روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
چه سعید، چه بقیه... با شال سیاهی که دور گردنش انداخته، چشمهای خیسش را پاک میکند و فوری میگوید: «م
﷽
🔻چه سعید، چه بقیه...
🔸با شال سیاهی که دور گردنش انداخته، چشمهای خیسش را پاک میکند و فوری میگوید: «من این شال سیاه رو برای سعید نپوشیدما! برای رهبر انداختم دور گردنم.»
و با صدایی بغض آلود میگوید: «چه سعید، چه دیگران. همه فدای رهبر.»
🔸برادر شهید و خانوادهاش بعداز شهادت تازه از بعضی سِمت های شهید سعید محمدیزاده باخبر شده بودند؛ تازه فهمیده بودند که او مربی تکاور یگانهای ویژهی عملیاتی بوده. همینطور خادم هیئت انصار المهدی محلهی سعدی شیراز.
🔸برادر شهید از همان ابتدای صحبت بغضش را فرو میخورد و از برادرش میگوید. سنگینی داغ برادر را در صدایش میشد فهمید. صدایش خش داشت. صدایش سنگین و پر غصه بود. مرتب برادرش را با پسوند آقا خطاب می کرد: «سعید آقا نماز اول وقت و ولایت فقیه از مهمترین چیزای زندگیش بود. روحیهی خیلی بالایی دوشت. باهیچ کسم تعارف نداشت. رُک ومنطقی بود. سردار تنگسیری هم بابت همین ویژگیهاشون ایشونو به عنوان سرتیم حفاظتشون انتخاب کرده بودن. از بچگی به اسلحه و سلاح جنگی علاقه داشت. از چهار پنج سالگی اقامه میجگفت و مکبری می کرد.»
🔸برادر شهید از مسیر رسیدن برادرش به شهادت اتفاقاتی را بازگو میکند و با اعتقاد میگوید: «شهید به راحتی شهید نمیشه. سعید آقا دو سال پیش یه عملیات داشتن که باید هلی برن میکردن. اما متاسفانه چتر سعید بموقع باز نمیشه و از ناحیه پا آسیب میبینن. تو اغتشاشات سال نودوهشت هم به گوشش ضربه وارد میشه و یکی از گوشهاش دچار ناشنوایی میشه.»
🔸از عشق وعلاقه سعید به اهل بیت هم حرفها می زند: «سعید آقا هر سال شب سوم محرم، به نیت سه سالهء امام حسین بانی می شد و شب هیجدهم به نیت شهید محمد ناظری که یکی از نیروهایش بود به مردم قهوه میداد.
🔸ارادت ویژهای به حضرت زهرا داشت. موقع شهادت هم به پهلویش ترکش اصابت کرده بود. اربعین هم خادم موکب احمد بن موسی (ع) در عراق بود.
از علائق سعید آقا برایمان گفتند: مسجد جمکران و شهید شیرعلی سلطانی؛ که آخرین عکس شهید هم در کنار مزار همان شهید به یادگار مانده.
🔸شهید سعید محمدیزاده شعری را بسیار دوست داشتند که همان بیت را روی سنگ قبرشان حک کرده اند:
«هرکه پرسید چه دارد مگر از دارِجهان
همهی دار و ندارم بنویسید حسین»
🔸وقتی پدر شهید را برای گفت وگو دعوت کردند، همهی حضار به احترامش از جا بلند شدند. راه که می رفت انگار پشتش خمیده بود یا من احساس می کردم از داغ فرزند رشیدش نمیتواند کمر راست کند. دلش ولی قرص و محکم بود. میگفت پسرم به ما آبرو داد، هر خانواده باید برای انقلاب خون بدهد. تا انقلاب پایدار بماند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #هاجر_تابع_بردبار از #شهید_سعید_محمدی_زاده، سرتیمحفاظتسردار تنگسیری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776418059985689985
~~~~~~~~~~~~~~~~~
*«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس*
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ما تا آخرش وای خواهیم ساد «تابآوری سیری چند خانم؟ آدمها چشم تو چشم سیل خیابان را خالی نکردند.» خ
﷽
🔻ما تا آخرش وای خواهیم ساد
🔸آشیخ متولد نیمههای دهه شصت است. چین و شکنهای توی پیشانیش یکجوری آدم را به غلط میاندازد که انگار ده سال بیشتر زمستان را دیده. از بچه های یگانِ فاتحین سپاه است.
🔸آدمی که صابون فاتحین به تنش خورده یعنی به فهم انسانی عمیقی از زندگی توی شرایط پیچیده رسیده. از مقاومت و تابآوری توی جنگ شهری تا نبردِ کوهستان، کوه و جنگل و دریا. سه چهار ماهِ گذشته فصلِ زندگی این آدم ها بود. از شلوغی خیابان تا جنگ. شبه نظامی های فاتحین سلاح فردی، ضد زره، تسلیحاتِ سنگین و نیمه سنگین را حریفند.
🔸ریخت و قیافه آشیخ شبیه قهرمانهای شاهنامه نیست! ترسناک و پرهیبت، ستبر و تنومند! زمانِ حاج قاسم توی مرز پاکستان با داعش جنگیده. این ها را اگر نپرسیده بودم «در پویش ایران همدل اسم نوشته یا نه» نمی گفت! اینکه تازه از جنگ آمده، نیروی اعزامی به جزایر بوده.
🔸از او می پرسم که بنظرش «مردم تا کجا تاب میآورند؟ الان که همه چیز معلق و مبهم است و از فردای خودمان خبر نداریم.»
توی آستینش جواب آماده دارد.
🔸از ششم فروردین که از بس باران آمده رودخانههای فیروزآباد وحشی شدند. از آبِ بَرمها که سر ریز میکند توی کوه و دشت. اوضاع شهر دستِ کمی از داهات ها و روستاها نداشته. آنقدر آب بالا آمده بوده که جو و خیابان یکی میشود. مسئولین شهر برای مدیریت بحران تجمع شبانه میدان امام را تعطیل میکنند. رسانهها به مردم خبر میدهند که یک وقت نروند میدان. حتی خبر میپیچد که توی روستای سَرگَر یک نوعروس و داماد گیر میافتند توی مسیل و آب زورش می گرسد و بیچاره ها را با خودش میبرد و آن آدمی که آمده نجاتشان بدهد.
🔸 خورشید که غروب می کند باران هنوز داشته جل جل میباریده. کمکم تکوتوکی آدم سر میرسند گوشه و کنار میدان امام.
تا امنیتیها بجنبند و بگویند تجمع امشب تعطیل است جمعیت هی بیشتر میشود.
نه اینکه خبر به گوش فیروزآبادیها نرسیده باشد یا معنی خطر و آبگرفتگی را نفهمند. نه!
🔸فیروزآبادیها اهل رفاقتند. نخ پیرهنشان گیر کند به دکمه لباس یکی تا آخر پایش میایستند. خاطر انقلاب برایشان عزیز است. آن شب سیلِ میدان امام رسیده بوده به پایین در ماشین مزدای سفید.
علم خیس، علمدار خیس، پر و پاچه مردها و شلیته پیرزنها خیس! شیخی که رفته روی سقف پاترول بدون بلندگو شعار میداده خیس، عکس شهدا که دور میدان داشتند مردم را می پاییدند خیس...
🔸«تابآوری سیری چند خانم؟ آدمها چشم تو چشم سیل خیابان را خالی نکردند.»
خاطره آشیخ همه چیز دارد. حماسه، دوست داشتن به قیمت گیر افتادن در نواحی پر عمق مسیل، رو کمکنی...
راویاش هم یک سر و گردن بالاتر از راویهای شاهنامه است! خودش یک نفر مرد جنگی به از صدهزار!
شیخ الاسلامی که هم مداد علما را توی دستش دارد و هم دماء شهدا را توی رگ هایش.
#فیروزآباد
#شیراز
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://ble.ir/tayebefarid
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776491841187942045
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلویکم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلویکم
۲۹/فروردین/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
انشاء ناتمام مهندس کوچک آقای بیات، همین آقایی که دارد انشای شهید معین را میخواند گفت چهار روز است
﷽
🔻انشاء ناتمام مهندس کوچک
🔸اسم پردیسان را که توی کپشن دیدم زنگ زدم داداش. محل اصابت میشد پشت خانهشان. گفتم حتمی شهید صفرینوا را میشناسد. اطلاعات بگیرم و بعد روایتش را بنویسم. هرچه نباشد همسایهاند. گفت اطلاعات محله و شهدای پردیسان را میخواهی زنگ بزن آقای بیات. همین آقایی که توی فیلم دارد انشای معین را -انشای شهید معین را- میخواند. خانهاش توی همین محله است و همهی همسایهها را میشناسد.
🔸زنگ زدم. آقای بیات گفت چهار روز است داریم کوچه را آواربرداری میکنیم؛ درست از همان ساعتی که زدند. چهار روز است از وسط سنگ و تیرآهن و بتن، داریم دفتر و کیف و کفش و لباس درمیآوریم؛ با گریه. و بعد به قصهای که پشت هر تکه است فکر میکنیم. اصلا همین شد که دفتر انشای معین را برداشتم. تویش پر از قصه است و پر از معین. معین خودش را توی این دفتر خیلی خوب نوشته و خیلی واضح نوشته. پسر کلاس هشتمی که بداند وطن چیست و بداند وطن ناموس است، یعنی خیلی مرد است.
🔸بعد گفت الان هم نشستهام وسط حیاط خانهی آقای صفرینوا؛ روبهروی مقتلشان. از معین پرسیدم و خانوادهاش. گفت معین همان لحظه اول شهید شده. توی اتاق اولی بوده. خواهرش هم توی اتاق بغلی. اول رفته توی کما. بعد هم شده شهیدهای که ۲۲سالش بود و دانشجوی روانشناسی. پدرشان دیروز پنج ساعت توی اتاق عمل بوده برای ضایعهی نخاعی. مادرش هم بستری. حالشان خوب نیست و خبر ندارند دیگر دختری که بخواهد مرکز مشاوره بزند و پسری که بخواهد مهندس هوافضا شود و به وطن خدمت کند، ندارند.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776513734739490751
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شما مادرِ شهید هستید؟ «دستِ مادر شهید را پس میزنی؟» بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم: «شما
﷽
🔻شما مادر شهید هستید؟
🔸در نگاه اول شاید با خودتان بگویید یک کیک یزدیِ گازخورده دیگر چه حرفی برای گفتن دارد؟ شاید هم خیال کنید من خودم را تا حد سیب گاززدهٔ استیو جابز بالا بردهام که بخواهم از «گازِ روی کیک» داستان بسازم!
اما بعضی روایتها، درست از همان جاهایی شروع میشوند که فکرش را هم نمیکنیم…
🔸روز جمعه _۲۸ فروردین_ در گلزار شهدا قدم میزدم که صدای سنج و دمام مثل دستی محکم، توجهم را گرفت. به سمت قطعهٔ شهدای رمضان رفتم؛ جایی که یک حالوهوای آشکارا عاشورایی برپاشده بود.
همسر شهیدی که تازه فهمیده بود باردار است، خانوادهٔ شهیدی که تازهدامادشان قبل از عقد آسمانی شده بود… همه دور تربت عزیزانشان شلوغ و گرم بودند.
اما میان آن همه جمعیت، فقط یک تربت بود که زنی جوان کنارِ آن ایستاده بود، نه نشسته.
🔸زن جوان… شاداب، مهربان، کمی خسته، اما سراپا امید. ظرفی پر از کیک یزدی در دست داشت.
مبهوت نگاهش میکردم که ناگهان دستش را بهسویم دراز کرد؛ همان کیک یزدی در دستش، و همان لبخند آرام و آفتابگیرش.
با تعارف شیرینش شوخی کردم و گفتم: «نه ممنون، میل ندارم.»
اما صدایی از پشت سر گفت:
«دستِ مادر شهید را پس میزنی؟»
بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم:
«شما مادرِ شهید هستید؟»
با شیطنت و خنده گفت:
«نه، پدرش هستم!»
و کیک را در دستم گذاشت.
🔸از قطعهٔ رمضان بیرون آمدم؛ مراسم رو به پایان بود. هنگام خروج از گلزار، همان کیک تبرکی را میخوردم که از دور دیدم همه رفتهاند و آن زنِ جوانِ خوشاخلاق تنها کنار تربت نشسته است.
به سمتش دویدم. کنار او نشستم. بدون مقدمه گفتم:
«خانم… چطور کنار آمدی؟»
مفاتیح را بست و به آرامی، مثل کسی که سالها با درد خو گرفته، پرسید:
«با چی؟»
گفتم: «با شهادت پسرتان…»
🔸نگاهم کرد. لبخندش آرامتر و عمیقتر شد.
گفت:
«شرایط پسرم خیلی خاص بود؛ هم شهادتش، هم پیدا شدنش…
۱۸ روز زیر دریا بود… ۱۸ روز…
ولی من به این فکر نمیکنم که پسرم در روز تولدش ما را تنها گذاشت.
به این فکر میکنم که خدا بزرگترین خواستهٔ پسرم را برآورده کرد.
به برق ذوق و شادیاش فکر میکنم، همان لحظهای که آرزویش برآورده شد…
و همین آرامم میکند.»
سکوت کرد. مفاتیح را بست.
در همان لحظه تلفنم زنگ خورد.
دوستم پرسید: «کجای گلزاری؟»
نفسی کشیدم. نگاهی به تربت افتاد.
گفتم:
«پیشِ شهید حمید محمدی.»
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776575157913735903
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌این شبها خیابان «پشت جبهه» نیست؛ خودِ خودِ «خط مقدم» است، میدان است، سنگر است. و مردمی که پنجاهودو شبی میشود مبعوث شدهاند برای وطـــــن. حالا هم روایتی پیروز است که روایت کند میدانِ شبهای ایران را. شبهای وطنداری را.
📚 «محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خواندن و شنیدن روایتهایی با موضوع «خیابان با ما»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۳۱ فروردین ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻سلام الیزابت
🔸ایستاده بودم توی موکب شجرهی طیبه. جلوی مسجد فاطمهالزهرا(س) توی خیابان گلدشت معالی آباد و با امام جماعت مسجد صحبت میکردم. یکدفعه گفتوگو را قطع کرد. برگشت طرف خیابان و بلند گفت: «سلام الیزابت!»
🔸سمت راستم را نگاه کردم. اول یک کلاه کشاورزی دیدم که کل سرش را گرفته بود.بعد هم مانتو و دامن چینچینی. همهاش به رنگ آبی نفتی. یک چوب جادو کم داشت تا بردارد و لباس تمام آدمهای آنجا را آبی کند. درست مثل جادوگر انیمشین زیبای خفته.
🔸چند ثانیهای به احوال پرسی گذشت. امام جماعت گفت که الیزابت را ببین، مسیحی است اما هر شب میآید اینجا.
🔸الیزابت را نگاه کردم. ماسکش را کشیده بود زیر چانه و میخندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبتهای کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم میخواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم.
الیزابت خداحافظی کرد و رفت.
🔸صحبتمان که تمام شد، دو طرف را نگاه کردم .طول خیابان پر بود از جمعیت. میخواستم الیزابت را پیدا کنم و عکسش را بگیرم. اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. بین آدمها گم شده بود.
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سیده_زهرا_حسینی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776605910504294881
🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دختری با شش نسخه شاهنامه الهام رفته بود کلاس والیبال، با اینکه میدانستم ته قصه چه میشود، همراه با
﷽
🔻دختری با شش نسخه شاهنامه
🔸دستم را مشت کرده بودم زیر چادرم و با اینکه میدانستم ته قصه چه میشود، همراه بابای الهام داشتم میگفتم: «خدا کنه سالن ورزشی رو نزده باشه.»
الهام رفته بود کلاس والیبال. همان روزی که آمریکا تهران را زد و میناب را زد و کسی فکر نمیکرد لامرد را هم بزند.
🔸عصر شنبه صدای انفجار که بلند میشود بابا و مامان و داداش الهام میآیند توی حیاط، دود میبینند، میفهمند از سمت سالن ورزشی است و میروند ببینند چه خاکی بر سرشان شده. توی مسیر هم بابای الهام به رسم بیستوهشتسال روضهخوانی و تعزیهگردانی زیرلب زمزمه میکرده:
_سری به نیزه بلند است در برابر زینب
خدا کند که نباشد سر برادر زینب
بعد هم میرسند به قیامتِ ورزشگاه و پیکر غرق خون دختر را میبرند بیمارستان و دکتر میگوید: «آقای زائری تقلا نکن تموم شده.»
🔸اینجای قصه که رسید آرزو کردم کاش بابای الهام روضهخوان نبود. خطبهخط عاشورا را ریخت توی قصه دخترش، و جگر خودش را و جگر ما را سوزاند.
🔸اصلا قصه الهام از همان دو سالگی با دَمودستگاه حسین (ع) و حماسه و شاهنامه گره خورده بود. از همان وقتی که مادرش روسری سبز و سربند برایش میبسته و با بابا میفرستاده تعزیه تا نقش حضرت رقیه (س) را اجرا کند. یا وقتی به جای لاک و کیف و عروسک از بابایش شاهنامه طلب میکرده و شاهنامهخوان قهاری بوده. بزرگتر هم که میشود پایش را میکند توی یک کفش که میخواهد نقش حضرت سکینه (س) را زیر چادر و روبنده وسط گرمای پنجاهوپنج درجهٔ لامرد اجرا کند.
🔸توی تمام یک ساعتی که بابای الهام از دخترش و از چادرِ نقشِ حضرت سکینه (س) و از شش نسخه شاهنامهای که حالا گوشه اتاقش است گفت، مامانش اشک ریخت و آه کشید و دوباره اشک ریخت. آخرش هم رفت روی صحنه، کنار همسرش ایستاد و گفت: «من دخترم رو به پدر شهیدم سپردم؛ به شهید سید علی خامنهای»
🔸پی نوشت:
شنبه ۹ اسفند ۱۴٠۴ آمریکا میخواسته موشک PRSM را برای اولین بار آزمایش کند ببیند آنقدری که خرج ساختش کرده آدم میکشد یا نه. سهتایش را میاندازد روی لامرد.
موشک PRSM اینطوری است که چند متر مانده به هدف، توی هوا منفجر میشود و نمیدانم چندهزار ترکشش تا شعاع سیصد پانصدمتری محل، جان میگیرد و خون میریزد.
شهید الهام زائری -دخترک یازدهساله قصه ما- و بیست شهید دیگر، قربانی تست PRSM شدند؛ دنیا با وجود آمریکا و اسرائیل همینقدر پست است و کثیف.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان، روایت #فاطمه_افضلی از جلسه «عصر روایت» با حضور خانواده #شهید_الهام_زائری
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776664777197759285
🌐https://ble.ir/baahaarnaranj
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar