«خانم! خانم! میشه… میشه انگشترم رو تبرک کنی به شهید؟»
انگشترش را گرفتم، فقط از روی وظیفه. کشیدمش به روی تابوت و بیمیل برگرداندم.
اما دوباره صدا زد:
«نه… به کفنیش بزن، خواهش میکنم.»
تبرککردن رسم همهمان بود، اما… غیرتی که روی پیکر رقیهسادات داشتم، چیزی از درونم را میسوزاند. با اکراه در تابوت را کمی کنار زدم، انگشتر را آرام به گره بالای سرش کشیدم و سریع، خیلی سریع برگرداندم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
«خانم! خانم! میشه… میشه انگشترم رو تبرک کنی به شهید؟» انگشترش را گرفتم، فقط از روی وظیفه. کشیدمش به
﷽
🔻روایتِ بازو
🔸حاجآقا با همان تیغ موکتبُری که همیشه در جیب عبایش میگذاشت، آرام و با احترام منگنههای تابوت رقیهسادات را یکییکی باز میکرد. صدای تقتقِ منگنهها روی هم میریخت و دلم را هم میبُرید. پلاستیکهای اطراف تابوت را کنار زد، درِ چوبیاش را آرام بلند کرد و عقب رفت؛ انگار میخواست من را با تابوت و پیکرِ او تنها بگذارد…
همه سرگرم دفن هانیهسادات بودند و من مانده بودم و این تابوت، و این پیکری که از دور هم هیبتش آرامم میکرد و به نزدیکشدن، روحم را میلرزاند.
🔸تا آن روز پیکرِ سالم هیچ شهیدی را ندیده بودم. اگر هم بود، مرد بودند و شرعاً اجازه نداشتم نزدیک شوم؛ اما حالا… حالا این پیکرِ پاک روبهروی من بود، بیدفاع، آرام، نورانی… انگار دنیا فقط همین چوب و سفیدِ کفن بود.
دستهایم محکم درِ تابوت را گرفته بود، آنقدر محکم که بعدِ مراسم، دستانم میلرزید و انگار جان در انگشتهایم نمانده بود. احساسی عجیب، ترکیبی از غیرت و دلبستگی و مسئولیت، قلبم را سبک و سنگین میکرد. دیگر هیچ صدایی، هیچ تصویری برایم وجود نداشت جز همان بلندبالایی که در سفیدی کفن پیچیده شده بود و بندینکهای کفن را محکم روی سینهاش کشیده بودند…
من غرق دنیایی بودم که فقط او در آن نفس میکشید.
🔸صدای نوحهخوان از کنار قبر هانیهسادات میآمد. تلقینش را میخواند و هر بار که میگفت: «اسمَع، افهم یا شهیده…» قلبم بیشتر فرو میریخت. گویی هر واژهاش مستقیم بر جان من فرود میآمد.
در همین حال صدای گریهی بلند یک خانم از پشت داربستها آمد؛ با هقهق صدایم زد:
«خانم! خانم! میشه… میشه انگشترم رو تبرک کنی به شهید؟»
انگشترش را گرفتم، فقط از روی وظیفه. کشیدمش به روی تابوت و بیمیل برگرداندم.
اما دوباره صدا زد:
«نه… به کفنیش بزن، خواهش میکنم.»
تبرککردن رسم همهمان بود، اما… غیرتی که روی پیکر رقیهسادات داشتم، چیزی از درونم را میسوزاند. تلخیای در دهانم پیچید. انگار کسی خواسته باشد خطی روی نگین قلب من بیندازد… با اکراه در تابوت را کمی کنار زدم، انگشتر را آرام به گره بالای سرش کشیدم و سریع، خیلی سریع برگرداندم. بعد دوباره در تابوت را محکم بستم و دستم را روی لبهاش قفل کردم.
🔸حالم خراب بود… بدجور.
دلم آرام نمیشد مگر دستی در دستم باشد؛ دستی گرم، مهربان… اما سرنوشت برعکسش را نصیبم کرد.
دستم را آرام از سمت راست تابوت داخل بردم. کفن سردش را لمس کردم. گرمای هوا باعث شده بود یخها آب شوند و دانههای ریز آب زیر انگشتم بلور شوند. دستم را کمی جلوتر بردم… و ناگهان بازویی نحیف در دستم قرار گرفت.
بازوی یخزدهی رقیهسادات…
بازویی که با سردیاش آتش به جان من زد.
همان لحظه گریهام اوج گرفت. صدای هقهقم بلند شده بود و سرم را به لبهی تابوت میکوبیدم؛ بیاختیار، بیآنکه بدانم چه میکنم… فقط نمیخواستم بازویش را رها کنم. احساس میکردم اگر دستش را ول کنم، چیزی از من جدا میشود که دیگر هرگز برنمیگردد.
اما زمان دفن رسید…
🔸بازویش را از میان انگشتهایم بیرون کشیدند. من ماندم و دستان خالیام.
و او… از تابوتی که آن لحظه تمام هستی من بود، بیرون برده شد و به دست خاک سپرده شد.
«لا تَخَف و لا تَحزَن… شهیدهخانم، رقیهسادات بنتِ سیدمهدی…»
لحد را گذاشتند.
چهرهای را که بمبهای ددمنشانهی آمریکا و اسرائیل در هم ریخته بود، برای همیشه پوشاندند… و رفت…
رفت و چیزی از من را با خودش برد.
🔸عمهاش مرا در آغوش کشید؛ صدایش میلرزید:
«رقیه جان عمه… فقط همین نامِ شهیده کنار اسمت کم بود. الحمدلله… به آرزوت رسیدی دخترم…»
دیگر توان گریه نداشتم، اما اشکها میآمدند. در ذهنم فقط یک بیت مداحی پخش میشد و هر بار قلبم را میشکست:
فاطمه من دلم سوخت…
فاطمه من دلم ریخت…
بهم بگو کی بود اومد صورتتو بههم ریخت؟
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776330683784147048
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
امانت شهید «اون بچه رو میبینی؟» به کودک نگاه کردم و گفتم «آره، خب؟» لبخند محوی زد و دوباره نگاهم کر
﷽
🔻امانت شهید
🔸نماز عشاء تمام شد، جانمازم را جمع کردم، جمعیت مسجد داشت کمتر میشد که مادرم به طرفم آمد و به کودکی که در بغل مادرش در قنداق سفید پیچیده شده بود، اشاره کرد: «اون بچه رو میبینی؟» به کودک نگاه کردم و گفتم «آره، خب؟» لبخند محوی زد و دوباره نگاهم کرد. «میدونی بچه شهیده؟» در بهت فرو رفتم، ترکیب «بچه شهید» خیلی سنگین بود.
با همان نگاه بهت آمیز نگاهش کردم.
🔸مادرم با لبخند محو و چشمهای در بغض فرو رفته دوباره به بچه اشاره کرد و گفت: «دوست داری بهشون بگم که اگه شد بغلش کنی؟»
معلوم بود که میخواستم. به سرعت جواب دادم «آره» و به کلی فراموش کردم که بپرسم فرزند کدام شهید هست؟ پدرش را میشناسم یا نه؟
به تنها چیزی که فکر میکردم آغوش کودکی بود که یادگار پدر شهیدش محسوب میشد.
🔸مادرم جلو رفت و اول با مادربزرگ که حواسش به نوزاد بود و بعد مادر که فرزندش را به آغوش فشرده بود، صحبت کرد.
قرار شد موقع رفتنشان چند لحظه فرزند شهید را در آغوش بگیرم.
مادرم در لابهلای حرفهایش اشاره کرده بود که نوزاد فقط ۲ ماه دارد. به تولد یکسالگیاش فکر کردم، به یکسالگیای که پدرش نیست تا برایش جشن تولدی بگیرد.
در همین فکرها بودم که مادر جوان، قنداق سفید نوزاد را به آغوشم داد.
🔸تمام آغوشمان فقط چند ثانیه طول کشید، نوزاد در بغل غریبهای مثل من، بیقراری میکرد. تاب گریههایش را نداشتم، معلوم بود تمام پناهش آغوش مادرش است.
کودک را به آغوش مادر برگرداندم و در دل از پدر شهیدش التماس دعای خواستم.
بعد رفتشان، متوجه شدم نوزاد، فرزندِ #شهید_رضا_روستا بود.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #نرجس_رستاخیز
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776341178925452666
🌐https://ble.ir/afgar_nr
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار- شماره سیونهم.pdf
حجم:
1.9M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره سیونهم
۲۷/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقای لبخند بچهها پرسیدم خسته نمیشوی تا ساعت دوازده شب با این سروصدا؟ گفت مردم برای کشور هرشب دارن
﷽
🔻* آقای لبخند بچهها*
🔸نوبت ما بود و سبحان با همان پستانک توی دهانش تاسِ کائوچویی همقدِ خودش را بلند کرد آورد داد دست ریحان. با سبحان همانجا جلوی اتوبوس شهرداری آشنا شدیم. آمده بود میدان معلم مگمگ آمریکا بگوید با مامانبابایش و روی صفحهٔ مارپلهٔ بزرگ کف خیابان رژه برود. داداشش هم آنطرفتر توی صف تفنگبادی ایستاده بود و میخواست تیرِ چوبپنبهای تفنگ را بزند وسط مغز سر سهپخمه.
🔸ریحان تاس انداخت و شش خانه رفت جلو و نوبتِ جایزهاش را داد به ستایش. چون بابای ستایش داشت صدایش میزد و باید زودتر میرفت.
🔸چای را خنک نشده سر کشیدم که پیرمرد از پله اتوبوس آمد پایین. از همان اول زیرنظرش داشتم. از همان اولی که روی صندلی راننده نشسته بود و بچهها را تماشا میکرد و لبخند میزد. رفتم سمتش. خداقوتی گفتم، لبخندش پهنتر شد و گپ زدیم.
آقا رستایش پانزده سال میشود راننده خط دانشگاه است. از پایینِ تپه، دانشجو سوار میکند میبرد بالا؛ دانشکده الهیات و حقوق و کتابخانه میرزا. از آنجا هم سوار میکند میآورد پایین.
حالا هم پنج شب است آقا رستایش با اتوبوس میآید میدان معلم تا بچهها را خوشحال کند وسط جنگ.
🔸پرسیدم خسته نمیشوی تا ساعت دوازده شب با این سروصدا؟ گفت مردم برای کشور هرشب دارند میآیند. من هم یکی. بعد هم گفت دلش خوش است که لبخند اینشبهای بچهها یک جایی میریزد توی زندگیاش و من به این فکر کردم حتما همین حالا هم لبخند بچهها وسط زندگیاش است.
🔸اجازه گرفتم عکس بگیرم. گفت آخر با این قیافه؟! گفتم قیافهتان خیلی هم خوب است. شاتر را که زدم دوتا از بچهها آمدند گفتند «عمو تفنگ بادیه خراب شده».
عمو -یا همان آقا رستایش خودمان- عذرخواهی کرد و رفت تفنگ را تعمیر کند تا بچههای بیشتری خوشحال بشوند که میتوانند توی میدان معلم، تیر بزنند وسط مغز سر سهپخمه.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776405586310600595
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
*«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس*
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلم.pdf
حجم:
1.8M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلم
۲۸/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
چه سعید، چه بقیه... با شال سیاهی که دور گردنش انداخته، چشمهای خیسش را پاک میکند و فوری میگوید: «م
﷽
🔻چه سعید، چه بقیه...
🔸با شال سیاهی که دور گردنش انداخته، چشمهای خیسش را پاک میکند و فوری میگوید: «من این شال سیاه رو برای سعید نپوشیدما! برای رهبر انداختم دور گردنم.»
و با صدایی بغض آلود میگوید: «چه سعید، چه دیگران. همه فدای رهبر.»
🔸برادر شهید و خانوادهاش بعداز شهادت تازه از بعضی سِمت های شهید سعید محمدیزاده باخبر شده بودند؛ تازه فهمیده بودند که او مربی تکاور یگانهای ویژهی عملیاتی بوده. همینطور خادم هیئت انصار المهدی محلهی سعدی شیراز.
🔸برادر شهید از همان ابتدای صحبت بغضش را فرو میخورد و از برادرش میگوید. سنگینی داغ برادر را در صدایش میشد فهمید. صدایش خش داشت. صدایش سنگین و پر غصه بود. مرتب برادرش را با پسوند آقا خطاب می کرد: «سعید آقا نماز اول وقت و ولایت فقیه از مهمترین چیزای زندگیش بود. روحیهی خیلی بالایی دوشت. باهیچ کسم تعارف نداشت. رُک ومنطقی بود. سردار تنگسیری هم بابت همین ویژگیهاشون ایشونو به عنوان سرتیم حفاظتشون انتخاب کرده بودن. از بچگی به اسلحه و سلاح جنگی علاقه داشت. از چهار پنج سالگی اقامه میجگفت و مکبری می کرد.»
🔸برادر شهید از مسیر رسیدن برادرش به شهادت اتفاقاتی را بازگو میکند و با اعتقاد میگوید: «شهید به راحتی شهید نمیشه. سعید آقا دو سال پیش یه عملیات داشتن که باید هلی برن میکردن. اما متاسفانه چتر سعید بموقع باز نمیشه و از ناحیه پا آسیب میبینن. تو اغتشاشات سال نودوهشت هم به گوشش ضربه وارد میشه و یکی از گوشهاش دچار ناشنوایی میشه.»
🔸از عشق وعلاقه سعید به اهل بیت هم حرفها می زند: «سعید آقا هر سال شب سوم محرم، به نیت سه سالهء امام حسین بانی می شد و شب هیجدهم به نیت شهید محمد ناظری که یکی از نیروهایش بود به مردم قهوه میداد.
🔸ارادت ویژهای به حضرت زهرا داشت. موقع شهادت هم به پهلویش ترکش اصابت کرده بود. اربعین هم خادم موکب احمد بن موسی (ع) در عراق بود.
از علائق سعید آقا برایمان گفتند: مسجد جمکران و شهید شیرعلی سلطانی؛ که آخرین عکس شهید هم در کنار مزار همان شهید به یادگار مانده.
🔸شهید سعید محمدیزاده شعری را بسیار دوست داشتند که همان بیت را روی سنگ قبرشان حک کرده اند:
«هرکه پرسید چه دارد مگر از دارِجهان
همهی دار و ندارم بنویسید حسین»
🔸وقتی پدر شهید را برای گفت وگو دعوت کردند، همهی حضار به احترامش از جا بلند شدند. راه که می رفت انگار پشتش خمیده بود یا من احساس می کردم از داغ فرزند رشیدش نمیتواند کمر راست کند. دلش ولی قرص و محکم بود. میگفت پسرم به ما آبرو داد، هر خانواده باید برای انقلاب خون بدهد. تا انقلاب پایدار بماند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #هاجر_تابع_بردبار از #شهید_سعید_محمدی_زاده، سرتیمحفاظتسردار تنگسیری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776418059985689985
~~~~~~~~~~~~~~~~~
*«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس*
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ما تا آخرش وای خواهیم ساد «تابآوری سیری چند خانم؟ آدمها چشم تو چشم سیل خیابان را خالی نکردند.» خ
﷽
🔻ما تا آخرش وای خواهیم ساد
🔸آشیخ متولد نیمههای دهه شصت است. چین و شکنهای توی پیشانیش یکجوری آدم را به غلط میاندازد که انگار ده سال بیشتر زمستان را دیده. از بچه های یگانِ فاتحین سپاه است.
🔸آدمی که صابون فاتحین به تنش خورده یعنی به فهم انسانی عمیقی از زندگی توی شرایط پیچیده رسیده. از مقاومت و تابآوری توی جنگ شهری تا نبردِ کوهستان، کوه و جنگل و دریا. سه چهار ماهِ گذشته فصلِ زندگی این آدم ها بود. از شلوغی خیابان تا جنگ. شبه نظامی های فاتحین سلاح فردی، ضد زره، تسلیحاتِ سنگین و نیمه سنگین را حریفند.
🔸ریخت و قیافه آشیخ شبیه قهرمانهای شاهنامه نیست! ترسناک و پرهیبت، ستبر و تنومند! زمانِ حاج قاسم توی مرز پاکستان با داعش جنگیده. این ها را اگر نپرسیده بودم «در پویش ایران همدل اسم نوشته یا نه» نمی گفت! اینکه تازه از جنگ آمده، نیروی اعزامی به جزایر بوده.
🔸از او می پرسم که بنظرش «مردم تا کجا تاب میآورند؟ الان که همه چیز معلق و مبهم است و از فردای خودمان خبر نداریم.»
توی آستینش جواب آماده دارد.
🔸از ششم فروردین که از بس باران آمده رودخانههای فیروزآباد وحشی شدند. از آبِ بَرمها که سر ریز میکند توی کوه و دشت. اوضاع شهر دستِ کمی از داهات ها و روستاها نداشته. آنقدر آب بالا آمده بوده که جو و خیابان یکی میشود. مسئولین شهر برای مدیریت بحران تجمع شبانه میدان امام را تعطیل میکنند. رسانهها به مردم خبر میدهند که یک وقت نروند میدان. حتی خبر میپیچد که توی روستای سَرگَر یک نوعروس و داماد گیر میافتند توی مسیل و آب زورش می گرسد و بیچاره ها را با خودش میبرد و آن آدمی که آمده نجاتشان بدهد.
🔸 خورشید که غروب می کند باران هنوز داشته جل جل میباریده. کمکم تکوتوکی آدم سر میرسند گوشه و کنار میدان امام.
تا امنیتیها بجنبند و بگویند تجمع امشب تعطیل است جمعیت هی بیشتر میشود.
نه اینکه خبر به گوش فیروزآبادیها نرسیده باشد یا معنی خطر و آبگرفتگی را نفهمند. نه!
🔸فیروزآبادیها اهل رفاقتند. نخ پیرهنشان گیر کند به دکمه لباس یکی تا آخر پایش میایستند. خاطر انقلاب برایشان عزیز است. آن شب سیلِ میدان امام رسیده بوده به پایین در ماشین مزدای سفید.
علم خیس، علمدار خیس، پر و پاچه مردها و شلیته پیرزنها خیس! شیخی که رفته روی سقف پاترول بدون بلندگو شعار میداده خیس، عکس شهدا که دور میدان داشتند مردم را می پاییدند خیس...
🔸«تابآوری سیری چند خانم؟ آدمها چشم تو چشم سیل خیابان را خالی نکردند.»
خاطره آشیخ همه چیز دارد. حماسه، دوست داشتن به قیمت گیر افتادن در نواحی پر عمق مسیل، رو کمکنی...
راویاش هم یک سر و گردن بالاتر از راویهای شاهنامه است! خودش یک نفر مرد جنگی به از صدهزار!
شیخ الاسلامی که هم مداد علما را توی دستش دارد و هم دماء شهدا را توی رگ هایش.
#فیروزآباد
#شیراز
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://ble.ir/tayebefarid
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776491841187942045
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar