eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
584 دنبال‌کننده
229 عکس
12 ویدیو
65 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 🔻سلام الیزابت 🔸ایستاده بودم توی موکب شجره‌ی طیبه. جلوی مسجد فاطمه‌الزهرا(س) توی خیابان گلدشت معالی آباد و با امام جماعت مسجد صحبت می‌کردم. یک‌دفعه گفت‌و‌گو را قطع کرد. برگشت طرف خیابان و بلند گفت: «سلام الیزابت!» 🔸سمت راستم را نگاه کردم. اول یک کلاه کشاورزی دیدم که کل سرش را گرفته بود.بعد هم مانتو و دامن چین‌چینی. همه‌اش به رنگ آبی نفتی. یک چوب جادو کم داشت تا بردارد و لباس‌ تمام آدم‌های آنجا را آبی کند. درست مثل جادوگر انیمشین زیبای خفته. 🔸چند ثانیه‌ای به احوال پرسی گذشت. امام جماعت گفت که الیزابت را ببین، مسیحی است اما هر شب می‌آید اینجا. 🔸الیزابت را نگاه کردم. ماسکش را کشیده بود زیر چانه و می‌خندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبت‌های کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم می‌خواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم. الیزابت خداحافظی کرد و رفت. 🔸صحبت‌مان که تمام شد، دو طرف را نگاه کردم .طول خیابان پر بود از جمعیت. می‌خواستم الیزابت را پیدا کنم و عکسش را بگیرم. اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. بین آدم‌ها گم شده بود. ✍️ روزنگار به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776605910504294881 🌐http://ble.ir/tarid_tamame_man ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
دختری با شش نسخه شاهنامه الهام رفته بود کلاس والیبال، با اینکه می‌دانستم ته قصه چه می‌شود، همراه بابای الهام داشتم می‌گفتم: «خدا کنه سالن ورزشی رو نزده باشه.»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
دختری با شش نسخه شاهنامه الهام رفته بود کلاس والیبال، با اینکه می‌دانستم ته قصه چه می‌شود، همراه با
﷽ 🔻دختری با شش نسخه شاهنامه 🔸دستم را مشت کرده بودم زیر چادرم و با اینکه می‌دانستم ته قصه چه می‌شود، همراه بابای الهام داشتم می‌گفتم: «خدا کنه سالن ورزشی رو نزده باشه.» الهام رفته بود کلاس والیبال. همان روزی که آمریکا تهران را زد و میناب را زد و کسی فکر نمی‌کرد لامرد را هم بزند. 🔸عصر شنبه صدای انفجار که بلند می‌شود بابا و مامان و داداش الهام می‌آیند توی حیاط، دود می‌بینند، می‌فهمند از سمت سالن ورزشی است و می‌روند ببینند چه خاکی بر سرشان شده. توی مسیر هم بابای الهام به رسم بیست‌وهشت‌سال روضه‌خوانی و تعزیه‌گردانی زیرلب زمزمه می‌کرده: _سری به نیزه بلند است در برابر زینب خدا کند که نباشد سر برادر زینب بعد هم می‌رسند به قیامتِ ورزشگاه و پیکر غرق خون دختر را می‌برند بیمارستان و دکتر می‌گوید: «آقای زائری تقلا نکن تموم شده.» 🔸اینجای قصه که رسید آرزو کردم کاش بابای الهام روضه‌خوان نبود. خط‌به‌خط عاشورا را ریخت توی قصه دخترش، و جگر خودش را و جگر ما را سوزاند. 🔸اصلا قصه الهام از همان دو سالگی با دَم‌ودستگاه حسین (ع) و حماسه و شاهنامه گره خورده بود. از همان وقتی که مادرش روسری سبز و سربند برایش می‌بسته و با بابا می‌فرستاده تعزیه تا نقش حضرت رقیه (س) را اجرا کند. یا وقتی به جای لاک و کیف و عروسک از بابایش شاهنامه طلب می‌کرده و شاهنامه‌خوان قهاری بوده. بزرگتر هم که می‌شود پایش را می‌کند توی یک کفش که می‌خواهد نقش حضرت سکینه (س) را زیر چادر و روبنده وسط گرمای پنجاه‌وپنج درجهٔ لامرد اجرا کند.‌ 🔸توی تمام یک ساعتی که بابای الهام از دخترش و از چادرِ نقشِ حضرت سکینه (س) و از شش نسخه شاهنامه‌ای که حالا گوشه اتاقش است گفت، مامانش اشک ریخت و آه کشید و دوباره اشک ریخت. آخرش هم رفت روی صحنه، کنار همسرش ایستاد و گفت: «من دخترم رو به پدر شهیدم سپردم؛ به شهید سید علی خامنه‌ای» 🔸پی نوشت: شنبه ۹ اسفند ۱۴٠۴ آمریکا می‌خواسته موشک PRSM را برای اولین بار آزمایش کند ببیند آن‌قدری که خرج ساختش کرده آدم می‌کشد یا نه. سه‌تایش را می‌اندازد روی لامرد. موشک PRSM اینطوری است که چند متر مانده به هدف، توی هوا منفجر می‌شود و نمی‌دانم چندهزار ترکشش تا شعاع سیصد پانصدمتری محل، جان می‌گیرد و خون می‌ریزد. شهید الهام زائری -دخترک یازده‌ساله قصه ما- و بیست شهید دیگر، قربانی تست PRSM شدند؛ دنیا با وجود آمریکا و اسرائیل همین‌قدر پست است و کثیف. ✍️روزنگار ، روایت از جلسه «عصر روایت» با حضور خانواده 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776664777197759285 🌐https://ble.ir/baahaarnaranj ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهل‌وسوم.pdf
حجم: 1.5M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وسوم ۳۱/فروردین/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
طولانی‌‌تر بزنید، زنی دارد آهسته می‌آید می‌گفت ام‌اس دارد و همین بیماری باعث کندی حرکتش شده، تا بوق شروع به صدا در می‌آید، راه می افتد اما همیشه وقتی به پایین ساختمان می‌رسد که برنامه تمام شده. آمده بود و از ما می‌خواست مدت بیشتری دمام بزنیم تا بتواند به مراسم برسد و تماشا کند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
طولانی‌‌تر بزنید، زنی دارد آهسته می‌آید می‌گفت ام‌اس دارد و همین بیماری باعث کندی حرکتش شده، تا بوق
﷽ 🔻طولانی‌‌تر بزنید، زنی دارد آهسته می‌آید 🔸یکی دو سالی میشد که موکب زده بودیم اما به خاطر اتفاقات سال ۹۸ گاردهایی وجود داشت. از اولش هدفمان این بود موکب فقط برای چای و پذیرایی نباشد، می‌خواستیم یخ بین ما و مردم آب شود و چه چیزی بهتر از موسیقی آیینی و حماسی! 🔸سنج و دمام خریدیم و از یک آبادانی خواستیم دمام‌زنی را یادمان بدهد. از آن به بعد سنج و دمام افتتاحیه و اختتامیه هر شب موکب ما در آخر ماه صفر شد. حالا هم هر شب در دو یا سه موکب تجمعات اجرا داریم. 🔸این ها را یکی از اعضای هیئت وقتی ازش پرسیدم چی شد سراغ دمام‌زنی رفتید گفت و ادامه داد: یکی از شب‌ها خانمی پیش ما آمد و خواست دمام‌زنی شبانه را طولانی‌تر کنیم. می‌گفت ام‌اس دارد و همین بیماری باعث کندی حرکتش شده، تا بوق شروع به صدا در می‌آید، راه می افتد اما همیشه وقتی به پایین ساختمان می‌رسد که برنامه تمام شده. آمده بود و از ما می‌خواست مدت بیشتری دمام بزنیم تا بتواند به مراسم برسد و تماشا کند. 🔸انگار که تصویر سینمایی شده باشد. سنجی که با حرکت تند شمشیرها به هم می‌خورد و تندتر می‌شود. دمام هم با ریتم سُم اسب‌ها ضرب می‌گیرد. سیدالشهدا در صحنه کربلا محاصره شده. صدای شمشیر و سم اسب‌ها هر شب در کوچه و خیابان شهر به گوش می‌رسد. یک نفر از گروه دمام‌زنی خلاف ریتم غالب، بر دمام می‌کوبد یا سنج می‌زند. به این فرد مخالف ریتم، اشکون می‌گویند. 🔸اشکون حکایت از صدای واحد امام در میدان جنگ دارد. صدای واحدی که نصرت و یاری می‌طلبد. خاک به رنگ خون در آمد. گلوها بریده شد. لباسها و گوشواره را بردند. همه چیز تمام شد. اسب‌ها و شمشیرها به سکوت رسیدند. دمام‌ها از روی دوش به زمین کشیده شدند. دوربین از فضای موکب آن‌طرف‌تر می‌رود. زنی با حرکات آهسته و کند، بی‌قرار بین رسیدن و نرسیدن به میدان است... ✍ روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
پسرک پرچم به دست کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالی‌که پوزه‌اش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و بی‌صدا چشمانش را به این طرف و آن طرف می چرخاند.‌ از ترس خودم را کمی وسط جمعیت کشاندم. علی اما می خندید و مدام تکرار می‌کرد: سگِ زرد
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
پسرک پرچم به دست کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالی‌که پوزه‌اش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و
﷽ 🔻پسرک پرچم به دست 🔸فروردین تمام شد؛ اما کتِ بلندش هنوز روی تنش خودنمایی می کرد. سالهاست که حال و هوایش با مردم شهر چفت شده بود. گرچه از نظر عقلی کمی عقب مانده است، اما در این شبها پرتحرکی اش را خوب به تصویر می‌کشاند. از لا به لای جمعیت بیرون آمد. با تمام قدرت پرچمش را تکان می‌داد و برای خودش ورد می‌خواند. حین آمدن،‌ یک لحظه نگاهمان در هم یکی شد‌، لبخند زدم، او هم خندید. 🔸سادگی از چهره‌اش می‌بارید. از دور چیزی را نگاه می‌کرد، برای همین سریع از کنارم دور شد و رفت. ساعتم را نگاه کردم.‌ چند دقیقه‌ای به شروع برنامه مانده بود که یک آن صدایش مرا به خود جلب کرد که می‌گفت: سگِ زرد. سگِ زرد. سرم را برگرداندم.‌ کنار جویِ آب، سگی با موهای زرد درحالی‌که پوزه‌اش را روی دستانش گذاشته بود، آرام و بی‌صدا چشمانش را به این طرف و آن طرف می چرخاند.‌ از ترس خودم را کمی وسط جمعیت کشاندم. علی اما می‌خندید، و مدام تکرار میکرد: سگِ زرد 🔸با خنده‌ی و سر و صداهایش، تعدادی بچه دور سگ جمع شدند، هر کدام یک‌جور سرگرم شده بودند، و همه با کلمه‌ی سگِ زرد می خندیدند. با شروع برنامه،‌ علی این بار پرچمش را بالاتر برد، انگار می خواست خودنمایی‌اش بیشتر به چشم بیاید، از سگ فاصله گرفت و خنده‌کنان می‌رفت و بچه ها نیز به دنبالش. خنده‌ی علی با مشتهای گره خورده یکی شد. نگاهم هنوز روی صورتهای مختلف می چرخید، تا این که این بار نیز مسیر را با شعارهایی که یکصدا تکرار می‌شد، دنبال کردم... ✍روزنگار به روایت ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
غروب، افطار، قرآن گوشه خاکی زمین، تکه‌های فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده و در این کنج گذاشته. «از چی ساخته شده این قدر سنگینه؟» این سوال را تا حالا چند بار از خودم پرسیدم: «فولاد؟ سرب؟»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
غروب، افطار، قرآن گوشه خاکی زمین، تکه‌های فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده
﷽ 🔻غروب، افطار، قرآن 🔸اگر خودمان تنها بودیم، باید هر چهار پنج دقیقه یک بار جواب پس می‌دادیم یا اگر صفرایم بالا میزد و از این همه سوال جواب کفرم در می‌آمد، احتمالا درگیر می‌شدم و بازداشت روی شاخم بود. 🔸دور و بر فنس‌های حیاط سالن ورزشی که می‌پلکیدیم، هر دو سه دقیقه یک بار، ماشینی شیشه دودی کنارمان می‌ایستاد و جوانی با ماسک مشکی می‌آمد سمتمان که شما کی‌اید؟ و چی‌اید؟ و از کجا آمده‌اید؟ بخت یارمان بود که اسماعیل همراهمان بود و جای ما جواب می‌داد. داشتن چنین آشناهایی که بلافاصله در جواب جوان ماسک مشکی بگوید: «فرمانده‌ت کیه؟ بهش بگو بهم زنگ بزنه. همه چی هماهنگ شده.» واقعا نعمت بزرگی بود. 🔸سالن ورزشی شهید نعیمی لامرد کاملا متروکه شده، روی آسفالتهایش بی‌نهایت زخم برخورد ترکش‌ها و روی سقف ضلع غربی‌اش جای اصابت موشک مانده. یک بار دور تا دورش را پیاده می‌روم. دیوارها که تمام می‌شود می‌رسم به مدرسه‌ای که دیوار به دیوار سالن ورزشی قرار دارد. گوشی را باز می‌کنم تا از محوطه‌اش عکس بگیرم که چشمم روی صفحه گوشی قفل می‌شود. روی قاب فلزی زنگ زده، تابلوی مستطیلی آبیِ نفتی رنگی نشسته: «پیش‌دبستان و دبستان تمدن‌سازان» پایینش هم با خط نستعلیق سفید رنگی نوشته شده: «زیر نظر مدارس راهیان کوثر.» 🔸نفسم بالا نمی‌آید. از پره‌های بینی هرچه می‌توانم هوای حبس شده توی سینه‌ام را بیرون می‌دهم. همان مجموعه مدارسی که دخترهایم را آنجا می‌فرستم. سریع یکی دو عکس می‌گیرم و از روبروی سردر مدرسه دور می‌شوم. اگر مدارس شیفت عصر تعطیل نشده بود و این‌جا همان اتفاقی می‌افتاد که در میناب، چه؟ فکر کردنش هم حالم را بد می‌کند. 🔸«بپرم داخل؟» این را از اسماعیل می‌پرسم. دوست دارم وارد حیاط سالن ورزشی شوم و از آنجا فیلم بگیرم: «برو. فوقش می‌گیرنت. ولی داخل سالن نمیشه بری.» روی دیوار می‌ایستم و یک لنگه پایم را از بالای فنس‌ها داخل می‌برم. سریع خودم را می‌اندازم داخل حیاط. حیاط غم دارد. انگار خودش از آنچه سرش آمده، عزادار است. بعضی مکان‌ها همین‌طورند. این‌جا هم احتمالا از وقتی خون دختران نوجوان بی‌گناه در خاکش فرو رفته، اندوهگین شده. 🔸گوشه خاکی زمین، تکه‌های فلزی موشک کنار هم قرار گرفته. انگار کسی آنها را جمع کرده و در این کنج گذاشته. «از چی ساخته شده این قدر سنگینه؟» این سوال را تا حالا چند بار از خودم پرسیدم: «فولاد؟ سرب؟» 🔸ماجرایی که خانم شهابی تعریف کرده را با خودم مرور می‌کنم. خانم شهابی معلم والیبال سالن ورزشی دخترها بوده: «وقتی صدای انفجار اول رو شنیدم، همه رو جمع کردم در شرقی سالن. الهام زائری و هلما احمدی‌زاده میرن سمت در دیگه سالن که وسایل‌شون رو بردارن، همون موقع در اون سمت رو میزنن و این دو تا دختر شهید میشن.» 🔸کاش می‌توانستم داخل سالن را ببینم تا بتوانم فضا را بهتر تصویر کنم. همین قدرش را هم قاچاقی آمده‌ام. از روی فنس‌ها پایین میپرم. پایگاه انتقال خون لامرد با دیوار مجروح و بنر شهید سیدرضا موسوی توی قاب چشمم می‌آید: «شهید موسوی پسر نگهبان اینجا بوده. مادرش می‌خواسته برای افطار خرید کنه. منتظر ایستاده بوده این‌جا تا همراه مادرش بره برای خرید که همین‌جا ترکش میخوره پشت سرش و شهید میشه.» 🔸تیزی و سنگینی فلزی که چند دقیقه توی دستم گرفته بودم، یادم می‌آید و دهانم تلخ می‌شود. پیاده تا محله تلخندق می‌رویم. جایی که انفجار دوم آن جا اتفاق افتاده. در و دیوار خانه‌های این‌جا هم جراحت دارد. 🔸سیدمهدی جلوی یکی از دیوارها می‌ایستد: «انگار مته سوراخشون کرده.» به اسم جاهایی که موشک خورده فکر می‌کنم. مکان اول: شهرک ایثار، دوم: تلخندق، سوم: سالن ورزشی شهید نعیمی. هرجور می‌خواهم درک کنم چرا اینجاها را موشک زده‌اند، نمی‌توانم. برای محله اول و سوم می‌توانم فرض کنم آن هوش مصنوعی سگ‌پدری که داشته مکان‌ها را تشخیص می‌داده، اسم شهرک ایثار و سالن ورزشی شهید نعیمی را یک طوری به یک جایی وصل کرده و تصمیم به شلیک گرفته. محله تلخندق دیگر چرا؟ 🔸«توی حیاط این خونه، شهیده دهدشتی کنار دختر کوچیکش داشته قرآن میخونده، یه ترکش بهش می‌خوره و شهید میشه. بچه‌ش کنارش بوده و میره به باباش میگه مامان شهید شده.» از لای در حیاط خانه را نگاه می‌کنم. اسماعیل گوشه حیاط را نشان‌مان می‌دهد: «دقیقا همین‌جا نشسته بوده و قرآن می‌خونده.» 🔸ماه رمضان، غروب، افطار، قرآن؛ انگار حضرت باری‌تعالی اجزای صحنه را طوری نمادین چیده که همه چیزش با هم جور دربیاید. (ادامه دارد) ✍️ روزنگار ؛ روایت از سفر به لامرد 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776772471540708139 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهل‌وچهارم.pdf
حجم: 1.6M
📝بولتن روایی‌خبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران. 🕔هر روز ساعت ۱۷ 📌شماره چهل‌وچهارم ۱/اردیبهشت/۱۴۰۵ ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس ‌ 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
دختری به نام آلاء چند روز‌ پیش در استودیو مهمان ما بودند در پادکست «بچه‌های انقلاب». قرار بود از زنی حرف بزنیم که دهه هشتادی‌ست، همسر شهید شده و از آن زندگی مشترکِ شیرین حالا تنها یک دختر سه ماهه برایش به یادگار مانده. دختری به نام آلاء