرانی‌هایم را توضیح دهم. چند ساعت بعد چیزی به ذهنم رسید. به زحمت انگشت شصت را بین حروف کیبورد گوشی گرداندم و نوشتم: «چون هنوز انتقام رهبر شهیدمون رو نگرفتیم.» 🔸برای این‌که حالم بهتر شود، نوشتم: «میشه یه روایت بدید از طرز تفکر مردم هند نسبت به جنگ ایران و آمریکا؟!» چشمم روی صفحه سبز تلگرام خشک شد تا جوابش را فرستاد. چند تا پیام اول را انگار با صفحه کلید هندی تایپ کرده باشد. «ه» آخر را نستعلیق نوشته بود: «می‌دونید حتی اونایی کہ دشمن مسلمان بودن، اونا ھم از ایران قدردانی کردن چہ شیعہ چہ سنی چہ سکھ ھا [هندوها] این جنگ باعث اتحاد شد برای ما. مخصوصا بین شیعیان و برادران اھل‌سنت. ۵۰-۶۰درصد مردم ھند حمایت کردن از ایران. چہ گاوپرست‌ھا بودن. بودھا [بودایی‌ها]، مسیحی بودن» 🔸پیام بعدی را با فاصله بیشتری فرستاد. احتمالا یک بار متن را به هندی نوشته و داده بود گوگل‌ترنسلیت ترجمه‌اش کند؛ خشک و رسمی: «افراد غیرمذهبی نیز تحت تأثیر مقاومت، شجاعت و اتحاد ایران در برابر ابرقدرت‌های جهان قرار گرفتند. بسیاری شروع به تحقیق در مورد ایدئولوژی شیعه کردند، اسلام شیعه چیست؟» 🔸لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست: «چیزی که در همه جا، از جمله در هند، در میان غیرمسلمانان رواج داشت این بود که یک خامنه‌ای هشتاد ساله به تنهایی قدرت‌های جهانی را شکست داد.» سوال ذهنی‌ام درباره دولت هند را هم بدون این‌که چیزی بگویم جواب داد: «اگرچه دولت هند مخالف ایران بود و حتی ترور امام خامنه‌ای را محکوم نکرد و معترضان را در سراسر کشمیر سرکوب کرد و بسیاری از معترضان طرفدار ایران را دستگیر کرد، اما در کل شجاعت ایران مورد ستایش قرار گرفت و کارشناسان حتی آنها را فرزندان واقعی امام علی(ع) نامیدند.» حرفش مثل گرمای آتشی بود زیر خون یخ‌زده در رگهایم. ✍️روزنگار ؛ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776155219212608750 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره سی‌وهفتم.pdf
حجم: 1.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌وهفتم ۲۵/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
نان روزهای جنگ اهالی روستا برای بچه‌های مستقر در جبهه و پای لانچرها نان می‌پختند؛ نان تیری. خانم‌ها با عشق و شوخی و خنده و با دعا و سلام و صلوات هم خستگی درمی‌کردند، هم عشق را وارد خمیر و نان می‌کردند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
نان روزهای جنگ اهالی روستا برای بچه‌های مستقر در جبهه و پای لانچرها نان می‌پختند؛ نان تیری. خانم‌ها
﷽ 🔻 نان روزهای جنگ 🔸چهل روز از جنگ گذشت، خبری از کمیابی و کم آبی و احتکار و هر چیز دیگری که فکرش را بکنیم، که شاید در گذر این روزها کمی سختمان بشود نیست. غم دوری و از دست دادن عزیزانمان هست، اما به قول بچه های دفتر روایت آستین به دندان گرفته‌ایم که صدایمان را اجنبی نشنود. 🔸چند سال پیش که کتاب نان سالهای جنگ را می‌خواندم، با خواندنش پرت می‌شدی به دفاع مقدس هشت‌ساله، زمانی که زنان و دختران آن سر ایران برای مردان این سر ایران نان می‌پختند، بسته بندی می کردند و با سلام و صلوات بدرقه می‌کردند، تا به دست دلاورمردانشان برسد. شاید هم بعضی‌ها کسی را در جبهه نداشتند، اما احساس دین می کردند و می‌خواستند دینشان را به جبهه‌ها ادا کنند. 🔸امروز در روستای مادریم، بهجان بودم. برای دیدن بچه هایم، که 32 روز می‌شد مهمان خانه پدربزرگ و مادربزرگ بودند. شنیدم اهالی روستا داوطلب شده‌اند و برای بچه‌های مستقر در جبهه و پای لانچرها نان می‌پزند. نان تیری. سراغشان رفتم. پخت این نان هنوز به حالت سنتی انجام می‌شود و بعد از یکی دو ساعت واقعاً نانوا را از پا درمی‌آورد. اما خانم‌ها با عشق و شوخی و خنده و با دعا و سلام و صلوات هم خستگی درمی‌کردند، هم عشق را وارد خمیر و نان می‌کردند. 🔸سنشان را که جمع و تفریق می‌کردی زمان جنگ تحمیلی یا کودک نوپا بودند یا حداکثر دوازده‌سیزده‌ساله. اما انگار الان به جبران آن نبودن‌ها در میدان، می‌خواستند جبران کنند. مطمئنم مزه این نان فرق دارد. این نان قوت می‌دهد، شجاعت می‌دهد و کلاً حال‌خوب‌کن است. 📌پی‌نوشت‌: روستای بهجان از توابع شهرستان جهرم است. ✍️روزنگار ؛ به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776177287064367665 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
همان یکی کفایت می‌کند هنوز داشت تحلیل می‌کرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی؛ پرسیدم می‌توانم یک عکس بگیرم؟ _ ها، پونصدتا بیگیر! قاب بستم و همان یکی را گرفتم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همان یکی کفایت می‌کند هنوز داشت تحلیل می‌کرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی؛ پرسیدم می‌توانم یک عکس بگیرم؟
﷽ 🔻 همان یکی کفایت می‌کند _ «آمریکو یا زورش نمی‌رسه، یا عرضه نداره، یا از خدا می‌ترسه که درست‌درمون نمی‌زنه. از خدا که نمی‌ترسه، پس دوتای اولیه!» 🔸این‌ها را پیرمرد داشت به آقای حجره‌دار می‌گفت. همان روزی که هوابرد را زدند و من رفتم بازار وکیل تا مردم را ببینم و بشنوم و باهاشان حرف بزنم. 🔸مشغول تماشای ویترین پرعتیقهٔ حاجی فرش‌فروشان بودم که پیرمرد ادامه داد: «جنگ چیزی است مثل غزه. اینی که ما داریم که جنگ نیست؛ ترقه‌بازی است.» 🔸ویترین را ول کردم. رفتم روبروی پیرمرد ایستادم. مشمای مشکی توی بغلش را محکم گرفته بود و هنوز داشت تحلیل می‌کرد؛ خیلی خوب و خیلی منطقی. حرفش که تمام شد سلام کردم و پرسیدم بافنده‌اید؟ برق از چشم‌های میشی‌اش ریخت بیرون: _ ها بلـــــــه! «خدا حفظتون کنه» را گفتم و جوری خندید که جای خالی دندان‌هایش خودشان را نجیبانه از بین دو لب نشان دادند. 🔸به مشما اشاره کردم: _گلیمه حاجی؟ از روی پا بلندش کرد و گرفت طرفم: _بله بفرمویــــید قابلی نداره. صداقتش و صفایش پاشید توی صورتم. تشکر کردم و پرسیدم می‌توانم یک عکس بگیرم؟ _ ها، پونصدتا بیگیر! 🔸قاب بستم و همان یکی را گرفتم. به نظرم برای اینکه یادم باشد پیرمردهای بافنده با چشم‌های میشی و لثه‌های خالی هم می‌توانند خیلی بفهمند و خیلی تحلیل‌های کارشناسانه تحویل بدهند، همان یک عکس کفایت می‌کند. ✍️روزنگار به روایت 🌐https://ble.ir/baahaarnaranj ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
💢 رویداد: سووَشون ۴ (مهمان هشتم) عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن 🔸مهمان: ● خانواده محترم شهید الهام
🔺🔺🔺 یادآوری شهیده الهام زائری دختر دبستانی‌ای بود که در سالن ورزشی لامرد به شهادت رسید. الهام‌ خانم سه سال در تعزیه نقش حضرت سکینه(س) را بازی می‌کرده. پیشنهاد می‌کنیم در این محفل سووشون شرکت کنید. روایت پدر شهید بسیار جانسوز است.
شانه به شانه حیاطِ حرم سید علاءالدین حسین پر از دانه‌های ریز باران شده. تابوت حاج‌آقا محسنِ شهید پیش چشمانِ همسرش روی دستانِ آدم‌ها تکان می‌خورد...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شانه به شانه حیاطِ حرم سید علاءالدین حسین پر از دانه‌های ریز باران شده. تابوت حاج‌آقا محسنِ شهید پیش
﷽ 🔻 شانه به شانه 🔸سال نود و هفت بود که مهرِ برادرزادهٔ شهید اسکندری افتاده بود وسط آیینهٔ قلبت. بیگانه نبودی با شهید، تو را به‌خاطر سفرهای همیشگی‌ات به سوریه می‌شناخت و چه کسی بهتر از همسر شهید تا شما دو تا را وصلِ هم کند، شاید برای یک ابد زندگی. اسفندِ همانْ سال زیر نور زعفرانیِ گنبد حضرتِ رضا عقد شما جاری شد؛ همان‌جا بود که تصمیم گرفتی حرف اول را آخر بزنی. میانِ نمِ بارانی که پیچیده بود دم رَواق، گوشهٔ چادر نوعروست را بالا گرفتی، دستش را محکم میانِ انگشتان مردانه‌ات قبض کردی که: «اگر شما همه‌جا همراهیم نکنی، نمی‌تونم خیلی از کارهای بزرگ رو انجام بدم...» و دخترِ جوان هم چشمش برق زده و دلش هُری ریخته بود که: «منو از چی می‌ترسونی؟ هرجا باشی من شونه به شونه‌ت میام آقا محسن...» 🔸باد تیز و برّندهٔ اسفندِ چهارصد و پنج روی پوستِ تکیدهٔ برادرزادهٔ شهید اسکندری خط می‌اندازد. جای اشک‌های مداوم روی صورتش می‌سوزد. حیاطِ حرم سید علاءالدین حسین پر از دانه‌های ریز باران شده. تابوت حاج‌آقا محسنِ شهید پیش چشمانِ همسرش روی دستانِ آدم‌ها تکان می‌خورد و همراهش قلب‌ او. باید تا گلزار شهدا سوار ماشین بشود ولی که یک لحظه خشکش می‌زند؛ چقدر این صحنه‌ها آشناست. درِ باز شدهٔ ماشین را رها می‌کند و با قدم‌های بلند سمتِ حاج‌آقا محسن بال می‌زند و درست کنار تابوتش فرود می‌آید؛ تمام مسیر به عکس حاج‌آقا روی تابوت خیره‌ است:« دیدی هر جا بودی شونه به شونه‌ت اومدم؟!...» ✍🏻روزنگار ؛ روایت از شهید محسن فتاحی به نقل از همسر شهید 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776247690557519761 🌐https://ble.ir/mohajer128 🌐https://eitaa.com/mohajerr128 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار- شماره سی‌وهشتم.pdf
حجم: 1.9M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره سی‌وهشتم ۲۶/فروردین/۱۴۰۵ ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
زیر سایه نخل «ساعت دوربین مدار بسته رو که چک کردم، اولین انفجار این‌جا، ساعت ۱۷:۳۷:۴۶ اتفاق افتاده،‌ دومی توی محله تلخندق ۱۷:۳۷:۵۶ و سومی ۱۷:۳۸:۱۷ در سالن ورزشی» ذهنی حساب می‌کنم، یعنی کل انفجارها در ۳۱ثانیه اتفاق افتاده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
زیر سایه نخل «ساعت دوربین مدار بسته رو که چک کردم، اولین انفجار این‌جا، ساعت ۱۷:۳۷:۴۶ اتفاق افتاده،‌
﷽ 🔻 زیر سایه نخل 🔸وسط کوچه، بالای سر آسفالتی که چند سانتی‌متر توی زمین فرو رفته بود، ایستاد و گفت: «این‌جا اولین موشک منفجر شد؛ در فاصله بیست متری زمین. ترکش‌هاش تا سیصد چهارصد متر اون‌طرفتر پرتاب شده.» اسماعیل این‌ها را می‌گوید و با دست بونکر سیمانی را نشان‌مان می‌دهد که اتاقکش بر اثر برخورد ترکش به آهن زنگ زده تبدیل شده: «این شعارهای روی بونکر رو مردم خودجوش همون روزا اومدن نوشتن.» به شعارهایی که با اسپری قرمز نوشته شده نگاه می‌کنم: مرگ بر آمریکا؛ مرگ بر اسراییل؛ این سند جنایت آمریکاست 🔸چشم از مخزن سفید بونکر برمیدارم و به آسفالت کوچه نگاه می‌کنم که پُر است از خال‌هایی که ترکش‌ها فرو کرده در تَنَش. وارد اولین کوچه خیابان ایثار می‌شوم. اسماعیل به تکه‌کاغذی که توی دستش گرفته نگاه می‌کند: «ساعت دوربین مدار بسته رو که چک کردم، اولین انفجار این‌جا، ساعت ۱۷:۳۷:۴۶ اتفاق افتاده،‌ دومی توی محله تلخندق ۱۷:۳۷:۵۶ و سومی ۱۷:۳۸:۱۷ در سالن ورزشی» ذهنی حساب می‌کنم، یعنی کل انفجارها در ۳۱ثانیه اتفاق افتاده؛ نیم‌ساعت قبل از اذان مغرب و وقت افطار: «این‌جا عابدین غریب‌دوست و مادرش شهید شدن. مردم لامرد معمولا نزدیک غروب، دم در خونه‌شون میشینن. عابدین هم اومده بوده مادرش -شهیده منفرد- رو ببینه که همین‌جا شهید میشه.» 🔸توی گرمایِ وسط ظهر لامرد، عرق سرد می‌نشیند روی تنم. صحنه‌ای که پسر همراه مادرش زیر درخت نخل، نشسته‌اند روی بلوک‌های سیمانیِ جلوی خانه و ترکش‌هایی که جان هر دو را می‌گیرد، در ذهن تصویر می‌کنم و بغض گلویم را فرو می‌دهم. روی نمای تمام خانه‌های کوچه، ترکش نشسته و سوراخ شده‌اند: «این محله بعد از این انفجار کلا تخلیه شده.» 🔸سیدمهدی، نمی‌دانم از کجا، چند تایی ترکش پیدا کرده. توی دست می‌گیرم. چگالی‌اش بالاست. اندازه یک نخود ترکش، وزن زیادی دارد. به کاری که این ترکش‌ها با بدن‌های شهدا کرده فکر می‌کنم. «شهیده اسدی هم توی کوچه بالایی شهید شده. اونم در خونه‌ش نشسته بوده که شهید شده» 🔸چند تا ترکش نخودی و چند تکه فلزی باقی‌مانده از موشک را برمی‌دارم و توی جیب کیفم می‌گذارم: «بعد از انفجارها، بچه‌ها می‌اومدن توی محلاتی که موشک خورده، برای بازی‌شون ترکش‌ جمع می‌کردن.» بازی کودکان با ترکش، وضعیت استعاری غریبی در خودش دارد. انگار مردمی که در جنگ با دو ابرقدرت و ده یازده نوچه‌اش‌ هستند نه‌تنها ترسی ندارند که بازی جدیدی هم برای کودکان درست شده. توی خیالم بین بچه‌هایی می‌گردم که از کف خیابان و در و دیوار خانه‌ها ترکش جمع می‌کنند. بالای سر پسربچه‌ای می‌ایستم که فلزهای نخودی‌شکل را کنار هم می‌چیند تا گردن‌بندی برای خواهر نوجوانش درست کند: «خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده فی جید الفتاة؛ مرگ بر فرزندان آدم همچون جای گردن‌بند بر گردن دختران جوان، حک شده است.» (ادامه دارد) پی‌نوشت: عکس، تصویر مکانی‌ست که عابدین غریب‌دوست و مادرش به شهادت رسیدند. ✍️ روزنگار ؛ روایت از سفر به شهرستان لامرد. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776320708931042146 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar