روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مسیر افتخار سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران، من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، بی آنکه
﷽
🔻 مسیر افتخار
🔸نگاهی به ریشم انداخت، نیشش باز شد و گفت: «به نظرم شما نری بری بیرون بهتره!»
دستی به ریشم کشیدم و گفتم: «مرگ یه بار شیون یه بار»، توکل به خدا کردم و زدم بیرون. مسیر، مسیری بود که سالهاست در چهار فصل سال، در جشن و عزا، در باد و باران، هر شب و هر روز از آن عبور میکنم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم، او را چنین زخم خورده و جنگ زده ببینم. به جای بوی ترافیک ته بوی گاز اشک آور در بوی دود لاستیک سوخته گم شده بود!
🔸شیشه را کامل بالا کشیدم و در را قفل کردم تا مزاحمی ناخواسته به فضای امن ماشین چنگ نزند و بتوانم این دل مضطرب را از میان این دودها و غبار ها عبور دهم.
خیابانی که همیشه ردایی سیاه با کنار دوزی سفید و گاه، غنچه گلهای نارنجی چشم گربهای منظم در میان داشت، حالا گُر گرفته بود. علمک هایی که باید نام کوچه و خیابان ها را روی شانه میگذاشتند تا راه را نشان بدهند، از بیخ با پایههای سیمانیشان درآمده و راه را بنده آورده بودند، درخت هایی که باید زینت پیادهروها باشند، از ریشه در آمده و سر به وسط خیابان گذاشته و ضجه می زدند شاید آتش به جانشان نیفتد. زبالههایی که برای تمیزی شهر در سطلهای نارنجی محبوس شده بودند، با همان سطلشان در حال سوختن بودند...
🔸دلم میسوخت به حال خیابان و ملزوماتش که همه یا ویران شده بودند یا دود سیاه از باقی مانده وجودشان به آسمان شکایت می برد. سخت بود عبور از میان آن وحشت که بر سینه شهر چنگ انداخته بود، اما باید میگذشتم.
از روی خرده های بلوک شکسته و شاخ و برگ و شیشه شکسته گذشتم تا به خانواده چشم انتظار برسم که با دیدنم، نفس راحتی بکشند که خود در محاصره فریاد خناثان خیابانگرد بودند.
در اولین ساعات طلوع به خیابان برگشتم، زودتر از من کارکنان زحمت کش شهرداری به خیابان جنگ زده رسیده و با لودر و بابکت و جرثقیل سوختهها و ویرانه ها را جمع کرده بودند تا مسیر شهروندی مسدود نباشد، اما هنوز خیلی زود بود برای جمعآوری ایستگاههای اتوبوس از جا در آمده، چراغ راهنماییهایی آویزان، بنرهای تبلیغاتی سوخته شده، شیشه های شکسته شده بانک ها و ... .
🔸آن شب، یک شب بود و بعد شنیدم یک همت، یعنی هزار میلیارد تومان، به شهر زیبایم شیراز خسارت وارد شده، غیر از سه نیروی امنیت که به شهادت رسیدند و دهها جوان فروخته مغز و اختیار، که بدنشان طعم ساچمه امنیت را چشیده بود... و آن شب و شب بعدش در تهران، مشهد، اصفهان، کرمان و شاید بیش از صد شهر ایران ... تن خیابانها و بدتر، تن مساجد و تکیهها و حسینهها و کتابخانهها و ادارات و کلانتریها و هر جا که رنگ اسلامی و نظام ایرانی داشت، دردهای بیشتری چشیده و زخمهای عمیقتری خورده بود.
🔸شبهایی که بیش از سه هزار جان شیرین در ایران از دست رفت، به جرم داشتن ریش، به جرم مذهبی بودن به جرم دوست داشتن ایران، برای چه؟ یک کلام برای اینکه عدهای در ایران و خارج ایران می خواستند نظام ایران، اسلامی نباشد!
آن شب یک شب بود و این همه درد، اگر میشد چهل شب، اگر میشد پنجاه شب، چه میماند از این مردم، از این شهر، از ایران؟
🔸سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران که این خاک آن را به یاد نداشت جز در دوران حمله چنگیر و مغولان. من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، همان مسیر که در آن جوان شدم و در آن سفیدی به موهایم نشست و قامتم خمیده، و من در عبور از آن، احساس ترس و ناامنی که نه، بلکه احساس افتخار میکنم.
🔸من که هیچ، حتی این خاک که گهواره کهنترین تمدن روی زمین بوده است هم یاد ندارد، چنین تصویر میهن دوستی و ایران دوستی که در هر خیابانش، هر شب چند ساعت پرچم ایران در دستان مردمش در اهتزاز باشد، برای چه؟ یک کلام برای اینکه نظام ایران، اسلامی بماند، آن هم بی آنکه یک وجب از خاکش کم شود!
🔸این شبها که یک شب و دو شب نیست، که بیش از پنجاه شب از آن گذشته است، آن خیابانها و آن مسیر، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشهای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، بر تنی زخم بشیند یا جان شیرینی ذائقه مرگ در حادثه را بچشد...
حتی بی آنکه یک بی حجاب، یک بی دین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، مسیر اقتدار و افتخار است!
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مجیدایزدی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1776947271221660145
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوششم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوششم
۳/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۵ و ۳۶
🗓زمان:
دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۵:۳٠
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوهفتم.pdf
حجم:
1.5M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوهفتم
۴/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جنگ، فیبرنوری و بقیه قضایا گفت: «نه، صدای تخریب نیس، ماشین اومده کوچه رو می کنه برای فیبر نوری و کا
﷽
🔻جنگ، فیبرنوری و بقیه قضایا
🔸زنگ در به صدا در آمد. از صفحه آیفون خانمی را دیدم که با تخته شاسی و کلاه سایباندار پشت در ایستاده. با خودم گفتم حتما از خیریهای چیزی آمده. گوشی را برداشتم. خانم سوالاتی در مورد ثبت نام فیبر نوری و این جور چیزها پرسید، با بدبینی با خودم گفتم «توی این جنگی دیگه بهانه ای برای کلاهبرداری ندارن ، فیبر نوری رو بهانه کردن. آخه الان ما تو جنگیم چرا دولت باید عوض جنگ به فیبر نوری برای منازل فکر کنه.»
🔸برای اینکه فقط دست به سرش کرده باشم، گفتم نه احتیاجی نداریم. تشکر کرد و رفت.
فردای آن روز از حدود ساعت ۹ صبح صداهای عجیب و غریبی از پشت خانهمان شنیدیم، صدایی مثل بیل مکانیکی و... احساس میکردم کل خانه می لرزد.
به همسرم گفتم: «چقدر مردم دل خجستهای دارن، توی جنگ دارند خونشون رو می کوبن، آپارتمان بسازن.»
🔸یک ساعتی گذشت، انگار صدا نزدیکتر میشد. آقای همسر داخل کوچه رفت و سرو گوشی آب داد. برگشت و گفت: «نه، صدای تخریب نیس، ماشین اومده کوچه رو می کنه برای فیبر نوری و کابل میندازه و هم زمان جاشو پر می کنه و میره.»
تعجب کردم. یعنی واقعا آن خانم هم برای ثبت نام آمده بود؟ آخه تا دو سه ماه پیش که نقشه فیبر نوری را از سایت نگاه کردم اصلا نزدیک محله ما نبود. بیشتر سمت بالای شهر بود. به آقای همسر گفتم: «دمشون گرم، برنامه هاشون بدون وقفه جلو میره، کاری به جنگ و این چیزا ندارن.»
🔸 البته این دمشون گرم را باید به شهرداری و فضای سبز و.. هم گفت، که توی این جنگی هم فضای سبز شهر را رها نکردند و هم بیشتر نردههای پل ها و جدول خیابانها هم رنگ آمیزی کردند.
به نظرم اگر آدم ناشنوا باشد و موبایل هم نداشته باشد نمیفهمد شیراز جنگ بوده یا نه!!!
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #مریم_ذوالقدر
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777011241761317720
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
اینهمانی در شبهای وطن حسین رو ندیده بودم. زمستون ۶۵ شهید شد. سید علی خامنهای هم زمستون رفت. عکس
﷽
🔻اینهمانی در شبهای وطن
🔸گفتم حتمی برادری، داییای، عموییاش است که قاب به این بزرگی دست گرفته آمده توی شلوغی.
وقتی نسبتش را پرسیدم گفت حسین پسرخالهٔ پدرش است و توی چهاردهسالگی، کربلای چهار شهید شده.
🔸سنوسالش نمیخورد شهید را دیده باشد؛ چه برسد به آشنایی و همنشینی. نسبتش هم که همچین نزدیک نبود. آدمها معمولا عکسِ آدمهای خاصِ زندگیشان را فریاد میزنند و این نسبت، با منطق من جور درنیامد.
🔸_چرا با عکس این شهید اومدید؟
منظورم را فهمید.
_-حسین رو ندیده بودم. زمستون ۶۵ شهید شد. سیـ..د...
صدایش لرزید. مکث کرد.
_سید علی خامنهای...
نفس گرفت.
_توی دهنم نمیچرخه
گفتم میفهمم.
محکم پلک زد.
_سید علی خامنهای هم زمستون رفت. عکس شهیدمون رو آوردم بگم این زمستون ادامه همون زمستونه. پرچم همونه، خون همونه، وطن همونه.
🔸زاویه نگاهش را دوست داشتم. این شبها آدمها به چه چیزهایی و چطور که فکر نمیکنند.
شهید حسین نجمیجعفرلو
✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_افضلی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777096087171208877
🌐https://ble.ir/baahaarnaran
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جایی کمی دورتر آقای کمالی به زن.ها میگوید: «این بنده خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زنها ول کن
﷽
🔻جایی کمی دورتر
🔸مگه منافقا چه شکلی ان!»
تنفر توی مردمک چشم های خانم مارپِل دو دو می زند. توی تک تک اجزای صورتش. به تعداد مهره دوز ی های سر آستین مانتواش. خانم مارپِل همان زنی است که شک ندارد جاسوس گرفته! آداب مسلمانی دست و پاش را بسته و گرنه...
🔸بین میز کلاش ها و اهالی مسجد محاصره شدم. کم کم سر و کله امام جماعت و چند تا مرد دیگر هم پیدا میشود.
آقای کمالی که بار اول است می بینمش به زن ها می گوید: «این بنده خدا فقط از تفنگا عکس گرفته!» اما زنها ول کن نیستند. خانم مارپِل هی گُر میگیرد که اصلا از کجا فهمیدم اینجا کلاس چی بوده!
حلقه محاصره تنگتر میشود.
🔸میگویم «امشب جلو در مسجد ندیدمتون از آقای سیستم صوتی پرسیدم گفته داخل کلاسه!»
نمی گویم خلوتی جلو در مسجد را که دیدم نگران شدم که یک شبه تجمع ریزش کرده و ازین حرفها.
کار از دست آقای کمالی در آمده و حریف ناراحتی زن ها نمیشود!
🔸«خانم کارت شناسایی داری؟»
به جز تصویر کارت ملی چیزی همراهم نیست...
پسر جوانی که جفتِ آقای کمالی ایستاده از روی فامیلم می پرسد «آقای فرید رو میشناسی؟»
«میشناسم»
اما از نظر او فایده ای ندارد...
تند تند سوال می پرسد که به تته پته بیفتم و دستم رو شود! عین شب اولِ حراستِ موکب جامعه پزشکی.
حسابی توی هچل گیر افتادم.
🔸خانم های مسجد دارند گمانهزنی میکنند که از سلطنتطلبها هستم یا سازمان منافقین.
تیپم به منافقین بیشتر میخورد تا سلطنتطلبها. می خواهم بهشان راهنمایی برسانم اما آقای کمالی گفته فاصله بگیر و حرف نزن.
🔸کانالم را نشانش می دهم. آخرین پستم درباره دکتر اسکندریِ شورای شهر است. آقای کمالی می گوید« دکتر اسکندری میشناستت؟»
و شماره اش را می گیرد. دکتر اسکندری پیام میدهد توی جلسه ام.
آقای کمالی که بدش نمی آید زودتر غائله ختم بخیر شود میگوید «از بچه های خبرگزاری فارس با کسی آشنایی؟»
می گویم «خانم حبی....» اما راه نزدیکتری به ذهنم می رسد. شماره آقای عظیمی دفتر روایت را می گیرم. آقای کمالی حتما میشناسدش.
🔸گوشی را میگیرد و چند قدمی از میز کلاشها فاصله می گیرد. طولی نمیکشد که برمی گردد و رو به زنها می گوید: «حل شد!»
کم کم از محاصره در می آیم. جمعیت زنها متفرق می شوند. خانم مارپل هنوز سرجاش ایستاده و از خیال آرامیِ آقای کمالی حسِ ناکافی بودن می گیرد.
🔸دوست دارم خانم مارپل را از نگرانی در بیاورم و بگویم «خدایی کدوم بی وطنی با دو تا ماسک و کاپشنی که زیپشُ تا زیر گلوش بالا کشیده می ره منافق بازی وسط کلاس آموزش باز و بسته کردن کلاش؟»
🔸به آدمها حق می دهم! نزدیک چهل شب توی سرما و باران ، با زبان روزه، با بچه و سر و همسر، زندگی را بوسیدند گذاشتند یک گوشه و جمبل شده اند توی خیابان! زخمی که وطن فروشی به دلشان گذاشته از زخمِ جنگِ با آمریکا و اسراییل بیشتر درد دارد.
🔸دوهفته بعد یکی از خانمهای مسجد را توی کوچه می بینم. خانم مارپل به او گفته «چرا با این دختره خوش و بش کردی؟»
وسط کوچه سر می کنیم توی گوش هم و زرت زرت میخندیم.
🔸احتمالا خانم های مسجد هنوز خبرهای امروز را ندیدند!
از صبح سر کلاس آنلاین چند نفر پیام گذاشتند «جاسوسی که تازه گرفتنُ دیدی؟ فامیلش فریدِ!»
جاسوسِ توی عکس نه ماسک دارد نه کاپشنی که زیپش را تا زیر گلو داده باشد بالا. اما هم عینک دارد و هم فامیلش فرید است!
فرید یعنی مفرد! تک و تنها! این را پدر بزرگم که تنها بازمانده «وبا» از بین بچه های مادرش بوده خوب فهمیده! خواسته اسم و رسمش با هم جور در بیاید! فامیلش «حیدری» نامی بوده انگار. تغییرش داده.
🔸 اذان ظهر است. دارم میروم مسجد.
یکی پیامک گذاشته: «اخبارو دیدی؟ یه جاسوس گرفتن! اسمش مهدی فریدِ! کی تونه؟»
یادم می افتد به خانم مارپِل. به اینکه حتما تا حالا خبرها را دیده...
سر ماشین را کج می کنیم یک ورِ دیگر.
مسجدِ یک خیابان دورتر.
(عکس یادداشت را یکی گرفته و گفته دست بالای دست بسیار است از پشت ماسک هم پیدایی)
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #طیبه_فرید
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1777116656977609522
🌐https://eitaa.com/tayebefarid
🌐https://ble.ir/tayebefarid
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره چهلوهشتم.pdf
حجم:
1.6M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره چهلوهشتم
۵/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar